تبليغاتX
به نام تک نوازنده گیتار عشق


          


چند قورباغه از جنگلي عبور ميکردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال

 


عميقي افتادند.بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند که گودال

 


 چقدر عميق است،به دو قورباغه ي ديگر گفتند که ديگر چاره اي نيست،شما

 


به زودي خواهيد مرد.

 


دو قورباغه ي ،اين حرفها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند که از

 


گودال بيرون بپرند. اما قورباغه هاي ديگر،مدام ميگفتند که دست از تلاش

 


بردارند،چون نمي توانند از گودال خارج شوند و خيلي زود خواهند مرد.

 


بالاخره يکي از دو قورباغه، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از

 


تلاش برداشت. سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

 


اما قورباغه ي ديگر با تمام توان براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد.

 


هر چه بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند که تلاش بيشتر فايده اي ندارد،او

 


مصمم تر مي شد،تا اينکه بالاخره از گودال خارج شد.

 


وقتي بيرون آمد ، بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند « مگر تو حرفهاي ما رانمي شنيدي؟»

 


معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع ، او در تمام مدت فکر مي کرده

 


که ديگران او را تشويق مي کنند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط shirin* jila در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 13:29 |
 

در ماورای احساسم،احساسی نهفته است که خالی از حس است...

حتی اگر سوزنی با گیرایی ۱۰۰٪ در آن فرو کنی خندان به راهش

ادامه می دهد ... دوست دارم تا آخرین لحظات زندگی ام همراهم باشد

اما ...  اما حیف که تجربه ی مادر بزرگها چیز دیگری می گوید...

+ نوشته شده توسط shirin* jila در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 10:48 |
سلام دوستان! امیدوارم خوب و خوش باشین.این اولین چیزیه که من برای این وبلاگ می نویسم وامیدوارم براتون جالب باشه. توی زندگی همه ما حتما پیش اومده که راجع به خدا کنجکاوی کنیم گاهی انقدر خدا رو برای خودمون بزرگ می کنیم که ما رو ازش دور می کنه اونقدر دور که دیگه نمی بینیمش یادمون میره که خودش گفته از رگ گردن هم به ما نزدیکتره.بیاین دیدمون رو عوض کنیم به جای اینکه وقتی میخوایم صداش کنیم به آسمون نگاه کنیم یه لحظه چشامونو ببندیم وبریم سراغ قلبمون اینجوری صدای خدا رومیتونیم بشنویم که بهمون میگه " تو تنها نیستی!". متن زیربرگرفته از کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" از" مصطفی مستور" هست شاید بعضیا خونده باشنش شاید هم نه.این کتاب درمورد مشغولیت های فکری یک شخص با ایمان هست که ایمانش در حال متلاشی شدنه و درمورد وجود خدا و اینکه خدا کجاست دچار شک شده.این قسمت که براتون نوشتم به نظر خودم اوج داستانه که دوست این فرد داره باهاش درمورد وجود خدا حرف میزنه.اسم شخصیت های کتاب رو تغییر ندادم.

 

 خودت گفتی یه شب خواب دیدی تو و مونس رفتین توی دشت و اونجا صدای خدا رو شنیدین که گفته بود دارین دنبال چی می گردین؟ و تو گفته بودی دنبال تو می گردیم. بعد اون صدا گفته بود برای پیدا کردن من که نمیخواد این همه راه بیایید توی دشت و بیابان. گفته بود من توی سفره خالی شما هستم توی چروک های صورت عزیز، توی سرفه های مادر بزرگ، توی شیار های پیشونی پدر بزرگ، توی ناله های زنی که داره وضع حمل میکنه، توی پینه های دست آدم های بدبخت و فقیر، توی آرزوهای دختر فقیر دم بخت که دوست دارند کسی با اسب سفید بال دار بیاد و اون ها رو از نکبت فقری که توش گیر کرده اند نجات بده. توی عینک ته استکانی چشم های پدران نا امیدی که با جیب خالی، بچه مریض شون رو از این دکتر به اون دکتر میبرن. توی دل دوتا پسر بچه دبستانی که سر یک مداد پاک کن توی خیابون با هم دعواشون میگیره. توی دل مردی که شب با جیب خالی باید بره خونه اما از زن و بچه هاش خجالت میکشه توی دل زن اون تعمیر کاری که دوست داره شب ها که شوهرش از کار بر میگرده خونه، دست هاش از کار روغن و گریس سیاه باشه که یعنی اون روز کاری بوده و شوهره پولی درآورده و به همین خاطر اول به دست های شوهرش نگاه میکنه ببینه سیاهه یا نه؟ توی دل اون شوهره که اگه دستاش سیاه نباشن ساکت میره یک گوشه اتاق تا گرسنه بخوابه اما صدای زنش که هی به بچه هاش میگه خدا بزرگه خدا بزرگه نمیذاره اون راحت بخوابه. توی فکرهای اون فیلسوف بیچاره که میخواد "من" رو ثابت کنه اما نمیتونه. توی نمازهای طولانی آن عابد که به خلوت شبانه ش رو حاضر نیست با همه دنیا عوض کنه. توی چشم های سرخ شده کسی که به ناحق سیلی میخوره اما خجالت میکشه گریه کنه توی اندوه بزگ و عمیق پدری که جسد پر خون پسرش رو از جبهه آوردن و فقط به چشم های پسرش نگاه میکنه و صورتش خیس اشک میشه توی زبان طفل شش ماهه ای که از تشنگی خشک شده و به جای سیراب کردنش تیر به گلوش زدند؛ توی شرم پدر اون طفل که از زنش خجالت می کشید اون رو با گلوی پاره به مادرش برگردونه. توی خاک هایی که روی شهید ریخته میشه توی اشک های بچه ای که برای اولین بار از درد بی پدری گریه میکنه و حتی معنای یتیم شدن رو نمیتونه بفهمه توی تنهایی آدم ها، توی استیصال، توی استیصال، توی استیصال. توی خدایا چه کنم ها؟؟ توی خوشحالی شب عید بچه ها. توی شادی عروس ها. توی غم تمام نشدنی زن های بیوه. توی بازی بچه ها. توی صداقت. توی صفا، توی پاکی، توی توبه. توی توبه های مکرری که دائم شکسته میشن توی پشیمانی از گناه. توی بازگشت به من. توی غلط کردم ها. توی دیگه تکرار نمیشه. توی قول میدم دیگه بچه خوبی باشم. توی دوستت دارم. توی آدم هایی که خودشان شده اند بهشت. توی علی(ع) که بهشت متحرکه و بازهم توی علی . توی نمازهای علی توی اشک های علی توی غم های علی. توی لب های مونس که روزی سه بار مهر نماز رو میبوسه توی دست های عشقت که هر روز صبح قرآنی رو که تو براش خریدی رو باز میکنه توی دل شلوغ تو، توی همه دانسته های بی در و پیکر تو، توی تقلای تو، توی شک های تو، توی خواستن تو، توی عشق تو ،توی....ا

امیدوارم خستتون نکرده باشم.منتظر نظرات شما عزیزان هستم.در پناه مهر                                

+ نوشته شده توسط shirin* jila در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 20:58 |
 

 

سلام ... هنوزم تنهام یکی نیست به این بی معرفتا بگه شماها فقط یاد دارین پیشنهاد بدین وقت عمل که میرسه ...(اگه بفهمن من اینا رو نوشتم سر به تنم نمیمونه)

 

با اجازه این قسمت مخصوص شهربانوی گلم

 

 شهری جونم خیلی خوشحالم کردی حضورت خاطرات رو برام زنده کرد عزیزم من دلم می خواست همه رو خبر کنم اما بچه ها گفتن هنوز که سرو سامونی نداره! دست نگه دارم اونا میخوان همه چیز نو باشه حتی دوستان !!!  (آخه تصمیم داریم یه حال و هوای جدید ایجاد کنیم  با ذهنیتی که اونا از وب قبلیمون دارن نمیشه یه جورایی توجیه تک تکشون سخته پس بهتره نو گرا باشیم )... ولی عزیزم نتونستم از تو یکی و...بگذرم ازت میخوام دوباره شروع کنی حیف قلم روونت نیست؟!!!

 

خوب بریم سر اصل مطلب "دلیلی برای رضایت..."

امروز یه ایمیل جالب داشتم که حیفم اومد اینجا نذارم...

در یکی از آزمون های مهم درسی یکی از دانشجویان نتوانست نمره ی قبولی را بگیرد و نفر آخر شد.او از این بابت خیلی ناراحت بود.مضاف بر اینکه بقیه دانشجویان نیز سر به سرش می گذاشتند و مدام او را نفر آخر می نامیدند.او غمگین و ناراحت به درختی تکیه زده بود و به رو برو خیره شده بود.

استاد ناراحتی شاگردش را دید نزد او رفت و از او پرسید: از اینکه نفر آخر شدی خیلی ناراحتی؟ دانشجو در حالی که با شرم به استاد نگاه میکرد گفت: بله استاد هیچ فکر نمیکردم نفر آخر شدن اینقدر سخت باشد.بخصوص که دلیل این کوتاهی هم نه به خاطر نفهمیدن درس بلکه برای تنبلی و بازیگوشی بود.این حق من نبود که نفر آخر شوم ولی به هر حال تنبلی کار خودش را کرد و آن اتفاقی که نباید می افتاد افتاد...

استاد گفت:"همیشه و در هر آزمونی یک نفر هست که کمترین نمره را می گیرد و نفر آخر می شود.آن یک نفر از این بابت همیشه خیلی غصه دار می شود و برای مدتی احساس نا خوشایندی را در وجود خود حس می کند که این حس ناخوشایند برای بعضی حتی غیر قابل تحمل و عذاب اور است.تو اکنون با نفرآخر شدن نگذاشتی این حس بد به سراغ بقیه دوستانت برود. پس از این بابت تو به یک دانشجوی ضعیف کمک کردی! شاید اگر این جوری به مساله نگاه کنی ناراحتیت قابل تحمل شود.در اوج شکست هم همیشه می توان دلیلی برای رضایت پیدا کرد.مهم اینست که این دلیل رل خودت پیدا کنی و نگذاری غم بیش از حد بر وجودت غلبه کند.بلکه برعکس شکست تلنگری شود برای اینکه با انگیزه چند برابر قبل تلاش کنی."

استاد این را گفت و دور شد دانشجو هنوز آنجا ایستاده بود اما این بار جلوی پایش را نگاه میکرد...!

 

 

+ نوشته شده توسط shirin* jila در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 20:1 |
یه سلام سبز به همه ی دوستان گلم

بلاخره ما هم اومدیم  دلم واسه همتون یه ذره شده ، یعنی دلمون

پيشنهاد ساختن اين وبلاگ ديروز به من داده شد و امروز كه نوبت مطلب نوشتنه همه تنهام گذاشتناي بي معرفتا پس كجايين؟؟؟؟؟؟ بعد از اون بلايي كه سر وبلاگ قبليمون اومد طفليا ترسيده شدن ، بميرن واستون، بهتون حق ميدم

امروز ۱ اسفند ۸۶ اولين مطلب !-نميدونم ميشه كفت مطلب يانه؟-رو تنهايي تايپ كردم ولي ميدونم كه بعد از اين تنها نيستم-اخه خودشون پيشنهاد دادن!- راستي همين جا از همه ي دوستاي گل وب قبليمون هم ميخوام كه مثل قديم با ما باشن و حضور سبزشونو دريغ نكنن

به اميد اينكه لحظات خوبي رو در اين وبلاگ داشته باشيد

 

+ نوشته شده توسط shirin* jila در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 10:15 |