خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۸۰. مشنگ

شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۳، ۲:۸ ق.ظ

روز آخر اقامت در خانه‌ی مادر بود و نیمی از کتاب "چشمهایش" که از قفسه‌ی کتاب‌های خواهرم برداشته بودم مانده بود. پس به یاد ایام جوانی یک نفس خواندم و تمامش کردم. راستش انتظارات پادشاه را برآورده نکرد هر چند از رمان‌های آبکی بهتر بود و زور زده بود مفاهیم سیاسی را توی عشق فرو کند اما فقط سعی کرده بود، پادشاه تسلیم این صحنه‌سازی‌ها نمی‌شود.‌ به عکس توی کتاب "سالاری‌ها" جناب علوی خوب از عهده‌ی کار برآمده بود و اگر بود می‌گفتم تشویقش کنند. در آخر کتاب اما متنی نوشته بود در مورد زندگانی خودش و فراز و نشیب‌های کار نویسندگی‌ و ارتباط با آقای صادق هدایت که جالب بود. بگذریم.

توی نظر ها گفته بودید از نخود فرنگی بیشتر بنویسم. خب باید بگویم نخود فرنگی یا نخود سبز که افغانی‌ها به آن "مشنگ" هم می‌گویند گیاهی از دستهٔ حبوبات است. دانه‌های نخود فرنگی داخل غلافی کیسه مانند قرار گرفته‌اند. دانه‌های نخود فرنگی در دستهٔ گیاهان طبقه‌بندی می‌شوند. این گیاه از اوایل زمستان تا اوایل تابستان کشت می‌شود و دارای پروتئین و ویتامین های فراوان است. در غذا استفاده کنید و لذت ببرید مادرم مخلوط با برنج و گوشت چرخ کرده درست می‌کند و چیز دلچسبی می‌شود. باز هم اگر از نوعی حبوبات یا سبزیجات خوشتان آمد بگویید برایتان خواصش توضیح بدهم. پادشاه هم خودش عالم است هم دستیار فاضلی به نام "گوگل الممالک" همیشه گوش به فرمانش است. بگذریم.

همچنان درگیر با سرفه هستم. خاله گفت هفت دانه سیاه دانه بریز روی یک قاشق عسل و بخور. خوردم. هرکس نوعی دمنوش سفارش کرد. خوردم. دارو خوردم. نمک قرقره کردم. انگشت توی حلقم کردم. آخر حوصله ام سر رفت انگور خوردم. بسیار جالب بود یک ساعت سرفه کردم و جانم آمد توی حلقم ولی به جایش انگور خوشمزه‌ای بود.

شب خواهر وسطی(مادرِ نخود فرنگی) که بعد از چندین روز شوهرش از سربازی مرخصی گرفته بود و آمده بود و تازه صبح از خانه‌ی مادر رفته بودند گفت برویم خانه‌اش. رفتیم. نخود فرنگی هر روز انگار جلد عوض می‌کند و کله‌اش گردالی‌تر می‌شود. تا چند وقت دیگر احتمالا به او کله‌گردالی می‌گویم. بی‌چاره پدرش که دو روز می‌بیندش و باید باز برگردد سربازی. یکی نیست بگوید مرد حسابی سربازی را گذاشته‌ای ۳۴ سالگی؟ کم سن و سال تر از تو پادشاه شده‌اند و کشور دارند تو هنوز سربازی؟ بگذریم.

زن هوس شیرینی کرده بود و با چشم های قلبی قلبی از من خواست رژیم را تا اول مهر به تاخیر بی‌اندازم. رفتیم به یکی از قنادی های مشهور شهر. یک نوع شیرینی داشت دقیقا اندازه‌ی کله‌ی نخودفرنگی و با فرم دونات اما لای آن را با خامه‌ی نسکافه‌ای پر کرده بودند. اگر نارنجک همان نان خامه‌ای باشد این خودِ "پسرِ کوچک" بود. شاید بپرسید پسر کوچک دیگر چیست. پسر کوچک نام اولین بمب اتمی آمریکاست که در جنگ‌ جهانی دوم روی سر مردم ژاپن انداخت. خلاصه دوتا "پسر کوچک" خریدیم چند تا هم شیرینی خشک که مورد علاقه‌ی زن بود. بسیار خوشمزه بود. پادشاهانه پسر کوچک را خوردم. به شکمم دستور می‌دهم این دو روز مانده تا مهر را هم صبر کند و چاق نشود تا بعد ببینم چه می‌شود. شما هم حتما "پسر کوچک" را امتحان کنید. به قنادی بروید و بگویید پسر کوچک می‌خواهید اگر متوجه منظورتان نشدند از طرف من بزنید توی گوششان تا حالشان جا بیاید و از این بعد به کلمات مورد استفاده پادشاه احترام بگذارند.

مهرداد دوم

۷۹. باقالی

جمعه سی ام شهریور ۱۴۰۳، ۱۱:۳۰ ق.ظ

صبح دیر بیدار شدم. کم کم به قول پدر سرفه‌هایم پخته می‌شود. امیدوارم در این چند روز باقی مانده به مدارس وضعیت گلویم بهتر شود. قرار بود زن ساعت ۹ صبح به دیدار دوستانش برود اما نرفت. خوشحال شدم که بیشتر می‌توانم بخوابم.

عصر با زن به قصد زیارت رفتیم بیرون اما قبلش یکی از وعده های قدیمی را باید به جا می‌آوردم. چند وقت پیش ماگ زن را شکسته بودم و حالا قرار بود اول برویم و ماگ بخریم. چند جا رفتیم و چیزی نپسندید. نهایتا از یک جور ماگ با جنس پیرکس خوشش آمد که عکس خرس قهوه‌ای بانمکی روی آن چاپ شده بود. من اگر بودم دوست داشتم ماگم دهن گشاد باشد اما سلیقه زن متفاوت است. به هر صورت خریدیم. از همان دور و بر یک دبه آب بزرگ هم گرفتیم، در قرن بیست و یکم شهرستان‌ما هنوز لوله کشی آب شرب ندارد و باید مثل عصر سنگ با دبه برویم آب بیاوریم. کمی جلوتر از پیرمرد پرحرفی کفی برای کفش هم خریدیم آنقدر حرف می‌زد که نزدیک بود منصرف شوم، مردک پرچانه.

توی مسیر بازار مردی جلوی در خانه‌اش باقالی پخته می‌فروخت. بخار از روی سینی باقالی بلند می‌شد و همراه بوی گلپر توی سرمای نیم بندِ قبل از پاییز به دل آدم می‌نشست. یک ظرف گرفتیم و با هم توی مسیر خوردیم. به نظر من کمی تند بود ولی زن دوست داشت.

حوصله‌ی شلوغی نداشتم و خداراشکر اطراف حرم این بار زیاد شلوغ نبود. ماشین را جایی پارک کردیم و قسمتی را پیاده رفتیم. برای زن از دکه نان رضوی کیک کشمشی خریدم. خوشمزه است. توی حرم که نشسته بودیم دوتا بچه‌ی که احتمالا خواهر و برادر بودند دنبال هم می‌کردند. دختر حدود ۴ یا ۵ سال داشت با لپ های گل انداخته و موهای فرفری و قهوه ای. انگار خدا صورتش را آرایش کرده بود. بسیار زیبا بود. خدا نگهدارش باشد. دعای پادشاه بدرقه راهش. زن می‌گفت دوست دارم بچه ما مثل اینطوری باشد. زن اسم عطرین را برای دختر دوست دارد من اسم ماهور را دوست دارم نهایتا برای کودکی که هنوز هیچ خبری ازش نیست روی اسم "ثریا" توافق کردیم. حالا اصلا ثریا الان کجاست و اصلا قرار به آمدنش هست یا نه هنوز معلوم نیست.

توی مسیر برگشت آش بلغور نذری خوردیم و توی سرما چسبید. شب که به خانه رسیدیم زن دوباره خواست زمان رفتن را جا به جا کند که پادشاه مقاومت کرد و قرار برای همان ساعت چهار عصر فردا ثابت ماند. حدود ساعت سه‌ی صبح خواهرم که تازه ظهر رفته بود نخود فرنگی به دست برگشت چون مادرم بلد است نخود فرنگی را آرام کند. نخود فرنگی داشتن این دردسرها را هم دارد. پادشاه ترجیح می‌دهد دایی باشد. دایی بودن خیلی خوب است از بچه لذت می‌بری و هر زمان گریه کرد شوتش می‌کنی بغل مادرش.

مهرداد دوم

۷۸. برلین

پنجشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۳، ۲:۵۶ ب.ظ

صبح دیرتر از معمول بیدار شدم. خواب‌ خوبی می‌دیدم. خواب می‌دیدم در شهری بارانی مغازه کتابفروشی دارم. نمی‌دانم کجا بود. حس‌ می‌کردم آنجا تنها هستم. چند جلد کتاب با جلد سبز توی ویترین بود که نام من با فونت طلایی روی آن نوشته شده بود. دوست نداشتم بیدار شوم با این که حس می‌کردم موجود عجیبی دزدکی در حال تماشاکردن من از پشت ساختمان‌هاست اما حس چوب مرطوب و بوی کاغذ داشتم.

از خواب با گلوی گرفته از سرماخورگی بیدار شدم. صبح‌ها بد تر است در طی روز حالم خوب است. چای داغ خوردم و یادم آمد شب عروسی دعوتیم. عروسی امشب را به عنوان خداحافظی با ولنگاری در نظر گرفته‌ام. بعد دوباره می‌روم توی رژیم. از مصائب پادشاهی این است که نمی‌شود با خیال راحت زندگی را به ولنگاری سر کرد. هر روز باید جنگید تا بر تخت پادشاهی باقی ماند. بگذریم‌.

وقتی سه تا خواهر داشته باشید و دوتا خواهرزاده‌ی دختر وضعیت خانه‌ی مادری چند ساعت قبل از عروسی می‌شود وضعیت برلین چند ساعت قبل از شروع جنگ جهانی دوم. همه مشغول تدارک و سازماندهی نیرو‌ها بودند. یکی سشوار می‌زد، یکی دنبال ساق می‌گشت یکی موهایش توی رنگ بود. محشری به پا بود.

لباس‌هایم را چک کردم. سر شب رفتم دنبال زن. زن هم حسابی به خودش رسیده بود. باغ نسبتا دور بود. زنانه و مردانه جدا بود. همان ابتدای مراسم چنان صدا بلند بود که اگر داد هم می‌زدم صدا به نفر بغل دستم نمی‌رسید و سه چهار نفر آن وسط جفتک می‌انداختند. داماد شبیه هویج بود. روی سر هویج اسپند دود می‌کردند و پول می‌ریختند. دوتکه دستمال کاغذی توی گوش‌هایم فرو کردم و رفتم پشت میزی که دور تر از مرکز بود نشستم. یک نفر بغل دستم نشسته بود. مردکِ ادایی خواست نارنجک را با چاقو و چنگال بخورد، بسیار منظره مفرحی برای پادشاه بود. البته این را هم می‌دانیم که شما رعیت‌های ادایی به شیرینی نارنجک ما می‌گویید "نان خامه‌ای"، همین اشتباه اساسی است، آخر وقتی بگویی نان خامه‌ای مجبوری با چاقو و چنگال بروی سراغش، خلاصه در حالی که آن مردک در تکاپو بود یک نارنجک را به شیوه‌ی شاهانه درسته توی دهان گذاشتم. مردک چاقو را فشار داد روی نارنجک و طبیعتا نارنجک منفجر شد و حالا با ترکش‌های آن روی میز و لباسش درگیر بود. کم کم پدر و سایر بستگان هم آمدند و دور میز شلوغ شد. همچنان گروهی آن وسط جفتک می‌زدند. حتی یکی جرعت کرد به سمت میز ما آمد تا از پادشاه بخواهد به آنها ملحق شود اما از نگاه من فهمید باید تا او را به دست جلاد نداده‌ام محل را ترک کند. پادشاه حتی توی مجلس عروسی خودش هم نرقصید. همه خودشان را پر پر کردند تا صرفا آن وسط باشم و نرفتم. این قرتی بازی‌ها باشد برای رعایای لوس و بی‌خود.

شام مفصلی تدارک دیده بودند که اکثرش باقی ماند و اسراف شد. در راه برگشت ماشین را کنار جاده نگه داشتم و با زن حسابی هم را بوسیدیم. توی لباس‌های قشنگ بوسیدن خوشمزه‌تر است. بعد از مدتها زن با من بود شب بسیار خوبی بود. احتمالا فردا یا پس فردا به شهر خودمان بر‌گردیم بعد هم مدارس شروع می‌شود و تا دی ماه هیچ تعطیلی نداریم. تا ببیینم چه‌ می‌شود.

مهرداد دوم

۷۷. سیمیت

چهارشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۳، ۱:۱۴ ق.ظ

صبح که بیدار شدم کاملا راه گلویم بسته بود. حس می‌کردم وزنه‌ای به حلقم آویزان کرده‌اند. نمی‌دانم این سرمای دم صبح چه کوفتی است که از راه می‌رسد و یقه‌ی آدم را می‌گیرد. یک‌ استکان آب جوش را ذره ذره خوردم و نفسم جا آمد. قرص خوردم و دوباره زیرِ پتوی سنگین خزیدم. قبل از ظهر به درمانگاه رفتم. دکتر ها جدیدا هیچ کار مفیدی نمی‌کنند. هر بار همان دارو های تکراری را تجویز می‌کنند و اصلا کاری ندارند مریض دقیقا چه مرگش است. گفتم آمپول بنویسد تا زودتر خوب شوم. پادشاه حوصله مسخره بازی و قرص خوردن ندارد. دکتر ابله باز هم آمپول نوشت و هم قرص. قرص‌ها را خودم هم می‌توانستم از داروخانه بگیرم. پلک‌های زبان نفهمم بدجور سنگینی می‌کردند. نرسیده به خانه مجددا خوابم برد.

بعد از ظهر حالم بهتر بود. رفتم دنبال زن. وقتِ دندانپزشکی داشت. حسابی می‌ترسید. می‌گفت از آخرین دندانی که پر کرده حدود سیزده سال می‌گذرد. دائم از من می‌پرسید عصب کشی درد دارد یا نه. قبلا هم پیش این دکتر آمده بودم. هر چند هیبتش به قصاب‌ها می‌ماند اما در کارش وارد بود و مثل دکتر های ادایی لفتش نمی‌داد. کار زن را هم نسبتا زود راه انداخت. نیم ساعته عصب کشی کرد و پر کرد کارهای بیمه را هم آنلاین روبه راه کرد. زن بسیار خنده‌دار شده بود چون نیمی از صورتش بی‌حسی داشت و نمی‌توانست درست صحبت کند. دکتر گفته بود چند ساعتی با آن سمت که دندانش را ترمیم کرده چیزی نخورد. زن نان سیمیت و شیرکاکائو می‌خورد اما صورتش را کج گرفته بود تا لقمه به سمت دندان نرود. بسیار خندیدم. زن را رساندم و برگشتم. سرم باز سنگین بود.

شب نخود فرنگی گریه می‌کرد. زیاد گریه می‌کرد. برای دومین بار در عمرِ بیست روزه‌اش رفتم و بغلش کردم. زود حضور پادشاه را حس کرد و آرام شد. صاف توی چشمانم نگاه می‌کرد. در کل دو وجب است. به او توضیح دادم که زندگی دکمه برگشت ندارد و نمی‌شود حالا که فهمیده کجا به دنیا آمده گریه کند و بخواهد برگردد، باید بسوزد و بسازد. بعد هم برایش از مصائب مرد بودن گفتم و این که گریه را هم از ما دریغ کرده‌اند و نمی‌شود هم کاریش کرد. نفس عمیقی از کنار پستانک کشید و سر تکان داد. بعد گفتم زیاد غصه نخورد و خدارا شکر کند که دست کم رعیت ساده است و مسئولتی ندارد اگر پادشاه بود اوضاع سخت‌تر می‌شد. دیگر گریه نکرد.‌

دوباره قرص خوردم و زیر پتو خزیدم. فردا شب عروسی دعوتیم و باید دنبال زن بروم.‌ امیدوارم خوب بخوابم. به خواب زیاد و عمیق نیاز دارم.

مهرداد دوم

۷۶. ولنگار

سه شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۳، ۱:۲۳ ق.ظ

امروز اول صبح قرار بود بروم دنبال زن تا سیم کارتش را درست کند. کمی حس سرماخوردگی و کسالت داشتم. زودتر راه افتادم اما دوباره ماشین دقیقا در نقطه‌ی قبلی خراب شد. این بار خندیدم. بد بیاری از حدی که می‌گذرد خنده‌دار می‌شود. اول با زن تماس گرفتم و گفتم شرایط را و بعد نشستم چند دقیقه‌ای روی جدول کنار خیابان. به آسمان نگاه کردم.‌ آسمان قشنگ بود و آبی‌ با ابرهای پراکنده. به رعیت نگاه کردم که تند تند با ماشین‌هایشان عبور می‌کردند. کمی که ماشین خنک شد آن را به تعمیرگاه رساندم. دوباره پدر پول رساند. زن با اسنپ رسید به دفتر خدمات امور مشترکین و کارهایش را انجام داد.

ماشین که درست شد سوارش کردم و رفتیم بیرون. امروز می‌خواست چند مغازه و بازار را ببیند. زیبا بود و حالش خوب بود. آبی به زن می‌آید. سعی کردم به چیزی فکر نکنم و تنها به لحظه فکر کنم. کلی پاساژ و مغازه دیدیم و پاهای همایونی درد گرفت. زن شلوار و مانتو خرید. از آنجا رفتیم به یکی از ییلاقات اطراف شهر. هوا خنک و دلچسب بود. زن دلش پاچین می‌خواست. پاچین را خریدیم و رفتیم به یک آشکده با تخت‌های قشنگ. خواستم یک آش سفارش بدهم اما زن گفت دوتا. همیشه وقتی گرسنه است خیال می‌کند می‌تواند زیاد غذا بخورد اما با دولقمه سیر می‌شود. بعد پادشاه می‌ماند و یک عالم غذا. سفارش ها را که آورد بیشتر نگران شدم چون ظرفهای آش واقعا بزرگ بود. آخرش دقیقا به اندازه‌ی یک نفر اضافه آمد. پادشاه در حدی خورد که دلش درد گرفت. کم کم سرم هم درد گرفت. معمولا اگر صبح با حساسیت بیدار شوم به آرامش و بستن چشم‌هایم نیاز دارم که امروز فرصتش نبود. توی مسیر برگشت زن یک کتابفروشی بزرگ را هم می‌خواست ببیند. آنجا را هم دیدیم.‌ من تقریبا چیزی نمی‌دیدم و فقط دوست داشتم زودتر به خانه برگردم تا بتوانم بخوابم. سعی کردم حال زن را خراب نکنم. بسیار سعی کردم. زن را رساندم و بعد رفتم خانه‌ی مادرم خوابیدم. عمیق خوابیدم و بعد احساس سرماخوردگی بیشتری داشتم. اما حالم بهتر بود.

گزارش هفتگی دوشنبه‌ها؛ وضعیت سلامتی:

این روزها به ولنگاری کامل می‌گذرد. پادشاه از خودش راضی نیست. حتی جرعت نداشتم روی ترازو بروم. بسیار چیزهای چرب و شیرین خوردم و بسیار تنبلی کردم. باید دستور بدهم زودتر این هفته تمام شود و برگردیم خانه‌خودمان تا کمی اوضاع را مرتب کنم.

مهرداد دوم

۷۵. مفت

دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳، ۱:۳۶ ق.ظ

امروز صبح با چند کتابفروشی تماس گرفتم. یکی را از قدیم می‌شناسم. می‌گفت اگر بخواهم کتاب‌ها را عوض می‌کند. داییم کتاب‌ها را به من داد و دیگر لازمشان نداشت. همه کتاب‌های سفارشی که با پولِ مفتِ دولتی چاپ می‌شوند و مفتشان هم گران است. اصلا نمی‌دانم با این قیمت کاغذ چطور دلشان می‌آید این خزعبلات را چاپ کنند. یک بار باید بدهم همه را توزیع کنند در سراسر کشور تا در توالت های عمومی بگذارند به جای دستمال توالت. عقلشان که نمی‌کشد واگرنه می‌فهمیدند به واقع دستمال توالت چیز واجب‌تری است. خلاصه دو کارتن از این دست کتاب‌ها را دادم به کتابفروش و به جای همه‌ی آنها دوتا کتابِ محترم خریدم از مرحوم صادق چوبک، یک مجموعه داستان از جمال صادقی، مسیح باز مصلوب از کزانتزاکیس و کتاب "دنیای قشنگِ نو" و چه لذت بخش بود انتخاب کتاب‌هایی که دوست دارم بدون این که قرار باشد پولی پرداخت کنم. تا خانه چند بار هی کتاب‌ها را باشوق نگاه کردم. بعضی‌هایشان را مدتها بود زیر نظر داشتم.

بعد از ظهر یک باران حسابی گرفت و هوا خوشبو شد. عصر رفتم به جلسه. جلسه این هفته در مورد اعتیاد بود. اعتیاد به هر چیزی از گوشی و فضای مجازی گرفته تا مواد مخدر. از این صحبت کردیم که چقدر مصرف ماده‌ی گل بین جوانان مملکت رایج شده و چه عواقبی دارد. یکی از اعضا حدود یک سال بود سیگار و مواد این چنینی را ترک کرده بود و تجربیات ارزشمندی داشت. از آنجا که آمدم بیرون با زن تماس گرفتم. حدود ساعت هشت شب بود. گفتم اگر حوصله داری بیایم برویم دور دور. آمد. رفتیم کمی چرخیدیم. بعد هم رفتیم جگرکی و جگر خوردیم. شب خوبی بود. زن خوشحال بود. من هم باید همین روزها دستور بدم غم و بی‌حوصلگی از ته دلِ همایونی برود پی‌کارش و به کار و زندگی بر‌گردم. باید دستور بدهم زندگی کنم.

مهرداد دوم

۷۴. مجلسی

یکشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۳، ۸:۱۲ ب.ظ

نزدیک بود امروز پادشاه به کلی فراموش کند که باید اینجا را به روزرسانی نماید. پادشاه کمی سر به هواست و این را زن خوب می‌داند. دیروز به نسبت این روزها روز پرکاری بود. صبح با استاد قرار داشتم. البته به وقت رعیت حدود ساعت دوازده می‌شود سر ظهر ولی در قلمرو من تا قبل از نهار صبح حساب می‌شود. حدود ساعت یازده بود و توی ترافیک بودم که دیدم آمپر ماشین چسبیده به سقف. همیشه در بدترین شرایط ماشین می‌زند به سرش و دست ما را توی پوست گردو می‌گذارد. خلاصه زدم بغل و دیدم ماشین هیچ آبی ندارد. آب ریختم فایده نداشت. ظاهرا رادیاتور سوراخ شده بود. چطورش را نمی‌دانم. ماشین را همانجا گذاشتم. نزدیک بود به دفتر استاد. رفتم و از دیدنم خوشحال شد. توی این شرایط سراغ آخرین مقاله‌ که نیمه کاره مانده را می‌گرفت. کتاب را به او دادم اما توی سرم داشتم حساب می‌کردم چقدر خرج احتمالی ماشین می‌شود. استاد هم می‌خواست به سلف برود و دیدارمان کوتاه بود. از آنجا ماشین را به تعمیرگاه بردم. کلی از قطعات از جمله رادیاتور را عوض کرد. بیش از یک ملیون تومان شد. با پدر تماس گرفتم و واریز کرد. هیچوقت دوست ندارم در این شرایط باشم. کمی فحش به زمین و آسمان دادم تا آرام بشوم ولی نشدم.

شب زن از شهرستان می‌رسید و می‌رفت خانه‌ی مادرش. گفته بود شب وسایلش را برایش ببرم. سر شب اول رفتم خانه‌ی دایی بزرگم. گفته بود می‌خواهد از شر یکی دوکارتن کتاب قدیمی خلاص شود. در فامیل هر کس کاری مربوط به کتاب دارد به پادشاه تماس می‌گیرد. احتمالا فردا کتابها را ببرم کتابفروشی که میشناسم و با کتابهایی که دوست دارم تعویض کنم. بعد چمدان زن را برایش بردم خانه‌ی مادرش. بعد از چند روز می‌دیدمش. همان اول اخمهایش رفت توی هم چون یادم رفته بود لباس مجلسی را برایش بیاورم. لباس را سه روز دیگر لازم داشت اما در تمام مدتی که آنجا بودم اخم کرد و حرف نزد. زودتر بلند شدم و رفتم. توی راه پیام داد و نوشت: با این که مقصری اما اگر ناراحتت کردم معذرت می‌خواهم و دوستت دارم، همچنان بسیار ناراحت بودم. فکرش را نکردم نوشتم دوستت دارم. پادشاه این روزها زیاد حال و حوصله ندارد. آهنگ قشنگی از نیما مسیحا پیدا کردم به نام "یه لحظه از تو" چندین بار گوش کردم و به کل سعی کردم به شرایط زندگی فکر نکنم.

مهرداد دوم

۷۳. موریانه

شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۳، ۲:۵۹ ب.ظ

تنبلی مثل موریانه است. به جان که بیفتد باید زود نابودش کنید واگرنه همه چیز را پوک می‌کند. یکی دو روز می‌شود یکی دو هفته و یکی دو هفته یکی دو ماه و بعد می‌بینی یک سال گذشته و هیچ کاری پیش نرفته است. سال گذشته تا چند ماه که هر روز کارها را توی دفترچه یادداشت می‌کردم و تا آن زمان خیلی خوب همه چیز پیش‌ می‌رفت. اما از زمانی که تنبلی کردم و دفترچه را کنار گذاشتم به خودم آمدم و دیدم یک سال گذشته. این بار اما قرار نیست امور همایونی اینطور از دست برود. امیدوارم این چند روز تنبلی توی سفر را فوری جبران کنم و جایش پر شود. این هفته هم در رژیم تنبلی کردم و هم در پیاده روی.

شب نمایشنامه صوتی "سوتفاهم" از مرحوم آلبر کامو را گوش دادم و فرستادم توی گروه کتاب‌خوانی. جمعه شب ها برایشان داستان یا کتاب صوتی می‌فرستم. بعد توی گروه دیگری عکس دوتا فلاسک را دیدم که با کمربند بسته بودنشان. به نظرم فلاسک تپل و کوتاه آقا بود و فلاسک بلند و چاق خانم. داستانکی نوشتم در مورد رابطه خانم و آقای محمودی که همین دوتا بودند در حال رفتن به پیک نیک. خوششان آمد. فردا باید بروم و کتاب "گاه ناچیزی مرگ" را به استادم بدهم. گفت دوست دارد بخواند. خودم خواندم و چون این حوزه را دوست دارم بسیار خوشم آمد. تا ببینیم چه می‌شود‌.

مهرداد دوم

۷۲. گوگل

جمعه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۳، ۱۲:۳۲ ب.ظ

این روزها بی‌خودی صبح زود بیدار می‌شوم. دوست دارم بیشتر بخوابم اما یا بیدار می‌شوم یا با این که چشمانم بسته است فکر ها مثل ارتش متفقین توی سرم رژه می‌روند. کمی از برنامه‌ها عقب هستم. در واقع برنامه‌ها به هم ریخته اما با شرایط پیش آمده انتظار این بهم ریختگی را داشتم. شنبه با استاد قرار دارم و یکشنبه جلسه دارم. در این بین باید بدهم هیئتی به بازدید وبلاگ‌هایی که به ما سر زده‌اند هم بروند. هر دیدی بازدیدی دارد.

ظهر دایی‌ام آمد. دایی‌من هم سن خودم است. خیلی وقت‌ها پیشِ هم به دنیا فحش می‌دهیم. در واقع تنها کاری که می‌کنیم همین است‌ هر چند وقت یک بار یک جا می‌نشینیم و حدود دو ساعت به دنیا و شرایط آن فحش‌های ناجور می‌دهیم. بعد هم می‌رویم پی‌کارمان. این بار رفتیم کافه‌ای که می‌گفت به تازگی کشف کرده. از همان کافه‌هایی که دوست داریم. اگر با خواندن کلمه "کافه" کافیشاپ‌های باکلاس و ادایی توی ذهنتان آمد در اشتباه هستید. پادشاه با ادا در امور اجتماعی مشکلات عمیق دارد. کافه‌‌هایی که مورد پسند پادشاه است همان‌هایی است که کافه چی پیرمردی با سبیل های زرد شده و لنگی دور شانه است و صدای قل قل سماور و تیک تیک استکان و نعلبکی از آن بلند است. در استکان چای خوش‌رنگِ بی ادا جلویتان می‌گذارند و اگر گرسنه باشید می‌توانید انواع املت یا نیمرو را با قیمت بسیار مناسب سفارش بدهید و از صدای خِرت خِرت کشیده شدن قاشق به کفِ تابه‌های روحی لذت ببرید. یکی از همان کافه‌ها بود با این تفاوت که صبحانه‌های سرد مثل کره و مربا و عسل و خامه هم داشت. خلاصه نشستیم و چای و املت را با فحش به زیر و بالای دنیا خوردیم. بسیار چسبید. خیال نمی‌کنم زن از این جور جا‌ها خوشش بیاید واگرنه می‌آوردمش. زن روی تمیزی حساس است و این از ظرافت‌هایِ محترمِ جنسِ زنانه است. این جور کافه‌ها اما با تمیزی چندان میانه‌ای ندارند. تمیزی آنها از نوعِ تمیزیِ مردانه است یعنی اگر نانی به زمین افتاد با فوتی تمیز می‌شود و استکان و نعلبکی یک بار زیر آبجوش سماور چرخانده شود پاک است. آنجا بعد از مدتها چای را با قند خوردم و به جان نشست. این روز‌ها کمی در رژیم شُل هستم و این خوب نیست.

عصر باز پای نرم افرار نشستم. هر چیز یاد ندارم از آقای گوگل می‌پرسم. آقای گوگل از مقربان دربار است و بسیار عالم. هر چند گاهی علم زیاد باعث می‌شود چرت و پرت بگوید و مثلا هنوز نپرسیده بودم "چگونه" که پاسخی داد با این عنوان که "چگونه دهن دیگران را سرویس کنیم". البته بسیار مفید بود و ذخیره کردیم برای بعدها اما آنجا به کار نمی‌آمد.

شب با زن تماس تصویری گرفتم. حالش خوب بود ولی دلتنگ. برای خودش سیب زمینی سرخ کرده درست کرده بود. زن دوست دارد همه چیز رنگ داشته باشد برای همین حتما در سیب زمینی زعفران یا زرچوبه می‌زند. من اما رنگ خود سیب زمینی را دوست دارم. پیاده روی را تنها به جا آوردم. تند رفتم تقریبا نزدیک به دو و خسته برگشتم. زود خوابم برد.

گزارش هفتگی؛ سه شنبه‌ها؛ گزارش مطالعه:

این هفته چون در سفر هستیم زیاد مطالعه مطابق میل من انجام نشد اما فعلا در حال خواندن کتاب "چشمهایش" از بزرگ علوی هستم. بسیار گیرا و خوش لحن است.

مهرداد دوم

۷۱. موشک

پنجشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۳، ۱۱:۱۳ ق.ظ

صبح تازه بیدار شده بودیم و نسبتا سر خوش بودیم و در حال گفتگو. من داشتم توی دفترچه روزانه برنامه‌های شلوغ این روزها را مرتب می‌کردم که پیامکی برای زن آمد و مثل موشک خورد وسط برج‌های دوقلویِ حالمان. غم و استرس توی چشمان زن‌جان نشست. خلاصه‌ی شرایط این‌طور بود که من مجبور بودم اینجا بمانم و زن مجبور بود برای دو روز برگردد به شهرستان. توی دلش غصه داشت ولی چون همیشه برای هر کاری از قبل دوست دارد آماده باشد می‌خواست زودتر برود. کمی به خاطر شرایط پیش آمده موجودی خزانه را بالا و پایین کردیم. اقتصاد مملکت خراب است. همانجا بلیت خرید. بردم رساندمش ترمینال و سوار اتوبوس شد. برگشتم پایین و خیال کرد رفته‌ام. خوراکی کوچکی که خیال می‌کنم دوست دارد خریدم و دوباره رفتم توی اتوبوس و به او دادم. خوشحال شد وقتی دوباره دید هستم. ماندم تا اتوبوس برود. حس می‌کنم وقتی کسی جایی تنهاست تا لحظه آخر دیدن یک آشنا به دلش اطمینان می‌دهد. وقتی اتوبوس حرکت کرد توی دلم به اقتصاد مملکت فحش‌های ناجور می‌دادم. بعضی از فحش‌ها جوری بود که حتی اطرافم را نگاه می‌کردم مبادا از توی ذهنم کسی بشنود و آبروی پادشاه به خطر بیفتد. همانجا توی ترمینال پست قبلی را نوشتم و دیدم زن اینجا هم نظر گذاشته. به این فکر می‌کردم که تنهایی باید برود خرید یا این که تنها شب را سر کند. اتفاقا این بار قبل از آمدن به شهرمان خیلی از مواد غذایی را نخریدیم و گفتیم در این فاصله خراب نشود و حالا اینطور پیش آمد. دنیا همین است دیگر نیمی از آن در اختیار ماست نصف دیگرش را خودش به سازی که می‌خواهد می‌جنباند.
برگشتم خانه توی مسیر به کارهایی که در پیش است فکر می‌کردم. باید بدهم شلوارم را درست کنند. ماشین را باید بشویم. کار با نرم افزار موهو را یاد بگیرم. چشمهایش را بخوانم. کار های استاد را جلو ببرم. کتابی که براش آوردم به دستش برسانم. تمرین کنم. خلاصه کلی کار به سر پادشاه ریخته که باید سرو سامان پیدا کند، ولی به قول رفیق شاعرمان : "با همه‌ی بی سرو سامانیم/ باز به دنبال پریشانی‌ام"، دائم با کلی کار نیمه تمام دنبال چیزی جدید می‌روم و این زیاد برای پادشاه خوب نیست. حالا تا ببینم در کدام جناح پیشروی خواهم کرد. این وسط می‌دانم ماشین هم حدود چهار ملیون خرج دارد و این به جز خرید لاستیک است، فعلا به رویش نمی‌آورم امیدوارم او هم به رویم نیاورد و در این اوضاع کمی معرفت یه خرج بدهد. تا ببینیم چه می‌شود.

تماس گرفتم با زن‌جان. کارها را دست تنها پیش برده بود. شب بعد از مدت‌ها حوصله‌ی پیاده روی نداشتم. در روز های پیش رو جبران می‌کنم. کمی با نرم افزار موهو ور رفتم. به نظر جالب می‌آمد اگر یاد بگیرم جالب می‌شود. ولی ذهنم فعلا کمی پراکنده است و مجال نمی‌دهد. اینجا شرایط زیاد آنلاین بودن هم ندارم و این خیلی کارها را عقب انداخته. تا بعد ببینیم چه می‌شود.

گزارش هفتگی؛ سه شنبه‌ها گزارش تمرین سه تار:

به گواه دفتر یادداشت روزانه حدود سه ساعت تمرین مفید در هفته‌ی گذشته انجام دادم و خودم از این روند راضی هستم و تنها دلم نمی‌آید از دستگاه ماهور دل بکنم.نوای ماهور بسیار دل‌انگیز است و حال و خوای صبح فروردین را با خودش دارد.

مهرداد دوم

۷۰. غرور

چهارشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۳، ۱۱:۵۳ ق.ظ

همان روزی یک بار احوال روز گذشته را می‌نویسم اما وقتی خانه‌ی خودمان نیستیم کمی برنامه غیر دقیق می‌شود. یک بار می‌شود همان ۱ بامداد یک بار هم مثل حالا تا این ساعت به تاخیر می‌افتد. اما خب اصلا همین هست که هست خیر سرم پادشاه هفت اقلیمم هر غلط ناجوری دلم بخواهد می‌کنم جتی یادم است یک بار به خرداد دستور دادم تمام نشود و تا ۱۵ روز بعد از خرداد هنوز خرداد بود تا به برنامه‌هایم برسم و سر موقع توی خرداد تمام شوند.

صبح دیروز رفتیم و عکس برای دندانپزشکی گرفتیم. هر ماه کلی پول از ما می‌گیرند و نهایتا وقت استفاده از بیمه‌ یک داستانی در می‌آورند تا زیر بار تعهداتشان نروند. یک روز بالاخره وقتش می‌شود و می‌دهم مدیر این ادارات را به گاری ببندند تا دست کم رعیت با آنها زمین‌های بایر را رایگان شخم بزنند و پول تراکتور و گاو ندهند. مخصوصا بعضی‌هایشان بسیار فربه شده‌اند و به نظر برای این کار مناسب می‌رسند. بعد برگشتم خانه و با دوچرخه‌ی پدرم به سلمانی رفتم. پادشاه دوچرخه سواری با چرخ های بزرگ قدیمی را بسیار دوست دارد. بعد از مدت‌ها بسیار لذت برم و چند باری هم زنگ خوش صدایش را به صدا در آوردم و روحم رنگی شد. مو‌هایم این مدت بسیار بلند شده بود و روی سرم سنگینی می‌کرد. استای سلمانی بیکار بود و هر قدر سعی کرد سر صحبت را از جایی به دست بگیرد کار به جایی نبرد. پادشاه از حرف‌های صد تا یک غاز بدش می‌آید. آخر چشم‌های مردک با دیدن مشتری تازه که ظاهرا آشنا هم بود روشن شد و شروع کردند یک بند خزعبلات بافتن. به هر حال سری سبک کردم و به خانه برگشتم. مادرِ شمالی که داشته باشید نیمی از راه اضافه وزن را طی کرده‌اید و باید دائما مراقب باشید. ظهر "سبزی قاتوق" درست کرده بود. ترکیبی است از سبزی محلی شمالی، رب انار، یکی دوتا گوجه و مرغ که قبل از آن توی سیر و پیاز سرخ شده است. زیاد خوردم.

اینجا از کتابخانه‌ام دورم اما توی قفسه کتاب‌های خواهرم کتاب "چشمهایش" را دیدم و شروع کردم. اگر در این هفته تمامش کنم خوب است. بزرگ علوی را بسیار دوست دارم و از نویسنگان مقرب دربار همایونی است. قبلا هر چیز از او خوانده‌ام خوب بوده مخصوصا "سالاریها". حالا تا ببینیم چه می‌شود.

شب رفتیم تا پیاده روی دو نفره‌مان را به جا بیاوریم. سر صحبت باز شد و حرف به اینجا و نظراتی که مخاطبین می‌گذارند کشید. می‌گفت اگر قرار بود بنا به نظر من پادشاه چیزی خطابم کند میگفتم جای "زن" بگوید: "زن جان". خوشم آمد. فعلا دو عبارت پیدا کرده‌ام تا در کنار عبارت "زن" گاهی هم از آنها استفاده کنم. یکی بانوی اول و یکی همین زن جان. زن جان را بیشتر پسندیدم چون خودش اینطور دوست دارد. حتی گفتم این را به عنوان نظر ثبت کن تا رعایا ببینند. حالا دیگر باید باقی را بسپارم به زبان و لحن ملوکانه. ببینم کی و کجا چه عبارتی بیشتر به جانِ جمله می‌نشیند. بگذریم.

جمله ای دو روز است توی سرم مثل میخ فرو رفته. بسیار موسیقی را دوست دارم. از موسیقی سنتی و به خصوص نوع بی‌کلامش هیچگاه خسته نمی‌شوم. موسیقی پاپِ سنگین را هم دوست دارم هر چند به نظرم تمامش را گروه‌ پنج شش نفره‌ای خیلی سال پیش از مملکت برده‌اند و هنوز بعد از این همه سال همان‌ها خوبند. رعایای داخل مملکت هم هیچوقت نتوانستند جای آنها را پر کنند. اما اگر حوصله‌ی هیچ کدام از این دست آهنگ‌ها را نداشته باشم ترجیح می‌دهم آهنگ‌های شاد و مطربی دهه شست را گوش کنم. به نظرم هر چه هستند از این دلقک‌های امروزی بهترند هم صدایشان هم شعر هایشان و هم موسیقی‌شان. بالاتر از این‌ها ارزشی که برای کارشان قائل بودند بسیار بیشتر از این پاره پوره پوش‌های امروزی بوده و هست. دو روز پیش یکی از همین آهنگ‌های دهه شستیِ دَمبلی دیشینگ و به قول بعضی از رعایا "قِری" توی ماشین پخش شد و هنوز دارم به شعر آن فکر می‌کنم. عجب شعری داشت. اولش که آهنگ شروع شد از ریتم مشخص بود از آثار مردِ بی ریشِ کله رنگ کرده‌یِ ساکسیفون نواز یعنی حسن شمایی‌زاده است که الحق بسیاری از قطعه‌های خوب سایر خواننده‌ها را او ساخته. خلاصه بعد از یک مقدار دیش دیش و دینگ دینگ دوشیزه‌ی محترمه‌ی مکرّمه، خانم شهره شروع کرد به خواندن:
" تو از طلوع صبحی تو شعر التماسم
غُبارِ راهِ دورت نشسته رو لباسم"

همین بیت هم بسیار ارزنده و زیباست اما دوتا عبارت بعد از این در شعر آمد که واقعا حیرت پادشاه و لبخندِ تحسینش را در پی داشت. یکی جایی که گفت "الهی غرورت حریم خونه باشه" و یکی هم جایی که گفت "من از غرور دستات یه سایبون کشیدم". به نظر پادشاه غرور مرد همه‌ چیز مرد است. مرد زمانی احساس مردانگی می‌کند که همسرش غرورش را پرو بال بدهد. اگر غرور مرد را خراب کنند او از همان لحظه دیگر تویِ دلش شانه‌ای برای تکیه دادنِ طرف مقابل ندارد. می‌گردد تا مگر بتواند جایی غرورش را از نو بسازد. تا صبح به عنوان یک مرد می‌شود خود را مخاطب این شعر تصور کرد و کیف کرد. باید این نکات را بدهم به آب طلا بنویسند و نصب کنند در میدان‌ اصلی شهر. این موسیقی را هم بگویم روزی یک بار همان ظهر که شوهر‌ها‌ی خسته از سر کار به خانه بر می‌گردند از صدا و سیمای ملی پخش کنند شاید اوضاع مملکت بهبود یابد.

مهرداد دوم

۶۹. استاد

سه شنبه بیستم شهریور ۱۴۰۳، ۶:۴۴ ق.ظ

می‌شود گفت تنها کار مفیدی که امروز انجام دادم این بود که نشستم پای کار استاد و بخش دوم را تمام کردم. دو بخش دیگر فرستاده است که فردا می‌روم سراغشان. عجله‌ای در کار نیست اما کار نیمه تمام که در برنامه باشد انگار یک نره غول روی دوشم سوار است و دائم باید با خودم این طرف و آن طرف ببرمش. نخود فرنگی بسیار ساکت است. هنوز فقط دوازده روزش است. کنار گوشش درس‌های سه‌تار را دور کردم. به دقت گوش می‌کرد. ارزش هنر پادشاه را درک می‌کند و مثل بقیه میان تمرین حرف نمی‌زند. صدای سه تار بسیار ظریف است و دلش‌ می‌شکند اگر کسی میان کلامش حرف بزند. این هفته که در شهرمان هستیم کار‌های زیادی دارم. فردا باید یادم باشد در دفتر لیستشان کنم.

خانه‌ی مادرم هستیم. معمولا اینجا حوصله‌ی زن سر می‌رود. عصر گفت به زیارت برویم اما جوری خیابان‌ها شلوغ بود که مجبور شدیم از نیمه‌ی راه برگردیم. از زمین رعیت می‌جوشید تا حدی وضع خراب بود که بعضی وسط خیابان پارک کرده بودند و رفته بودند پی‌کارشان. زن غمگین بود. از صبح به هزار دلیل غمگین بود. هنوز آثار جنگِ شب گذشته در چشمانش مشهود بود. اگر قرار بود اسم یکی از کتاب‌ها را روی زندگی خودمان بگذارم، عنوان "جنگ و صلح" را انتخاب می‌کردم. شب در پیاده روی به صلح رسیدیم. زن می‌گفت به یک دلیل خوشحال است. تند تند راه می‌آمد و کم کم توضیح می‌داد. از صبح به هزار دلیل غمگین بودم. به یک دلیل خوشحال شدم. کم کم لبخند زدم.


گزارش دوشنبه‌ها؛ کنترل وزن و سلامتی:

هر چند ترازوی خانه مادر با ترازوی خانه‌ی خودمان اندکی اختلاف دارد اما به هر حال ترازو ۸۶/۳۰۰ را نشان می‌دهد. نسبت به دوشنبه هفته قبل تنها ۲۰۰ گرم وزن کم کرده‌ام که چندان رضایت بخش نیست. در این هفته به گواهی نرم افزار مسافت سنج ۲۴ کیلومتر پیاده روی کردم یعنی ۲ کیلومتر کمتر از هفته گذشته و حدود ۲۱۰۰ کالری سوزاندم. همچنان قند مصنوعی مصرف نمی‌کنم اما پای سفره باید بیشتر حواسم به اشتهای همایونی باشد. گاهی عنان از کف می‌رود.

مهرداد دوم

۶۸. شلوار

دوشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۳، ۷:۴۲ ق.ظ

صبح بسیار زود بیدار شدیم. کمی وسایل را جمع و جور کردیم بعد به اتاق تاریکِ خودم پناه بردم. اتاق کارم وقتی پرده‌اش کشیده است تاریک، خُنک و دلچسب است. در تاریکی آرام می‌شوم. زن ساعت ۱۰ وقت آرایشگاه داشت. رساندمش و بعد برای بیکار نبودن رفتم به تنها کتابفروشی نسبتا خوب این شهرستان که فقط به اندازه‌ی عبور یک نفر فضا دارد. کمی کتاب‌ها را نگاه کردم. چند داستان را گذاشتم در قفسه‌های عقب‌تر تا دست و چشم رعیت به آنها نرسد و بماند برای روزی که پادشاه عزم خرید داشته باشد. حدود یک ساعت و نیم بعد کار زن تمام شد. رفتیم خانه با هم ماکارانی به سبک ایرانی درست کردیم. بعد یک دعوای حسابی کردیم بر سرِ شلوار. شلوار کت و شلوار من گم شده بود و توی کاورش نبود. هر جا را هم گشتیم پیدا نشد. احتمالا خانه جِن دارد. از میان همه‌ی انواع اجنه خطرناک‌ترین آنها همان‌ها هستند که شلوار ندارند. باز هم خداراشکر دست کم حالا هر کجا که هست لخت نیست.

حدود ساعت هفت شب راه افتادیم. هر بار ذره ذره آنقدر وسیله زیاد می‌شود که انگار به سفر قندهار می‌رویم. تا شهر خودمان حدود سه ساعت راه است. اول مسیر تابلویی نصب شده که ما آن اوایل خیال می‌کردیم تابلوی خطر برخورد با حیوانات است اما به زودی فهمیدیم منظور تابلو این است که جاده محل عبور و مرور حیوانات است و حواسمان باشد خریتشان دامن ما را نگیرد. انواع و اقسام حیوانات اهلی و وحشی را پشت فرمان مشاهده کردیم‌. بسیار جالب بود. گاوی بود که راهنمای برعکس می‌زد، میمونی که با سرعت ۱۵۰ کیلومتر رانندگی می‌کرد و حتی گوسفندی که مثل بُز از سمت راست سبقت گرفت و خودش را از فاصله‌ی کم بین ما و کامیونی که جلوتر بود عبور داد. خلاصه یادتان باشد بی‌خودی پول به باغ وحش ندهید. دیدن حیوانات در اسارت اصلا جذاب نیست به جای آن هر زمان اراده کنید می‌توانید در جاده های سراسر کشور انواع و اقسام احشام را در آزاد‌ترین وضع ممکن و حالت طبیعی‌شان مشاهده کنید. در این یک مورد خداراشکر از ممالک مترقّی پیش افتاده‌ایم. شنیده‌ام که در برخی بلاد به جای قرار دادن حیوانات در قفس آنها را آزاد گذاشته‌اند و به جایش انسان در قفسی متحرک به بازدید می‌رود. کجایند تا ببینند ما حتی خود حیوانات را پشت فرمان می‌گذاریم. هیجانِ حاصله هم بیشتر می‌شود. بگذریم.

حدود ۱۱ شب جان به در بردیم و به خانه رسیدیم. میان راه در آن وضعیت سعی کردیم در مورد مشکلات پیش آمده هم صحبت کنیم مگر صلح برقرار شود. احساسم این بود که خوب پیش رفتیم اما ظاهرا نشد. زن بیشتر قهر کرد. بالاخره نخود فرنگی را دیدیم. کله‌‌اش اندازه‌ی کف دست من است. کمی هم پوستش زرد است که می‌گویند بعد خوب می‌شود. پادشاه از نوزاد خوشش نمی‌آید. حس میکنم بسیار آسیب پذیر است و می‌ترسم حتی توی بغل بگیرمش. برای پادشاه جنسیت بچه اصلا فرقی ندارد و جای افکار پوسیده و جنسیتی در ذهن من نیست، همین که دختر باشد کافی است. نخود فرنگی پسر است پس تکلیفش روشن است، نهایتا به درد آشغال گذاشتن دم در و خرید نان و شاید اگر سفت‌تر شد شوت کردن بخورد. از همین حالا هیج امیدی نیست که این موجود روزی قرار باشد موهایش را دم اسبی ببندد و دلبری کند یا جلوی آن را چتری بزند یا یواشکی رژ مادرش را به کل صورتش بمالد یا گریه کند برای لاک قرمز یا برای عروسکش قصه بگوید. نهایتا یک دماغویِ کچلِ بد دهن از کار در می‌آید که روزی دوتا وسیله را می‌شکند و اسباب بازی‌هایش را تکه تکه می‌کند و آخر سر هم می‌گویند حلال زاده به دایی‌اش کشیده. باز خوب است می‌شود در آن مواقع شوتش کرد.

مهرداد دوم

۶۷. شور

یکشنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۳، ۷:۲۰ ق.ظ

نرفتیم. یک سری خورده کارها باقی ماند و زن گفت یکشنبه عصر برویم. قبول کردم. صبح اول وقت رفتم بیرون. اول وقت برای پادشاه برای امور مغازوی حدود ساعت یازده است. قبل از آن را اگر بیدار باشم هم انتهای اتاقِ انتهایی از نور مخفی می‌شوم. امور مغازوی هم یعنی اموری که به رعیت مغازه‌دار مربوط است. بارها شده پادشاه از وقت همایونی زده و برای امور مغازوی بیرون رفته ولی به برکت رعیت وقت ناشناس مغازه‌ها یک خط در میان بسته بودند. کم کم به این نتیجه رسیده‌ام ساعت یازده ساعتی است که تقریبا همه مغازه‌ها باز هستند. اول به رعیت لاغر و درازی سپردم دستگیره‌ی در ماشین را تعمیرکند. کلی نظرات مختلف و خارج از موضوع داد که من تنها به تکان دادن سر اکتفا کردم. اصلا نمیفهمیدم چه می‌گفت. بعد با دو مدرسه برای تحویل برگه هایشان هماهنگ کردم و نهایتا ماست خریدم و نهار.

زن باید حتما همراه غذا خوردن فیلم ببیند و این برایش مساله بسیار مهمی است. سریالی هم که می‌دید تمام شده بود و حالا نمی‌دانست چکار کند که یادش آمد قسمت جدید برنامه جوکر منتشر شده. جوکر دلقک بازی کامل است. هر کدامشان را می‌شود به عنوان دلقکِ لوسِ دربار استخدام کرد. بعد از نهار نخوابیدم و به جایش سه تار تمرین کردم. بیش از یک ساعت کار کردم. از نتیجه راضی ‌هستم. به نظرم وقت آن رسیده کوک را عوض کنم و به فصل دوم یعنی دستگاه شور بروم. حالا تا ببینم چه می‌شود.

شب یادم آمد هندوانه توی یخچال مانده و فردا می‌رویم و تنها در یخچال ممکن است دلتنگ شود. با چاقو به سراغش رفتم. راستش نمی‌دانم جدیدا به هندوانه‌های بخت برگشته چه کوفتی میزنند که بسیار بیش از حد معمول می‌رسد. هندوانه‌ی کوچک و نقلی جوری رسیده که بسیاری از قسمت های آن قابل مصرف نیست. این چندمین بار است که در این مدت هندوانه ها اینطور بوده‌اند. خدا لعنتشان کند مسببش را پیدا کنم می‌دهم با عوامل جوکر توی میدان شهر ببندند و هندوانه‌ها را به کله‌ی آنها بکوبند. بعد از غمِ ناشی از مصیبت هندوانه برگشتم پشت میز. جلسه‌ی اول از پادکست هفت جلسه‌ای نویسندگی را گوش کردم. قسمت اول بیشتر مقدمات بود. آن را خلاصه کردم و همراه با سوالاتی که برایم پیش آمد توی گروه نویسندگی گذاشتم. بقیه هنوز گوش نداده‌اند. یکی گفت از هفته آینده شروع می‌کند. اگر با هم شروع کنیم خوب است. به نظر دوره‌ی بدی نیست هر چند مردکی که مثلا مدرس است دائم از خودش تبلیغ می‌کند جوری که دوست داریم توی حلقش زغال داغ بریزیم اما تمرین‌هایی که وعده داده بد نیست. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۶۶. نبات

شنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۳، ۳:۱۰ ق.ظ

صبح باز آنقدر زود بیدار شدم که هوا تاریک بود. به هوای تاریک دوتا فحش دادم و بعد چون می‌دانستم دیگر خوابم نمی‌برد چای گذاشتم. رفتم پای میز و برنامه‌هایم را مرتب کردم. لیست نوشتم و لیست دیروز را چک کردم. بعد هم کمی با یکی از دوستانم صحبت کردم. امور همایونی به قاعده در حال پیشرفت است. احتمالا شنبه به شهرمان می‌رویم. باید یکی از بردهای آهنی‌ام را بیاورم و روی دیوار نصب کنم. روی برد آهنی راحت می‌شود با مگنت برنامه‌ها را مرتب کرد پادشاه کمی در این امور ادایی است. زن که بیدار شد گفت گرسنه‌است‌. صبحانه‌ هم نمی‌خواست. نوعی بیسکوئیت با روکش شکلاتی می‌خواست که رعیت به آن شیرین عسل می‌گویند. حاضر شدم تا بخرم. سفارش کرد نبات هم بخرم. پایین که رفتم توی پارکینگ اختر را دیدم که با خیال راحت و ب‌توجه به حضور پادشاه روی کاپوت نشسته. به اطراف نگاه کردم و خدا را شکر صبح جمعه خلوت بود. بی‌خیالی و اغواگری خاصی توی چشمانش هست و حتی وقتی پادشاه به سمتش می‌رود تکان نمی‌خورد. اختر مادرِ همان بچه گربه‌است که چند روز پیش زیر ماشین مخفی شده بود و دیروز هم از جلوی‌ما فرار کرد. بعد از سلام و احوالپرسی به مکافات اختر خانم را راضی کردم برود پی زندگی‌اش‌ بعد هم اطراف را گشتم تا مبادا سپهر یا به قول اختر خانم آقا سپهر زیر ماشین باشد که نبود و سرو کله‌اش آن طرف تر پیدا شد و رفتند. حالا خود آقای مرادی کجاست که زن و بچه‌اش این طور دائم توی پارکینگ ولو هستند نمی‌دانم.

چند مدل شیرین عسل خریدم. روغن خریدم و باز از مغازه دیگر یک شیرین عسل بزرگ هم خریدم. نصفشان را توی کیفم قایم کردم تا وقتی زن قهر بود به او بدهم چون به قول معروف علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد. نصف دیگر را گذاشتم توی نایلون. برگشتم به خانه. دستگیره در ماشین خراب شد. فردا باید ببرم تعمیرش کنند. اختر توی پارکینگ منتظر بود و جوری نگاه می‌کرد انگار با خانه‌ی آنها رفته‌ام و منتظر مانده تا برگردم. رفتم بالا و خریدها را تحویل زن دادم که گفت نبات نخریدی. برگشتم. دوباره پارکینگ، دوباره اختر، دوباره ماشین، دوباره مغازه، دوباره اختر، دوباره خانه. زن برای نهار مرغ درست کرد. خوشمزه بود اما زیاد خوردم. دوست نداشتم انقدر بخورم. زن می‌گوید بخور که اضافه نماند. الان که در حال نوشتن هستم یادم آمد که ای کاش کمی از آن را برای اختر و آقا سپهر می‌بردم. بگذریم.

امروز کمی فتوشاپ تمرین کردم و سعی کردم چیزی طراحی کنم که نشد و خسته شدم. برگه‌های باقی مانده تابستان را هم تصحیح کردم و نمرات را فرستادم برای دفتردار مدرسه. هر قدر این مدت صبر کردم سیستم برای ثبت نمرات باز نشده شاه مملکت که مسخره پدرشان نیست یک ماه شده که با این سیستم همه را علاف کرده‌اند حالا دیگر با نمرات درخشان دانش آموزانشان هر کار می‌خواهند بکنند.

شب توی پیاده روی حرف‌های خوبی زدیم. دلچسب بود. هر دو کمی تحمل کردیم و عصبانی نشدیم و گوش دادیم. فردا روز پر کاری داریم و تا حالا مشغول جمع و جور کردن اتاق و وسایل هستم. تا ببینیم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۶۵. رگبار

جمعه شانزدهم شهریور ۱۴۰۳، ۶:۲۱ ق.ظ

زن این روزها از توی اینترنت سریال نوروز رنگی را می‌بیند. شبِ قبل در سریال نان داغ خریدند و کله‌پاچه. هوس کله‌پاچه کردیم. صبح زود یعنی ساعت ۵ به نیت کله‌پاچه بیدار شدم. زن خواب بود و گفت نمی‌آید. توی ذوقم خورد. نشستم و کم کم ذهنم را برای املت آماده کردم چون بسیار گرسنه بودم. بعد صدایی از توی اتاق آمد رفتم دیدم زن دارد لباس می‌پوشد‌‌. لباس پوشیدم و رفتیم به شکار کله‌پاچه. توی پارکینگ چند بار اطراف ماشین و زیر چرخ‌ها را چک کردم تا شاید بچه گربه را دوباره ببینم. نبود. سر خیابان که تقریبا در مسیر کامیون‌ها حساب می‌شد طباخی باز بود. پیرمرد پرحرفی در مغازه بود و ظاهرا تعجب کرده بود با زن قرار است آنجا غذا بخوریم. توی کشوری که من زندگی می‌کنم انگار در قانونی نانوشته سند شش دانگ بعضی مکان‌ها را زده‌اند به نام مردها و از حضور زنان جا می‌خورند. مثلا کافه‌های صبحانه و املتی، ورزشگاه‌ یا همین طباخی، اخیرا اما کم کم زنان هر کار دلشان بخواهد می‌کنند و به این حد و حدودهای بی‌خود اعتنا نمی‌کنند. کمی منتظر ماندیم تا نان داغ رسید. نان را از روی حوصله توی کاسه خرد کردیم و تحویلش دادم. آبگوشت و مغز روی نان‌ها ریخت، زبان هم توی پیش‌دستی گذاشت و تحویل داد. ده بار هم پرسید نوشابه چه رنگی و ده بار تعجب کرد که ما نوشنابه نمی‌خوریم‌. کله پاچه از آن غذا‌های شاهانه است. بسیار چسبید. بعد با ماشین کمی توی شهرِ خلوتِ ساعتِ ششِ صبح دور زدیم و هوای پاییزی را توی ریه هامان فرو دادیم. هنوز پاییز نشده اما بوی پاییز کاملا حس می‌شود. به خانه که برگشتیم بچه گربه با مادرش توی باغچه‌ی کوچک کنار ساختمان بود. جست و خیز می‌کرد و خود نمایی اما فوری با نزدیک شدن ما پا به فرار گذاشت.‌ زن دوست داشت بیشتر تماشا کند اما دور شد.

چای گذاشتم و بعد رفتم سراغ میز کار روی کله‌پاچه باید چای دارچین خوش رنگ خورد. پشت میز یک سری امور را لیست کردم تا قبل از رفتن به شهر خودمان انجام شود. فردا مثل سابق ایام هفته را جایی مشخص می‌کنم و کارهای هر روز را با کاغذ زیر آنها می‌چسبانم‌. قبلا این کار را امتحان کرده‌ام. بسیار مفید است. امروز با هنر "اپرا" آشنا شدم. قبلا تنها اسمش را شنیده بودم اما هیچوقت به طور جدی به آن فکر نکرده بودم. عجب جادویی در آن است. باید چند فایل حسابی گیر بیاورم و گوش کنم. به نظر هنر جالبی می‌آید. بگذریم.

شب با زن رفتیم پیاده روی. کمی توی سکوت گذشت و بعد زن اسلحه‌ی سوالاتش را برداشت و تنظیم کرد روی حالت رگبار. شروع کرد: "از صد منو چند تا دوست داری؟ از صد چندتا از زندگی راضی هستی؟ تا حالا شده خوابی ببینی که توش با کسی دیگه ازدواج کردی؟ دوست داشتی الان مجرد بودی؟ تا حالا شده بخوای کلا ارتباطتو قطع کنی و بری؟ اگه کسی دیگه به جز من کنارت بود...". گلوله‌ها پیاپی از چپ و راست می‌آمد و من مثل ماتریکس جاخالی می‌دادم و یکی یکی ردشان می‌کردم گاهی هم مجروح می‌شدم. نهایتش اما جان به در بردم. نسبتا رزمایش خوبی بود.

مهرداد دوم

۶۴. عروسی

پنجشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۳، ۷:۲۵ ق.ظ

روز زود شروع‌ شد. روز بوی آش نذری می‌داد. هنوز خبری نبود. زن دیشب استرس داشت برای آش امروز. با هم کلی پیاز خرد کردیم، همان پیاز ها که اندازه‌ی کله محمود بقال بود. اشک پادشاه درآمد و توی دلم می‌گفتم درد و نفرین درد و نفرین. زن پیازها را سرخ کرد و زرچوبه و بعد نعنا به آن اضافه کرد. بعد حبوبات پخته شد و بعد سبزی و عدس. دست آخر هم آب کافی روی آنها ریخت. حدود ظهر بود که یک بسته رشته هم اضافه کرد. آشِ خوبی شد. کمی سفت بود اما دوست داشتم. توی ظرف‌های یک بار مصرف ریخت و توی سینی بزرگ چید. بردیم دم خانه‌ی رعیت پخش کردیم تا چشمشان را بگیرد و حواسشان باشد بر سفره‌ی چه پادشاه رعیت پرور و دست و دلبازی نشسته‌اند.
احتمالا شنبه به شهرمان می‌رویم. دلم برای آنجا تنگ می‌شود. در ده دوازده سال گذشته اغلب به دلیلی دور بوده‌ام هنوز هم هستم و شاید همین همیشه شوقم را به شهر بیشتر کرده. زن امروز فال گرفته بود. نمی‌دانم چه جور فالی اما می‌‌گفت توی اینستاگرام بوده و گفته به عروسی دعوت می‌شوید. مادرم تماس گرفت و گفت آخر ماه عروسی دعوتیم. حتی زن پرسید بپرس کجا چون در فال آمده توی باغ دعوتیم. مادرم گفت در باغی خارج از شهر. باید فالگیر را گیر بیاورم و بعد به عنوان پیشگوی دربار استخدام کنم. زن می‌خندید و از درست درآمدن فال ذوق کرده بود‌. بعد هم فوری رفت سراغ لباس‌هایش و آنهایی که می‌خواست برای عروسی بپوشد نشان داد. زن عروسی دوست دارد. من نه. من زیاد از جمع خوشم نمی‌آید. اما خب می‌شود رفت برای دیدن رعیتِ خنده‌دار. واقعا اغلب ملت خنده‌دار هستند مخصوصا توی عروسی. می‌شود ساعت‌ها تماشایشان کرد. مثلا سعی می‌کنند از بی‌ربط‌ترین چیزهای جهان حرف بزنند تا فقط چیزی گفته باشند، توی هر سوراخی از زندگی شخصی افراد سرک می‌کشند و بعد با پنجاه سال سن شوخی‌های رکیک می‌کنند و با صورتی سرخ شده قهقهه‌ی مستانه می‌زنند جوری که می‌شود داخل معده‌ی آنها را دید. خیال می‌کنند بسیار بانمک هستند اما تنها چیزی در آنها خنده‌دار است همین است که خبر ندارند چقدر رفتار زننده و بی‌نمکی دارند. بگذریم. خلاصه بیست و هشتم این ماه به یکی از این مجالس دعوت شدیم. تا ببینیم چه می‌شود.

گزارش هفتگی چهارشنبه‌ها؛ وضعیت مطالعه:

در هفته‌ای که گذشت به گواه دفترچه یاد‌داشت روزانه‌ام ۵ ساعت کتاب خوانده‌ام‌. مجموعه داستانی را در دست دارم و از آن مجموعه، داستانِ "ویکفیلد" از ناتانیل هاثورن و داستان "ارمولای و زن آسیابان" از ایوان تورگنیف را تمام کردم. داستان "بارتلبی محرر" از هرمان ملویل را هم شروع کرده‌ام. در این هفته کمی فتوشاپ و پاورپوینت هم کار کردم و سعی کردم با آنها نرم افزارم را کامل کنم. در مجموع عملکرد بدی نبود اما باید جایی هم برای مطالعه درس‌های دکتری باز کنم.

مهرداد دوم

۶۳. گربه

چهارشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۳، ۸:۳۸ ق.ظ

صبح دیدم پیام آن بنده خدا آمده که در اداره حضور دارد. حدود هشت صبح لپتاب را زدم زیر بغل که بروم. کاغذی پشت برف پاک کن ماشین بود. نگاه کردم دیدم نوشته "از داخل کاپوت ماشین شما صدای گربه می‌آید لطفا قبل از حرکت چک کنید". عالی شد. چند بار دزدگیر را زدم و ضربه زدم به ماشین اما خبری نبود. خواستم روشن کنم که خس خسی شنیدم. کاپوت را زدم بالا، بچه گربه خودش را کشانده بود توی کاپوت اما به میزان اکثریت رعایا زبان نفهم نبود و وقتی به صورت جدی به او گفتم باید از ماشین پیاده شود تا به کارهای اداری برسم و بعد می‌توانیم در مورد جای خوابش با هم صحبت کنیم پیاده شد. آخرش گفت زود برگرد. رفتم توی اداره و یک ساعتی منتظر ماندم آخر می‌دانید که همگی وقتمان را از سر راه آورده‌ایم. بعد از یک ساعت که تایم صبحانه و بگو بخند های دوستانه و پرسیدن حال دختر خاله‌ی خواهر شوهرشان از هم تمام شد نوبت به من رسید. اول توضیح دادم چرا نیاز بوده نرم افزاری تهیه کنم و بعد توی لپتاب آن را نشان مسئولش دادم. بسیار برای پادشاه چاپلوسی‌های بیخود کردند و هزار جور تعریف کردند و یکی یکی همدیگر را خبر کردند. هر بار از نو توضیح دادم. این وسط یک الدنگ کت و شلوار قهوه‌ای هم بود که هر دو خط یک بار می‌پرسید "همه‌ی کاراشو خودتون تنها انجام دادین؟" بار آخر خواستم بگویم خیر با عمه‌ی شما دوتایی انجام دادیم ولی همان طور که اطلاع دارید کنترل خشم از صفات بارز پادشاه است. خلاصه کلی حرف مفت زدند. در مسیر برگشت یادم آمد که دیروز و صبح کمی حس سرما خوردگی داشتم پس رفتم و خربزه و انگور خریدم چون پادشاه بسیار لجبازی هستم. عجب انگور شاهانه‌ای هم بود با دانه‌های درشت و سیاه و خربزه هم که همیشه برای ژست شاهانه با کارد و سینی و شلوارک لازم است. پیاز هم خریدم برای آش نذری. پیازهایش اندازه کله‌ی محمود بقال بود. محمود بقال همسایه دوره‌ی کودکی ما بود کله‌اش کوچک بود اما همان سایز را اگر برای پیاز در نظر بگیریم بسیار هم بزرگ به حساب می‌آید. بگذریم. به خانه که رسیدیم. خربزه را شاهانه خوردیم. و بعد نشستم پای سه تار. چهار مضراب را کامل زدم هر چند همچنان مترونوم بی‌صاحاب با ما هماهنگ نیست باید حسابی تمرین کند تا بتواند با ما هماهنگ بشود. شب زن به پیاده روی نیامد. هم استرس درست کردن آش نذری را داشت و هم می‌گفت بدنش درد می‌کند.

خارج از روز:

عرایض و نامه‌هایی از جمعیت نسوان به دست ما رسیده که دوست ندارند کلمه‌ی "زن" را به کار ببریم. راستش حرفشان بی‌راه نیست و اگر اینقدر لجباز نبودم شاید از امروز نظرشان را اعمال می‌کردم ولی چون لجاجت از صفات فخیمه‌ی شاهنشاه است فعلا به این مقوله توجهی نمی‌کنم و همان غلط خودم را انجام می‌دهم و در این بین اما قطعا به این فکر می‌کنم که چه کلمه دیگری می‌شود به کار برد که مخصوص به شاه باشد.

گزارش هفتگی؛ سه شنبه‌ها گزارش تمرین سه تار:

قرار بود سه شنبه‌ها گزارش تمرین هفتگی سه تار را اینجا اعلام کنم. شاید با خودتان بگویید الان که چهارشنبه است اما برای پادشاه مهم نیست با خودتان چه می‌گویید ما همیشه احوال روز گذشته را می‌نویسیم پس برای ما به طور رسمی سه شنبه است. در هفته‌ای که گذشت در مجموع ۴ ساعت و ۳۲ دقیقه تمرین کردم. این تمرین در دستگاه ماهور از روی کتاب مرحوم ذوالفنون و با مترونوم انجام شد. پیش درآمد کامل شد. قطعه ضربی کامل شد و نهایتا چهار مضراب را هم تمرین کردم اما هنوز کامل نیست. در مجموع رضایت نسبی حاصل شد. اگر می‌شد اینجا فایل صوتی می‌گذاشتم.

مهرداد دوم

۶۲. تورگنیف

سه شنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۳، ۲:۲۶ ق.ظ

صبح زود بیدار شدم. همان اول نشستم پای لپتاب تا نهار همانجا بودم. زن برای نهار مرغ درست کرده بود. خوش‌مزه بود.
به یکی توی اداره پیام دادم تا نرم افزار را تا جایی که آماده شده ببیند و نظر بدهد. ولی بنده خدا جواب نداد ظاهرا مرده‌. این هفته هم که یک خط در میان تعطیل است. راستش در مملکت ناشناخته‌ای که من زندگی می‌کنم روزهای کاری عادی هم تقریبا تعطیل هستند و اگر خدای‌نکرده یک روز کاری بین دو روز تعطیل قرار بگیرد که دیگر هیچ. رعیت هم آنقدر پر توقع نیست که بخواهد در این روز‌ها کاری پیش ببرد اما من پادشاهم و در اولین فرصت توی دهنشان می‌زنم.
عصر نصف داستان کوتاهی از تورگنیف را خواندم. این نویسنگان روس انگار قلمشان همان چوب هری‌پاتر است. معجزه می‌کنند روی کاغذ. می‌گویم معجزه چون کار خاصی نمی‌کنند و به ظاهر همه چیز ساده است و آدم نمی‌فهمد کِی و کجا طناب داستان دور گرنش می‌پیچد و مجبور می‌شود دنبال آن به راه بیفتد. فردا تمام که شد برایتان تعریف می‌کنم. سر شب با زن مراسم پیاده روی را به جا آوردیم. با سرعت بهتر و زن تلاش کرد تا پا به پای من بیاید. حدود یک کیلومتر از شب قبل بیشتر رفتیم و راضی برگشتیم. شب قسمت دوم فیلم "مد مکس" را که تازه منتشر شده دیدیم. فیلم نسبتا خوبی بود. از آن فیلم‌ها که دنیا را بعد از نابودی تمدن‌ها را نشان می‌دهد. به نوعی پیش زمینه‌ای بود بر داستان قسمت اولش و قسمت اولش را بسیار بیشتر دوست داشتم.

گزارش دوشنبه‌ها؛ کنترل وزن و سلامتی:
روزی که گذشت دوشنبه بود و قرار بود دوشنبه‌های هر هفته وضعیت وزن و سلامتی را اعلام کنم. صبح روی وزنه رفتم. ۸۶/۵۰۰ را نشان داد. نسبت به دوشنبه هفته قبل ۶۰۰ گرم وزن کم کرده‌ام که رضایت بخش است. در این هفته به گواهی نرم افزار مسافت سنج ۲۶ کیلومتر پیاده روی کردم و حدود ۲۳۰۰ کالری سوزاندم. قند مصنوعی اصلا استفاده نکردم و سعی کردم پای سفره بیشتر خودم را کنترل کنم. به نظرم برای هفته اول خوب است.

مهرداد دوم

۶۱. نیمکت

دوشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۳، ۶:۵۹ ق.ظ

اگر بتوانم این هفته کارهایم را راست و ریست کنم اول هفته بعد شنبه یا یکشنبه میرویم شهرمان تا قبل از شروع مدارس سری به خانواده بزنیم. هنوز خواهرم و نوزادش را ندیده‌ام‌. پسری هم نام من به دنیا آورده که در عکس‌هایش اندازه‌ی نخود فرنگی است. از طرفی بیست و سوم و بیست و پنجم این ماه در شهرمان کار دارم و باید حتما آنجا باشم. زن دیشب چیزهایی گفت که احساس کردم مرد بودن عجب چیز مزخرفی است و چند سوال اساسی توی ذهنم ایجاد شد. قبل از خواب یاد داشتی کوتاه برای زن روی در یخچال گذاشتم. برای نهار سیب زمینی نگینی را سرخ کردم و بعد به آن گوجه ریز شده و پنیر اضافه کردم. این ترکیب را با نان بربری تپل دوست دارم. به طور کلی سیب زمینی را در هر حالی بسیار دوست دارم. در ادامه‌‌ی روز اتفاق خاصی نیفتاد. غیر از این که توی پیاده روی روزانه خواستم با زن صحبت کنم، در مورد خودمان و مشکلات زندگی ولی زن قهر کرد. نشسته بود روی نیمکت و من داشتم دور پارک دور می‌زدم که دیدم نیست. ول کرده بود و رفته بود خانه. ناراحت شدم. شب کمی خوابم گرفت و زودتر خوابیدم چون زن دوست ندارد همیشه تنها بخوابد و من بیدار بمانم.

مهرداد دوم

۶۰. بسکتبال

یکشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۳، ۸:۵۵ ق.ظ

حالا دیگر گاهی اواخر شب یا نزدیک سحر بوی پاییز می‌آید. سوز پاییزی خودش را دزدانه از لای پنجره به داخل خانه می‌کشد آدم از خودش می‌پرسد نکند سرما بخورم. قدیمی‌ها می‌گفتند بادِ پاییز دزد است. اصلا حوصله سرما خوردگی را ندارم و دزد اگر عاقل باشد به پادشاه نمی‌زند. این سمت‌ها پیدایش شود می‌دهم موهایش را به دم اسب ببندند و توی بیابان بچرخانند که دیگر از این خیالات به سرش نیفتد. همین حساسیتِ الدنگ خودش کم چیزی نیست، معلوم نیست از کجا رفته توی دماغ شاهانه‌ی ما و صبح تا شب همانجا وول می‌خورد. خلاصه امروز صبح وقتی بیدار شدم حالت مشکوکی را در انتهای گلو احساس کردم اما خدا را شکر خبری نبود و سرما نخورده بودم. ظهر کلیپی تماشا کردم در مورد "استی"، استی در واقع همان استفن کری از بازیکنان مشهور بسکتبال دیار کفار است که می‌گویند بهترین پرتاب کننده‌ی توپ در عالم است اما ما چون از قدیم با او صمیمی هستیم همان استی صدایش می‌کنیم. موضوع کلیپ از این قرار بود که می‌گفت روزی ۵۰۰ بار تمرین می‌کند برای پرتاب‌های از راه دور. زمستان، تابستان، عید، سال نو، با حال بد، توی مریضی، هیچ فرقی نمی‌کند و حتی کیفیتش برای او مهم نیست، روزی ۵۰۰ بار پرتاب می‌کند آن هم درحالی که دیگر شاید نیازی به تمرین نداشته باشد اما همچنان روزی ۵۰۰ بار پرتاب می‌کند. او با نزدیک به ۳۰۰۰ پرتاب صحیح رکورد دار جهان است ولی حساب کرده بودند که برای این کار او بیش از چند ملیون بار تمرین کرده، خسته نشده و متواضع بوده. یادم باشد بدهم توپی طلایی مثل توپ بسکتبال او بسازند و بگذارند وسط شهر، هر کس بهانه آورد که فلان کار را نمی‌شود انجام داد ۵۰۰ بار همان توپ را توی سرش بکوبند تا دیگر بهانه نیاورد. البته خودم زیاد بهانه‌ می‌آورم. باید قبلش قانونی بگذارم که پادشاه هر غلطی دلش خواست بکند به کسی ربطی ندارد. بگذریم.
شب با زن رفتیم بیرون. هم خرید داشتیم و هم گفتیم پیاده روی روزانه را به جا بیاوریم. زن اینجا را خوانده بود و به همین علت از اولین و دومین مغازه که گذشتیم صرفا زیر چشمی به آنها نگاه کرد و داخل نرفت اما جلوی لوازم و تحریر که رسیدیم ایستاد، انگشت‌های تپلش را چند بار به هم زد و گفت "اصلا میخوام ببینم". راستش خودم هم دوست دارم لوازم التحریری‌ها را ببینم و اگر خزانه یاری می‌کرد از خرید لوازم التحریر خسته نمی‌شدم. زن یک خودکارِ ادایی با کله‌ی پاندا و یک خودکارِ چند رنگِ اداییِ دیگر که شمایل بامزه دختر بچه‌ای رویش بود خرید. لوازم آش نذری هم خریدیم‌. زن نذر دارد هر سال هفت کاسه آش رشته بدهد به همسایه‌ها. آش رشته را بسیار دوست دارم.
شب نشستم پای کارها و این بار گفتم اول باید کارهای نیمه تمام را تمام کنم. رفتم سراغ نرم افزاری که نیمه کاره ساخته بودم. تا صبح از روی کلیپ‌های آموزشی جزء به جزء جلو رفتم بسیار از حاصل کار راضی هستم هر چند هنوز خیلی کار دارد اما پیشرفت خوبی بود و چیز های زیادی یاد گرفتم. در تمام عمر همیشه کار هایی که از شب شروع می‌کنم و تا صبح طول می‌کشد کار های موفقی بوده.

مهرداد دوم

۵۹. کشک

شنبه دهم شهریور ۱۴۰۳، ۶:۳۳ ق.ظ

چند روز قبل برای بادمجان کشک خریدیم. اکثر آن اضافه آمده بود. وقتی کشک در یخچال باشد یعنی زمان دست به کار شدن پادشاه فرا رسیده. غذایی هست که زن زیاد دوست ندارد و من بسیار دوستش دارم و در ضمن دوست دارم خودم درستش کنم. دستور پخت سرّی آن را در دوران نوجوانی از مادر بزرگ مرحومم یاد گرفتم. چیزی که توی این غذای سرّی برای من عزیز است اصالت آن است. غذایی که از چند هزار سال پیش تا امروز بنا به شرایط اقلیمی سرزمین من در خانه‌های روستایی و عشایری طبخ می‌شده. هر گوشه‌ای اندک تغییری در آن داده‌اند و حتی نام های مختلف روی آن گذاشته‌اند اما اصالت آن همچنان حفظ شده و بوی تاریخ می‌دهد. ما به آن "اشکنه‌ی کشک" می‌گوییم اما بنا به مواد اولیه بعضی "قروتی" یا "کمه جوش" هم می‌گویند.

دستور طبخ آن مطابق با سلیقه پادشاه به این صورت است: یک پیاز بزرگ را خلال کرده و می‌ریزید توی روغن جوری که جلز و ولز آن داد اهالی خانه را در بیاورد و بگویند گاز کثیف شد. پیاز که از خجالت پادشاه صورتش به سرخی مایل شد کمی زرچوبه به آن اضافه می‌کنید و قبل از این که خدای نکرده روسیاه شود یک مشت نعنای آسیاب کرده را به آن اضافه می‌کنید. حواستان باشد که پیاز بسیار لوس و بی‌چشم و رو است و توی چشم به هم زدنی می‌سوزد پس شعله را در این مرحله کم کنید. یادم است خیلی قبل ها از مادرم پرسیدم چه زمانی باید زرچوبه را به پیاز داغ اضافه کرد. مادرم گفت باید نگاهشان کنی تا پیاز داغ خودش با تو صحبت کند و بگوید زرچوبه زرچوبه! من چند بار همین کار را کردم اما پیاز بی‌صاحب مانده انگار زبانش لال شده بود هیچی‌ نمی‌گفت فقط می‌گفت جیز جیز و زرتی می‌شد رنگ زغال. نمی‌دانم احتمالا زبانشان را نمی‌فهمم یا شاید جیز به زبان پیازها به معنی زرچوبه است، بگذریم‌. بعد از اضافه کردن نعنا آن را کمی هم بزنید. وقتی نعنا داغ بویش جوری بلند شد که یاد آش رشته بیفتید یعنی زمان عملیات فرا رسیده. کشک را که از قبل با آب رقیق کرده‌اید بریزید روی نعنا و پیاز داغ تا جگرشان حال بیاید‌. در این مرحله نان را که بر اساس سلیقه‌ی بنده بهتر است نانی تپلی و بامزه باشد توی کاسه خورد کنید و بگذارید کنار سفره. تا کارتان تمام شود کشک دوتا قُل زده و تمام. مواد را با ملاقه بریزید روی نان‌ها و نوش جان! در کمتر از نیم ساعت حاضر می‌شود. البته بعضی‌ها به جای کشک توی آن ماست ترش، کمه، قروت یا مواد مشابه دیگر می‌ریزند که آنها هم همه خوبند. بعضی از رعایای ادایی هم توی آن گردو می‌ریزند تا مبادا غذایی ارزان تمام شود اما پادشاه از این قرتی بازی‌ها خوشش نمی‌آید. یادم است نوجوان بودم که رمان کلیدر را می‌خواندم. داستانش در خراسان و اطراف سبزوار و میان گروهی ایلیاتی در جریان بود. هر چند صفحه برای خودشان همین غذا را با کم و زیادش به راه می‌کردند و باعث می‌شدند نصف شب توی خانه‌ما صدای کاسه و بشقاب بلند شود، چرا که پادشاهِ نوجوان هوس اشکنه می‌کرد و نمی‌شد با آن همه توصیفات دقیق کتاب از خیرش گذشت. رمان کلیدر پنج جلد و حدود سه هزار صفحه بود و تصور کنید پادشاه چند بار به بهانه آن اشکنه خورده.

مادر بزرگ مرحومم اصطلاحی داشت که می‌گفت کاسه‌ی اشکنه را باید گذاشت زیر سر. یعنی غذایش جوری خواب آور است که فوری تا تمام شد همانجا خوابت می‌گیرد‌. خوابم گرفت و خوابیدم.

عصر زن بیدارم کرد تا برویم پیاده روی. این بار کمی خسته شد اما باز هم پا به پا آمد. اگر هر روز برویم واقعا عالی است با این که با زن مسافت کمتری می‌روم اما دوست دارم همیشه با هم برویم. شب یکی دیگر از داستان‌های کتابی که در دست دارم خواندم. به گزارش شبیه بود. داستان مردی بود که بی‌دلیل یک روز خانه و زن و فرزندش را رها می‌کند و دو خیابان بالاتر خانه‌ای برای خودش اجاره می‌کند و بیست سال مخفیانه در آن زندگی می‌کند و بعد بر می‌گردد. نویسنده سعی کرده بود چیزی که توی سر مرد می‌گذشته را توضیح دهد و می‌گفت بر اساس خبری واقعی متن را نوشته است. در مجموع جالب بود. همزمان زن فیلمی را دانلود کرد به نام محافظ خواهر در مورد خواهری که توسط والدینش و تنها برای پیوند مغز استخوان به خواهر بزرگتر که مبتلا به سرطان است به دنیا می‌آید. زن با فیلم احساساتی شد و گریه کرد. فیلم قشنگی بود.

مهرداد دوم

۵۸. آشیل

جمعه نهم شهریور ۱۴۰۳، ۷:۹ ق.ظ

برای نهار زن برنج گذاشت. از بیرون قرمه سبزی و جوجه خریدم. قرمه سبزی را بسیار دوست دارم اما بسیار تند بود. بسیار سوختم. دیشب سی فیلم را توی لیست دانلود گذاشتم. حدود ده تا را دانلود کردم. اخیرا قسمت سوم فیلم دد پول توی گیشه‌ی ملت کفار بسیار سرو صدا کرده. بعضی‌ها از قسمت‌های قبلش هم کلی تعریف کرده بودند. هیچوقت از فیلم‌های ابر قهرمانی خوشم نیامده اما این یکی ظاهرا کمدی هم بود برای همین از قسمت اولش نگاه کردم تا آخر قسمت دوم. به جز نمک ریختن گاه و بی‌گاه شخصیت اول هیچ چیز جالبی نداشت. آدم باید موقع نگاه کردن این فیلم‌ها چند ساعتی مغزش را تعطیل کند. طرف به طور کلی نامیرا بود بعد از ترس گلوله مخفی می‌شد. یکی نیست بگوید مرد حسابی تو که نمی‌میری دیگر مخفی شدنت برای چیست؟ دیگر چرا تعداد گلوله‌های تفنگت را می‌شماری؟ بعد چطور یک تکه پارچه دوختی و کشیدی به سرت و از پشت پارچه چشم‌هایت سفید می‌شود؟ جنس پارچه از چه کوفتی است که سوراخ‌هایش همراه بدنت جمع می‌شود؟ باید نامه‌ای بدهم به این مردک چاقِ بی ریش که در کره‌ی شمالی نشسته یک موشک ول بدهد توی هالیوود خیالمان راحت شود. انگار مسخره پدرشان هستیم. در اساطیر باستانی هم این ضد ضربه بودن را داریم مثلا آشیل(آکیلیس) در اساطیر یونان، اما آنجا ظرافت به قدری است که پاشه‌ی آشیل ضد ضربه نیست. چرا؟ چون مادرش او را که نوزادی بوده از پاشنه گرفته و در رودخانه مقدس فرو برده. به جایی که دست مادر پای او را گرفته آب نرسیده و این نقطه تنها نقطه‌ی آسیب پذیر بدنش باقی‌ می‌ماند و دست آخر پاریسِ ناموس دزدِ الدنگ همان نقطه را با کمان هدف می‌گیرد. حالا اما هر روز یک ابر قهرمان آبکی از جیبشان بیرون می‌آورند که هیچ چیزش به هیچ کجا جور در نمی‌آید و جالب این که مردم دنیا هم همه به استقبال آن می‌روند. بگذریم.

امروز با دوستی صحبت می‌کردم و ایده‌ی ساخت انیمیشن‌های ساده و دو بعدی برای ارائه بعضی چیزها مثل لامپی توی سرم روشن شد. کمی جستجو کردم. به نظر امکان پذیر اما سخت است. تا ببینیم چه می‌شود. یک نرم افزار هم از خیلی وقت پیش همچنان نیمه کاره افتاده یک گوشه‌ی لپتاب. به نظرم وقت آن است به این امور رسیدگی کنم.

راستی این بار زن برای پیاده روی همراهم آمد. زن جالب است دوست دارد در مسیر به تک تک مغازه‌ها و به خصوص هایپر مارکت‌ها وارد شود و ببیند چه چیز‌هایی دارند. نرم افزار مسافت‌سنج را حسابی گیج کرد و به خانه برگشتیم‌. شب نان و پنیر و خیار و گوجه خوردیم. در این گرما بسیار چسبید. امید داریم فردا روز خوبی باشد.

مهرداد دوم

۵۷. چهار

پنجشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۳، ۸:۱۰ ق.ظ

در سرزمین ناشناخته‌ای که من زندگی می‌کنم سرعت اینترنت گاهی به قدری پایین است که جان آدم برای بارگزاری یک پست متنی ساده توی حلقش می‌آید. بلاگفای عزیز هم که هر چند وقت یک بار سکته‌ی ناقص می‌کند. از پانزده شانزده سال پیش که با بلاگفا آشنا شده‌ام تا امروز همان است که بوده و هیچ بهبودی در کار نیست. زن آن روز می‌گفت تو شبیه پیرمرد ها هستی و یادم افتاد عنوان اولین وبلاگم "پیرمرد هفده ساله" بود. انگار چیزی توی من هست که به پیری مایل است. توی آینه می‌بینم که قسمتی از گوشه‌ی ریش‌هایم هم سفید شده.‌ از پیری فراری نیستم. همان طور از مرگ. آدمیزاد همین است دیگر، این قسمتش پادشاه و غیر پادشاه ندارد. عصر یکی از دوستانم ناراحت بود که عمویش فوت کرده. نیم ساعت بعد خبر رسید که فرزند خواهرم به دنیا آمده. زندگی همین است دیگر. نباید زیاد سخت گرفت. بگذریم.

امروز نشستم پای کار اما از چهار دلخور بودم. از همان اولش ناراحتم کرده بود. دو روز از خرید کیبورد نگذشته بود که چهار رفت پایین و بالا نیامد. حالا خدا را شکر عقلشان کشیده و دوتا چهار توی صفحه گذاشته‌اند اما به هر حال هر چهاری جای خودش را دارد. خلاصه بعد از یک سال به این فکر افتادم که ابزار همایونی را بیاورم و کیبورد را باز کنم. باز کردم. پنجاه تا دکمه ریخت بیرون. اولش آن همه به هم ریختگی ترسناک بود اما وقتی فهمیدم چی به چی است دکمه ها را یکی یکی چک کردم و سر جایشان گذاشتم. چهار را هم پیدا کردم. کمی خجالت می‌‌کشید اما مشکلی نداشت کمی خانه‌ای که تویش قرار گرفته بود تنگ بود. جایش را که باز کردم نفس راحتی کشید و تشکر کرد. حالا بالاخره دوتا چهار دارم. کمی کار را جلو بردم و از عمد با چهارِ تازه نفس بیشتر کار می‌کردم. بگذریم.

در حال خواندن مجموعه داستان بزرگی هستم که بهترین داستان‌های کوتاه را بر اساس زمان آنها به سه دوره تقسیم و مرتب کرده. مجموعه‌ی بسیار خوبی‌است. بعد از داستان‌های خوبش برایتان تعریف می‌کنم. امروز نمایشنامه صوتی رومئو و ژولیت را هم گوش‌کردم. آخرش کمی شبیه خسرو و شیرین خودمان بود این یکی آن یکی را کشت آن یکی خودش را برای این یکی کشت. یک مشت جنازه روی هم افتادند. به بعضی عاشقان داستان ها باید گفت آخر دو دقیقه خودتان را نکشید ببینیم چه می‌شود، هی زرت و زرت خودشان را به کشتن می‌دهند. این هم از عشق.

مهرداد دوم

۵۶‌.خیار

چهارشنبه هفتم شهریور ۱۴۰۳، ۷:۳۵ ق.ظ

با صدای زن که هر سه ثانیه می‌گفت بیدار شو بیدار شدم. برای هیچ چیز دیر نشده بود جز بهم زدن خواب ما. کمی توی خانه گیج به در و دیوار خوردم و با مکافات چشم‌هایم را باز کردم‌. ساعت حدود یازده و نیم بود. با همان چشم‌های نیمه باز لباس به تن کردم و رفتم بیرون. امروز قرار بود مدارک زن را به اداره‌ای بدهم. نور آفتاب مثل خاک توی چشمانم می‌رفت. گاهی حس ‌می‌کنم باید حتما چیزی بخورم تا حالم تنظیم شود. از اولین مغازه‌ کلوچه گرفتم. مزه‌ی خاک می‌داد. کار را فوری تمام کردم به خانه پناه آوردم. فکرم این روزها به هزار طرف کشیده می‌شود. عصر فکر کردم باید دوباره پیاده روی‌های روزانه را شروع کنم. به زن گفتم اما لجبازی کرد و نیامد. خودم رفتم‌. همیشه حس می‌کردم اگر عصر بیرون بروم شلوغ است و جالب نیست دانش آموزان دبیرشان را با لباس ورزشی ببینند اما امروز در این خصوص حکم شاهانه دادم و مقرر شد دیگر نظر و نگاه احدی در این رابطه برایم مهم نباشد. رفتم بیرون و یک ساعت پیاده روی کردم. بسیار عالی بود. توی گوشم مرحوم شجریان می‌خواند. آوازهای ایشان از زمان و مکان جدایم می‌کند و به همین خاطر اصلا متوجه نشدم کی یک ساعت طی شد. حس خوبی داشت. در طول مسیر به این فکر می‌کردم که شست‌های پایم بلند است. هم جوراب‌هایم را سوراخ می‌کند و هم موقع راه رفتن کمی اذیتم می‌کند. کاش می‌شد یک سانت کوتاهشان کنم. حالا ببینیم چه می‌شود. از فردا رژیم قند را هم شروع می‌کنم. وقتی قند مصنوعی نمی‌خورم حالم بهتر است. شب به خاطر خیار دعوا کردیم. زن ساعت ده شب حتما خیار می‌خواست. بعد از دعوا رفتیم و خریدیم. خیار نخورد.

این هفته زیاد تمرین نکردم. از فردا بیشتر حواسم به سه‌تار هست. تا هفته دیگر ماهور را تمام می‌کنم. قطعه‌ی ضربی را زده‌ام و فقط مانده چهار مضراب.

مهرداد دوم

۵۵. حوصله

سه شنبه ششم شهریور ۱۴۰۳، ۵:۵۸ ق.ظ

روزهای ما بسیار کوتاه شده. حوصله ندارم. از سر بی‌حوصلگی به درو دیوار نگاه می‌کنم یا توی فضای مجازی می‌چرخم و بیشتر بی‌حوصله می‌شوم. زود شب می‌شود و باز زود هوا روشن می‌شود. این وسط زن خیال می‌کند شاید پادشاه در فکر سوگولی تازه‌ای افتاده. زن واقعا عجیب است. ما واقعا حوصله خودمان را هم نداریم. هر چند به او هم حق می‌دهیم. پادشاه باید عادل باشد، او چه گناهی کرده که باید دائما با شاهی بی‌جان و بی‌سپاه و بی‌حوصله سر و کله بزند. به کدام خصلت خوب یا ویژگی خاص زندگی با ما دلخوش باشد؟ این جور مواقع از هر گفتگویی به کدورت می‌رسیم. فقط کافی است شروع کنیم به حرف زدن مهم نیست از چه جیزی و از کجا نهایتا به ناراحتی می‌رسد. بگذریم.

اول وقت به پرده فروشی رفتم. قرار بود ساعت نه بیاید و اندازه بگیرد. در مغازه نبود. اگر سر موقع می‌آمد عجیب بود. بد قولی جوری تا ریشه‌ی مملکت رفته که حتی روی بد قولی هم حساب می‌کنند. در راه وسایل سالاد ماکارونی خریدم. زن از دیشب هوس سالاد ماکارونی کرده. کار اندازه گیری پرده که تمام شد مجددا به مدرسه سر زدم. خوشبختانه نهایتا ساعت‌ کلاس‌ها هماهنگ شد. در مسیر نور آفتاب بد جوری آزارم می‌داد. به خانه که رسیدم فوری توی اتاق مخفی شدم. واقعا تحمل نور را نداشتم.

دوشنبه بود پس سر شب خودم را وزن کردم. هشتاد و هفت کیلو و صد گرم. در واقع نه تنها چیزی کم نکرده‌ام، صد گرم هم اضافه شده‌ام. راستش انتظارش را داشتم این هفته دائما به پرخوری گذشت و نتیجه این شد. حقیقتا امروز حوصله‌ای برای بیشتر نوشتن ندارم. حتی حوصله‌ی پاسخ به نظرات را هم ندارم. چند روزی به غار نیاز دارم. غارِ تنهایی.

مهرداد دوم

۵۴. تیم

دوشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۳، ۵:۲۳ ق.ظ

قرار نبود اینطور شود. قرار بود رعایا چیزهای جدید اختراع کنند تا راحت تر زندگی کنیم نه این که زندگی‌مان گرفتار آن چیز‌ها بشود. ماس ماسکی به قدر یک کف دست به دست هر کداممان داده‌اند و صبح تا شب گرفتار آنیم. نمی‌شود هم این بچه‌ی شیطان را دور انداخت و خلاص شد هزار جور اطلاعات از ما گروگان گرفته و جای هزار چیز کار می‌کند، پاچه‌ی آدم را هم ول نمی‌کند و نمی‌گزارد به کارهایمان برسیم. این بار رندی شاهانه‌ای به خرج دادم تا زمانی که بیدار می‌شوم قبل از گوشی به سراغ دفترچه برنامه روزانه بروم. گوشی را گذاشتم زیر کِشِ دفترچه تا دیگر فراموش نکنم. عمل کرد و بیدار که شدم اول توی دفترچه برنامه روزانه را مرتب کردم. بعد رفتم توی مطبخ و با مواد خورشت بادمجان که از قبل زن آماده کرده بود غذا پختم. بله پادشاه نه تنها گاهی غذا می‌پزد بلکه این کار را بسیار هم دوست دارد. خورشت بادمجان را محیا کردم و الحق خوب هم شد اما نمی‌دانم چرا مثل بادمجان‌هایی که والده می‌پزد نمی‌شود. بار ها نگاه کرده‌ام‌ همین کار‌ها را می‌کند اما طعمش فرق می‌کند.

زن بعد از تمام شدن سریال خاندان اژدها هوس کرد و دوباره دارد سریال بازی تاج و تخت را می‌بیند. من هم گذرا نگاهی می‌اندازم اما حوصله‌ام نمی‌کشد دوباره به دقت ببینم. عصر داستان "گربه‌ی سیاه" از ادگار آلن پو را خواندم. دست مریزاد. دویست سال پیش عجب معرکه‌ای به پا کرده آقای آلن‌پو‌. اگر در قید حیات بود می‌دادم به وزن داستانش طلا به او بدهند. البته داستان در مجموع بیست صفحه هم نمی‌شد، اما خب دیگر این که مشکل ما نیست می‌توانست برود شاهنامه بنویسد تا وزنش بیشتر بشود.

سر شب تیم محبوب ما بازی داشت و بسیار حالمان را خوش کرد. عجب غوغایی کردند. به واقع انتظارش را نداشتیم و باعث مسرت غیر قابل کنترلی شد. بعد هم زن غمگین شد. می‌دانیم از چه چیز اما چه می‌شود کرد. کمی بحث کردیم. اما فقط کمی. فردا کلی کار داریم و شب هم تا خود صبح یعنی همین حالا مشغول بودیم. امید است که فردا کار ها درست شود.

مهرداد دوم

۵۳. شاکی

یکشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۳، ۵:۱۹ ق.ظ

صبح بلند شدم رفتم تا تکلیف ساعات و درس‌ها را مشخص کنم. نصف خیابان‌ها که دسته رد می‌شد و بسته بود. خلاصه حدود ساعت ده صبح به مدرسه رسیدم. مدیر رفته بود سفر. آخر در کشور نا شناخته‌ای که من زندگی می‌کنم جدیدا رسم شده این موقع از سال همه کار خلق خدا را روی هوا ول می‌کنند راه میفتند به قصد جلب نظر خود خدا به کشور دیگری می‌روند. خلاصه گفتند از مدیر تا آخر هفته خبری نیست. معاون آموزشی هم گفتند ساعت دوازده می‌آید. چه کسی در مدرسه بود؟ آبدارچی و دفتردار. خلاصه با خودم گفتم فردا که تعطیل است تا ساعت دوازده برگه کسانی کا تجدید شده‌اند و دوباره امتحان داده‌اند را تصحیح می‌کنم تا معاون از راه برسد. در این بین یکی از دانش آموزان آمد و ظاهرا کار بسیار فوری داشت و قرار بوده نامه‌ای اداری را تحویل بگیرد. از نبودن مدیر و معاون شاکی شد اما خب مملکت که بی‌قانون نیست و هر چیزی قانون خودش را دارد. دانش آموز ظاهرا به قوانین آشنا بود و فوری رفت به اداره تا وضعیت مدرسه و نبودن مسئولین را گزارش کند. یک ساعت بعد برگشت. ظاهرا آن کسی که قرار بود به او گزارش کند هم در محل کارش حاضر نبوده و وقتی آمد دیگر دفتردار هم در مدرسه حاضر نبود، من مانده بودم و آبدارچی پر حرفی که یک خط در میان به ساعتش نگاه می‌کرد و سر تکان می‌داد. دوازده شد. دوازده و نیم شد. ولی از معاون آموزشی خبری نشد. هیچ. کار‌ها ماند برای دوشنبه به بعد. امروز قرار بود بادمجان بخرم و با زن درست کنیم ولی دیگر بسیار دیر شده بود. بادمجان را خریدم اما برای فردا. برای نهار هم غذا از بیرون گرفتم که بسیار چسبید. همراه با نهار قسمت دوم انیمیشن درون و بیرون را دیدیم و به این فکر کردم که این فرنگی‌ها به چه چیز هایی که فکر نمی‌کنند.

با خودم قرار گذاشته‌ام که کارهایم را به صورت هفتگی اینجا برای خودم گزارش کنم. فعلا تنها کار مرتبی که انجام می‌دهم همین شرح احوال روزانه است پس چه بهتر که امور مملکت را همنیجا سرو سامان بدهم تا از بطالت و تنبلی کم شود. فعلا قرار بر این است که دوشنبه ها وزن و سلامتی را کنترل کنم، سه شنبه‌ها حال سه تار را به اطلاع برسانم. چهارشنبه‌ها وضعیت مطالعه را شرح می‌دهم و پنجشنبه‌ها احوال نوشتن را. تا ببینیم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۵۲. اژدها

شنبه سوم شهریور ۱۴۰۳، ۳:۵۹ ق.ظ

راستش را بخواهید از خودم در دادگاهِ آخر شبیِ خودم شکایت کردم. این همه بطالت آن هم زمانی که برنامه‌ی نسبتا خوبی را روی کاغذ چیده‌ام غیر ممکن است. خدارا شکر قاضی‌القضات عادلی داریم. فوری رای به نفع من داد و گفته اگر تا دو روز دیگر اوضاع چنین باشد از به دست گرفتن گوشی محروم خواهم شد. شکم همایونی هم اخطار دوم را گرفته و باید حواسش را درست جمع کند زیادی این روزها ول چرخیده و مفت خوری کرده. به قول پدرم: "کاه از خودمان نیست کاهدان که از خودمان است". روزهای هفته‌ هم که انگار پاسبان دنبالشان افتاده و تند تند می‌گذرند. هنوز صبح شنبه چشم هایم را باز نکرده‌ام که سرو کله‌ی جمعه‌ی بی‌پدر پیدا می‌شود. خدا به خیر کند.

امروز زن برای نهار استیک درست کرده بود. یک ظرف هم سیب زمینی و قارچ و گوجه گذاشته بود کنارشان توی فر. بسیار خوب شده بود. از ترکیب سیب زمینی و قارچ سیر نمی‌شدم. به واقع ترکیدم و با خوردن هر لقمه زیر چشمی و نگران شکم همایونی را می‌پاییدم مانند وقتی بادکنکی را باد می‌کنی و می‌دانی یکی دو فوت دیگر امکان انفجار وجود دارد. به هر صورت خدا رحم کرد. از نهار تا همین حالا که دارم می‌نویسم هنوز سیرم‌. چند قسمت از خاندان اژدها مانده بود که آن را هم تماشا کردیم تا همین امروز تکلیفش روشن شود و به فردا نیفتد. همه چیز را میان زمین و هوا رها کردند تا دو سال دیگر. خدا لعنتشان کند انگار ما مسخره پدرشان هستیم. این اجنبی‌های بلاد کفر هم خوب یاد گرفته‌اند چگونه خلق را سر کار بگذارند. اگر مثل این تارگرین‌های مو سفید یکی دوتا اژدها داشتم هالیوود را خاکستر می‌کردم تا بدانند نباید هر کسی را سر کار گذاشت. چند وقت پیش خبری خواندم که در ارتفاعات میان افغانستان و هند اژدهایی دیده شده. آن سمت ها هوا گرم است و الان فصل مناسبی برای سفر نیست. اگر توی دی ماه مرخصی بدهند می‌روم قلاده می‌اندازم به گردنش بعد حساب کار خیلی‌ها را به دستشان می‌دهم. حالا تا ببینیم خدا چه می‌خواهد.

فردا باید زود بیدار شوم. به مدارس سر بزنم و خرده کارهای ‌دیگری هم در پیش است. هوس بادمجان کرده‌ام. یادم باشد بادمجان بخرم و به زن بگویم خورشت بادمجانی فراهم کند. حالا کار بعضی‌ها به جایی رسیده به خودشان جرعت داده‌اند و به بادمجان توهین می‌کنند. وقتی از هر سوراخی مستشار کافر می‌آورند به سرزمین ما آخرش همین می‌شود دیگر مربی فوتبال خارجی به غذای ما توهین می‌کند. یادم باشد اسمش را بنویسم در لیست سوزانده شدن به دست اژدها. مردکِ جلف.

مهرداد دوم

۵۱. تارگرین

جمعه دوم شهریور ۱۴۰۳، ۵:۴۷ ق.ظ

اگر خیال می‌کنید پادشاهی کار راحتی است باید بگویم خیال می‌کنید. پادشاه هر روز باید در جنگ باشد و هیچ صلحی در کار نیست. پادشاهی که در جنگ نباشد پادشاه نیست در واقع یک مترسک است. جنگ از صبح شروع می‌شود. حتما قرار نیست با سپاه عثمانی یا قبایل سر کش گرجستان بجنگید گاهی باید تنها با دست‌هایتان بجنگید که بیکار نباشند، با ذهنتان که تنبلی نکند، با خیالتان که فرار نکند. خلاصه هر روز روز جنگ است.

دیروز را زودتر بیدار شدم. باید به اداره می‌رفتم برای تقسیم دروس. مثل هر سال همه جیز از پیش برنامه ریزی شده بود تا کسی مطابق آن عمل نکند. توی اتاق سه میز بود‌. پشت هر میز یک رایانه و پشت هر رایانه یک مسئول که هیچ کار نمی‌کرد و مارا تماشا می‌کرد. سر راه که می‌آمدم چند بز کنار زمین بزرگی مشغول خوردن خار و علف بودند. یادم باشد در نوبت بعد بگویم دوتا از آنها را بیاورند به جای این‌ها پشت سیستم بگذارند، دست کم حقوق نمی‌گیرند. حالا یک ساعت انتظار برای چه بود؟ برای این که معاون اداره حتما از دفترش بیاید توی اتاق و سخنرانی کند. وقتی آمد چه گفت؟ اراجیف. بگذریم. خلاصه ساعات دروس را به ما ابلاغ کردند. هر چند باز حتی بعد از شروع سال تحصیلی دائما این ساعات تغییر می‌کند. تا ببینیم چه می‌شود.

ظهر زن توی همان ظرفی که به خاطرش دعوا راه انداخته بود شربت درست کرده بود و یخ انداخته بود به جهت رفع کدورت. دستی از سر رضایت به ریش ملوکانه کشیدم و شربت را یک نفس بالا رفتم. زعفران و عسل و گلاب بود و رفت تهِ جانم نشست. نهار هم مرغ ترش با سبزی‌های محلی شمالی آماده کرده بود. خوش‌مزه بود. زن زود از غذاهای شمالی خوشش آمد و زود درست کردنشان را یاد گرفت. نهار را در جوارِ خاندان تارگرین میل کردیم. آنقدر اژدها و فک و فامیل مختلف توی این سریال دارند که به زن می‌گفتم باید آدم یک شجره نامه از آنها کنار دستش باشد بفهمد درست چه اتفاقی در حال افتادن است. زن این سریال را دوست دارد. میانش خوابمان گرفت و بعد از نهار ساعتی خوابیدیم.

شب با زن بیرون رفتیم. پرده‌ی هال را سپردیم تا رعیت پر حرفی بیاید و نصب کند. لباسی برای خواهر زاده‌ای که احتمالا کمتر از یک هفته دیگر سر و کله‌اش پیدا می‌شود خریدیم و نهایتا سر راه دوباره‌ خربزه‌ای هم شکار کردیم‌. خربزه بسیار مهم است‌. امسال هنوز خربزه‌ای که درست گلوی آدم را بسوزاند پیدا نکرده‌ام. باید صبر کنیم برای خربزه‌های خاقانی. شب تا دیر وقت مشغول بودم به کارهای توی لپتاب. باید سفت بنشینم پایشان تا یکی دو روزه تمام شوند و اگر تا یکشنبه شب تمام شوند می‌دهم این افتخار را در دفاتر رسمی ثبت و ضبط کنند شرح آن را مانند بیستون روی کوه بنویسند. تا ببینیم شمشیرمان چقدر تیز است و آیا تارگرین‌ها می‌گذارند به کارمان برسیم یا خیر.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان