۱۰۱. جمعه
راستش اهل غیبت نیستم اما جمعهای که دیروز به خانهی ما آمد جمعهی بیشعوری بود. آنقدر بیشعور که در خصوص احوالات روز گذشته میخواستم فقط به همین جمله اکتفا کنم که "جمعهی بیشعوری بود".
گوشت تلخِ بَد اَدا از همان سر صبح چنان خودش را گرفته بود که انگار ارث پدرش را از ما طلب دارد. مردک دیلاق مثل برج زهر مار نشسته بود وسط خانه و تکان نمیخورد. حتی نارنگی تعارفش کردم و لب نزد، گفت: "نارنگی هایتان مزهی آب میدهد جناب"! جناب و زهر مار برو به پدرِ پدر سوختهات بگو جناب، اخر شب دیگر حوصلهام سر آمد و با اردنگی پرتش کردم توی راه پله تا برود برای اختر و عمههایش قیافه بگیرد. بار دیگر این جمعهی وامانده را به خانه ما بفرستند به کلی میدهم از روزهای هفته حذفش کنند تا درس عبرتی هم بشود برای یکشنبه که هفتهی گذشته زبان درازی میکرد. بگذریم.
از بین کارهای نیمه کاره مقالهی استاد را برایش فرستادم، برنامهی درسهای هفته را چیدم، فیلمی در مورد باستان شناسی برای کلاس فردا پیدا کردم و میز تحریر را هم مرتب کردم. میز تحریر که مرتب میشود ذهنم آرام میگیرد و دوست دادم بیشتر پشت آن بنشینم و گاهی حتی با او یکی دو استکان چای بخورم.
شب غم توی دلِ زن بود. غم توی دلم نشست. پادشاه گاهی بسیار دل نازک است. آخرش بهتر بود مخصوصا از وقتی که جمعه را بیرون پرت کردم اما پادشاه بهتر نشد. حالا تا ببینیم چه میشود.