۲۰۰. چاه
صبح شنبه جایی قبل از ساعت هفت یخ زده بود. قوامی در سرما با سرفه روشن شد. کثیف بود و باید بعدا فکری به حالش میکردم تا افسرده نشود. بسیار گرسنه بودم. چشمم به بستهی ساقه طلایی افتاد که دیروز در جاده چند دانه از آن خورده بودم. ساقهطلایی هم موجود عجیبی است. مثل زندگی است خشک و سفت، اما یک کوفتی توی آن دارد که آدم دوستش دارد. زندگیِ بعضیها کِرِم دارد و بعضیها حتی شکلاتی هستند اما به هر حال ساقهطلایی ساقه طلایی است. بگذریم.
همیشه جلسهاول بعد از امتحانات به اعلام نمرات و چانه زدن بر سر نمره میگذرد. بعضیها را علامت زدم تا بعدا به نمرهشان اضافه کنم. ولی در مجموع چیز زیادی تغییر نکرد. اواسط روز بود که خبر رسید نمیدانم چه کسی را کجا کشتهاند و بازار بحث دبیران گرم شد و با شوق رفتند در تریبون تحلیل سیاسی قرار گرفتند. واقعا حال خوشی دارند و حوصلهی بسیار. اگر میشد از حرف زدن انرژی تولید کرد قطعا سیمی به فک این موجودات وصل میکردند و دیگر مشکل تامین انرژی نداشتیم. تحلیلهایشان هم مثل تلوزیون عمیق و واقعی است. بگذریم.
زن برای ناهار ظرف جدیدش را افتتاح کردهبود. یک ظرف سفید و مستطیلی شکل با لبههای بلند که برای استفاده در فِر بود. از همین ظرف مدل گردش را برای مادرهایمان هم خریده بود و شهرمان که بودیم به آنها داد. توی ظرف کباب دیگی درست کرده بود دورش هم گوجه و سیب زمینی چیده بود. همه چیز بسیار خوب پخته بود و خوشمزه شده بود. پادشاه سعیکرد کمتر بخورد اما نتوانست. همراه غذا به پیشنهاد زن سریالی کرهای را شروع کردیم به اسم "مغازهی چراغ فروشی" به نظر ماورائی و کمی ترسناک آمد ولی هنوز چیزی درست مشخص نبود.
پادشاه چند روز پیش توی خانهی پدری بستهی تیلههایش را پیدا کرد و با خود آورده بود شهرستان. همه را روی زمین ریختم. دست کشیدن روی تیلههای رنگارنگ حس خوبی به آدم میدهد. پادشاه کودک درون ندارد کودکش کاملا بیرون است.
شب قرار بود برویم بیرون اما چیزی انگار در وجودم بهم ریخته بود. زن هم آنقدر با چکشِ زبانش به سرم کوبید و آنقدر حرارت را زیر اعصابم زیاد کرد که زودپزِ صبرِ پادشاه ترکید. پادشاه آنقدر داد زد که تا همین حالا هم هنوز گلویش درد میکند و بعد هم از خانه زد بیرون. بیرون بسیار سرد بود. کمی چرخیدم و توی آقای قوامی نشستم تا آرام شوم که نشدم اما نهایتا تماس گرفتم حدود چهل بار تماس گرفتم و رد کرد. بالا رفتم و کمی به پرو پای هم پیچیدیم سعی کردم حالش را خوب کنم و از دلش در بیاورم. کمی شد.
شب کتابِ "چاهِ بابل" از رضا قاسمی را شروع کردم. راستش به رضا قاسمی حسادت میکنم. هم نوازندهی سهتارِ محشری است و هم نویسندهای فوقالعاده. دوست دارم یک روز بگویم به حضور پادشاه برسد و گفتگو کنیم اگر دیدم خیلی خوب است میدهم مسمومش کنند از شرش خلاص شوم.