خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۳۵۱. سرکه

چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۴، ۳:۷ ب.ظ

صبح را به طور کلی از دربار اخراج کردم. چه معنی دارد آدم در این شرایط صبح را ببیند. به جایش گفته‌ام ظهر امور بیدار شدن را اداره کند. البته از آن طرف که حساب کنیم تا صبح بیدارم و وقتی خورشید دارد کم کم خودش را گرم می‌کند می‌خوابم. وقتی بیدار شدم خورشید طوری که انگار ارث پدرش را از ما طلبکار است می‌تابید. قرار بود زن را ببرم به خانه‌ی بهداشت. بردمش و بیرون منتظر ماندم. روی پله‌ی مغازه‌ای در سایه نشسته بودم. به اطراف و مردم نگاه می‌کردم. همه چیز عادی بود و عادی بودن در شرایط فعلی به نظرم عجیب است. البته در این شهرِ دور افتاده طبیعتا مردم زیاد درگیر با واقعیت نمی‌‌شوند. البته تغییری که کم کم دارد خودش را نشان می‌دهد این است که ماشین‌ها و آدم هایی را می‌بینیم که به این شهر نمی‌خورند. ظاهرا خیلی از افرادی که سال‌ها قبل به شهرهای بزدگتر رفته‌اند در این شرایط به این شهر برگشته‌اند تا به نوعی اوضاع و احوال آرام شود. زن که کارش تمام شد رفتیم نانوایی. فرمانِ آقای قوامی آنقدر داغ بود که نمی‌شد آن را گرفت. کمی منتظر ماندیم تا نان بربری پخت کند. تا وقتی به ما برسد میوه و سرکه سیب هم خریدیم. توی مسیر ماست چکیده هم گرفتیم چون نان بربری بهانه‌اش را گرفته بود.

به خانه که رسیدیم نان ها را تکه و بسته بندی کردم و به عنوان نهار همان نان و ماست را خوردیم. بسیار هم چسبید‌. از بعد از ظهر اینترنت قطع شد. اینترنت بود اما فقط برای سایت‌های داخلی و بلاگفا هم اصلا بالا نمی‌آمد. احساس پادشاه این است که بالاخره دیر یا زود این اتفاق می‌افتد و در این شرایط طبیعی است. اگر این طور شد پست‌ها را در دفترچه یادداشت تلفن همراه می‌نویسم و ذخیره می‌کنم تا زمانی که بشود یکجا بارگزاریشان کرد. به هر حدل دیروط هم تصورم این بود که نمی‌شود پست گذاشت اما درست چند دقیقه مانده بود به ساعت ۱۲ شب که اینترنت وصل شد و پست را گذاشتم.

شب به زورخانه رفتم‌.‌ شلوغ بود.‌ قبل از ورزش شیرینی پخش کردند و بعد از ورزش قرار بود شام بدهند. ظاهرا چند نفری از حج برگشته بودند و به این مناسبت ورزش را کوتاه کردند. بعد همان کنارِ گود سفره انداختند و دیگ آوردند، درست مثل یک مهمانیِ خانوادگی. مدیرزورخانه می‌گفت این دورهمی‌های کوچک جدای از هر چیزی باعث صمیمت بیشتر و همبستگی می‌شود. زن سفارش کرده بود سر راه برایش کلوچه بگیرم. خریدم. چیپس هم برایش گرفتم تا همراع سریال مرگ تدریجی یک رویا ببیند. فعلا عشق ابدی پخش نمی‌شود و زن خودش را با این سریال سرگرم می‌کند. شب باز اخبار می‌امد از تهدید های دو طرف جنگ که فلان می‌کنیم و بهمان می‌کنیم. نمی‌دانم چرا اما پادشاه احساس می‌کند یک اتفاق عجیب و خیلی بزرگتر از این حرف‌ها به زودی رخ می‌دهد. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۵۰. اینترنت

سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۴، ۱۱:۵۷ ب.ظ

راستش تا همین حالا خیال میکردم بعد از ۳۴۹ روز به علت نبودن اینترنت دیگر نمیشود پست بگذارم و همین حالا اینترنت وصل شد. اگر نمی‌شد پست را که نوشته بودم بعدها بارگزاری می‌کردم. به هر حال نت وصل شد.

توی شرایط خاص آدم فکر می‌کند و می‌بیند چه چیزهایی که سختشان گرفته است و می‌شود اصلا حتی فکرش را هم نکرد. پادشاه دستور می‌دهد از امروز یعنی بیست و هفتم خرداد ماه سال یکهزار و چهارصد و چهار هجری خورشیدی دست کم چند دقیقه در روز زندگی کنید. آنقدری که خیال می‌کنید سخت نیست. بعضی‌ها را دیده‌ام که برای این کار به عرض زندگی اضافه می‌کنند. احساس می‌کنند از چیزی در این دنیای بی سر و ته عقب افتاده‌اند. تند تند چیز‌های جدید را امتحان می‌کنند تا لیست اهداف بی‌پایانشان تیک بخورد و جلو بروند. کلاس‌های مختلف، سفرهای گوناگون و هول هولکی، تجربه‌های جدید و غیره. اما به نظر پادشاه این زندگی کردن نیست. بر خلاف تصور بعضی‌ها عمق زندگی مهم است نه طول و عرض آن. عمق زندگی زیر همین لحظه‌های ساده و تکراری روزمره پنهان شده. فقط لازم است چند دقیقه از عجله دست بردارید و زندگی را بگذارید روی دورِ آهسته. آهسته که باشد تازه متوجه می‌شوید چه چیزهایی هر روز جلوی چشمتان است و نمی‌بینید. تازه متوجه می‌شوید چطور نسیم با انگشتان لطیفش گونه‌ی پرده را نوازش می‌کند. چطور آفتاب هر روز هر روز دستش را به سینه‌ی روشنِ صبح می‌رساند. تازه صدای قل زدن ریز سماور را می‌شنوید و زیبایی بخاری که از زیر قوری بلند می‌شود را می‌بینید. تازه طعم‌هایی که حس می‌کنید و رنگ‌هایی را می‌بینید که تا قبل از این لایِ هول زندگی گم شده بود. کمی آرامتر باشید. کمی ساده‌تر بگیرید. گاهی چیزهایی آنقدر که فکرش را می‌کنید مهم نیست تا خودتان یا بقیه را بابتش سرزنش کنید. فقط زندگی کنید که شاید فرصت کمی وجود داشته باشد. این یک فرمان رسمی است از طرف شاهنشاه مهرداد دوم. بگذریم.

دوشنبه ظهر بیدار شدم و این بار ۸۹ کیلو بودم. این را شکست نمی‌دانم و حالا دوباره توی خانه همه چیز به حالت عادی و مرتب بر می‌گردد. به نوعی این فعلا اولویت دربار نیست. زن برای ناهار خامه کاکائویی خورد. پادشاه هم تصمیم گرفت برای خودش نیمرو درست کند. دوتا تخم مرغ را میان روغن داغ نشاندم. توی روغن زیبا شدند. نمک و فلفل سیاه به آن اضافه کردم و گذاشتم رنگ آمیزی روی حرارت کامل شود. با نان لواش و پیاز غذا را تحویل معده‌ی همایونی دادم.

عصر تمام برگه‌های باقی مانده را تصحیح کردم و با کمک زن نمرات را وارد دفترنمره کردیم. سر شب داشتم اخبار را دنبال می‌کردم که صدا و سیما را زدند. لحظه‌ی خاصی بود. خانمی نشسته بود و اخبار می‌گفت. از قبل اطلاع داده بودند ساختمان را تخلیه کنید اما او و چند همکارش مانده بودند تا به نوعی نشان بدهند اوضاع عادی است و پخش زنده قطع نشود. در همین اوضاع صدا و لرزشی در تصویر مشاهده شد. ظاهرا جایی از سازمانشان را زدند. در کمال تعجب آن خانم نه تنها نترسید بلکه بلند شد و بدون کوچکترین تپق یا لرزشی در صدا شروع کرد به تشریح وضعیت و خط و نشان کشیدن برای دشمن با عبارت های حماسی. در این لحظه دوباره و این بار همان استودیو را زدند و اطراف آن خانم دجار موج انفجار شد. باز هم حتی جیغ نزد و فقط از انجا خارج شد. بیست دقیقه هم نشده بود که دوباره روی آنتن آمد و همچنان ترسی در صدا یا چهره‌اش دیده نمی‌شد. واقعا برای پادشاه عجیب بود و چندین بار ان ویدئو را تماشا کرد. خیلی ها هستند که با دیدن یک نزاع خیابانی تا چند ساعت دست و پایشان می‌لرزد و این خانم حتی صدایش خش برنداشت. نشان به آن نشان که کمی بعد خبرنگار آقایی که داشت از بیرون ساختمان گزارش می‌داد از ترس و هیجان در حال قالب تهی کردن بود و داشت از ترس می‌ترکید. پادشاه از همینجا فارغ از هر نوع جبهه سیاسی و مذهبی آن خانم به او نشان شجاعت می‌دهد. بماند به یادگار که اولین قهرمانِ ثبت شده‌ی این جنگ یک خانم بود که زیر آتش موشک و بمب انگشتش را بالا برده بود و برای دشمن خط و نشان می‌کشید. بگذریم.

شب زن گفت برویم ساندویچی. هوس ساندویچ سرد کرده بود. رفتیم.زن برای خودش تخمه و تنقلات هم خرید. اگر به پادشاه بود هیچوقت دیگر تخمه کدو نمی‌خریدم. واقعا این که چیزی کیلویی نیم میلیون تومان باشد و صرفا آدم را چاق کند غیر قابل توجیه است. به هر حال برگشتیم خانه و ساندویچ‌ها را نوش جان کردیم. کالباس همیشه برای پادشاه خاطرات زیادی را زنده می‌کند. بوی ساندوچی در کودکی همیشه بوی کالباس بود. بویی که با تمام بوهای دیگر فرق داشت و زیاد در خانه پیدایش نمی‌کردیم. شب با اخبار فوتبال هم تماشا کردم و باز تقریبا نزدیک صبح خوابیدم. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۴۹. هایپرسونیک

دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۴، ۵:۴۹ ب.ظ

در این روزهای عجیب اگر دیدید نیستم بدانید اینترنت قطع شده و نتوانسته‌ام پست جدید را بارگزاری کنم. همین پست‌های اخیر را هم چندین بار ارسال کرده‌ام تا نهایت ثبت شده. بگذریم.

یکشنبه انگار پادشاه را دوخته بودند به تخت. تلفن همراه دربار در کمال وظیفه شناسی خودش را شرحه شرحه کرد تا بالاخره از خواب بیدار شدم. باید برای آخرین روزِ مراقبت امتحان به مدرسه می‌رفتم. در مدرسه همه‌ی چشم‌ها خواب‌آلود و خسته بود. همه در حالتی از بهت بودند. هنوز خیلی‌ها باورشان نمی‌شود دقیقا چه اتفاقی افتاده. برای خیلی از ما که این سمت سرزمین هستیم وقایع هنوز دور است. از ساعت ۷:۴۵ امتحان شروع شد. تقریبا یک ساعت و نیم طول کشید. بعد از امتحان در دفتر مدرسه توصیه‌هایی امنیتی به همکاران کردند. همچنان بعضی همکاران به تحلیل اوضاع پرداختند. پادشاه حوصله‌ی گوش دادن نداشت و فوری برگه‌های امتحانی را تحویل گرفتم و خارج شدم. به مدارس دیگر هم رفتم و برگه‌ها را جمع کردم. باید فوری تصحیح کنم و این روزهای ولنگاری در شهر خودم را جبران کنم. از آنجا باز به سلمانیِ برادران تریاکی سر زدم. موهای پادشاه تند تند بلند می‌شود. این بار گفتم کوتاهتر کند.

زن برای ناهار زرشک پلو با مرغ درست کرده بود. بسیار خوشمزه شده بود. همراه غذا قسپت جدید سریال تاسیان را تماشا کردیم و کلی از دست این دخترکِ الدنگ حرص خوردیم. پادشاه با شروع تابستن باید یک سریال درست حسابی را شروع کند این سریال‌های ایرانی به درد زن می‌خورد. پارسال تابستان سریال سوپرانو را دیدم و هنوز لذتش زیر دندانم است. عصر خربزه خوردیم. شیرین بود ولی نه زیاد.

شب با زن رفتیم و یک خانه را برای اجاره دیدیم. مناسب ما نبود و ضمنا هنوز به نظر صاحبخانه تصمیم قطعی نگرفته و بی‌خودی نمی‌شود عجله کنیم. سر راه زن برای خودش کلی تنقلات خرید.

سر شب اول با زن شروع کردیم به ساختن شکلاتِ سالم. شکلات تلخ را آب کردیم و بعد آن را با خرما و ارده له کردیم بعد هم ریختیم توی قالب شکلات تا شکل‌های ادایی بگیرد. خوشمزه شد. اوایل شب خبر رسید که شهر ما را هم زده‌اند، البته فقط یک نقطه را. از مزایای محدود این شب‌ها این است که در کنار خبرهای جنگی فوتبال و والیبال هم برقرار است. زیر تصویر والیبال همزمان شلیک موشک‌ها را نشان می‌دادند. گزارشگر والیبال هم از فضا استفاده کرده بود و سرویس بازیکنان را به موشک هایپرسونیک تشبیه می‌کرد. شب تقریبا تا صبح برگه تصحیح می‌کردم و اصلا متوجه نشدم کی خواب به دربار همایونی وارد شد. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۴۸. رانی

یکشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۴، ۴:۴۰ ب.ظ

شنبه شبیه جمعه بود. وضعیت طوری است که تا بیدار می‌شویم شبکه‌های خبری و کانال‌ها را دنبال می‌کنیم تا ببینیم چند چندیم. پی‌گیری اخبار به صورت جدی اعتیاد آور است. جایی خواندم که به طور کلی هر چیزی که نوعی از لذت یا هیجان را به طور نامرتب و پراکنده ایجاد کند اعتیاد آور است. مثلا اگر همه‌ی خبرها شبیه هم بود بعد از مدتی دیگر علاقه‌ای به پی‌گیری آنها نداشتیم اما این که چند خبر به دلایلی مهمتر است باعث می‌شود دائما اخبار را دنبال کنیم تا دوباره آن دوز از هیجان به ما برسد. گشتن در اینستاگرام و خیلی موارد دیگر هم دقیقا به همین صورت وابستگی ایجاد می‌کند. خلاصه این روزها صبح به جای صبحانه خبر لای نان می‌گذاریم و همراه چای می‌خوریم. بگذریم.

قرار بود شنبه برویم شهرستان منزل خودمان پس همان اول وقت کمی از وسایل را جمع و جور کردم و تحویل آقای قوامی دادم تا لحظه‌ی آخری چیزی را فراموش نکنم. بعد نان داغ خریدم و برای زن صبحانه بردم به اتاق چون بقیه هنوز خواب بودند. زن نان و پنیر خورد و پادشاه کمی از کوکوسبزی‌های شب قبل را میل کرد. راستش همان طور که دوست دارم به شهرمان بیایم از زیاد ماندن هم خوشم نمی‌آید. اگر خانه‌ی مان اینجا بود قضیه فرق می‌گرد اما در این وضعیت وقتی در شهرمان هستیم نمی‌شود برای هیچ چیز برنامه داشت و قوائد زندگی از دست پادشاه فرار می‌کنن. مثلا در این مدت اصلا نشد مرتب ورزش کنم، رژیم از دربار فرار کرد و چند صفحه بیشتر از کتابم را هم نخواندم. خلاصه اوضاع بارگاه همایونی نابسامان است و باید برگردیم خانه تا به حساب این وضع برسم.

ظهر در راستای همراهی با وضعیت پیش آمده با خواهرم یک درست دیگر بازی کردیم و پادشاه حسابی او را شکست داد. راستش بازی‌ کمی تکراری شده و باید یک بازی دیگر پیدا کنیم تا در این مواقع انجام بدهیم. همزمان شبکه پویا را هم تماشا می‌کردیم چون مثلا می‌خواستیم خواهرزاده‌هایم نفهمند چی شده اما آمها هم حس کرده بودند که اوضاع عادی نیست. مادرم برای ناهار باقالاخورشت درست کرد. البته در واقع خواهرم درست کرد و مادرم فقط صبح دستورش را صادر کرده بود. خوشمزه شده بود. بعد از ناهار کمی خوابیدیم و عصر حاضر شدیم تا به سمت خانه حرکت کنیم.

حدود ساعت پنج عصر بود که راه افتادیم. از آنجا که پمپ بنزین‌ها هنوز شلوغ بود قرار شد توی مسیر برای بنزین زدن توقف کنیم. حدود چهل کیلومتری شهرمان جایی هست که پمپ بنزین دارد و در کنار آن چندین رستوران و هایپر مارکت بزرگ وجود دارد. همانجا توقف کردیم. زن رفت برای توی راه خوراکی خرید. رانی و بستنی و چیز‌های دیگر. به او گفتم چقدر زود بیش از دو هفته گذشته و در این مدت اصلا رژیمم را رعایت نکرده‌ام. جاده‌ی خشک و بیابانی را تخت گاز طی‌ می‌کردیم. کنار جاده کسانی با کلاه حصیری خربزه سر دست گرفته بودند و می‌رقصیدند و این نوعی تبلیغ بود برای این که جلوتر توقف کنی و خربزه بخری. کلا در این مملکت ناشناخته رقصیدن را دوست دارند. حدودا ساعت هشت و نیمِ شب بود که رسیدیم.‌ زن می‌گوید خیلی این شهر کوچک را دوست دارد و این دوست داشتنش دلایل روحی دارد. قبل از رفتن به خانه تخم مرغ و پیاز و سیب زمینی خریدیم و البته خربزه. راستش را بخواهید خرید کردن برای خانه‌ی خودمان بعد از این مدت حس جالب و خوبی داشت. به این که تخم مرغ‌ها را توی جا تخم مرغی بگذاریم فکر کردم و احساس خوبی داشتم. بعد هم آنها را همراه با یک کوه وسایل که توی آقای قوامی ریخته بود بردم بالا. بالاخره به خانه‌ی خودمان رسیدیم. البته خانه‌ای که احتمالا در کمتر از یک ماه آینده باید تخلیه‌اش کنیم و باز برویم یک جای دیگر.

وسایل را جا به جا کردیم، بعد دوش گرفتیم و آخرش ولو شدیم زیر کولر تا باز اخبار را دنبال کنیم. البته در این میان پادشاه گوشت‌هایی را که مادرزن داده بود را هم تکه کرد و گذاشتیم داحل فریزر. بعد نمرات برگه‌های دو مدرسه را وارد سیستم کردم. زن چای آورد. باز چای را توی استکان و نعلبکی خوشگلِ خودم می‌دیدم. یکشنبه صبح باید بروم بقیه برگه‌ها را از مدارس جمع کنم و زود هم تصحیحشان کنم. تا همین حالا هم حسابی دیر شده. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۴۷. تارت

شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۴، ۲:۳۲ ب.ظ

صبح خیلی زود بیدار شدم. همه چیز عادی و آرام بود و وارد بزرگترین جنگ خاورمیانه شده بودیم. خواهرم هم بیدار بود و خط به خط اخبار را مانند حسینیِ بای گزارش می‌کرد. مادرم که قرار بود جمعه برای عید نذری درست کند حالا رمق نداشت و گفت دیگر درست نمی‌کند. می‌خواست مثل سال گذشته یک دیگ ماکارونی درست کند و پخش کند بین همسایه‌ها و حالا دیگر خبری از این داستان‌ها نبود. پادشاه کمی خبر خواند و با پدرش مسائل جهان را حل و فصل کرد بعد خوابید تا بعد از ساعت دوازده. بیدار که شدم فهمیدم آن چیز‌ها ظاهرا خواب نبوده و همچنان توی جنگیم پس چای خوردم تا دست کم یک جنگ زده‌ی چای خورده باشم. از زن خبر گرفتم گفت همان عصر بروم دنبالش. گفتم مراقب خودش باشد. توی این وضع نمی‌دانم وقتی می‌گویند مراقب خودت باش یعنی چه. مثلا اگر موشک آمد از رویش بپرند؟ یا از قبل موشک‌ها را رهگیری کنند و اگر قرار است بخورد به اتاق خواب بروند توی هال بنشینند؟ بگذریم.

کمی وسایل و کتاب‌ها و وسایلمم را جمع و جور کردم. برای ناهار مادرم عدس پلو درست کرده بود با چاشنی استرس و سر درد. خودش نتوانست بخورد. پادشاه زیاد خورد. عصر رفتم دنبال زن. زن معتقد است همه چیز کار خودشان است. بعد گفتم رژیم را فعلا بگذاریم کنار و برویم شیرینی فروشی طباطبایی. زن برای خودش شیرینی زبان و نارنجک خرید. پادشاه هم تارت میوه گرفت. تا این سن هنوز نمیدانستم تارت چیست ولی گفتم بگذار در این لحظات تاریخی قبل از موشک تارت بخورم. بعد که خوردم فهمیدم چیز خاصی نیست. با ترکیبی نرم تر از بیسکوئیت و سفت‌تر از کیک یک ظرف ساخته بودند و داخلش را با خامه و میوه پر کرده بودند. به این ترکیب می‌گفتند تارت. بیشتر ادایی بود تا خوشمزه. خلاصه با دلی پر از تارت و نگرانی رفتیم خانه.

شب عید بود و گفتم برویم زیارت. شب توی شهر ما جشن بود. جشن بسیار بزرگ، جوری که اکثر خیابان‌های مرکز شهر شلوغ و پر از صدا بود. توی این وضعیت فشفشه‌های رنگی می‌زدند به آسمان و ما مانده بودیم صدایی که می‌آید پدافند است یا جشن. یک عده می‌رقصیدند یکی پشت میکروفون داد می‌زد یکی را زدیم و بعد همه دست و جیغ می‌زدند. وضعیت سوررئالی بود. پادشاه با موتور راهش را از بین مردم باز می‌کرد و جلو می‌رفت. زیارتگاه شلوغ بود. زیاد نماندیم. شب دیر خوابم برد. شنبه بر می‌گردیم خانه. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۴۶. انفجار

جمعه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۴، ۲:۵۴ ب.ظ

پنجشنبه را کاملا به یللی و تللی گذراندم. راستش را بخواهید با اتفاقاتی که از صبح امروز افتاده دیگر هر چیزی ممکن است و حیف است آدم از استراحت مطلق بگذرد. صبح که نه در واقع ظهر بیدار شدم. زن نبود و پایین وسط هال خوابیده بودم. خواهرم نبود اما دو خواهر زاده‌ام توی اتاق خواب بودند و منتظر. با وعده‌هایی که دیشب به آنها داده بودم اگر بیدار می‌شدند قطعا باید بازی می‌کردیم. قبل از بیدار شدنشان وارد سامانه‌ی تصحیح امتحانات شدم و چند برگه‌ی دیگر تصحیح کردم. دیگر هیچ برگه ای برای تصیح نمی‌آمد و می‌نوشت برگه ای موجود نیست. حالا باز باید بعدا امتحان کنم شاید برگه‌های دیگر آمد ولی به هر حال آنقدری که لازم بوده تصحیح کرده‌ام.

حوالی ظهر بود که دو وروجک بیدار شدند. گفته بودم برایشان فیلم درست می‌کنم و کلی ذوق داشتند. فوری یکی را که ۵ ساله است چادر سرش کردیم و مثلا شد مادر و یکی دیگر که ۹ ساله است تبدیل کردیم به دانش آموز بعد فیلم کوتاهی از آنها گرفتم و آهنگ‌رویش گذاشتم.‌ از نتیجه کار بسیار خندیدند. نادر برای ناهار همان غذایی را درست کرد که دیشب با تقلب پادشاه تعیین شد. بسیار چسبید. روزهایی که زن نیست اتفاق خاصی نمی‌افتد. کمی مقاله را نگاه کردم و حال و حوصله‌ی کار دیگر هم نداشتم پس بی‌خودی دراز کشیدم و به سقف نگاه کردم. سر شب نخودفرنگی و مادرش آمدند. حسابی فشارش دادم و کج کج نگاهم کرد بعد چند گازِ پراکنده هم از بازو و ران و شکمش گرفتم چیزی نگفت. خواستم لپش را گاز بگیرم که مادرش نجاتش داد. زن گفت شب با برادرش بیرون می‌رود. خوشحال شدم و گفتم امیدوارم به او خوش بگذرد. زن از احوالاتم پرسید گفتم هیچکاری نکرده‌ام و دراز کشیده‌ام، نمی‌دانم چرا ناراحت شد. کلا در اکثر موارد پادشاه هر چیزی بگوید زن جوری به آن جمله نگاه می‌کند که ناراحت شود. شبخوش گفت و آفلاین شد.

تا نزدیک صبح بیخودی توی مجازی چرخیدم. والیبال ساعت ۳:۳۰ شروع شد و یک ست آن را تماشا کردم که با قدرت بردیم.‌ همزمان خبر رسید انفجارهای شدیدی در پایتخت رخ داده. خوابیدم و خوشحال بودم که فردا قرار نیست به مدرسه بروم و تحلیل همکاران را گوش کنم. راستی فالوده‌ای که دیروز از قنادی یزدی‌ها گرفتیم همان فالوده شیرازی است، تصویر فالوده‌ی یزدی را از جناب گوگل الممالک گرفتم و با آن فرق داشت. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۴۵. تقلب

پنجشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۴، ۵:۱۳ ب.ظ

چهارشنبه زن باز باید برای دستش واکس می‌زد. قبل واکسن گفت برویم یکی از شیرینی فروشی‌های معروف شهر و می‌خواهد آنجا را بببیند. قبلا هم شاید گفته باشم یکی از شیرینی فروشی‌های معروف شهر ما شیرینی فروشی یزدی‌هاست. رفتیم آنجا و از بوی انواع شیرینی و بستنی گیج شدیم. عکس‌هایش را برایتان توی کانال همایونی می‌گذارم. پادشاه در آن گرما چشمش به یخچال فالوده‌ها افتاد. در حالی که زن یک بسته‌ی کوچک باقلوای یزدی برداشت پادشاه هم یک کاسه فالوده شیرازی زعفرانی خرید. در خراسان فالوده‌ی شیرازی از شیرینی فروشی یزدی‌ها خریدیم، این هم در نوع خودش جالب است. توی گرما همینطور که راه می‌رفتیم از فالوده هم خوردیم و الباقی را روی نیمکت پارک رو به روی شیرینی فروشی تمام کردیم. جگرمان که کمی حال آمد دوباره سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت مرکز بهداشت. کمی دیر شده بود و زن فوری پیاده شد. قوامی را جایی کنار مرکز بهداشت پارک کردم و روی پله نشستم. زن خیلی زود آمد و اخم‌هایش توی هم بود. وقتی نشست گفت خیلی آمپولش درد داشته و نزدیک بوده گریه‌اش بگیرد. دلم برای زن سوخت. تصورم این است که زخمش کاملا خوب شده و شاید یکی دو نوبت دیگر که برویم به کلی خوب شود. بگذریم.

به سفارش زن پادشاه چای‌دانیِ مخصوصش را از خانه چای کرده بود. اسکان هم همیشه کنار فرمان محیاست. زن گفت برویم پارک کوهستانی که نزدیک خانه‌ی آنهاست. هوا گرم بود اما جایی که پیاده شدیم سایه‌ی دلچسب و خنکی داشت. اینجا مسیر کوهنواردان سحر خیز است که اول صبح بیکارند و از کوه بالا می‌روند تا ببینند چه می‌شود. ما که نشستیم حوالی ظهر بود و تازه بعضی‌ از این رعایای بیکار داشتند از آن بالاها برمی‌گشتند. فوری زیرانداز کوچکمان را زیر درختی پهن کردیم و نشستیم تنگِ دل هم. از توی چای‌دانی چای ریختم و زن هم باقلوا را گذاشت کنار چای. کمی هم آجیل خریده بود که الباقی‌اش را با خودش آورده بود و توی دست‌های تپلی اش به پادشاه تعارف کرد. همان حاشیه جاده نوشته بود خطر مارگزیدگی و زن با کوچکترین صدایی از جایش می‌پرید. به هر حال خوش گذشت و چند تا عکس هم گرفتیم که قابل پخش نیست و از هیچ سازمانی مجوز نمی‌گیرد.

زن قرار بود برود خانه‌ی مادرش و باز تا جمعه آنجا بماند. خانه‌‌ی آنها به پارکی که داخل آن بودیم نزدیک بود و فوری رسیدیم. زن رفت و پادشاه تنها به خانه برگشت. پادشاه باز توی مسیر یاد زن افتاد که دردش گرفته بود از آمپول. به خانه که رسیدم خواهر کوچکم بود. کارش از این به بعد طوری است جمعه باید سر کار باشد و به جای آن یک روز را در هفته به عنوان روز تعطیل انتخاب می‌کند. چون در هفته فقط یک روز خانه است معمولا آن روز را مادرم به سفارش او غذا درست می‌کند و این بار انتخابش "بادمجان کباب" بود.

این یک غذای شگفت انگیز شمالی است که احتمالا قبلا هم از آن نوشته‌ام اما لازم می‌بینم دوباره آن را تشریح کنم. داستانش از این قرار است که مادر مایعی درست می‌کند با ترکیب گردوی کوبیده شده و رب انار و یک چیزهای دیگر که من خبر ندارم و بعد داخل بادمجان و گوجه را از سر حوصله با آن پر می‌کند و با همین شمایل سرخشان می‌کند. می‌گوید نکته‌اش این است که در این مرحله باید حرارت کم باشد تا اولا بادمجان‌ها خوب بپزند و سرخ شوند و دوما ترکیب گردو و رب انار کم کم روغن پس بدهد و برود به خورد غذا. مزه‌ها عاشقانه توی آغوش هم آرام می‌گیرند و پادشاه هر بار از خوشمزگی‌اش شوکه می‌شود. خود گوجه و بادمجان هم با همه‌ی کمالاتشان باورشان نمی‌شود به این سطح از مجلسی بودن برسند. مادر سفره را کاملا شمالی چیده بود با زیتون و سیر و سیر ترشی و واقعا به قدر حیرت انگیزی غذا خوردیم.

خواهر بزرگم هم خانه‌ی ما بود و می‌حواست برود خانه که دوتا دخترش پایشان را کردند توی یک کفش و گفتند ما می‌خواهیم پیش دایی بمانیم. خلاصه بچه‌هایش ماندند و چندین ساعت بازی کردیم. دست آخر آنها به مادرم گفتند برای فردا مرغ دوست دارند ولی پادشاه دوست داشت پلوربی با تخم مرغ بخورد و گفتم باید قرعه کشی کنیم.‌ قرعه کشی کردیم و پادشاه طبق معمول تقلب کرد و سر بچه‌‌ها را کلاه گذاشت. پلوی ربی از توی کاسه درآمد. تمام کاغذ‌ها را عوض کرده بودم تا فقط رای پادشاه اجرا شود. بچه‌ها هم مجبور بودند به قرعه کشی احترام بگذارند. آخر شب در حین دیدن والیبال نشستم و کمی دیگر برگه تصحیح کردم. بد جور باختیم. بعد از والیبال برنامه‌ای گذاشت توی آن برنامه از همین بطری‌های آب معدنی بود که زن دو روز پیش خرید. تعجب کردم از این که چقدر زود بعضی چیزها رواج پیدا می‌کند. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۴۴. آینه

چهارشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۴، ۷:۵۱ ب.ظ

سه شنبه برای بار سوم آقای قوامی را تمیز کردم و دستمال کشیدم و باز نَمی باران زد تا حاصل کار پادشاه هیچ شود. پادشاه اگر همینطور ادامه بدهد مشکل خشکسالی این منطقه از مملکت حل می‌شود. یک بار فقط شیشه را تمیز کردم باز دو قطره باران افتاد روی شیشه.‌ به نظرم گاهی آسمان با ما شوخی دارد. خود آقای قوامی هم با پادشاه شوخی دارد، بی‌خودی در مواقع حساس آینه‌ی جلو‌اش می‌افتد روی پای پادشاه. همان آینه را دادم چسب زدند شد صد هزار تومان وجه رایج مملکت. در سرزمین ناشناخته‌ای که ما زندگی می‌کنیم هر زمان هر چیزی ممکن است هر قیمتی داشته باشد و حتی نمی‌شود تعجب کرد. بگذریم.

برای ناهار مادرم استانبولی درست کرده بود. تا قبل از نهار کمی برگه تصحیح کردیم. در واقع پادشاه که تصحیح نکرد زن نشست و تصحیح کرد. ناهار هم بسیار خوشمزه بود و با سالاد شیرازی حسابی چسبید.

زن گفت از داخل اینستاگرام یک مغازه پیدا کرده که ماگ و چیزهای گوگولی دارد و برویم آن را تماشا کنیم. به خانمِ نشان گفتم مسیر را نشان بدهد. مغازه به صورت دقیق و بنا به گفته‌ی ایشان بیست و یک کیلومتر با ما فاصله داشت. راه افتادیم و به علت حضور همیشگی جناب ترافیک یک ساعت بعد رسیدیم. تازه آنجا متوجه شدیم مغازه در واقع یک فروشگاه اینترنتی است و حتی نمیشد برویم داخل و اجناسش را تماشا کنیم. اما به هر حال بهانه‌ای شد تا دوری بزنیم. یک زمانی پادشاه همین حوالی به باشگاه کشتی می‌رفت و با کمی جستجو آنجا را پیدا کردم و به زن نشان دادم. جای خلوت و خوبی است و بخشی از خاطراتم پررنگ شد. زن در مسیر از رنگین کمان عکس گفت. بعد زن گفت برویم فلان بازارِ شهر. خیابانش شلوغ بود و سخت جای پارک پیدا می‌شد برای همین گفت پس اینجا را ول کن برویم آن یکی دیگر. پادشاه می‌دانست کمی دیگر اگر جای پاک پیدا نشود زن یکهو اخم می‌کند و می‌گوید: "اصلا ولش کن بریم خونه"، سعی کردم جایی پیدا کنم و نهایتا پیدا هم کردم اما زن یک ثانیه قبلش رسید به آن مرحله و گفت: "اصلا ولش کن بریم خونه". هر چقدر اصرار کردم پارک کنم و پیاده شویم قبول نکرد و گفت برویم. شب شده بود. اول رفتیم تعویض روغن. خرج تعویض روغن آقای قوامی هم زیاد شده. خدا به خیر کند. زن کمی تخمه خرید با دوتا نان خرگوشی و رفتیم خانه.

کاغذ کادو خریده بودیم و برای مادر استکان‌ها را همراه یک کتاب از خانم دانشور کادو کردم. پدرم ظهر برایش دسته گل خریده بود. مادرم خوشحال شد. استکان ها را هم دوست داشت و فوری توی آنها چای ریخت و گذاشتشان جای استکان‌های دم دستی‌اش. احتمالا تا عید غدیر همینجا هستیم. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۴۳. تصحیح

سه شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۴، ۴:۴۱ ب.ظ

صبح دوشنبه از دست پادشاه شاکی بودم. چون این مدتی که در شهر خودمان هستم روز به روز وزنم اضافه می‌شود و این تقصیر شام است. این دوشنبه ۸۸/۳۰۰ شده‌ام و این یعنی شیب به سمت بالا. باید ترمز را بکشم ولی فعلا این باعث شد تا روز دوشنبه را به شکم همایونی مرخصی بدهم و بگذارم هر چیزی دلش خواست بخورد. بگذریم.

صبح قرار بود با زن برویم آزمایشگاه تا ببینیم بالاخره یک شاهزاده در راه است یا خیر. اول رفتیم پیش پزشک عمومی‌ و صد و بیست هزار تومان دادیم تا برای زن آزمایش نوشت. بعد رفتیم در قسمت شلوغی از شهر که آزمایشگاه آنجا بود. از ترافیک بود و قوامی به سختی لای ماشین‌ها راه خودش را باز می‌کرد. نهایتا وارد یک پارکینگ خصوصی شدم و زن رفت توی آزمایشگاه. صاحب پارکینگ یا شاید کسی که آنجا کار می‌کرد یک پسر جوان بود و بدو بدو و با هیجان می‌گفت هر ماشین کجا قرار بگیرد. خانم جوانی هم داخل کیوسک بود که شماره پلاک‌ها را می‌نوشت و قبض را دست رانندگان می‌داد. وقتی قوامی را جایی گذاشتم و داشتم از پارکینگ خارج می‌شدم. زن به مرد جوان گفت: "علی بیا غذا حاضره". توی کیوسک، زیر پایش یک پیک نیک بود و توی تابه کوکو درست کرده بود. بوی کوکو همه‌ی محوطه را پر کرده بود.‌ مرد جوان به پادشاه تعارف کرد تا برای ناهار همسفره‌ی آنها بشوم ولی عذر خواهی کردم و گفتم عجله دارم. شنیدم که علی با ورود به کیوسک به خانمی که ظاهرا همسرش بود گفت: "به به چه کردی، راستی فردا شب خونه مامانم دعوتیم". نمی‌دانم اما به نظرم قشنگ بودند. بگذریم.

آزمایشگاه به خاطر بیمه‌ی تکمیلی از ما پولی نگرفت. گفت چند ساعت دیگر جواب را پیامک می‌کند. چون از جای اقای قوامی در پارکینگ پیش آن زوجِ جوان مطمئن بودم به زن گفتم بیا کمی قدم بزنیم. یک پارکِ طولانی هست که از چندین خیابان عبور می‌کند و انتهایش می‌رسد به یک کتابفروشی بزرگ. از همان مسیر رفتیم. هوا خوب بود و مسیر قشنگ. کمی بیخودی توی کتابفروشی چرخیدیم. زن گفت برویم هایپر تا چیزی بخرد.‌ در قسمت نوشیدنی‌ها بطری‌های آب بسیار کوچکی بود که با خودم گفتم واقعا چه کسی این‌ها را می‌خرد. همان زمان چشم‌های زن قلبی شد و فوری یکی از آنها را برداشت و معتقد بود آن بطری ها بسیار گوگولی هستند. یک کیک کشمشی هم برداشت و رفتیم.

توی مسیر خبر دادند که باید زودتر امتحانات نهایی را تصحیح کنیم. تصحیح امتحانات نهایی توی سیستم انجام می‌شود و زمان بر است. ولی خوبی آن این است که بر اساس پاسخنامه است و هر چیزی توی پاسخنامه باشد باید در جواب هم باشد تا نمره بگیرند. زن گفت کمک می‌کند. زن از این جور کارها خوشش می‌آید. رفتم و پاسخنامه را پرینت گرفتم و همزمان یک بشتنی سنتی هن برای زن خریدم. تا قبل از این که به خانه برسیم چند گاز بزرگ هم خودم از بستنی زدم‌. هم پای زن که چیزی میخورم بسیار ذوق می‌کند. بگذریم.

مادر برای ناهار قیمه بادمجان درست کرده بود. بسیار خوشمزه بود. زن نشست و چند برگه تصحیح کرد. پادشاه خوشحال بود برای خودش لنگ‌هایش را انداخته بود روی هم و برگه‌ها تصحیح می‌شد. شب مادرم رفت خانه‌ی دوستش.‌ خواهرانم هم رفتند بیرون تا چیزی به عنوان کادو برای تولد مادر بگیرند. زن پیامک آزمایشگاه را دریافت کرده بود و به پادشاه گفت ظاهرا خبری از شاهزاده نیست. راستش تا هفته‌ی پیش از این که یک زمان در این اوضاع بچه‌ای در راه باشد نگران بودم اما در طی این یک هفته چون آمدن بچه را تصور کردم دیگر بابتش نگرانی نداشتم. هر چیز پیش می‌آمد برایم غیر منتظره نبود. پادشاه توی خانه کمی کار مقاله را جلو برد.‌ زن برای خودش از اسنپ خوراکی سفارش داد و پادشاه هم در خوردن خوراکی‌ها همراهیش کرد. خواهرم دست خالی برگشت و گفت چیز مناسبی گیر نیاورده‌اند و روز بعد برای مادر تولد می‌گیرند.

آخر وقت زن رفت بالا تا عشق بینهایتش را نگاه کند و پادشاه پایین ماند. با خواهرم بازی کردم و باز هم قلمرو او به دستان پر کفایت پادشاه تصرف شد. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۴۲. استکان

دوشنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۴، ۴:۸ ب.ظ

شاید برایتان سوال شده باشد که سرنوشت آن پلی استیشن که در احوالات روز پیش به آن اشاره کردم چه شد. راستش آن ولعی که نسبت به آن موجود جادویی داشتم بعد از یکی دوسال کلا از بین رفتم و همان طور که از موقع یاد گرفتن خواندن و نوشتن غرق در کتاب بودم دوباره به کتاب جذب شدم. بعد نهایتا پلی اشتیشن را فروختم و کتابهایی خریدم که هنیشه آرزوی داشتنشان توی سرم بود و قدِ پول‌هایم به زانوی آنها هم نمی‌رسید. با پول پلی استیشن دوجلدی دیوان شمس، پنج گنجِ نظامی و دیوان حافظ. پدرم هم بسیار خوشحال شد چون اصلا خوشش نمی‌آمد من و خواهرم بنشینیم پای بازی. بعدا شاید در مورد مادرم و نقشی که در کتابخوان شدن پادشاه داشت هم نوشتم. بگذریم.

صبح بی‌هوا باران به حیاط آمده بود و رد پایش هنوز روی موزاییک‌ها مانده بود. هوا بسیار خوش بود. به سفارش زن قرار بود برویم یکشنبه بازار. بسیار دور بود. وقتی رسیدیم دیدیم فقط خاک است و رعایا توی هم می‌لولند. زن از آنجا برای خودش پیشدستی‌های گرد خرید. پرسیدم این‌ها را برای چه کاری می‌خواهی گفت برای خاله بازی. واقعا دوست دارد مثل خاله بازی وسایلش را بچیند کنار هم و ذوق کند. آنجا بیشتر از هر چیزی پارچه داشتند. هر کسی یک زیر انداز پهن کرده بود و یک کوه پارچه ریخته بود رویش تا بفروشد. زن اصلا اهل پارچه خریدن نیست و زود گفت برویم. از آنجا کمتر از بیست دقیقه تا مناطق ییلاقی اطراف شهر راه بود. هوا هم ابری و بارانی پس راه دیگری نبود جز این که به قوامی بگویم بپیچد به آن سمت.

بسیار جای زیبایی است و حاشیه جاده پر از باغ و درخت. وجب به وجب رستوران، کافه، جگرکی، بستنی فروشی و بلالی. رودخانه هم از آن پایین‌ رد می‌شود. همیشه اینجا دست کم چند درجه از شهر خنک تر است. آخر مسیر وقتی دیگر جاده‌ی ماشین رو تمام می‌شود جایی هست مثل میدان که دور تا دورش آش فروشی است. بوی آش رشته و پیاز داغ به خصوص در شبهای خنک برای آدم دلبری می‌کند. شاگرد مغازه‌ها دم در دائما تعارف می‌کنند و به هر طریقی می‌خواند آدم را بکشند داخل و هر آش‌فروشی امتیازاتی به مشتری می‌دهد. یکی پارکینگ دارد، یکی ماشین را می‌شوید، یکی فضای بهتری دارد اما نهایتا پادشاه آنجایی توقف می‌کند که چای رایگان می‌دهد. همیشه همان یکی می‌رویم چون چای توی آن هوا از هر چیزی مهمتر است. جلوی مغازه‌ها پر از تنقلات محلی است و البته شیشه‌های دوغ‌ آبعلی که توی حوضچه‌های آب گذاشته‌اند تا سرد بشود. عکس‌هایی که گرفتم را می‌گذارم توی کانال تا تماشا کنید.

آش رشته سفارش دادیم، سه تا چای ریختیم و رفتیم بالا. شاید بپرسید چرا سه تا و جواب پادشاه این است که چون رایگان بود. آش را آورد و خوردیم زن که یکی دو قاشق بیشتر نخورد. به او گفتم گاهی جلوی خانواده خیلی با من بد صحبت می‌کنی و همین باعث شد مثل بادکنک باد کند. بعد به زن گفتم برویم کمی این اطراف قدم بزنیم اما گفت حوصله ندارد و با همان باد نشست توی ماشین. پادشاه تنهایی کمی قدم زد و یاد شعار هواداران لیورپول افتاد. هوا عالی بود.

در مسیر برگشت زن گفت جلوی فروشگاه لوازم آشپزخانه توقف کنم. چند روز دیگر تولد مادرم است. پادشاه یک دست استکان را دید و خوشش آمد. همان را خریدم. مادرم استکان دوست دارد و دائما آنها را عوض می‌کند. زن هم برای خودش کمی چرخید و بعد رفتیم سمت خانه.

عصر زن زیاد خوابید. پادشاه نخوابید. برگه‌های چاپی که با خودم آورده بودم را تمام کردم و کمی هم کار مقاله را جلو بردم. به نظرم این مقاله طلسم شده و یک سال است که همینطور ناقص مانده. قبلی‌ها اصلا اینطور متوقف نشده بود اما این یکی خیلی اذیت می‌کند. زن وقتی بیدار شد هنوز گرفته بود. دوست دارد هم صبح و هم عصر برویم بیرون و اصلا خانه نباشیم. از طرفی واقعا این روزها کارهایی دارم که باید انجام بدهم با این همه نصف روز را بیرون می‌رویم اما زن به این مقدار راضی نیست و می‌گوید تو مرا هیچ جا نمیبری. یا هنوز می‌گوید تو پایه نیستی با هم جیز‌های خوشمزه بخریم و بخوریم. پادشاه همینطوری هم دارد دوباره وزنش توی سفر زیاد می‌شود و دوست ندارم خیلی خودم را رها کنم. بگذریم.

شب با فوتبال تمام شد و آقای رونالدو در چهل سالگی یک جام دیگر را برد بالای سرش. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۴۱. گلدان

یکشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۴، ۴:۵۰ ب.ظ

چون دیروز صحبت از پدرم شد امروز می‌خواهم خاطره‌ی پررنگی از او را تعریف کنم که نقش مهمی در زندگی پادشاه داشت.

تولد پادشاه مصادف بود با تصادف سختِ پدرم. پدرم از دار دنیا یک موتورگازی داشته که ماشین به او می‌زند و فرار می‌کند. جوری زده بوده که کفش پدرم را از روی پشت بام خانه‌‌ای که آن نزدیکی بوده پیدا می‌کنند. پایش از چند جا می‌شکند. قبل از آن آهن فروشی‌اش ورشکست شده بوده و یک سال خانه نشینی و عمل‌های پی‌ در پی باعث می‌شود ورشکسته‌تر هم بشود. هر چه دارند و ندارند می‌فروشند و در نهایت وقتی با یک پلاتین ۱۰ سانتیمتری جای استخوانِ پای راست سر پا می‌شود هیچ چیزی از دار دنیا نداشته جز یک کوه قرض. از پنج سالگی پدرش فوت کرده بوده و نتوانسته بود درسش را بخواند. تمام این سال‌ها را کار کرده بود پس سعی کرده کاری برای خودش دست و پا کند. شروع می‌کند به بافتن تورِفلزی در خانه‌ی مادرش. صبح تا شب تور می‌بافته و می‌فروخته تا کم کم‌ می‌تواند قرض‌ها را پرداخت کند و برسد به نقطه‌ی صفر. پادشاه پنج ساله شده بود که هم زمان با به دنیا آمدن خواهرش، پدر بالاخره توانست به عنوان راننده در یک بیماستان نیمه دولتی استخدام شود. از صبح تا عصر آنجا بود و عصرها هم با دستگاه تور می‌بافت. کم می‌دیدمش کم می‌دیدیمش و آن چند ساعت بودنش در خانه برای ما مثل عید بود.

خانه‌ی ما در محله‌ی پایین شهر بود و بیرون از خانه اتفاقات خوبی نمی‌افتاد. پدر و مادرم دوست نداشتند پادشاه بیرون برود و با بقیه‌ی محله بُر بخورد.‌ محله پر از دعوا و فحش بود. تازه دبستان را تمام کرده بودم که کم کم سرو کله‌ی پلی استیشن و کلوپ توی محله پیدا شد و پادشاه دوست داشت برود آنجا و بازی کند. فضای کلوپ و بازی‌ها برای پادشاه بسیار رویایی بود. اولین چیزی بود که بیرون از خانه نظرم را جلب می‌کرد. پدرم به شدت مخالف بود. یک بار موقع برگشتن از مدرسه به خانه ناخوداگاه جلوی کلوپ کنار خانه متوقف شدم و دستی انگار مرا به داخل هل داد.‌ نور‌های عجیب فضا را پر کرده بود و بچه‌ها و حتی افراد بزرگتر نشسته بودند توی نور و تاریکی. حرف‌های زشتی به هم می‌زدند و بلند بلند می‌خندیدند. نمی‌دانم چقدر زمان گذشت که اخمِ سنگینِ پدرم را توی قاب ورودی دیدم. فوری رفتم بیرون. چیزی نگفت اما بسیار عصبانی بود. وقتی عصبانی بود مادرم هم هیچ چیزی نمی‌گفت. توی سکوت ناهار خوردیم و چیزی قلب پادشاه را فشار می‌داد.

مدتی پدرم را کمتر از قبل می‌دیدم. یک روز بی‌هوا سر ظهر به خانه آمد. مشمای سیاهی مثل کیسه زباله توی دستانِ سیاه و روغنی‌اش بود. مثل هر زمانی که قرار بود کاری را با دقت انجام دهد سیگاری روشن کرد و گذاشت گوشه‌ی سیبیلش. در حالی که یکی از چشمانش را موقع کشیدن سیگار تنگ تر کرده بود با همان دستان روغنی چیزی از توی مشما در آورد که باورم نمی‌شد. پدرم پلی‌استیشین را از همان کلوپ همسایه که نزدیک خانه بود خریده بود. قلبم داشت می‌ترکید. انگار با دستان روغنی و سیاه هم می‌شد معجزه کرد و این را پادشاه در همان کودکی فهمید. در همان سن و سال هم می‌دانستم که وضعمان اصلا خوب نیست و خریدن پلی استیشن حتی برای همکلاسی‌های پولدار و لوسم آرزو بود. فوقش یک‌شب آن را کرایه می‌کردند و تا آخر سال پُزش را می‌دادند و حالا پلی‌استیشنِ محله مال پادشاه بود. پدرم شبانه روز کار کارده بود تا پادشاه جایی نرود که به نظر او سالم و درست نبود. خودش توی همان محله بزرگ شده بود و نمی‌خواست پسرش هم همان مسیر را برود. شمایلِ پلی استیشنِ سفید که با دستان پدرم روغنی شده بود و تاثیرش را هیچوقت فراموش نمی‌کنم. بگذریم.

صبحِ شنبه با زن رفتیم بیرون. گفت می‌خواهد برویم شهر کتاب تا شاید آنجا جا سوئیچی فانتزی برای خودش پیدا کند اما نکرد. پادشاه زن را برد به بازارِ گل. اسمش بازارِ گل است اما بیشتر خرت و پرت‌های فانتزی دارد. عکسش را برایتان توی کانالِ همایونی می‌گذارم. توی یک مغازه یک دریا جاسوئیچی داشت و بالاخره زن از بین آنها یکی را برای خودش انتخاب کرد. شب با کمک زن برگه‌های امتحانی تصحیح کردیم. زن خوشش می‌آید توی این کار کمک کند. دیشب وقتی کسی نبود زن اتفاقی یکی از گلدان‌های مادر را شکست و پادشاه گردن گرفت تا زن خجالت نکشد. البته مادر گلدان زیاد دارد و اصلا ناراحت نشد. فوری جایش را عوض کرد تا گلدان زنده بماند. پادشاه حوصله‌ی نگهداری از گلدان ندارد احساس می‌کند آن‌ها ممکن است خراب بشوند.‌ همینطوری هم قبل آمدنمان بی‌بی گل خراب شد و محمود تنها مانده پشت پنجره چشم انتظار ما. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۴۰. کامرانی

شنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۴، ۴:۳۴ ب.ظ

زندگی یعنی این که پدرم در جوانی رفته جنگ و آنجا بر اثر موج انفجار دندان‌هایش ترک‌خورده و اکثر آنها از بین رفته. اصلا دنبال سهمیه و جانبازی و این چیز‌ها نرفته و حالا هم بحث پادشاه چیز دیگری است. تا همین سال گذشته و در سن ۶۱ سالگی زیرِ ۱۰ دندان در دهانش داشت. عاشق ته دیگ و نان برشته، تخمه ‌ این جور‌ چیز‌ها بوده و هست ولی نمی‌توانست بخورد. نهایتا حدود یک سال قبل پولی دستش آمد و توانست دندان مصنوعی بگذارد. شش ماهی طول کشید تا به دندان‌ها عادت کند و بالاخره در سن ۶۲ سالگی توانست ته دیگ و آجیل و چیز‌های دیگری که دوست داشت بخورد و از خوردنشان لذت ببرد. یک ماه نشده بود که مشخص شد قند دارد. حالا باز مجبور است برای همه چیز پرهیز کند نه تنها چیز‌هایی که دوست داشت که خیلی چیز‌های دیگر را هم نمی‌تواند بخورد و در این شش ماه اخیر نزدیک ۱۵ کیلو لاغر شده. واقعا عجیب است. نمی‌دانم این ماجرا را قبلا هم گفته بودم یا نه ولی هر بار پدرم را می‌بینم یادش می‌افتم. بگذریم.

جمعه بود. خواهر کوچکم خانه بود و او آشپزی می‌کرد تا مادرم مانتویش را بدوزد. خواهرم واویشکا درست کرد. همان خوراک گوشت چرخ کرده با سیب زمینی سرخ شده و گوجه. تا وقتی غذا حاضر شود کمی بازی کردیم. پادشاه طبق معمول پیروز شد و سرزمین دشمن را فتح کرد. ناهار خوشمزه بود.

عصر قرار بود از ساندویچ فروشی مورد علاقه‌مان ساندویج بگیرم و بروم دنبال زن و از آنجا برویم پارکی جایی و غذا بخوریم. سر شب ساندویچ خریدم و رفتم دنبالش. رفتم بالا تا وسایلش را بیاورم پایین چون بعد قرار بود بیاید خانه‌ی‌ ما. زن گرفته بود. توی خانه‌شان محلم نداد. تا رسیدیم به آسانسور انگار منفجر شد. گفت چرا این لباس را پوشیدی و از اول هفته هر جا رفتیم همین لباس را تنت کرده‌ای. توی ماشین هم هر چیز به دهنش آمد به پادشاه گفت. چیزی نگفتم. دیشب برایش توضیح داده بودم که لباس مناسب و آماده نداشتم و نیازی به توضیح بیشتر احساس نمی‌کردم. هزار تا چیز دیگر هم گفت که اصلا ربطی به لباس نداشت مثلا می‌گفت کلا رفتارهایت مثل فقیرهاست و من از این رفتارها متنفرم و چیز‌های دیگر. در نهایت در مسیر یک تی‌شرت گرفتیم و پوشیدم تا زن حالش خوب شد. بعد گفت هر کار کرده نتوانسته خودش را کنترل کند. رفتیم به بزرگترین پارک شهر. از کنار پارک یک بطری بهنوشِ سرد هم خریدیم. ساندویچ خوردیم. یک گربه هم آمد و رو به روی ما نشست. اسمش آقای کامرانی بود. زیاد اهل گفتگو نبود فقط مارا تماشا کرد و بعد هم رفت پی‌ِ کارش.

در مسیر برگشت زن گفت برویم اسباب بازی فروشی. رفتیم به یکی از بزرگترین اسباب بازی فروشی‌های شهر. عکسش را برایتان می‌گذارم در کانال دربار تا ببینید. چیزی نخریدیم و فقط اسباب بازی‌ها را نگاه کردیم. بعد هم رفتیم به خانه.

آخر شب متوجه شدم یکی از دنبال کنندگان پادشاه در اینستاگرام که دانشجوی مقطع ارشد ادبیات بود و تازه تولد ۲۵ سالگیش را جشن گرفته بود از دنیا رفته. خبرش احساس عجیبی به پادشاه داد. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۳۹. صدام

جمعه شانزدهم خرداد ۱۴۰۴، ۵:۲۷ ب.ظ

صبح خواستم قبل از هر جیزی برگه‌‌های امتحانی را تمام کنم اما آنقدر زیادند که تمام نمی‌شوند. سوال و جواب را قبل امتحان به آنها داده بودم و دست آخر چیز‌هایی نوشته‌اند که آدم شاخ در میاورد. در یکی از سوالات گفته بودم معنی اصطلاح "بست نشینی" را بنویسید. منظور از بست نشینی در تاریخ ایران تحصن در مکان‌های مذهبی است. حالا یکی در جواب نوشته یعنی کسانی که در جنگ پیروز می‌شدند می‌نشستند یک بست شیره‌ی تریاک می‌کشیدند. یا خیلی‌ها که برگه را خالی تحویل داده‌اند. گاهی پادشاه را از تدریس و آنقدر وقت گذاشتن ناامید می‌کنند. بگذریم.

پدرم سعی داشت برای کمدی که زیر راه‌پله زده‌اند طبقه بزند. کمکش کردم و در نهایت نتیجه رضایت بخش بود. مادر روزه بود اما برای ما پلوماش درست کرده بود با ته‌دیگ سیب زمینی. پلوماش از غذا‌های محبوب پادشاه و پدرش است. عصر باران گرفت. بارانِ بهاری لذتش دو برابر است. قبلش گرد و خاک بود و این باعث شد قوامی بسیار کثیف بشود. انگار از جنگ برگشته بود. کتاب‌ها و کاغذها را بردم به همان کتابفروشی که می‌شناختم و به جای آنها کتاب‌های جدید گرفتم. دوتا کتاب از خانم دانشور گرفتم و چند کتابِ دیگر. بعد عکسشان را برایتان توی کانالِ همایونی می‌گذارم.

شب قرار بود با زن برویم سینما. قبلش رفتم سلمانی و گفتم دور سرم و موهایم را مرتب کند. مرد سلمانی خیلی حرف زد. در مورد زمین و زمان نظر می‌داد. بدی ماجرا این بود که گاهی وسط صحبت متوقف می‌شد و حتی دست از کار می‌کشید تا پادشاه هم چیزی در تاییدش بگوید یا دست کم تشویقش کند به صحبت بیشتر و من توی سکوت منتظر می‌ماندم. باز خودش شروع می‌کرد. تازه تاکید کرده بودم که عجله دارم اما او ظاهرا می‌خواست خلوتیِ کسب و کارِ امروزش را سر من جبران کند. یک گوشم به تِک تِک قیچی بود و یک چشمم به تیک تیک ساعت. زن از این که دیر کنم خوشش نمی‌آید. خواستم لباسم را هم عوض کنم ولی لباس دیگری آماده نداشتم. خلاصه راه افتادم. سر راه با این که کمی دیر شده بود جلوی گل فروشی توقف کردم. یک دسته گل برای زن خریدم که خوشحال شود.

وقتی رسیدم جلوی‌‌ِ خانه‌شان ذوق داشت. راه افتادیم. وسط راه زدم کنار و از داخل صندوق دسته گل را به او دادم بسیار خوشحال شد و عکس گرفت. زن هم برای پادشاه یک شلوارک خریده بود که نشانم داد. پادشاه علاقه‌ی خاصی به شلوارک دارد. بین راه تنقلات هم خریدیم برای سینما. بلیت فیلم "صدام" را گرفته بودیم. مثلا در مورد یکی از بدل‌های صدام بود که نقشش را هم رضا عطاران بازی می‌کرد.‌ محض تفریح رفته بودیم نه این که بخواهیم فیلم خوب و خاصی ببینیم. زن قبل از شروع فیلم دلش می‌خواست زود برویم سراغ خوراکی‌ها. اصلا کیف فیلم دیدن در سینما به خوراکی‌هایش است. ساعت از دوازده شب گذشته بود که از سینما بیرون آمدیم. حالمان خوب بود و هوا از حال ما هم بهتر بود. جمعه شب قرار است زن بیاید پیش پادشاه. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۳۸. تفنگ

پنجشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۴، ۴:۴۷ ب.ظ

صبح چهارشنبه بوی ظهر‌های کودکی را می‌داد. در خانه‌ی پدری وقتی بیدار می‌شوم هیچکس نیست جز آفتاب. مادرم معمولا طبقه‌ی بالا مشغول خیاطی است. صبحِ تقریبا زود چای دم می‌کند و دوباره می‌رود بالا. به ساعت نگاه کردم هنوز زود بود ولی خوابم نمی‌برد. نور از دستش را رسانده بود به پای پادشاه. گرم بود و پنکه آنقدری که باید برای عوض کردن هوا تلاش نمی‌کرد. با ناز و ادا سرش را به چپ و راست می‌چرخاند ولی زورش به گرما نمی‌رسید.

چای خوردم به چهارشنبه اجازه‌ی ورود دادم. یادآوری کرد که امروز باید بروم برای کتاب‌ها. یک عالم کاغذ باطله و کتاب‌های غیر ضروری گذاشته بودم توی صندوق آقای قوامی. قرار بود یک روز بروم به کتابفروشی که میشناسم. او آنها را با کتابهایی که دوست دارم عوض می‌کند. هنوز در این چند روز فرصت نشده بود تا بروم. دیر بود و روز تعطیل اما بیکار بودم و رفتم. بسته بود. به چند کتابفروشی دیگر هم سر زدم اما همه بسته بودند. به زن پیام دادم ببینم در چه حال است. سر حال بود و گفت دارد برای ناهارشان کباب تابه‌ای درست می‌کند و عکسش را فرستاد. به نظر که بسیار خوشمزه می‌آمد. به زن گفتم پنجشنبه شب بلیت سینما گرفته‌ام تا با هم برویم فیلم تماشا کنیم. راستش فیلم مهم نبود مهم این بود با هم یک جایی برویم. خوشحال شد. بعد رفتم خانه. پدر و مادرم بیرون بودند. دیر آمدند. مادرم پلوباقالی درست کرده بود. خوشمزه بود و دور هن خوردیم.

دیشب به مادر و خواهر کوچکم سریال بازنده را معرفی کردم و یک روزی کاملا درگیرش بودند و بسیار با هیجان دنبال می‌کردند تا هر یازده قسمتش تمام شد. عصر نشستم و کمی دیگر از کارهایم را جلو بردم. نخود فرنگی و مادرش سر شب آمدند. برای نخود فرنگی یک تفنگ ترقه‌ای خیلی کوچک خریدم ۴۰ هزار تومان. با صدای ترقه از جایش پرید. در اصل خودم با تفنگ بازی می‌کردم و هر پنج دقیقا یک بار همه را از جا می‌پراندم. نخود فرنگی را فشارش دادم تا هِقش در آمد. این روز‌ها کمی بی‌حال است‌. خواهرم می‌گوید چون دارد دندان در می‌آورد اینطوری است. پنجشنبه باید برگه‌هایی که آورده‌ام تصحیح کنم تا دیگر معطل آنها نباشم. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۳۷. مقاله

چهارشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۴، ۶:۳۵ ب.ظ

صبح را دیر به دربار راه دادم. سر کیف بودم و سیرِ خواب. با موهایی به شکستگیِ دلِ فرهاد و صورتی به سرخیِ دلِ خسرو بیدار شدم.‌ نمی‌دانم ساعت چند بود و حتی اولش نمی‌دانستم چند شنبه است و در کدام یکی از سیارات منظومه‌ی شمسی هستم. خواهرم دیشب ماند ولی صبح نبود. البته صبح نبود ظهر بود. بچه‌هایش بودند. پادشاه را که دیدند از سرو کولم بالا رفتند. کمی با آنها جنگ بازی کردم. از آنجایی که پادشاه بازی‌ها را جدی می‌گیرد با تمام قوا به آنها حمله کردم و آنها آنقدر جیغ زدند که چهل و سه درصد از شنوایی مادرم از بین رفت. بعد برایشان کارتون شیرشاه را گذاشتم. از انیمیشن‌های مورد علاقه‌ی پادشاه است و این‌ کودکان هنوز ندیده بودند. میخ شده بودند به تلوزیون. البته دوبله‌ی زمان ما رویش نبود ولی آنها متوجه این نقص نمی‌شدند. بگذریم.

مادر برای ناهار قرمه سبزی درست کرده بود. خودش می‌گفت مثل هر بار خوب نشده و عجله‌ای شده و هزار تا ایراد گذاشت رویش ولی بسیار خوشمزه بود. با سالاد و ماست خوردم. بسیار چسبید. مادرم همیشه قرمه سبزی را زیادتر از برنج درست می‌کند چون شب همان را با نان می‌خوریم. ولی پادشاه قصد نداشت این بار شب همراهی کند.

عصر رفتم به کافه‌ی دوستانم. یک کافه دارمد انتهای انتهایی ترین خیابانِ شهر. چهار نفرند و همه اهل کتاب. دوتا کتاب از من خریده بودند برایشان بردم. از دیدن هم بعد از این مدت نسبتا طولانی بسیار خوشحال شدیم. در مورد "کلیدر" و "آتش بدون دود" صحبت کردیم و نفهمیدم کی ساعت به شش رسید. باید به یکی دیگر از دوستانم هم سر می‌زدم که سه شنبه‌ها جلسه‌ای برگزار می‌کند در ابتدای ابتدایی‌ترین خیابان شهر. جلسات جامعه شناسی روزمزه است. مدیر جلسه از دوستان قدیمی پادشاه است و البته بسیاری از کسانی که در جلسه حاضر می‌شوند. کمی دیر رسیدم. خیابان‌ها بسیار شلوغ بود. از دیدن پادشاه بسیار خوشحال شدند و چند دقیقه‌ای جلسه متوقف شد. گفتگو در مورد "خود مراقبتی در دنیای امروز" بود. صرفا گوش کردم و جالب بود. بعد از جلسه کلی گفتگو کردیم و وعده گرفتند اگر باز سه‌شنبه‌ای در شهر بودم در جلسه حاضر شوم.

به خانه رفتم. کمی از برگه‌های امتحانات را تصحیح کردم. بعد هم رفتم سراغ مقاله‌ی نیمه‌کاره‌ام. این چند روز دوست دارم این مقاله را بعد از مدت‌ها تمام کنم. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۳۶. چایخانه

سه شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۴، ۱۱:۵ ب.ظ

طبیعتا وقتی پادشاه در سفر است گاهی نوشتن شرح احوالات دیر و زود می‌شود. البته بهتر است به دبیرانِ دربار بسپارم که همان نیمه شب احوالات را ثبت کنند اما گاهی دیر و زود می‌شود. بگذریم.

صبح تقریبا زود بیدار شدم. قرار بود ساعت یازده زن را به خانه‌ی بهداشت ببرم اما زن خیلی زودتر بیدارم کرد و گفت برویم بیرون و حوصله‌اش سر رفته. گفت برای صبحانه از نان فروشی نان شیرین فانتزی بخریم.‌ نان گیسو خرید. نان‌هایی که مثل بافتِ مو هستند و طعمشان شبیه نان شیرمال است. با هم در مسیر خوردیم. از خانه ما تا جای خانه‌ی آنها خودش مسافرتی حساب می‌شود و یک ساعت راه است. خانه‌ی بهداشت هم سمت خانه‌ی آنها بود. رفتیم یک جا قبول نکردند گفتند باید بروید فلانجا‌. آنجا هم اول که رفتیم هیچکس نبود انگار ساختمان خالی است. کلی صبر کردیم تا پیرزنی که ظاهرا آمار همه را داشت پرستار را پیدا کند. خلاصه پرستار آمد و آمپول‌های زن را زد. گفت خیلی درد داشته. توی آسانسور یک دختر بچه بغل پدرش به ما می‌خندید. خنده‌اش شکل سیب بود. دیدنش روز گرم و شلوغمان را ۲۳ درجه زیبا کرد.

از آنجا رفتیم خانه‌ی پدرزن. شربت سکنجبین خوردم. بسیار چسبید. بوی قرمه‌سبزی می‌آمد اما ناهار مرغ بود. دیروز هم مرغ خورده بودیم اما ویژگی مرغ این است که هر کس با یک طعم درست می‌کند و خوشمزه بود. بعد از غذا رفتم توی اتاق. زن با پادشاه خداحافظی کرد و رفت پیش خانواده. پادشاه کمی همانجا خوابید. خواب دلچسبی بود. کمی که هوا خنک‌تر شد رفتم سمت خانه. زن گفت مراقب خودم باشم و وقتی رسیدم به او خبر بدهم.

توی مسیر دایی کوچکم تماس گرفت و گفت کجایی گفتم فلان خیابان گفت بیا کافه‌ی همیشگی. رفتم آنجا. او شغل شیفتی است و اغلب یک وعده را در کافه‌ می‌خورد‌. منظورم از کافه کافه‌ی قلیان یا از این کافه‌های ادایی نیست. منظورم کافه‌ی قدیمی است که قبلا می‌گفتند چایخانه. املت دارند و چند غذای دیگر مشابه و البته چایِ مرغوب و بی ادا. من فقط چای خوردم و کمی صحبت کردیم. دایی کوچکم همیشه از زمین و زمان شاکی است. هم سن خودم است و هر چند وقت که به شهرمان می‌آیم یکی دو وعده خبرم می‌کند تا برویم کافه و از زمین و زمان شکایت کند.

از آنجا رفتم و قفل صندوق آقای قوامی را درست کردم. همین یک قلم پانصد هزار تومان شد. آقای قوامی هم خرجش بالا رفته. البته که این کارگزار دربار بیشتر از هزینه به ما فایده می‌رساند. از آنجا به خانه رفتم. طبق معمول خواهرهایم هم آنجا بودند و صدای خنده‌هایشان تا شش تا خانه آن طرف‌تر می‌رفت.

خواهر بزرگم کیک درست کرده بود ولی پادشاه نخورد. چون همینطوری هم از رژیم عقب است و باید حواسش را جمع کند. این را یادم آمد که دوشنبه بود و اول وقت روی ترازو رفتم. البته که ترازوی خانه‌ی مادر کمی بیشتر نشان می‌دهد اما به هر حال وزن ۸۷/۴۵۰ نشان می‌داد که دست کم ۳۰۰ تا ۴۰۰ گرم افزایش وزن داشته‌ام. دلمه‌ها کار خودشان را کرده بودند. پس کیک را گذاشتم کنار.

شب رفتم به زورخانه. پدرم هم با من آمد برای تماشا. ورزش کردن جلوی پدر شرایط خاصی داشت و چیزی توی دلم وول می‌خورد مثل ۲۰ سال پیش که گاهی به باشگاه کشتی سر می‌زد. اتفاقا زورخانه حسابی شلوغ بود و مهمان از شهرستان هم داشتند. آخرش هم یک عکس دست جمعی گرفتند که پدر هم داخل آن بود. امیدوارم بتوانم عکس را گیر بیاورم. بعد هم پدر با موتورش از کوچه‌هایی برگشت به خانه که فقط خودش بلد است. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۳۵. نغمه

دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۴، ۱۲:۱۱ ب.ظ

شنبه شب تا بعد از نیمه شب فوتبال نشان می‌داد. یکی از تیم‌هایی که به فینال رسیده بود به شکل ناجوری باخت. هیچکس یادش نمی‌ماند این تیم با چه زحمتی خودش را به فینال رسانده و چه حریفانی را شکست داده. همه به این نگاه می‌کنند که جام بالای دست کدام گروه است. در زندگی واقعی هم خیلی وقت‌ها تلاش‌هایی که تا یک قدمی موفقیت رفته‌اند دیده نمی‌شوند و به کلی از یادها می‌روند. بگذریم.

یکشنبه تا دیروقت خوابیدم. صبح متوجه شدم بدون اجازه‌ی رسمی از پادشاه حساسیت فصلی وارد دربار شده و با آن قیافه‌ی نحسش درست نشسته رو به رویم. پس قبل از هر چیز سیصد و چهل و شش عطسه‌ی پیاپی کردم تا اگر خدای نکرده کسی حوالی ساعت ۱۰ صبح هنوز خواب است بیدار شود.‌ البته که همه بیدار بودند. زن گفت حسابی خوابیدی. گفتم بله و به عطسه‌های نامنظم و شاهانه ادامه دادم. بالاخره با شستن دست و صورتم این قائله ختم‌ شد. از شب قبل برای زن توی اتاق نان و کرم کنجد گذاشته بودم چون معمولا بعد از بیدار شدن گرسنه‌اش می‌شود و تا وقتی هم پادشاه بیدار نشود از اتاق بیرون نمی‌رود. نشسته بود و برنامه‌اش را توی گوشی تماشا می‌‌کرد. بعد با هم پایین رفتیم.

مادرم برای ناهار پلو مرغ درست کرده بود. خیلی وقت‌ها غذاهای مادرم به قول خودش خوش نمک است. پادشاه زیاد با نمک میانه‌ی خوبی ندارد، مگر روی ماست، گوجه یا سیب زمینی. مادر و پدرم برای خرید حوالی ظهر رفتند بیرون. زن چون عمل کرده نمی‌تواند زیاد گرسنه بماند. مادرم از عمل او خبر ندارد. چون حدود ساعت ۲ شده بود و هنوز نیامده بودند غذا خوردیم. قسمت جدید سریال تاسیان را هم تماشا کردیم. زن عاشق این است که همراه خوردن وعده‌ی غذایی‌اش فیلم و سریال ببیند. این علاقه در حدی است که گاهی مدت زیادی از کشیدن غذا می‌گذرد و او دنبال چیزی است تا همراه غذا تماشا کند.

عصر سریال خانه‌ی سبز را تماشا کردیم. این قسمت‌هایش مربوط به وقتی است که علی کوچولوی خانه‌ی سبز نغمه‌ی غم انگیزی از زندگی مادرش می‌شنود و متوجه می‌شود مادرش نباید تنها بماند. خودش دست به کار می‌شود و سعی می‌کند پدرِ سبزی برای خودش و همسر سبزی برای مادرش پیدا کند. در این جستجو به معلمش می‌رسد. نغمه‌ی غم انگیزِ زندگی معلمش را هم می‌شنود. معلمش با مادرش آشنا می‌شود و یک خاستگاری سبز در راهپله اتفاق می‌افتد. علی کوچک قصه نغمه‌ی غم انگیز زندگی را تمام می‌کند.

عصر خواهرم آمد. دوتا دخترش را گذاشته بود کلاس نقاشی و قرار بود یک ساعت بعد برود دنبالشان. من با موتور رفتم. از دیدن پادشاه کلی ذوق کردند و کلاس را گذاشتند روی سرشان. کلاسشان تمام شده بود اما به جای این که وسایلشان را جمع کنند هی می‌آمدند و می‌چسبیدند به من. سر راه برایشان بستنی خریدم. خوشحال شدند. زن هی توی خانه اخم می‌کرد و زیر زیرکی می‌گفت چرا برای من نخریدی. حالا همین دو ساعت قبلش برای او بستنی خریده بودم اما می‌گفت نخیر مثل اینها که برای بچه‌ها خریدی چرا نگرفتی.

عصر هندوانه خوردیم و خیار و گیلاس. خیار‌هایش خیلی خوب بود از این کج و کوله‌ها بود که هنوز مزه‌ی خیار می‌دهند. آن صاف و مرتب ها اصلا مزه‌ ندارند. زن عکسی که دو روز پیش جلوی خانه‌ی دوستش ازش گرفته بودم را انیمیشنی کرده بود و نشانم داد. گفت این را بگذار توی کانالِ پادشاه، راستش زیاد صورت و دست‌هایش را مشابه در نیاورده ولی می‌گذارم توی کانال تا تماشا کنید.

شب قرار بود برویم بیرون ولی زن اول گرسنه‌اش شد و بعدش هم خوابش گرفت و زودتر رفت تا بخوابد. فردا قراز است برای ناهار برویم خانه‌ی آنها. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۳۴. خلوت

یکشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۴، ۳:۳ ب.ظ

آیا بالاخره مرد هم به اندازه‌ی زن انسان است یا خیر؟ این سوالی است که این روزها پادشاه از درباریان می‌پرسد و هنوز جواب شایسته‌ای نگرفته. قبول دارم که در گذشته و یا حتی امروز بعضی مردان زندگی را برای زنانشان جهنم کرده‌اند اما از طرف اجتماع به آن مردان می‌گویند مردان "ظالم" که رفتارشان غیر انسانی است. کسی رفتار بد آنان را تایید نمی‌کند. حالا تصور کنید مردی اهل این کارها نیست. همان مرد آیا حق دارد چند روزی بی‌خودی حالش خوب نباشد؟ خیر چنین حقی به او نمی‌دهند و می‌گویند تو مردی و باید تکیه‌گاه باشی یا می‌گویند چقدر ضعیفی و غیره. حتی نباید این که حالت خوب نیست را بروز بدهی. اگر هم بروی یک گوشه‌ای برای خودت بنویسی باز آنقدر پی‌گیر هستند که همان سوراخ را هم پیدا می‌کنند و به این که چرا آنجا نوشته‌ای حالت خوب نیست اعتراض می‌کنند. حتی بقیه هم می‌گویند چرا نوشتی حالت بد است و این ممکن است به روحیه زن آسیب بزند و او را ناراحت کند.

در طرف مقابل زن‌ها حق دارند در هر زمان و مکانی بگویند حالشان خوب نیست و مرد در هر زمان و مکانی باید درکشان کند. یک بار می‌گویند دو تا سه هفته قبل از پریود است یک بار دیگر می‌گویند خود پریود است یک بار می‌گویند بعد پریود است، یک بار می‌گویند کلا حالمان خوب نیست، انگار که ماه در کل چند هفته است که پنج هفته‌اش را باید حواس آدم به این موارد باشد. مرد کلافه بشود و صدایش بالا برود می‌شود وحشی و زن ستیز و پرخاشگر اما زن اگر صدایش بالا برود باید آدم بفهمد حتما فشاری روی او بوده و او را درک کند. تازه باید رفتارش را تحلیل ساختاری بکند و ببیند مثلا اگر برای فلان چیز داد زده منظورش دقیقا آن نبوده بلکه منظورش بهمان چیز بوده.

هر دو ثانیه یک بار هم به مرد می‌گویند درک کن. چرا درک نمی‌کنی. هیچوقت درک نمی‌کند. کسی هست خود مرد را درک کند؟ یک مرد که ناراحت است و حوصله‌ی هیج چیزی را ندارد باید دقیقا چه خاکی توی سرش بریزد که هزار تا برچسب رویش نزنند. درک که هیچ آیا فرصتی می‌دهند تا دست کم خودش حال خودش را خوب کند؟ کمی لحنت عوض شود می‌گویند تو اصلا محبت نمی‌کنی، من نیاز به محبت دارم، چرا کم به من توجه می‌کنی، نکند مرا دوست نداری، اصلا به من نزدیک نشو. در مقابل زن‌‌ها حق دارند با هر لحنی صحبت کنند و اگر کوجکترین واکنشی داشته باشی طلبکار هم می‌شوند، گریه می‌کنند و حالا حالِ خودت که هیچ باید او را هم آرام کنی در غیر این صورت مرد بد و مزخرف و بدون درکی هستی.
تصور کنید زنی بگوید می‌خواهم تنها باشم. مرد باید مثل کاراگاهان اداره آگاهی اول کشف کند این جمله جمله‌ واقعی است یا الکی و صرفا ناز است. بعد که کشف کرد در عین حال که باید تنهایی زن را بهم نزند باید حواسش باشد که توجهش را هم کم نکند. یا این که متوجه می‌شود زن قصدش اصلا این نیست که تنها باشد بلکه نیاز به این دارد تا دو ساعت بروی سمتش و او پس بزند و دورت کند تا کم کم آرام شود و اگر این کار را نکنی یعنی هیچ چیز نمی‌فهمی و خودخواه و الدنگ و بیشعوری.

حالا مرد اگر بگوید حالم بد است و می‌خواهم تنها باشم که هیچ منظور پنهانی هم از این ندارد می‌شود بدترین مرد جهان و بعد تازه آشوب شروع می‌شود و زن می‌گوید پس من‌ برای همیشه رفتم، دیگر اسمم را نیاور، اصلا سمت من نیا، اصلا برو دنبال همان‌ها که دوستشان داری، تو اصلا مرد زندگی نیستی و هزار جمله‌ی دیگر که هر کدام زخم جدیدی به حساب می‌آید. یا این که اصلا حالشان بد می‌شود و می‌گویند چه اتفاقی افتاده و توضیح بده و چرا حالت بد است و کلی حرف دیگر. باز مرد مثل مورد قبل باید کلی ناز بکشد و هزار جنگولک بازی بکند تا زن را آرام کند و درد خودش را هم مخفی کند و حتی به آن توجه هم نکند. مردها برای خوب شدن نیاز به توجه و ناز کشیدن و کادو وحرف اضافه ندارند به تنهایی و خلوت نیاز دارند اما آیا زن‌ها این حق را بدون دعوا و ناراحتی و گلایه به آنها می‌دهند؟

فرض کنید زنی نیاز دارد از مادر و خانواده‌اش یا دوستانش آرامش بگیرد. مرد باید او را درک کند و بگذارد برود پیش خانواده‌اش. همین حق برای مرد هم وجود دارد؟ خیر مرد می‌شود بچه ننه و مردی که هنوز آمادگی زندگی مشترک نداشته و رفیق باز و هزار کوفتِ دیگر.

پادشاه واقعا می‌خواهد بداند آیا مرد هم حق دارد حالش بد بشود یا نه؟ البته می‌دانم حالا همین‌ها هم که نوشته‌ام می‌شود یک چوب جدید. ولی به هر حال اینجا قلمرو پادشاه است و هر چیزی دلش بخواهد می‌گوید. بگذار به همه‌ی دنیا بر بخورد. در نهایت به قول رضای خانه‌ی سبز زن‌ها موجوداتی هستند قابل تقدیر. با تشدید روی ر.

صبح دیر بیدار شدم. در خانه‌ی پدری صبحانه را خیلی دیر می‌خورند‌. حوالی ظهر بود که چند لقمه‌ای خوردیم. زن از قبل گفته بود امروز برویم بازار. گفت قبل از ناهار برویم یا بعد از ناهار گفتم هر طور خودت می‌خواهی. مادرم برای ناهار پلوگوجه درست کرد. پادشاه بسیار دوست دارد. عصر بود که رفتیم بیرون. زن کلی اسباب بازی فروشی‌ها و مغازه‌ها را گشت. دنبال جاکلیدی گوگولی می‌گردد ولی چیزی پیدا نمی‌کند و غمیگن است. سر راه پادشاه برای خودش چیپس خرما خرید تا با چای میل کند. موقع برگشتن زن گفت برویم به بستنی و شیرینی فروشی مورد علاقه‌اش. چند تا شیرینی بزرگ خرید با یک بستنی سنتی. بعد هم آهی کشید و گفت حیف که تو پایه نیستی تا با هم بخوریم.

به خانه که رفتیم کمی از کتاب بادبادک‌باز را خواندم و بعد رفتم به زورخانه. گفته بودند ساعت ۸ شروع می‌شود ولی بعد متوجه شدم در اصل ۸:۳۰ شروع می‌شود و نیم ساعت زود رسیده بودم. رفتم بالای پُل عابر پیاده. فرصتی بود برای آرامش. هیچکس از آنجا عبور نمی‌کرد. نیم ساعتی همانجا نشستم و به صدای شجریان پدر و خانم هایده گوش دادم. بعد رفتم برای ورزش. با روی خوش قبول کردند چند جلسه‌ای مهمانشان باشم. نسبت به شهرستان ورزش مختصری انجام دادند و یک ساعته تمام شد. به هر حال لذت بردم. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۳۳. گوشه

شنبه دهم خرداد ۱۴۰۴، ۱:۲۶ ب.ظ

تا مرز صبح در دوراهیِ خواب و بیداری بودم. خواب بود اما پادشاه نمی‌خوابید. وقتی بالاخره خوابیدم آنقدر خواب دیدم که صبح برگشتن به دنیای واقعی برایم سخت بود. قرار بود حوالی ساعت ده بروم دنبالِ زن. جمعه‌ها به خصوص تا قبل از غروب خیابان‌های بزرگ و طولانی شهر خلوتند و دلباز. قوامی نرم و کم صدا روی آسفالت یک دست جلو می‌رفت. آقای قوامی همیشه جمعه‌ها حالش بهتر است. رسیدم جلوی خانه‌ی دوستِ زن. تا وقتی پایین بیاید به آسمان نگاه کردم. جلوی مجتمع مردی مشغول رسیدگی به درختان بود. حواس پادشاه به آسمانِ فیروزه‌ای و ابر‌های عمیقش بود که دستی با دو زردآلوی درشت جلوی چشمم آمد. همان مرد بود و دو زردالو از درخت برای پادشاه چیده بود. خوشحال شدم و گرفتمشان. چقدر زردآلو‌های عزیز و محترمی بودند. خواستم از صندوق آب بردارم و خاک رویشان را بشویم که صندوق باز نشد. قوامی لج کرده بود. خلاصه صدوق باز نشد. زن که رسید یادم آمد یک بطری آب زیر صندلی است و با آن زرد آلو‌ها را شست‌. دوستش یک ظرف پر از شاتوت به او داده بود و با هم خوردیم. بسیار چسبید. زن حالش خوب بود.

در شهر ما خیابانی هست که قیمت همه چیز به صورت کلی حساب می‌شود. زن به خصوص قسمت اسباب بازی‌ها و چیز میزهای تزیینی آنجا را بسیار دوست دارد. گفت برویم آنجا. رفتیم به آن سمت شهر اما زن تصمیمش عوض شد و گفت حوصله‌ی گرما را ندارد و برویم خانه. مادر برای ناهار پلو عدس درست کرده بود.‌ خواهر و خواهرزاده‌هایم هم آمده بودند. البته از نخود فرنگی و مادرش خبری نبود و قرار بود شب ببینمش. شب قرار بود با خانواده‌ی مادری و خواهرهایم برویم بیرون و شام را آنجا بخوریم.

بعد از ظهر با زن رفتیم زیارت. با موتورِ پدرم رفتیم. موتور سواری همیشه پادشاه را خوشحال می‌کند. چای می‌دادند. بسیار چسبید. بعد رفتیم به گوشه‌ای که مخصوص خودمان است و آنجا نشستیم. ماندیم. پادشاه دوست داشت بیشتر بماند. از آنجا رفتیم به بازاری که زن نشان کرده بود. می‌گفت آنجا کشک‌های خوبی دارد. مرد فروشنده برق‌هایش قطع بود. کشک خریدیم. دیدیم موتور نیست. بعد فهمیدیم موتور را خودشان برده‌اند کنار بقیه موتورها گذاشته‌اند.

مادر از بعد ناهار یک ظرف به قدر لشکر هفتاد و هفت خراسان حاضر کرد برای مواد دلمه. امسال انگار برای ما سالِ دلمه است. خواهر‌ها و مادرم از بعد ناهار تا غروب دلمه می‌پیچیدند. چهار، پنج قابلمه پر از دلمه شد. یک قابلمه دلمه‌ی لوله‌ای، دو قابلمه دلمه‌ی ترش، یک قابلمه دلمه‌ی شیرین و یک قابلمه‌ی کوچک هم دلمه با برگِ کَلَم‌. آنجا که عکس نگرفتم اما از الباقی‌اش که امروز روی گاز است عکس می‌گیرم و برایتان توی کانال می‌گذارم.

شب قابلمه‌ها را گذاشتیم توی ماشین رو رفتیم به یکی از پارک‌های نزدیک. پادشاه در حال جا به جایی قابلمه‌ها از هر کدام یکی دوتا خورد. بقیه‌هم آمدند. دایی‌ها و خانواده‌هایشان و البته نخود فرنگی و مادرش. نخود فرنگی را حسابی فشار دادم‌. حالا نقریبا نُه ماهه است و خوردنی. زن این روز‌ها احساس می‌کند ممکن است باردار باشد. نمی‌دانیم چطور اما می‌گوید احتمالش هست و علائمی غیر قطعی دارد. هر شب هم دنبال اسم برای بچه و حتی برای دوقلو‌هایش می‌گردد. فعلا چند جفت اسم را در نظر دارد و دست به ماشه منتظر است. پادشاه همیشه می‌گوید هر چیز که اتفاق بیفتد حتما دلیلی داشته تا اتفاق بیفتد و به همین خاطر فعلا زیاد به این موضوع فکر نمی‌کند. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۳۲. تاریک

جمعه نهم خرداد ۱۴۰۴، ۳:۴ ب.ظ

دیشب زن گفت موقع نماز صبح برویم زیارت و از آنجا برویم کله‌پاچه بخوریم. مدت‌هاست این وعده را به خودمان دادیم و هنوز فرصتی برایش پیش نیامده. راستش همان وقتی که می‌گفت می‌دانستم آنقدر خسته‌ام که صبح زود با شلیک مستقیم گلوله هم بیدار نمی‌شوم اما مطابق رسم شاهانه گفتم "حالا تا ببینم چه می‌شود". شبِ قبل بعد از چند ساعت رانندگی نشسته بودم به تماشای آخرین مسابقه‌ی فصل برای تیم. قهرمانی ما در آن رقابت ها حسن ختامی بود بر این سالِ پر فراز و نشیب. خلاصه‌اش این که دیر خوابیده بودم امکان این که صبحِ تعطیل زود بیدار بشوم تا برویم کله‌پاچه بخوریم کم بود. اما به زن نگفتم. زن یک بار موقع نماز بیدارم کرد اما واقعا توان رفتن نداشتم. یک بار دیگر ساعت نُه صبح صدایم زد و گفت بالاخره به زیارت می‌رویم یا نه. گفتم نه. هنوز خوابم می‌آمد.

نهایتا به جان کندن که بیدار شدم زن‌گفت برویم بیرون. رفتیم. می‌خواست برای خواهرزاده‌اش کادوی تولد پیدا کند. در شهر ما جایی هست که سفال و محصولات مشابه می‌فروشند. پادشاه نزدیک بود برای خودش یک کوزه بخرد. شاهنشاه خوشش می‌آید از داخل کوزه آب بخورد. آن هم یکی کوزه‌ی سفالیِ ساده نه از این ادایی ها، متاسفانه مورد مناسبی پیدا نشد‌. زن از آنجا یک لیوان لعابدار خرید برای خواهرزاده‌اش. اسم ادایی‌اش ماگ است. مغازه‌‌دارِ شریفی کمی گندم ریخته بود گوشه‌ی پیاده‌رو و تعدادی پرنده در این گرما مشغول آنها بودند. پادشاه چند دقیقه‌ای به آنها نگاه کرد و دوست داشت پرنده باشد. زن با عبایش که گلهای صورتی روشن و ریز دارد و روسری‌اش که گل‌های صورتی روشن و درشت دارد شبیه عروسک‌ بامزه شده. با آن دست‌های تپلی و چشمان سیاه احساس می‌‌کنم باید او را توی کارتن اسباب بازی گذاشت و دورش روبان پیچید. کم مانده است یک دکمه داشته باشد و وقتی فشار بدهی بگوید "ای لاوی یو".

برای ناهار مادرم کباب دیگی درست کرده بود. معمولا غذاهای مادر چرب است. کبابش هم با زن فرق دارد. کوچک است و توی روغن سرخ می‌کند و سَبُک و باریک می‌شوند. البته با کالری خیلی بیشتر نسبت به زن که کباب را توی فر درست می‌کند. عصر زن رفت خانه‌ی دوستش. شب هم قرار بود آنجا بماند.

پادشاه از آنجا رفت تا ابتدا قوامی را به تعمیرگاه نشان بدهد. ایرادات جزئی دارد که در برابر درست شدنشان مقاومت می‌کند. باز هم رفع نشد. بعد رفتم تا زورخانه‌ای در شهر خودمان پیدا کنم تا از هفته آینده بروم. یک جا بسته بود و به مسیر دوری رفتم تا صرفا وقت بگذرد. راستش حالم رو به راه نبود. حال دل پادشاه مرغ سحری بود. یک جای تاریک توقف کردم. یک ساعتی همانجا بودم. گاهی پادشاهان با هجوم ناگهانی سپاهی نامرئی رو به رو می‌شوند که نمی‌دانند دقیقا از چه سرزمینی هستند. چراغ ها را خاموش کردم. هوای بیرون خنک بود. درست نمی‌دانم چه چیزی می‌خواستم اما انگار تهِ چاهی تاریک بودم. به زن پیام دادم‌. حالش خوب بود. پادشاه هم به خودش دستور داد حالش خوب بشود. شب ته چاه خوابیدم. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۳۱. خانه

پنجشنبه هشتم خرداد ۱۴۰۴، ۴:۳۰ ب.ظ

صبح وقتی دوباره برای وقتی مدرسه بودم پیامی از طرف زن رسید. پرسیده بود امروز به شهرمان نمی‌روی؟ جواب دادم تو نمی‌آیی من هم نمی‌روم.‌ کمی بعد پیام داد دارم وسایل را جمع می‌کنم تا برویم. تقریبا مطمئن بودم لحظه‌ی آخر خودش می‌گوید برویم. این دفعه‌ی دوهزار و پانصدم است که این کار را می‌کند و برای پادشاه عادی شده‌ است. همیشه تا لحظه‌ی آخر می‌گوید نمی‌آیم و لحظه‌ی آخر می‌گوید برویم. سر راه بنزین زدم و آب و روغن آقای قوامی را چک کردم. قوامی سر حال بود و گوش به فرمان آماده‌ی سفر.

زن برای ناهار کتکت انگشتی درست کرده بود. با خیارشور و گوجه تا هم برای ناهار کمی بخوریم و هم ببریم توی راه. وسایل را زود پایین بردم. قبل از رفتن از خانه‌ای بازدید کردیم. یکی از همکاران کسی را معرفی کرده بود تا اگر سال جدید اجاره‌ی خانه‌ی ما را تمدید نکردند گزینه‌ای باشد برای ما‌. خانه را دیدیم. بد نبود اما ایرادات اساسی هم داشت. باید برویم و برگردیم بعد از اواخر خرداد تکلیف خانه‌ را روشن کنیم حالا یا همین‌ جایی که هستیم تمدید می‌کند یا جای دیگری پیدا می‌کنیم. بگذریم.

حدود ساعت ۵ راه افتادیم. هوا خوب بود. زن کلی آهنگ فرستاده بود آهنگ‌هایش را ریخته بودم توی فلش و از آنها ذوق می‌کرد. به هایده و حمیراهای پادشاه هم که می‌رسد ردشان می‌کرد. البته تا رسیدن به مقصد کمی سهل‌گیر تر شد. توی راه جلوی یک امام زاده توقف کردیم. یک طالبی در خانه داشتیم آن را با خودمان آورده بودیم. همانجا خوردیم. بسیار چسبید.

حدود ساعت ۱۰ رسیدیم به شهرمان. هوای خنک شهر توی صورت پادشاه می‌خورد و انگار حالا زنده‌تر بودم. به زن گفتم دو تا مغازه از شهر خودمان می‌ارزد به آنجا که زندگی می‌کنیم. زن توی مسیر یک مغازه را نگاه کرد‌‌. دنبال هدیه‌ای برای خواهرزاده‌اش بود. چیز خاصی پیدا نکردیم. دست آخر به خانه‌ی پدری رسیدیم. مادر و پدرم بودند و آش رشته. پادشاه باید خیلی بجنگد برای حفظ رژیمش. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۳۰. جایزه

چهارشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۴، ۱۰:۵۰ ب.ظ

این که ثبت احوالات دیروز تا این موقع از امروز به تاخیر افتاد دلیلی دارد که فردا در مورد آن می‌نویسم. فعلا بگذریم که وقت تنگ است.

سه شنبه مثل نان سنگکی که سه روز توی یخچال مانده باشد بیات شده بود. سخت بیدار شدم. با آب سرد صورتم را چند بار شستم. دلم می‌خواست حیاط داشتیم و لب حوض سرم را زیر شیر آب می‌گرفتم. زن امروز باز باید برای دستش می‌رفت خانه‌ی بهداشت. ساعت هشت و نیم با هم رفتیم بیرون. او را رساندم و بعد رفتم به مدرسه.

امتحان در نمازخانه برگزار می‌شد با رایحه‌ی جورابِ تابستانی. مراقبان امتحانی تحت تاثیر این سلاحِ غیرمجاز نیمه هشیار بودند و احتمال دارد بعد‌ها از نظر ژنتیکی دچار مشکلات غیرقابل پیش‌بینی بشوند. یکی از مراقبان به دیوار رو به رویش خیره شده بود و تکان نمی‌خورد. دبیر زیست شناسی قصد داشت علائم حیاتی‌اش را چک کند و اگر نیاز بود به او مطابق دوره‌ی کمک های اولیه تنفس دهان به دهان بدهد اما انگار معجزه‌ای رخ داد و به هوش آمد هر چند شرایطش همچنان غیر استاندارد بود. به هر حال هر طور بود از آن مهلکه جان سالم به در بردیم. البته عواقبش بعدا مشخص می‌شود.

در حال خروج چشمم به "بانک جایزه‌ی نماز" افتاد در اقدامی انقلابی و بسیار اصولی برای تشویق دانش‌آموزان به حضور در نماز جماعت بعد از هر نماز نام دانش آموزان را روی کاغذ می‌نوشتند و می‌ریختند داخل سبد قرعه کشی(یک سطل ماست یک بار مصرف) و از آنجا بالاخره نام آن دانش آموز خوشبخت بیرون می‌آمد. برای این که کسی خدای نکرده دوبار برنده نشود لیوان‌های یک بار مصرفی در بانک گذاشته بودند و به تفکیک رشته نام برندگان را توی آن می‌انداختند تا حسابشان را داشته باشند. جایزه‌های گران سنگ و وسوسه انگیز هم از این قرار بود؛ سه تا خودکارِ نصفه، چند تا دفترِ سیمی و دوتا پاک‌کن. حتی پادشاه هم با این جوایز وسوسه شد تا حتما در نمازشان شرکت کند.

به خانه رفتم. زن هیجان داشت. گفت صبح که رفته به خانه‌ی بهداشت کلی دانشجوی پزشکی منتظر بوده‌اند تا دستش را ببینند. همه دختر بوده‌اند و یکی پسر که زن آن یکی را توی اتاق راه نداده و از این جریان خوشحال بود. برای ناهار عدس پلو درست کرده بود. با سالاد شیرازی خوردیم و بسیار چسبید. بعد برایش صد صفحه‌ی اول کتاب "بادبادک باز" را تعریف کردم. دلش ریش شد. گفت: "این چی بود تعریف کردی".

تا عصر همه چیز خوب بود اما ناگهان زن گفت به شهرمان نمی‌آید و قهر کرد. گفتم اگر نیایی من هم نمی‌روم. گفت باشد. در همین شرایط خوابیدیم. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۲۹. زردآلو

سه شنبه ششم خرداد ۱۴۰۴، ۲:۳۳ ق.ظ

پادشاه از وضعیت پیش آمده راضی نیست. دربار آشفته و دچار هرج و مرج است. پادشاهِ نیمه‌جان دوباره بیشتر از زندگی به مرگ نزدیک است. اوضاع آنطور که باید به سامان نیست. دو ماه و چند روز از سال جدید گذشته و هیچ تحرک مثبتی در این بارگاه به چشم نمی‌خورد. یک چیزی سر جای خودش نیست که تعادل را بهم زده و دنیای پادشاه مثل کمدِ چوبیِ کنارِ خانه‌ی پدری لَق می‌زدند. صبح شب می‌شود و شب صبح می‌شود بدون این که بفهمم روز چطور از چنگم فرار کرد. یک بار برای پرخوری و اضافه وزن فرمان حکومتی صادر کردم و حالا ظاهرا باید برای موارد دیگری از حکم و شمشیر پادشاهی استفاده کنم. اول از همه این تلفن همراه است که مثل نهنگِ گرسنه‌ی آبهای آزاد وقت همایونی را می‌بلعد. پادشاه را هنوز نشناخته. می‌دهم دریاسالار طوری شکارش کند که نفهند کی و چطور گوشت و چربی‌اش به چین صادر شد. دومین مساله دیوِ تنبلی است. فی‌الفور به همت شاهانه این دیو را زمینگیر می‌کنم و می‌اندازمش تَهِ زندانِ سلیمان. نمی‌شود اینطور مرد. مردن باید مزه داشته باشد. مردن باید مزه‌ی زندگی بدهد تا مثل شربت گلاب و زعفران در کاسه‌ی پر از یخ به جانِ تابستان بچسبد. پس به قول جناب حافظ "بیرون کشید باید از این ورطه رختِ خویش". بگذریم.

آقای دوشنبه دوباره آمده بود. مثل هفته‌ی گذشته محترم و منظم. با موهای سفیدِ شانه زده و جلیغه و شلوارِ رسمی. پادشاه طبق معمول دوشنبه را با وزن کشی شروع کرد. ۸۷ کیلو فیکس. البته همیشه ۱۰۰ گرم بیشتر حساب می‌‌کنم و خلاصه این هفته رسیده‌ام به عدد ۸۷/۱۰۰ که نسبت به هفته‌ی پیش دست کم کاهش ۵۰۰ گرمی را نشان می‌داد. با توجه به هله هوله های نامبارکی که میل کرده‌ام این رقم راضی کننده به نظر می‌رسد. با این حساب باید در هفته آینده بعد از مدتها مهمان عدد ۸۶ باشم. بگذریم.

صبح نوبت مراقبت امتحان داشتم. امتحان اول را زود دادند و فاصله تا امتحان دوم زیاد شد. فرصتی بود برای شنیدن نظریات شگفت انگیز و عقلانیِ آقای ناظم. تقریبا یک ساعت در باب چگونگی برقراری صلح در جهان، برداشتن مرز‌ها، یکی کردن حکومت‌ها و حذف تمام پول‌ها صحبت کرد.‌ وسط ارائه‌ی تئوری جهانگیرش یک دانش آموز بینوا آمد و نمی‌دانم چه چیزی خواست که با حالتی شبیه هیتلر از دفتر بیرونش کرد. بعد خیره به افق‌های دور ژست انتخاباتی گرفت. خدا را شکر قبل از این که بخواهد دستور ورود کشور به جنگ جهانی بعدی را بدهد زنگ خورد و رفتیم برای مراقبت امتحان. حدود ساعت دوازده امتحان تمام شد.

پادشاه از مدرسه به میدان بار میوه و تره‌بار رفت. زن یکی دو روزی بود که توی حرف‌هایش اسم زردآلو را می‌آورد.‌ توی میوه فروشی‌ها قیمت میوه‌های تابستانی به صورتی است که انگار میوه‌ها را جهت تزیین و به عنوان یک شیء دکوری آنجا چیده‌اند و کسی دست نمی‌زند. در میدان‌ بار قیمت‌ها کمی پایین‌تر بود اما حتما باید جعبه‌ای خرید می‌کردی. خلاصه همپای آقای قوامی الباقی میوه‌فروشی‌های شهر را هم گشتم. نهایتا یک جا قیمتش نسبتا و فقط نسبتا بهتر بود و یک کیلویی زردآلو خریدم.‌ همراه یک گردالی و یک کیلو خیار. میوه‌ی محبوب پادشاه اول از همه خربزه‌است و بعد همین گردالی‌های شیرین مثل طالبی و ملون و غیره. البته در شهر ما یک نوع از این گردالی‌ها هست که به آنها تیلِ مگسی یا تیل سبز می‌گویند. آنها شگفت انگیزند و در این شهرستان پیدا نمی‌شوند. خلاصه به خانه رفتم. امروز قرار بود زن غذا درست نکند و پادشاه برای خودش املتی فراهم کند. زن کمی میوه‌ خورد. پادشاه هم برای خودش با پوره‌های گوجه فرنگی که از دیروز مانده بود املت درست کرد و با نان بربری که دو شب پیش خریده بودیم خورد. بسیار چسبید و عکسی هم نگرفتم. در واقع عکس غذاها را زن می‌گیرد و اگر او نگیرد پادشاه معمولا نمی‌تواند به شکمش بگوید صبر کن تا عکس بردارم. زن برای خودش جدا غذا درست کرد چون از املت‌های پادشاه خوشش نمی‌آید.

دیشب موقع اذان صبح با صدای موذن مسجد بیدار شدم. اذان خوبی می‌خواند. صدایش خوب نبود اما خواندن را بلد بود.‌ هوس کردم بعد از مدتها به مسجد بروم. معمولا مسجد‌ها ادایی هستند و پادشاه خوشش نمی‌آید اما به هر حال رفتم. زن از پشت پنجره برای پادشاه دست تکان داد. خودش نمی‌توانست بیاید. چند تا پیرمرد بودند و مسجدی معمولی. پیش‌نماز جوری حروف را ادا می‌کرد که انگار ژاپنی مقیم ایران است که می‌خواهد با لهجه‌ی عربی نماز بخواند. از نماز در مسجد ان قسمتش را دوست دارم که بعد از نماز ساکت می‌نشینند. حس خوبی دریافت می‌کنم. بعد از تمام شدن نماز به زن گفتم بیا برویم دور بزنیم و کمی توی خیابان‌ها چرخیدیم. به نظر هر دو توی فکر بودیم.

به خانه‌ که رسیدم مشغول چای ریختن بودم که ناگهان زن زد زیر گریه. می‌گفت تو النگویم را کج کردی. گفتم من به النگویت چکار داشتم. گفت آن روز که روی شانه‌ات بلندم کردی و می‌بردی سمت اتاق النگویم کج شده و های های گریه می‌کرد. متاسفانه از شدت گریه‌اش خنده‌ام گرفته بود. تصور کردم النگویش شکسته اما وقتی رفتم توی اتاق و به هزار بدبختی النگو را توی دستش وارسی کردم اصلا حتی نتوانستم جایی که کج شده پیدا کنم. زن خودش هم با کلی گشتن وسط گریه پیدایش کرد تا به پادشاه نشان بدهد. در اصل اصلا کج نشده بود. النگویش پهن است و کمی گوشه‌‌اش تاب برداشته بود. خلاصه گفتم می‌دهم برایت درستش کنند و آرامش کردم اما آنقدر گریه کرده بود که پشت چشمانش شده بود اندازه طالبی.

آخر شب تخمه کدو آورد. پادشاه هم خورد. نیم ساعت بعدش گفتم اگر یک بار دیگر خواستم تخمه کدو بخورم بزن روی دستم چون هر بار می‌خورم سر دلم سنگین می‌شود. زن فوری گفت اصلا اسمش را نگو که حالم بد است دیگر از آنها نمی‌خورم. خلاصه دلخور از تخمه‌ی کدو خوابید و پادشاه تا پاسی از شب یعنی همین حالا بیدار ماند. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۲۸. تیم

دوشنبه پنجم خرداد ۱۴۰۴، ۵:۲۱ ب.ظ

یکشنبه صبح قرار بود کارگرانی بیایند برای تمیزکردن پشت بام و راهپله و پارکینگِ مجتمع. هر دوماه یک بار می‌آیند. هر بار یکی از این هفت واحد مسئول نظارت بر آنهاست که از زیر کار در نروند. این بار نوبت ما بود و این کار را زن به عهده گرفته بود. چون کارگر‌ها خانم هستند معمولا این کار را خانم‌های ساختمان مدیریت می‌کنند. شب قبل از این که بخوابم به زن گفتم بیدارم نکند اما می‌دانستم این ممکن نیست و قطعا خوابِ پادشاه حیف و میل می‌شود. زن اول صبح بیدار شد و بیدار شدم. هر چه اطرافم را گشتم حوصله‌ی همایونی را پیدا نکردم. حوصله‌ام سر جایش نبود. شیر قهوه با عسل برای خودم درست کردم و با کمی نان خوردم تا روشن شوم.

کارگر‌ها که کارشان تمام شد کیسه‌های زباله را توی باغچه گذاشته بودند و زن برای آنها هم استرس داشت و می‌گفت بلند شو و آنها را ببر توی زباله‌دانی بیانداز ولی پادشاه گفت عصر می‌رود و حالا حوصله‌اش را ندارد. زن اگر کاری اینطور بماند و احتمال داشته باشد کسی چیزی به او بگوید زمین و زمان را به هم می‌دوزد. دوخت ولی پادشاه نرفت گفتم ساعت پنج عصر و بعد از تماشای خانه‌ی سبز می‌روم. زن برای ناهار سماق پلو درست کرد با کباب دیگی توی فر و ته دیگِ خِش خِشی. بسیار خوشمزه شده بود. پوره‌ی سرخ شده‌ی‌گوجه هم داشتیم. گوجه را با دقت روی ته دیگ‌ می‌ریختم تا ته دیگ در آغوشش نرم و لطیف شود و بعد با یک تکه کباب طعمش به جان بنشیند. بگذریم.

پادشاه معمولا بسیار بی‌خیال است اما این در خصوص هواداری و حمایت از تیمش اصلا رخ نمی‌دهد. به نظر پادشاه هواداری امری مقدس است و این با روحش پیوند مستقیمی پیدا‌ کرده است. روز‌هایی که بازی داریم برای پادشاه روز مهمی است و حالا مهمترین بازی فصل در‌پیش بود. اوضاع تیم ما چند سالی هست که رو به راه نیست ولی این بازی مشخص می‌کرد که ما به لیگ قهرمانان اروپا بر می‌گردیم یا خیر. ساعت شش و نیم بازی شروع می‌شد و سعی می‌کردم به ساعت نگاه نکنم تا کمی خجالت بکشد و زود بگذرد. بازی شروع شد. در نیمه دوم گل زدیم. بسیار خوشحال بودم به خصوص این که نتایج همزمان هم به نفع ما بود.‌ باید به زورخانه می‌رفتم. زن هم می‌خواست برود خیابان. رفتیم بیرون و با تلفن همراه ادامه فوتبال را دیدم. دقیقا وقتی تمام شد که زورخانه شروع می‌شود. با پیروزی ته دلم شیرین شد. بعدا می‌دهم از آنها تقدیر کنند و البته آن چند بازیکنی که این فصل کلی حرصمان دادند را بیاندازند بیرون. بعد با خیال خوش به زورخانه رفتم.

بعد از زورخانه زن تماس گرفت. گفت کجاست و رفتم دنبالش. چیز‌هایی برای خودش خریده بود از جمله قارچ سوخاری. خسته و مانده بودم. کمی کتاب خواندم اما تمرکز کافی را پیدا نمی‌کردم. نسبتا زود خوابیدم. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۲۷. صورتی

یکشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۴، ۱۰:۷ ق.ظ

سال گذشته یک مجموعه پادکست ضبط کردیم به عنوان راهنمای شب امتحان و این پادکست‌ها برای دانش‌آموزان ارسال شد. حالا در شنبه‌ای که وسط مراقبت از امتحان بودیم تماس گرفتند و گفتند تشریف بیاورید اداره جلسه‌ای هست در خصوص همان پادکست‌ها. گفته بودند ساعت ده و نیم در اداره باشید. ده و نیم آنجا بودم ولی برق نبود. کسی هم نبود جز معاون آموزشی اداره که در تاریکیِ دفترِ دور از آفتابش دائم به ساعت نگاه می‌کرد و می‌گفت هر جا باشند کم کم از راه می‌رسند. پادشاه نشست پشت میزِ جلسه. خوشبختانه قبل از این که اعصاب پادشاه خراب بشود و بخواهد همه را سرو ته از درو دیوار اداره آویزان کند چایِ خوشرنگی روی میز گذاشتند و در جعبه‌ی شکلات را باز کردند. البته که پادشاه شکلات نخورد اما چای خودش به تنهایی مایه‌ی آرامش بود. تا چای تمام شود بقیه هم رسیدند. مدیرِ اداره آخر از همه آمد. با این همه تاخیر تازه وقتی سی نفر به او خیره شده بودند ده دقیقه‌ای مشغول صحبت کردن با تلفن همراهش بود و همزمان با چشم و ابرو مثلا به ما خوش‌آمد می‌گفت. دوست داشتم مثل آقای دیکاپریو از کوره در بروم و لیوان را توی سرش خورد کنم اما صبر از صفات برجسته‌ی شاهنشاه است. خلاصه بعد از کلی قر و ادا و تاخیر و خوش‌آمدید و بفرمائیدهای الکی جلسه شروع شد.

جلسه گرفته بودند تا از افرادی که در ساخت پادکست‌ها دخیل بودند تجلیل کنند و پیشنهادات را برای ادامه‌ی کار بشنوند. به این صورت که مدیر شروع کرد به صحبت و تقریبا مانند تمام جلسات دیگر با هر مناسبتی یک سری آمار ارائه داد که در دوره‌ی او فلان شده و بهمان شده. بعد از یک ساعت حرف زدن تازه مثلا خواست دوستان دیگر نظرشان را بگویند. مطابق این دست جلسات این صرفا یک تعارف است و هیچکس هیچ چیزی نمی‌گوید صرفا کله‌هایشان را با لبخندی تکان می‌دهند و ساکت می‌نشینند. به پادشاه که رسید ترمزِ کله تکان دادن‌ها را کشیدم و نظرم را در خصوص پادکست‌ها و این که چطور می‌شود بهتر ساخته شوند گفتم. معاونش چیز‌هایی یادداشت کرد و تمام. بعد از من باز هیچکس نظری نداشت تا دوباره رسید به خودِ مدیر. در این فاصله بستنی لیوانی‌ هم توزیع کردند. پادشاه برنداشت. اگر هوا اینقدر گرم نبود و می‌شد بستنی را به خانه رساند برای زن می‌بردم اما امکانش نبود. دست آخر یکی یکی نام دبیرانی که در این طرح دخیل بودند را خواندند و کادویی همراه با لوح تقدیر به ما دادند. وقتی به خانه رسیدم زن با ذوق کادو را باز کرد. همان طور که حدس می‌زدم کادو کاملا در راستای اهداف آموزشی و البته موضوع جلسه که ساخت پادکست امتحانی است تهیه شده بود. یک ظرفِ گودِ مرغ خوری، یا سوپ خوری، یا خورشت خوری یا نمی‌دانم چه کوفتی خوری. حالا عکسش را بعد برایتان توی کانال می‌گذارم تا ببینید به این‌ها چی خوری می‌گویند.

زن گفته بود توی راه نان بخرم. رفتم داخل نانوایی و دقیقا وقتی نوبت به پادشاه رسید تنورِ ماشینیِ نانوایی دود کرد و ترکید. همه رفتند بیرون و مغازه پر از دود شد. پادشاه حوصله نداشت از زیر کولر بلند بشود. گفتم آخرش بالاخره صاحب نانوایی یک کاری می‌کند دیگر‌. همینطور هم شد و نیم ساعت بعد صاحب نانوایی با دستگاه جوش آمد یک چیزی را به یک چیز دیگر جوش داد و تنورش درست شد. پادشاه بیست تا نانِ لواشِ کاغذیِ بی‌مزه خرید و به خانه رفت. زن برای ناهار کوکوی سبزی درست کرده بود. خوشمزه بود ولی چرب. جوری که هر لقمه‌ای که می‌گرفتم با اندکی فشار کلی روغن از آن خارج می‌شد. همراه گوجه ساندویچ‌های کوچک درست کردم و خوردم. این هفته واقعا رژیم را زیاد رعایت نکرده‌ام و این اصلا خوب نیست. باید بگویم ملازمان دربار حواسشان را بیشتر جمع کنند. به خصوص بعضی شب‌ها همراه زن از خوراکی‌هایش خورده‌ام و بعد حس سنگینی کرده‌ام. بگذریم.

عصر زن گفت برویم بیرون و دور بزنیم. رفتیم و همین چهار تا مغازه و خیابان تکراری را دور زدیم. زن برای خودش یک روسری با گل‌های صورتی خرید. این نشانه‌ی خوبی بود چون چند وقت قبل یک عبا با گل‌های صورتی هم خریده و این یعنی اگر قرار باشد به شهرمان برویم با بهانه‌ها و اداهای کمتری می‌آید و ته دلش می‌خواهد این ترکیب را نشانِ بقیه بدهد.

شب دفترچه‌ی یادداشتم در تلفن‌همراه را مرتب کردم و مواردی را به آن اضافه کردم تا کاربردی‌تر باشد‌. همزمان خبر رسید سینمای ما دوباره یکی از معتبر‌ترین جوایز بین‌المللی را برای فیلم آقای پناهی کسب کرده‌ است. واقعا با این همه محدودیت‌های عجیب هنر این سرزمین همواره جایگاه خودش را حفظ کرده‌است که این فارغ از هر چیزی مایه‌ی مباهات است. هر چند بخشی از این جوایز هم به خاطر همین محدودیت‌ها به هنرمندان‌ما می‌دهند اما به هر حال نمی‌شود ارزش کار آنها را زیر سوال برد. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۲۶. بادبادک

شنبه سوم خرداد ۱۴۰۴، ۲:۵۳ ب.ظ

صبح زود صبح شد. شب‌هایی که خواب زود می‌آید زود هم می‌رود. تشک خنک بود. آفتاب دستش را رسانده بود به صورت جمعه. بوی جمعه مثل میوه‌های تابستانی پیچیده بود توی خانه. زن گفت بیا با هم صبحانه بخوریم. به جز چای چیزی باب میل پادشاه نبود. از این مربای شیر دیگر زیاد خوشم نمی‌آید. مثل کِرِمی سفت است و به خصوص با نان لواش اصلا دوستش ندارم و دیگر نمی‌خواهم ریختش را ببینم. ترجیح می‌دادم صبحانه چای و پنیر بخورم و بیشتر از آن ترجیح می‌دادم صبحانه نخورم. به طور کلی پادشاه اهل صبحانه نیست مگر بنا به هوس. این هوس هم معمولا با نان داغِ بربری یا سنگک ایجاد می.شود. بعد تازه باید ببینم میلم به چه چیزی می‌کشد و خودم صبحانه‌ را مرتب کنم یا چیز‌هایی را در آن کم و زیاد کنم. از این نان‌های باریک و کاغذی هم دوست ندارم. خلاصه صبحانه به دل پادشاه ننشست اما چای را دوست داشتم و استکانش مانند چهره‌ای آشنا در جمعی غریبه برای پادشاه دست تکان می‌داد.

زن گفت می‌شود ناهار را از بیرون بگیریم و پادشاه قبول کرد. اینجا فقط یک رستوران خوب دارد. معمولا یک پرس جوجه می‌گیریم و یک پرس کوبیده و بعد با هم تقسیمش می‌کنیم. زودتر سفارش دادیم تا وقتی به آنجا می‌رسم زیاد معطل نشوم‌. جمعه بود. کارمندانی با شکم های نقلی و خط ریش‌های مرتب، قابلمه به دست آمده بودند غذا بگیرند تا جمعه استراحتی به اهل و عیال داده باشند. پادشاه معلمی را شغل کارمندی به حساب نمی‌آورد. کدام کارمندی این همه تعطیل است و هیچکس هم کاری به کارش ندارد. غذا را گرفتم سر راه دوغ هم خریدم و یادم آمد زن از شیرگز خوشش آمد و یکی هم از آنها برایش گرفتم.

بالاخره کولر خانه را خنک کرده بود و می‌شد احساس آسایش کرد، زن هم آرامتر بود و خوشحال. ناهار را زیاد خوردم و بعد از خودم گلایه کردم. باید حواسم بیشتر به خوردنم باشد. بعد از ناهار بالاخره کتاب "بادبادک‌باز" نوبتش شد تا به دست پادشاه بیاید. بسیار خوب شروع شده و به نظر قرار است توجه پادشاه را به خودش جلب کند. جملاتش قشنگ و درست هستند و می‌شود کتاب را مزه مزه کرد.

این چند قسمت از مجموعه‌ی خانه‌ی سبز مربوط بود به مساله‌ی هویت. علیِ کوچک که بقیه در این هفت سال از عمرش به او گفته بودند پدرش از دنیا رفته حالا متوجه شده بود پدرش زنده است. نمی‌دانست که به پدرش که یک‌ مرد ساکن آمریکا و عادت کرده به فرهنگ غربی است تعلق دارد یا به مادرش که یکی از اهالی خانه‌ی سبز است. در آخر اما علی کوچکِ ما وقتی بیشتر با اهالی خانه و پدرش صحبت کرد فهمید به خانه‌ی سبز تعلق دارد و آرزو کرد کاش پدرش هم سبز بود. بگذریم.

عصر مطابق پیشنهادِ هر هفته‌ی زن رفتیم تا جمعه بازار. چیز خاصی هم‌ نمی‌خواستیم. در آن شلوغی ناگهان چشم پادشاه به کسی افتاد که بسیار دوستش دارد. یک گوشه بی سرو صدا نشسته بود. باورم نمی‌شد که بعد از مدت‌ها اینجا و در این موقع از سال ببینمش. دست کم یک ماه دیگر انتظارش را می‌کشیدم نه حالا. آقای خربزه را می‌گویم. البته وقتی جلوتر رفتم متوجه شدم هنوز مانده تا نوع خوبش به بازار باید اما همین ملاقات کوتاه هم خیر بود و خوش.

شب زن با قالب جدیدی که خریده بود کیک درست کرد. تخمه و چیپس هم خریده بود تا با برنامه‌ی مورد علاقه‌اش بخورد. زن می‌گوید زندگی ایده‌آل او این است که خوراکی داشته باشد و برنامه مورد علاقه‌اش را تماشا کند، کسی هم کاری به کارش نداشته باشد. پادشاه و زن امشب هم زود خوابیدند. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۲۵. گز

جمعه دوم خرداد ۱۴۰۴، ۱۰:۶ ق.ظ

پنجشنبه بادبزنی حصیری به دست داشت و تند تند خودش را باد می‌زد. پادشاه یک نفس نصف بطری آب را سر کشید. چای دم بود. برای اعلام‌ رسمی صبح یک استکان چای خوردم. زن هر چهار ثانیه یک بار می‌گفت گرمه. باید تسمه‌ی کولر را عوض می‌کردم تا شاید مشکلش حل شود‌. با زن رفتیم بیرون. اول رفتیم اداره‌ی پست. یکی دیگر از کتاب‌هایم را برای شخصی آن طرف ایران پست کردم. داخل اداره‌ی پست نور کم بود و هوا خنک بود. همیشه وقتی نور کمتر است احساس بهتری دارم. اگر کمی و فقط کمی عقل و درایت در این مملکت بود و معماری اصیل خودمان را از دست نمی‌دادیم اداره‌ ها و به طور کلی خانه‌ها در مناطقی با این آب و هوا زیر زمینی ساخته می‌شدند تا هم در فصل گرما خنک باشند و هم در سرما گرم. همین حالا در این شهر کویری اداره‌ی میراث فرهنگی در یکی از بناهای تاریخی قرار دارد. یک بار در فصل گرم به آنجا رفتم. سقف گنبدی و چند پله‌ای که به سمت پایین می‌رفت باعث شده بود دمای داخل با بیرون بسیار متفاوت باشد. به هر حال عقلشان به این نتیجه رسیده این معماری را کنار بگذارند و به جایش ساختمان‌های سیخکی بسازند و بعد با کولر گازی به زور سردش کنند. آخر سر هم می‌گویند برق نداریم. خیر، به طور واضح عقل ندارید. بگذریم.

در مسیر کَره‌ی محلی خریدیم. زن توی فروشگاه دید شیر با طعم گَز دارند. به حق چیز‌های نخورده. یکی خرید و خیلی دوست داشت. از طعمش تعجب کرده بود. بعد رفتیم برای خودش بستنی سنتی خرید و در نهایت هم یک شیشه‌ی کوچک مربای‌ شیر گرفت. این از کشفیات جدید زن است که از آن خوشش آمده.

زن برای ناهار زرشک پلو با مرغ درست کرده بود. چون شب قبلش پادشاه از کار در رستوران و ته دیگ‌هایی که آنجا می‌خورد برایش گفته بود حالا زن‌ هم با ته دیگ زعفرانی سنگ تمام گذاشته بود. بسیار خوشمزه بود و دوست نداشتم دست از خوردن بکشم.

کولر باز هم درست نشد و ایراد‌های دیگری هم داشت. دوباره تماس گرفتم با تعمیرکار. این بار تقریبا تمام کولر را عوض کرد. به قدر یک کولر نو خرجش کردیم و آخر هم هنوز معلوم نیست صاحب خانه قرار داد اجاره را تمدید کند یا خیر. از بعد از ظهر تا ساعت هشت شب بالای پشت بام درگیر کولر بودم و واقعا توانی برایم نمانده بود. لشکرِ بهانه‌ با زن متحد شده بود و می‌خواستند پادشاه به زورخانه نرود. اما پادشاه پادشاه است‌. شمشیر همایونی را به دست گرفتم و از میان لشکرِ بهانه راهی یه زورخانه باز کردم. اتفاقا بسیار خوب بود و بعد از ورزش احساس بهتری داشتم. زن گفت توی راه برایش چیپس بخرم. خریدم و به خانه رفتم. پادشاه بعد از ورزش بخش‌هایی از یکی از داستان‌های قدیمی‌اش را ویرایش کرد. احتمالا تا فردا برایتان توی کانال می‌گذارم. قبل از ساعت یازده شب خوابم برد. خوابی عمیق و دلچسب. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۳۲۴. جوجه

پنجشنبه یکم خرداد ۱۴۰۴، ۴:۲۴ ب.ظ

خوابی که می‌دیدم یک زندگی ساده و عادی بود. هیچ چیز عجیبی در آن نبود. کارمندِِ نمی‌دانم کجا بودم. حقوق می‌گرفتم. از فروشگاه خرید می‌کردم. حال دوستان و خانواده را می‌پرسیدم. آنقدر همه چیز عادی بود که اواخرش با این‌ که فهمیده بودم این یک خواب است اما دوست نداشتم بیدار شوم. این عادی بودن طوری بود که آدم دوست داشت بداند بعدش چه اتفاقی می‌افتد. توی خواب به این فکر می‌کردم که ناهارم را در رستورانِ سر راه مرغ سرخ شده بخورم یا از ساندویچِ محل خوراکِ بندری با سس اضافه بگیریم. در میانه‌ی تصمیم گیری بیدار شدم. سعی کردم چشمانم را ببندم و ادامه‌ی زندگی را ببینم اما نشد. انگار وسط زندگی عادی همه چیز محو شد. مثل خودِ زندگی. یک روز می‌رسد که وسط زندگی عادی می‌میریم و نمی‌فهمیم آخرش چه اتفاقی می‌افتد.‌

روز را که به خانه راه دادم حوالی ساعت ده بود. چهارشنبه‌ی شلخته‌ای بود. از آن روزهایی بود که هنوز درست بیدار نشده بودم و نور و حرف زدن را دوست نداشتم. هنوز دهان و گوش‌هایم فعال نشده بودند. زن باید برای سالَکِ روی دستش می‌رفت خانه‌ی بهداشت. بردمش. از زیر پرده‌ی خانه بهداشت از پاهایش عکس گرفتم. هوا به شکل نامناسبی گرم بود. کارش زود تمام شد. از شب قبلش در مورد این صحبت می‌کردیم که آیا شش ماه بعد که سی ساله شد باز هم می‌شود به او بگویم جوجه یا خیر. خودش معتقد است همچنان جوجه است. پادشاه می‌گوید بعد از سی سالگی دیگر مرغ می‌شود و نمی‌شود به او گفت جوجه. زن همراه بستنی حرص می‌خورد و می‌گفت همیشه باید جوجه صدایش کنم و کج کج نگاهم کرد. سر راه ماست و پنیر هم خریدیم و بعد به خانه رفتیم. از گردنه‌ی ظهر که گذشتیم دما هم از چهل درجه عبور کرده بود، کولر همچنان خراب بود و زن داشت تبدیل به جوجه‌ سوخاری می‌شد. یک لیوان شربت با عسل و گلاب و زعفران درست کردم. بسیار دلچسب شد. برای ناهار ماکارونی درست کرده بود. چند روزی بود که هوس ماکارونی کرده بودم اما زن درست نمی‌کرد و بالاخره چهارشنبه نوبتش رسید. پادشاه بعضی وقت‌ها بی‌خودی ماکارونی را دوست دارد.

عصر بود که خبر دادند موتور کولر درست شده و بروم دنبالش. رفتم و متوجه شدم همین ابتدای خرداد ماه دو ملیون و پانصد هزار تومان خرج گذاشته روی دستمان. باز هم سر پادشاه سلامت فدای ریگ‌های دربار همایونی. خلاصه موتور را آوردم اما وقتی رفتم بالا تا آن را سر جایش بگذارم متوجه شدم مشکل دیگری هم هست. خلاصه نشد کولر را راه بی‌اندازم. بعد پیامک حقوق آمد. زن مثل هر ماه منتظر بود تا برویم خرید کنیم. رفتیم کمی خرد و ریز خریدیم. از حالا به زن گفته‌ام که باید خرداد را برویم شهرمان و از حالا زن هر روز یک بهانه می‌آورد ولی آخرش باید همراه پادشاه بیاید برویم. زن دوست دارد به طور کلی در یک جزیره‌ی دور افتاده زندگی کنیم و با هیچکس در ارتباط نباشیم حتی خانواده‌ی خودش. پادشاه هم چندان اجتماعی نیست اما نه به این میزان. البته از جهتی درکش می‌کنم و احساسش را در این مورد می‌فهمم اما هر قدر به این احساس بیشتر میدان بدهیم بیشتر ما را می‌خورد. شب بعد از این که برنامه‌ی "عشقِ فلانِ" زن و فوتبال پادشاه تمام شد با هم آنقدر حرف زدیم که رسیدیم سر کوچه‌ی صبح و رسما اذان صبح را گفتند. بعد از نماز سعی کردیم بخوابیم. حالا تا ببینیم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان