خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۵۷۵. ملعون

شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۴، ۴:۳۲ ب.ظ

دفتر مدرسه شلوغ بود. اول صبح هر کسی از یک طرف داد می‌زد. ظاهرا دیروز بین دانش‌آموزان دعوا شده بود و آن وسط دماغ یکی شکسته بود. حالا مادرش آمده بود و مدرسه را گذاشته بود روی سرش. اصرار داشت که کسی که پسرش را دیده نشانش بدهند تا او را در دفتر جر بدهد. همه‌ی معاونان و مدیر سعی داشتند او را آرام کنند و او اصلا توجهی به حرف هیچگس نداشت. روز قبل هم رفته بود پزشکی قانونی و کلانتری و شکایت کرده بود اما همچنان تاکید داشت که باید آن کسی که پسرش را زده جر بدهد. پسرش هم سعی می‌کرد او را آرام کند چون به طور کلی پسرها در این سن و سال خوششان نمی‌آید مادرشان به مدرسه بیاید. به هر حال چون روز قبل پسرش با سر و صورت خونی به خانه رفته بود حالا آمده بود و خدا را بنده نبود. می‌خواست فیلم‌ دوربین‌ها را هم ببیند تا بفهمد پسرش چطور به آن روز افتاده. تا ساعت آخر همچنان درگیری بر سر این موضوعات ادامه داشت و یکی می‌آمد و یکی می‌رفت.

زن‌ برای ناهار بعد از مدتها عدس پلو درست کرده بود. سالاد شیرازی هم داشتیم. پادشاه دلش برای سالاد شیرازی تنگ شده بود. هر چند سالاد در فصل تابستان حال و هوای دیگری دارد. بعد از ناهار کمی خوابیدم. سر شب رفتم به زورخانه و حدود ساعت ده بود که برگشتم. زن گفته بود برایش پفیلا بخرم. خریده بودم. این روز‌ها در هر زمانی سریال را تماشا می‌کنیم و حالا فقط یک قسمتش مانده بود که ماند برای فردا. آخر شب که کمی سرعت اینترنت بهتر شد و توانستم با فیلترشکن به شبکه جهانی متصل شوم باز کمی اخبار جنگ را دنبال کردم. به طور کلی خیلی وقت بود می‌خواستم اینستاگرام را پاک کنم و بالاخره این کار را کردم. به نظر پادشاه بی‌خاصیت‌ترین نرم‌افزار دنیا همین اینستاگرام ملعون است. خلاصه از شرش خلاص شدم. آخر شب باز چند صفحه‌ای شاهنامه خواندم. حالا تا ببینم چه می‌شود‌.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان