۳۰۶. شام
قبل از خواب فکر کردم و فکرهایم را با سقفِ محترم در میان گذاشتم. به گذشته فکر کردم. به قبل از ازدواج و زمانی که پادشاه برای خودش کارهای عجیبی میکرد. به این که زندگی در آن زمان چه رنگی بود. به این که در این چند سال چقدر تغییر کردهام. انگار یک بار قطعه قطعه جدا شدهام و مجددا سر همم کردهاند. این وسط یک چیزی درست سر جای خودش قرار نگرفته و نمیدانم آن چیست. یک قطعه یک جا گم و گور شده است که پیدایش نمیکنم. بگذریم.
صبح راحت بیدار شدم. صبحهایی که راحت بیدار میشوم سبزِ مایل به فیروزهای هستند و دوستشان دارم. قوامی را میان رنگ فیروزهای رساندم تا مدرسه. مدرسهی روز یکشنبه و دوشنبه چهار تا برگهی رنگ و رو رفته دارد که روی آنها نوشته شده روز معلم مبارک. هر سال این وقت از سال همان برگهها را روی برد میچسبانند و این تنها کاری است که از طرف این مدرسه برای روز معلم انجام میشود. البته تمام مدارس حتما یک جلسه شورای دبیران هم برگزار میکنند و در آن به تمام معلمان لوح تقدیرهای مشابه میدهند، آن هم در یک کاور پلاستیکی.
ساعت حدود نُه صبح بود که در گروههای آموزش و پرورش منطقه اعلامیهای گذاشتند. اعلام شده بود که شب همهی دبیران متوسطه اول و دوم دعوتند به فلان تالار برای برگزاری مراسم روز معلم و شام. دبیران گفتند این دعوت قطعا با خانواده است و پادشاه هم به زن پیام داد که شب شام دعوت هستیم. زن این جور چیزها را بسیار دوست دارد. تازه زن سوالاتش را شروع کرده بود که پیام بعد اداره آمد. تاکید کرده بودند این دعوت فقط برای همکاران است نه خانوادهها. به زن خبر دادم. پادشاه هم تصمیم گرفت بدون زن آنجا نرود. جشنهایشان از این قرار است که سه ساعت یکی یکی میآیند و از خودشان تعریف میکنند و بعد هم اگر خیلی لطف کنند غذایی میدهند که اگر ندهند بهتر است. اگر زن هم دعوت بود به خاطر او میرفتم ولی با این شرایط وقت و اعصاب همایونی را از سر راه نیاوردهام که در آنجا حرامش کنم. هر چند زن خیال کرد به خاطر زورخانه نمیروم و آخرش گفت: "خب میخواستی بروی". بگذریم.
از پورهی گوجهی دیروز مانده بود و پادشاه به زنگفت غذا درست نکند تا با همان پورهها املتی درست کنیم و بخوریم. از آنجا که زن علاقه دارد به هر نحوی کالری را بالا ببرد یک بشقاب پر از سیب زمینی سرخ کرده درست کرده بود تا وسط سفره بنشینند و به پادشاهی که رژیم باشد فحشهای ناجور بدهند. زیاد خوردم و سخت میشد در مقابل چنین چیزی مقاومت کرد.
عصر زن بیدارم کرد و گفت برویم توت بخوریم. ظرف کوچکی برداشتیم برای چیدن توت و لیوانِ سفری(تراول ماگ) همایونی را هم چای کردیم و راه افتادیم به سمت پس کوچههای انتهای شهر. ظرف را با انواع توت پر کردم. توت قرمز، شاهتوت، توت خالدار و توت سفید. بعد هم با این که دیگر هوا تاریک شده بود توی یک پارک نشستیم تا چای بخورم. زن کیک هم آورده بود که یک تکهی کوچک از آن خوردم. نمیدانم چرا زن ناراحت شد. حدسم این بود که ناراحت شد چون انقدری که در نظر داشت کیک نخوردم ولی خودش آخر شب گفت از این ناراحت شده که دوست داشته اوضاع جور دیگری پیش برود ولی آنطور پیش نرفته. درست متوجه منظورش نشدم. بگذریم.
بعد از زورخانه فهمیدم تیم پادشاه فوتبال بسیار حساسی را برده و از این پیروزی بسیار خوشحال شدم. به قدرِ سه سال و دو روز جوان شدم. ظرفتوت که توی یخچال سرد شده بود را برداشتم و با قاشق خوردم. بسیار چسبید. زن از این که پادشاه با قاشق توت میخورد تعجب کرده بود و میگفت تا به حال چنین چیز ندیده است. به طور کلی زن از چیزی دلخور بود. حالا تا ببینم چه میشود.