۳۶۰. آسمان
بعد از نماز صبح که با زن صحبت میکردیم پشتم به پنجره بود و رویم به او. اولش تاریکِ تاریک بود. بعد کم کم و ذره ذره نور آمد و صورتش را روشن کرد. این شبها همیشه بعد از روشن شدن هوا میخوابیم. زن زودتر و من دیرتر. دیشب به این فکر میکردم که پادشاه انگار از جوانی دور شده. پادشاه جوان دیوانه تر از این حرفها بود. حالا مراعات خیلی چیزها را میکنم که قبلا اصلا به آنها فکر هم نمیکردم. مثلا حالا به این فکر میکنم که باید خوابید قبلا تازه ساعت شش صبح دوش میگرفتم و مینشستم پای کارهایم. عجیب بود اما چیزی برای خودم بود. همیشه شب وقتی همه چیز تمام میشد شروع میشدم حالا زن تا دم صلح بیدار است و خیلی دیر شب من شروع میشود و خیلی زود هم تمام میشود. بعد از مدتها عکر فهمیدم این چیزی است که بعد از ازدواج تغییر کرده. فعلا ایدهای ندارم اما به طور کلی با این مخالفم که همهی دنیا باید به ساز آدم برقصند تا حالِ او خوب باشد، به نظرم پادشاه اگر پادشاه است باید بتواند در هر شرایطی دربار را اداره کند و نبرد را پیش ببرد. کمی از کتاب را خواندم. کم کم دارد قلابش را میاندازد. بگذریم.
وقتی بیدار شدم از ظهر گذشته بود. زن از دیشب توی ظرفِ سفالیِ دیزی قرمه سبزی بار گذاشته بود. حدود ده ساعت بود که روی شعلهی بسیار کم در حال جا افتادن بود و بوی قرمه سبزی در و دیوارِ خانه را دیوانه کرده بود. اولین بار بود که زن قرمه سبزی را اینطور درست میکرد. از رنگ و روی غذا مشخص بود که صبر چه معجزاتی بلد است. برنج کم چرب بود و در کنار قرمه سبزی خوشبخت میشد. بسیار چسبید.
عصر رفتم و بعد از مدتها در گلستانِ آقای سعدی قدم زدم. همیشه شگفت زدهام میکند.چند حوایت خواندم و مثل. همیشه لذت بخش بود. سعی میکنم مثل مدتها پیش دوباره هر روز آقای سعدی را به دربار دعوت کنم. همیشه گلستانش تازه و پر میوه است. بعد چون شنیده بودم فیلمِ بادبادک باز هم ساخته شده رفتم و قسمتی از آن را دیدم ولی فورا پشیمان شدم و رهایش کردم. راستش اصلا خوب کارگردانی نشده بود و با تصوراتِ سینمایی پادشاه در هنگام خواندن کتاب میلیونها کیلومتر فاصله داشت پس نمیخواستم تصوراتم خراب شود.
شب اطلاع دادند زورخانه تعطیل است و با زن رفتیم مراسم. یکی از مساجد مراسم را بیرون و در فضای باز برگزار میکند و میرویم همانجا. پادشاه از فضای بسته و جمعیت زیاد متنفر است و آنجا خوبیاش این است که سقفش آسمان است و فضا بسته نیست. مراسم بسیار مختصر بود حدودا از هشت و نیم تا نه و نیم. اگر زیاد سرو صدا نکنند و بگذارند آدم توی حال خودش باشد خوب است و حس خوبی به پادشاه میدهد. در مسیر برگشت به خانه زن گفت گرسنه است و چون جلوی رستوران بودیم پیشنهاد دادم غذا بگیرم و قبول کرد. کباب گرفتیم و زن در خانه همراه مجموعهی عشق ابدی خورد. البته که کلا چند لقمه بیشتر نمیتواند بخورد. کمی صحبت کردیم در مورد رفتن مجدد به شهرمان ولی راستش خودم برنامهای برای آن نداشتم زن خودش پیشنهاد داد و بعد خودش هم منصرف شد. حالا تا ببینم چه میشود.