پادشاه از وضعیت پیش آمده راضی نیست. دربار آشفته و دچار هرج و مرج است. پادشاهِ نیمهجان دوباره بیشتر از زندگی به مرگ نزدیک است. اوضاع آنطور که باید به سامان نیست. دو ماه و چند روز از سال جدید گذشته و هیچ تحرک مثبتی در این بارگاه به چشم نمیخورد. یک چیزی سر جای خودش نیست که تعادل را بهم زده و دنیای پادشاه مثل کمدِ چوبیِ کنارِ خانهی پدری لَق میزدند. صبح شب میشود و شب صبح میشود بدون این که بفهمم روز چطور از چنگم فرار کرد. یک بار برای پرخوری و اضافه وزن فرمان حکومتی صادر کردم و حالا ظاهرا باید برای موارد دیگری از حکم و شمشیر پادشاهی استفاده کنم. اول از همه این تلفن همراه است که مثل نهنگِ گرسنهی آبهای آزاد وقت همایونی را میبلعد. پادشاه را هنوز نشناخته. میدهم دریاسالار طوری شکارش کند که نفهند کی و چطور گوشت و چربیاش به چین صادر شد. دومین مساله دیوِ تنبلی است. فیالفور به همت شاهانه این دیو را زمینگیر میکنم و میاندازمش تَهِ زندانِ سلیمان. نمیشود اینطور مرد. مردن باید مزه داشته باشد. مردن باید مزهی زندگی بدهد تا مثل شربت گلاب و زعفران در کاسهی پر از یخ به جانِ تابستان بچسبد. پس به قول جناب حافظ "بیرون کشید باید از این ورطه رختِ خویش". بگذریم.
آقای دوشنبه دوباره آمده بود. مثل هفتهی گذشته محترم و منظم. با موهای سفیدِ شانه زده و جلیغه و شلوارِ رسمی. پادشاه طبق معمول دوشنبه را با وزن کشی شروع کرد. ۸۷ کیلو فیکس. البته همیشه ۱۰۰ گرم بیشتر حساب میکنم و خلاصه این هفته رسیدهام به عدد ۸۷/۱۰۰ که نسبت به هفتهی پیش دست کم کاهش ۵۰۰ گرمی را نشان میداد. با توجه به هله هوله های نامبارکی که میل کردهام این رقم راضی کننده به نظر میرسد. با این حساب باید در هفته آینده بعد از مدتها مهمان عدد ۸۶ باشم. بگذریم.
صبح نوبت مراقبت امتحان داشتم. امتحان اول را زود دادند و فاصله تا امتحان دوم زیاد شد. فرصتی بود برای شنیدن نظریات شگفت انگیز و عقلانیِ آقای ناظم. تقریبا یک ساعت در باب چگونگی برقراری صلح در جهان، برداشتن مرزها، یکی کردن حکومتها و حذف تمام پولها صحبت کرد. وسط ارائهی تئوری جهانگیرش یک دانش آموز بینوا آمد و نمیدانم چه چیزی خواست که با حالتی شبیه هیتلر از دفتر بیرونش کرد. بعد خیره به افقهای دور ژست انتخاباتی گرفت. خدا را شکر قبل از این که بخواهد دستور ورود کشور به جنگ جهانی بعدی را بدهد زنگ خورد و رفتیم برای مراقبت امتحان. حدود ساعت دوازده امتحان تمام شد.
پادشاه از مدرسه به میدان بار میوه و ترهبار رفت. زن یکی دو روزی بود که توی حرفهایش اسم زردآلو را میآورد. توی میوه فروشیها قیمت میوههای تابستانی به صورتی است که انگار میوهها را جهت تزیین و به عنوان یک شیء دکوری آنجا چیدهاند و کسی دست نمیزند. در میدان بار قیمتها کمی پایینتر بود اما حتما باید جعبهای خرید میکردی. خلاصه همپای آقای قوامی الباقی میوهفروشیهای شهر را هم گشتم. نهایتا یک جا قیمتش نسبتا و فقط نسبتا بهتر بود و یک کیلویی زردآلو خریدم. همراه یک گردالی و یک کیلو خیار. میوهی محبوب پادشاه اول از همه خربزهاست و بعد همین گردالیهای شیرین مثل طالبی و ملون و غیره. البته در شهر ما یک نوع از این گردالیها هست که به آنها تیلِ مگسی یا تیل سبز میگویند. آنها شگفت انگیزند و در این شهرستان پیدا نمیشوند. خلاصه به خانه رفتم. امروز قرار بود زن غذا درست نکند و پادشاه برای خودش املتی فراهم کند. زن کمی میوه خورد. پادشاه هم برای خودش با پورههای گوجه فرنگی که از دیروز مانده بود املت درست کرد و با نان بربری که دو شب پیش خریده بودیم خورد. بسیار چسبید و عکسی هم نگرفتم. در واقع عکس غذاها را زن میگیرد و اگر او نگیرد پادشاه معمولا نمیتواند به شکمش بگوید صبر کن تا عکس بردارم. زن برای خودش جدا غذا درست کرد چون از املتهای پادشاه خوشش نمیآید.
دیشب موقع اذان صبح با صدای موذن مسجد بیدار شدم. اذان خوبی میخواند. صدایش خوب نبود اما خواندن را بلد بود. هوس کردم بعد از مدتها به مسجد بروم. معمولا مسجدها ادایی هستند و پادشاه خوشش نمیآید اما به هر حال رفتم. زن از پشت پنجره برای پادشاه دست تکان داد. خودش نمیتوانست بیاید. چند تا پیرمرد بودند و مسجدی معمولی. پیشنماز جوری حروف را ادا میکرد که انگار ژاپنی مقیم ایران است که میخواهد با لهجهی عربی نماز بخواند. از نماز در مسجد ان قسمتش را دوست دارم که بعد از نماز ساکت مینشینند. حس خوبی دریافت میکنم. بعد از تمام شدن نماز به زن گفتم بیا برویم دور بزنیم و کمی توی خیابانها چرخیدیم. به نظر هر دو توی فکر بودیم.
به خانه که رسیدم مشغول چای ریختن بودم که ناگهان زن زد زیر گریه. میگفت تو النگویم را کج کردی. گفتم من به النگویت چکار داشتم. گفت آن روز که روی شانهات بلندم کردی و میبردی سمت اتاق النگویم کج شده و های های گریه میکرد. متاسفانه از شدت گریهاش خندهام گرفته بود. تصور کردم النگویش شکسته اما وقتی رفتم توی اتاق و به هزار بدبختی النگو را توی دستش وارسی کردم اصلا حتی نتوانستم جایی که کج شده پیدا کنم. زن خودش هم با کلی گشتن وسط گریه پیدایش کرد تا به پادشاه نشان بدهد. در اصل اصلا کج نشده بود. النگویش پهن است و کمی گوشهاش تاب برداشته بود. خلاصه گفتم میدهم برایت درستش کنند و آرامش کردم اما آنقدر گریه کرده بود که پشت چشمانش شده بود اندازه طالبی.
آخر شب تخمه کدو آورد. پادشاه هم خورد. نیم ساعت بعدش گفتم اگر یک بار دیگر خواستم تخمه کدو بخورم بزن روی دستم چون هر بار میخورم سر دلم سنگین میشود. زن فوری گفت اصلا اسمش را نگو که حالم بد است دیگر از آنها نمیخورم. خلاصه دلخور از تخمهی کدو خوابید و پادشاه تا پاسی از شب یعنی همین حالا بیدار ماند. حالا تا ببینم چه میشود.