خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۲۳۰. تلما

سه شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۳، ۱۲:۵۵ ب.ظ

هنوز سر و موی صبح خیس بود از بارانِ شب. طراوت را می‌شد با دست از سرشاخه‌های هوا چید و توی سبدِ زندگی جمع کرد. هر نفس عمیق توی این هوا عمقِ بودن را بیشتر می‌کرد. بهارخانم انگار راه گم کرده و زودتر سر از این بیابان درآورده بود. نرم و آهسته با قوامی به سمت مدرسه رفتیم.

توی مدرسه هیچکس نبود. قبلا دست کم وقتی پادشاه زود، یا در واقع به موقع می‌رسید کمی بعد معاون و بعد هم مدیر پیدایشان می‌شد اما این بار هیچکدامشان نبودند. فقط تعدادی دانش‌آموز که احتمالا خوابگاهی هم بودند توی محوطه دیده می‌شدند. بعد بالاخره دفتر‌دار مدرسه آمد. ظاهرا امروز مدرسه را سپرده بودند به این بنده‌ی بینوای خدا. مدیر و معاون آموزشی هم معلوم نبود کجا رفته بودند. دفتردار مردی است نحیف و کوتاه قامت با صدایی زیر و نزدیک به جیغ و و شمایلی شبیه به آقای اختاپوس در کارتون باب اسفنجی. همیشه تا حدود ساعت هشت مدیر دانش‌آموزان را توی سرما نگه می‌داشت و برایشان سخنرانی می‌کرد. تا آن موقع کم کم دبیران هم خودشان را می‌رساندند، حالا دفتردار از همه جا بی‌خبر راس هفت و نیم زنگ را زده بود و دانش‌آموزان را فرستاده بود به کلاس و هیچ دبیری توی مدرسه نبود جز پادشاه. مثل پرنده‌ای که اشتباهی از پنجره‌ داخل شده باشد، آقای اختاپوس خودش را به درو دیوار می‌زد و استرس داشت که چرا هیچکس نیامده و به این و آن تلفن می‌زد و التماس می‌کرد زودتر به مدرسه بیایند. خلاصه پادشاه رفت سر کلاس و او را میان استرس‌هایش تنها گذاشت.

از سال دیگر مدیر و تقریبا تمام معاونان این مدرسه و خیلی مدارس دیگر بازنشست می‌شوند و احتمالا مدرسه باز می‌رود روی هوا. مخصوصا سال اول مدیریت‌های جدید مدارس اوضاعشان اوضاعِ فرانسه است بعد از انقلاب کبیر. چون بیمه‌ی بازنشستگی حقوق را بر اساس میانگین سال‌های آخر حساب می‌کند همه فقط چند سال انتهای خدمت را پست قبول می‌کنند تا کمی میانگین حقوقشان بالاتر ثبت شود. این باعث می‌شود هر چند سال کل کادر مدرسه بازنشست شوند و مدرسه برود روی هوا. بگذریم.

گرسنگی توی دلم کش می‌آمد از مدرسه تا خانه. ظهر زن بعد از مدت‌ها خوراک لوبیا درست کرده بود. بسیار بسیار دوست داشتم و بسیار بسیار خوردم. اگر به عمد تندش نکرده بودم بیشتر هم می‌خوردم. زن هنوز سر سنگین بود و حرف نمی‌زد. پادشاه قصد دارد دیگر عصرها نخوابد و این بسیار سخت است اما از این که عصر چندین ساعت خواب باشم خوشم نمی‌آید.

حدود شش عصر آزمون ضمن خدمت داشتم.‌ این هم از پدیده‌های خنده‌دار آموزش و پرورش است. مثلا دوره‌هایی مجازی برگزار می‌کنند برای دانش افزاریی و بعد آزمون می‌گیرند. اما موضوعات اکثرا هیچ ربطی به دروس ما ندارد و بیشتر به مسائل فرهنگی و اعتقادی مورد تاکید حکومت می‌پردازند و جدای از این هیچکس محتوا را تماشا نمی‌کند اکثرا از گروه‌های مختلف نمونه سوالات را می‌گیرند و فقط از روی آن‌ها تست‌ها را می‌زنند تا برایشان تعداد ساعت آن کلاس ثبت شود. بعد همان معلمان سر کلاس انتظار دارند دانش‌آموز درس‌های بیخودش را جدی بگیرد و تقلب نکند.

شب از پوشه‌ی فیلم‌ها "Blade Runner" ساخته ۱۹۸۲ از ریدلی اسکات را تماشا کردم. از این کارگردان چندین فیلم دیگر هم قبلا تماشا کرده‌ام که بهترین‌هایشان "گلادیاتور"، "تلما و لوئیز" و "مریخی" بود. بلید رانر با این که الهام بخش بسیاری از فیلم‌های بعد از خودش بوده و خیلی‌طرفدار دارد به دل پادشاه ننشست. فقط از یک نظر برایم جالب بود؛ فیلم در سال ۱۹۸۲ ساخته شده بود و سال ۲۰۱۷ را نشان می‌داد که دنیا در تسخیر انواع ربات‌ها و موجوداتی با دستکاری ژنتیکی افتاده. خیلی از چیز‌هایی که در فیلم بود در حال حاضر اتفاق افتاده و حالا اخیرا ربات‌ها و هوش مصنوعی هم به صورت جدی در حال پیشرفت هستند و ممکن است خیلی از این فیلم‌ها صورت واقعیت به خودشان بگیرند. فیلم‌های داخل این پوشه را اگر تمام کنم تقریبا نصف فیلم‌های مهم تاریخ سینما را دیده‌ام چون بسیار در انتخابشان وسواس به خرج داده‌ام. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۲۹. آیزنهاور

دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳، ۱:۴۸ ق.ظ

می‌گفت خیال نمی‌کرده روزی از صدای تلفن اینقدر بترسد. می‌گفت فرقی نمی‌کند صبح، ظهر یا شب، تلفن که زنگ می‌خورد انگار تیری به تنش خورده و حالا باید نیمه جان جواب بدهد تا ببیند این زخم کاری است یا خیر. این‌ها را مدیر زورخانه می‌گفت که بعد از یک هفته غیبت آمده بود. مادرش خونریزی مغزی کرده بود و برده بودندش یک شهر بزرگ برای عمل. مادر ۸۰ ساله‌اش حالا توی کما بود و هر لحظه امکان داشت خبر ناگواری مثل تیر از دهانه‌ی توپخانه‌ی تلفن شلیک شود و بنشیند میان سینه‌ی فرزندانش. می‌گفت مادرش‌ سال‌هاست زمین‌گیر است و مریض، اما همین که می‌دانسته هست انگار هنوز جایی وجود داشته برای تکیه دادن. پدر و مادر انگار آخرین مهلت زندگی هستند برای بچه بودن، حتی اگر مثل مدیر زورخانه بیشتر از پنجاه سال سن داشته باشی می‌دانی هنوز فرزند کسی هستی و این فشاری نادیدنی را از روی شانه‌هایتان بر می‌دارد به وزنِ ناو هواپیمابَرِ آیزنهاور. بگذریم.

امروز صبح توی دفتر پلاستیک چروکیده باز موضوع تازه‌ای پیدا کرده بود برای سخنرانی. بخشنامه‌ای آمده بود برای آزمون اعزام دبیران به خارج از کشور. داستان از این قرار است که سفارت‌خانه‌های مملکت در خارج از کشور گاهی دبیر لازم دارند برای آموزش فرزندان هم‌زبانان ما و هر چند سال آزمونی برگزار می‌کنند و معلمانی را به این منظور به مدت دو سال می‌فرستند به آن کشور‌ها. ظاهرا پیش از این درآمد دلاری و شرایط این اعزام ها بسیار خوب بوده و خیلی‌ها اقدام می‌کردند اما حالا به خاطر سخت گیری‌ها در عبور و مرور و این که دولت زیر بار خیلی از هزینه‌ها و حتی حقوق دلاری نمی‌رود متقاضی کم شده. پلاستیک هم رفته بود روی منبر و می‌گفت می‌خواهد از این طریق برود آلمان و آنجا بعد از ظهرها برود توی رستوران کار کند و وقتی پول‌هایش را جمع کرد همانجا پناهندگی بگیرد و دیگر بر نگردد.‌ بقیه می‌پرسیدند آخر برای چه چیزی باید به تو پناهندگی بدهند؟ می‌گفت نمی‌دانم پسرخاله‌‌ی مادرم ماشینش را فروخته و رفته خارج و من هم باید بروم. خلاصه تا آخر وقت جنسمان جور بود و بند به بند بخشنامه‌ را می‌خواند و برای هر کدام سخنرانی مفصلی ایراد می‌کرد.‌ بگذریم

سر یکی از کلاس‌ها بچه‌ها تازه از مسابقه‌ی فوتبال آمده بودند و ظاهرا بد جوری هم باخته بودند. کلاس بعد از باخت واقعا معرکه‌ی خاصی است. دانش‌آموزان با صورت‌های سرخ، خشمگین و خیس عرق دائما سعی می‌کنند مقصر باختشان را پیدا کنند. هر چند دقیقه یک بار صدایشان بالا می‌رود و جالب اینجاست که هیچکدام خودشان را مقصر نمی‌دانند و همیشه بار اشتباه روی دوش بقیه‌است. هیچ جور هم نمی‌شود آرامشان کرد و به فرض اگر چیزی هم نگویند لبخند تلخی روی صورتشان است و به جای کلاس همچنان توی زمین هستند تا مگر آن موقعیتِ لعنتی را این‌بار گل کنند. چه گل‌هایی که فقط توی خیال زده می‌شوند و حسرتشان تا سال‌های سال مثل رادیوی خرابی می‌ماند روی طاقچه‌ی دلمان. بگذریم.

زن توی گوشی پستی را فرستاده بود شامل چند سوال که گفته شده بود از پارتنرتان بپرسید. سوال‌ها از همان سوالات فلسفیِ آخر شب‌های زن بود. وقتی رسیدم خانه جواب دادم و باز اصلا از جواب‌هایم خوشش نیامد. سر سنگین شد و حرف‌هایمان به جای خوبی نرسید. حالا تا ببینیم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۲۸. جیب

یکشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۳، ۱۰:۲۴ ق.ظ

صبح زن نبود. بعد فهمیدم از صدای خروپف پادشاه در هال سنگر گفته و آنجا خوابیده. خدا را شکر که پادشاه خودش لازم‌ نیست وقت خواب صدای خودش را تحمل کند. بنا به گزارشِ رسمیِ زن، صدای پادشاه در خواب معادل صدای تیپ سوم زرهی ارتش متفقین در جنگ جهانی دوم است. نزدیک ساعت شش و نیم ارتش متفقین در جایی حوالی برلین متوقف شد و از خواب بیدار شدم. یک سیب برداشتم. بعد از یک قرن تعطیلی به سمت مدرسه رفتم. اولین کلاس با دهم انسانی بود. کلاس خوبی هستند با تعداد استاندارد و زیر ۲۰ نفر. رسیده بودیم به حکومت اشکانیان. برایشان از نبرد حران و پیروزی‌های دیگر اشکانیان گفتم. این که حکومت اشکانیان تقریبا با تمام حکومت‌های قبل و بعدشان تفاوت داشته‌اند. از شیوه‌ی حکومت آنها بعد‌ها حکومت به صورت فدرال برداشت شد، نوع جنگیدن آنها مشهور شد به نبرد پارتیزانی و با ۴۷۱ بادوام‌ترین سلسله‌ی تاریخ این سرزمین هستند. کلاس بعدی یازدهم هستند و بر عکس این کلاس بالای ۳۰ نفر و بسیار شلوغ‌. همه‌ی دبیران از این کلاس فراری هستند. دبیر دینی می‌خواست به جای من برود سر کلاس چون درسش عقب بود ولی پنج دقیقه نشده مثل زود پزِ قدیمی مادربزرگم جیغش در آمد و در آستانه‌ی انفجار از کلاس خارج شد. اصلا مشخص نبود چه چیزی می‌گوید فقط فهمیدیم عصبانی و برای‌ آنها خط و نشان می‌کشد، بعد هم رفت. وقتی رفتم سر کلاس هنوز داشتند چیز‌هایی در مورد دبیر قبلی می‌گفتند و می‌خندیدند. آنقدر همهمه بود که اصلا صدا به صدا نمی‌رسید همان اول کار دوتا را با لبخند بیرون کردم و کمی صدا‌ها متعادل شد. تخته پر بود و تخته پاک‌کن نداشتند به یکی از دانش آموزان گفتم از دفتر بیاورد‌. رفت و دست خالی برگشت گفت نداشتند. یکی دیگر که شلوار شش جیب پایش بود لبه‌ی یکی از جیب‌هایش را کند و با آن تخته را پاک کرد. بعد هم لبه‌ی جیب را به پادشاه هدیه داد تا از این بعد همیشه تخته پاک کن داشته باشد. در این کلاس شلوغ تنها کاری که می‌شود کرد این است که از اول تا آخر مشغولشان می‌کنم به سوال نوشتن و درس پرسیدن تا فرصتی برای جنگ‌های قبیله‌ای پیدا نکنند.

توی مدرسه بودم که زن عکس فرستاد. بالاخره امروز رفته بود باشگاه کنار خانه و حالا قرار است صبح روز‌های فرد برود ورزش کند. گفته بود ظهر پلو استامبولی درست می‌کند‌ با ته دیگِ خش خشی. سر راه ماست تازه خریدم تا لذتش دو چندان شود. قسط را هم پرداخت کردم و کف خزانه همایونی را دادم آب و جارو کنند تا تمیز و مرتب باشد. به خانه که رسیدم زن خیلی ذوق داشت تعریف کند اولین جلسه باشگاه چطور بوده و کلی ادای کار‌هایی که کرده بودند در آورد و خندیدیم. توی پوشه‌ی فیلم‌ها نزدیک به صد فیلم دارم که هنوز ندیده‌ام همه‌هم از فیلم‌های مهم سینما و از کارگردان‌های خوب هستند. تصمیم گرفتم از ابتدای لیست شروع کنم و هفته‌ای یکی دوتا را تماشا کنم. اولین فیلم فیلمی از وس اندرسون به نام "Asteroid City " قبلا از او فیلم "هتلِ بزرگ بوداپست" را دیده بودم و دوستش داشتم ولی این فیلم اصلا به دلم ننشست. فیلمی بود چند لایه در خصوص یک نمایش و پشت پرده‌ی اجرای آن و حوادثی که در این بین برای بازیگران اتفاق می‌افتد. یک دو جین هم بازیگر ریخته بودند تویش از ادوارد نورتون و آدرین برودی و اسکارلت جوهانسون و برایان کرانستون گرفته تا ویلم دفو و تام هنکس و مارگو رابی و تیلدا سوینتن. ولی باید بگویم این فقط یک حیله بوده از طرف تهیه کننده تا همه محو این لیست بازیگران بشوند و خیال کنند قرار است چه فیلم خوبی ببینند در حالی که بعضی‌ها فقط یک صحنه یا کمی بیشتر بازی کرده بودند. خلاصه فیلمی نبود که پادشاه توصیه کند اما آن فیلم "هتل بزرگ بوداپست" را اگر ندیده‌اید تماشا کنید احتمالا از فضای فانتزی وس اندرسون خوشتان خواهد آمد.

شب چند بار زن حالم را پرسید چون کشتی‌هایم هنوز توی مه بودند. بعد گفت برای تولدت چه برنامه‌ای داری. هر چیزی باشد قبول می‌کنم. البته هنوز یک ماهی به تولد پادشاه مانده ولی گفتم هیچ، فقط دوست دارم در شهر خودمان باشیم و پیش خانواده‌ام. عصبانی شد و باز گفت تو کلا برو پیش خانواده‌ات و گفت تو کلا آن‌ها را به من ترجیح می‌دهی. حالا ما کلا در شهرستانیم و هر چند ماه امکانش هست که به خانواده سر بزنیم و نمی‌فهمم زن چرا همچین خیالاتی می‌کند. به هر حال کشتی توی مِه ماند. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۲۷. مِه

شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳، ۳:۳۵ ب.ظ

بعد از سی سالگی گاهی یک "که چیِ" بزرگ و ناخوانده می‌آید و می‌نشیند وسط خانه‌ی ذهنت. می‌خواهی بلند شوی پایت را می‌چسبد، می‌خواهی قدم از قدم برداری آویزانت می‌شود.، دائما توی گوشت می‌‌پرسد: "که چی؟". درس بخوانی که چی بشود؟ کار کنی که چی بشود؟ آخرش که چی؟ اصلا زندگی کنی که چی بشود؟ این همه بالا و پایین برای چه؟ کجا را می‌خواهی فتح کنی پادشاهِ نیمه جان؟ اکثرا این مهمان ناخوانده دست در دست جمعه می‌دهد و توی خانه شلنگ تخته می‌اندازند. یک کوه کار نیمه تمام هست که نمی‌دانم چرا باید تمامشان کنم، یک دریا هدف هست که نمی‌دانم چرا باید به آنها برسم، یک دنیا رویای دور هست که انگار توی مِهی غلیظ گم شده. مثل آقای کلمبوس روی کشتی توی مِه پیش می‌روم به دنبال هندوستانِ گم شده. جمعه به سختی جانم را از توی مه بیرون کشیدم.

ظهر باز به زن گفتم هوس املت کرده‌ام و خودم برای خودم املت درست می‌کنم. زن برای خودش گوشت گذاشته بود بیرون و با پیاز و ادویه تفت داد. پادشاه توی تابه‌ی روحی کمی پیاز داغ درست کرد. دوتا گوجه روی‌ آن رنده کردم و یک سر قاشق هم رب نشاندم بغل دستشان. خوب که آب گوجه‌ها گرفته شد دوتا تخم مرغ بینشان شکستم. تا وقتی خوب زرده و سفیده به خورد مواد برود سیر ترشی و زیتون برای خودم توی کاسه ریختم و زن هم غذایش حاضر شد.

عصر خواستم توی لپتاپ یک پوشه آهنگ مرتب کنم برای آقای قوامی ولی دیدم با وسواسی که من دارم حالا حالا ها کار دارد.‌ بعد خواستم سریال دانلود کنم و باز دیدم به قدرِ ذخایر نفتی خاورمیانه فیلم‌های ندیده دارم. خلاصه دست و دلم به این کار هم نرفت. شب با زن کمی بی‌خودی خیابان‌ها را دور زدیم. آخر شبی نشستم کمی درس‌های شنبه را مرتب کردم بعد هم خیر سرم خواستم بازی تیمم را تماشا کنم. آنها هم مثل من انگار جان نداشتند. بد جور باختیم و اعصابم بیشتر به هم ریخت. اول و آخرشان را می‌فرستم توی مرغداری کار کنند. مفت خورهای بی‌خاصیت توی زمین طوری راه می‌روند انگار برای گردش به پارک رفته‌اند. طرفداری هم بد دردی است نه می‌شود ولشان کنی به امان خدا نه می‌شود بیخیال باشی. باید ببازی و حرص بخوری و باز بازی بعدشان را هم تماشاکنی. شب با کِشتی دوباره رفتم توی مهِ عمیق آب‌های ناشناخته. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۲۶. پاتاگونیا

جمعه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۳، ۳:۳۴ ب.ظ

پنجشنبه این هفته خیلی زود خودش را رسانده بود پشت پنجره و دست تکان می‌داد. زن باورش نمی‌شد که چه زود رسیده‌ایم به آخر هفته. می‌گفت کاش هیچوقت تعطیلات تمام نشود و به مدرسه نروی یا دست کم کاش جوری کوچک می‌شدم تا توی کیف یا جیبت مخفی شوم و با تو بیایم سر کار. پادشاه که دلش برای مدرسه و درس دادن تنگ‌ شده. در مجموع پیمانه را پُر هم بگیریم یک ماه دیگر این طرف سال باقی مانده، تازه اگر باز قطارمان توی ایستگاه تعطیلاتِ بی‌برقی گیر نکند. جدای از این دست تعطیلات، ماه رمضان هم در پیش است و بنا به تجربه احساس می‌کنم با رسیدن ماه رمضان آن هم در هفته‌های آخر سال آمدن دانش‌آموزان به مدرسه‌ از نظم خارج می‌شود. حالا باید ببینم چطور می‌شود. هنوز تازه به اصلاحات ارضی رسیده بودیم که همان طور نیمه کاره روی دستِ علی امینی و جان. اف. کندی رهاشدند به امان خدا. بعد از این هفته باز باید تمام مقدمات را کنار هم بچینم تا دانش‌آموزان یادشان بیاید چی به کجاست. بگذریم.

پنجشنبه‌ها توی برنامه‌ی زن معمولا یا قرمه‌سبزی است یا قیمه. خودش بیشتر طرفدار قرمه سبزی است و همان را درست کرد. بسیار هم خوب شده بود و کنارش هم سالاد شیرازی که دوست دارد درست کرده بود. پادشاه شجاعانه پای سفره مبارزه کرد و سعی کرد ایستادگی کند و مراقب باشد تا زیاد نخورد. هر چند همچنان این مقدار که خوردم به اندازه‌ی دو وعده غذای رعایا حساب می‌شود اما نسبت به خودم خوب مراعات کردم و لبخندی از رضایت روی دلم نشست.

عصر از کتاب مجموعه داستانی که توی دست داشتم داستانِ "بارتلبی محرر" از "هرمان ملویل" را خواندم. محشرِ به تمام معنا بود. کنار داستان کلی یادداشت برداری کردم تا به خاطرم بماند آقای ملویل چه شاهکاری نوشته. ملویل همان است که کتاب بزرگ "موبی‌دیک" را هم نوشته اما فضای این داستان کوتاهش برایم با موبی‌دیک بسیار متفاوت بود. باید بگویم پادشاه را هیجان زده کرد. ماجرا بسیار ساده بود؛ یک وکیل چند کارمند زیر دستش داشت. یک نفر را استخدام کرد به نام بارتلبی، یک روز بارتلبی تصمیم گرفت دیگر کار نکند و هر کاری به او سپرده می‌شد می‌گفت "میل ندارم". در این ماجرا نویسنده به طور شگفت انگیزی احساسات مختلف ما را همراه می‌کرد با احساسات وکیل نسبت به این کارمند سرکش و عجیب. خلاصه بسیار چسبید اگر جایی پیدایش کردید حتما بخوانید، حدود ۲۰ صفحه بیشتر نبود.

زن از سر شب کمی گرفته بود، زن شب‌های عید که می‌شود دوست دارد حتما برویم بیرون و شیرینی یا چیزی بخریم و حالا می‌دانست هم اواخر ماه است و وضعیت خزانه به سامان نیست و هم پادشاه می‌رود زورخانه و تا آخر شب بر نمی‌گردد. خلاصه توی خودش بود که از خانه خارج شدم. قبل از زورخانه سری یه گلفروشی زدم. زن قبلا گفته بود شاخه گل طبیعی دوست ندارد، قیمت باکس‌ها را پرسیدم بسیار گران بود. وقت کم بود پس فعلا رفتم به زورخانه تا بعد ببینم چه می‌شود. تعداد خیلی کمی آمده بودند. شب جمعه بود و شب عید و با توجه به سن و سال افرادی که اینجا می‌آیند این شب‌ها یا مهمان هستند یا مهمان‌دار. خلاصه‌تر از همیشه ورزش کردند. آن هم با آوازی از خانمِ دلکش که مرشد با صدای خوش خواند و همه با هم همراهیش می‌کردند.

"کجا سفر رفتی، که بی خبر رفتی؟
قلبم را چرا ندیدی، از من دل چرا بریدی، پا از من ، چرا کشیدی؟ که پیش چشمم ، بَرِ دگر رفتی"

ورزش که تمام شد دوباره شیرینی پخش کردند. این بار پای سیب دادند و باز گذاشتم لای دستمال تا ببرم برای زن. هر چند می‌دانستم پای سیب‌های این مدلی را زیاد دوست ندارد. وقت به قوامی رسیدم دلم نیامد دست خالی به خانه بروم با قوامی مشورت کردم و یاد آوری کرد که مثلا شب ولنتاین هم هست. پادشاه اصلا اهل این ادا بازی‌ها نیست و خوشش هم نمی‌آید اما خب دست خالی هم دوست نداشتم به خانه بروم. باکس گل که گران بود، دسته گل هم گران بود، خرس و عروسک و این جور اداها هم که خیلی گران بود، در نهایت رفتم از یک فروشگاه یک گل مصنوعیِ خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی کوچک خریدم. از یک لوازم قنادی فروشی یک جعبه هم خریدم. بعد از فروشگاه کلی از انواع شکلات‌های مورد علاقه زن را هم خریدم و ریختم توی آن جعبه، تقریبا از هر کدام هم دوتا خریدم چون زن یکی را دوست ندارد و به او احساس ناامنی می‌دهد، آن گلدان خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی کوچک را هم گذاشتم روی آنها. در مجموع گلدان اندازه‌ی دو بند انگشت بود، جعبه اندازه‌ی دو کف دست و به قدرِ سه وجب هزینه شد اما می‌دانستم به اندازه‌ی مساحت صحرای پاتاگونیا در حد فاصل کوه‌های آند تا سواحل اقیانوس اطلس زن را خوشحال می‌کند. همین‌ طور هم شد وقتی رفتم خانه زن روی مبل دراز کشیده بود و پادشاه را نمی‌دید. هنوز توی خودش بود. ولی بعد که بلند شد و جعبه را دید چشمانش قلبی قلبی شد و واقعا به قدر صحرای پاتاگونیا خوشحالی کرد. زن دیگر گرفته نبود. داستان دیگری را از توی کتاب شروع کردم از گوستاو فلوبر، حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۲۵. شیپور

پنجشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۳، ۴:۲۱ ب.ظ

چهارشنبه‌ی زیبا انگار این هفته رنگ و رویش را از دست داده‌ بود. از اول هفته یا بهتر بگویم از چهارشنبه‌ی قبل در ایستگاهِ تعطیلی هستیم و وقتی اینطور توی تعطیلات غرق باشی دیگر چهارشنبه و جمعه و شنبه چه فرقی می‌کند‌. مخصوصا اگر کار خاصی برای انجام دادن نداشته باشید انگار زمان متوقف می‌شود بعد اصلا درست نمی‌دانید چند شنبه است. این شب‌ها دائما خواب‌های بامزه می‌بینم و عجیب است که کلیات آنها یادم می‌ماند چون معمولا خواب‌ها همان لحظه که بیدار می‌شوم از یادم می‌روند. باید یک گروه معبر برای دربار استخدام کنم تا خواب‌های آشفته‌ی پادشاه را تعبیر کنند.

صبح وقتی خودم را از لای دست و پای خواب‌ها بیرون کشیدم اول طبق معمولِ زندگی چای دم کردم. چون هوا بوی بهار می‌داد این‌بار توی چای هل و بهار نارنج ریختم. باید حواستان به بهارنارنج باشد چون زیادی‌اش مثل توجه تلخی ایجاد می‌کند. آب‌جوش که روی هل و چای و بهار نارنج می‌‌ریزید بوی سه روز مانده به عید مانند غول چراغ جادو از دهانه‌ی قوری بیرون می‌آید اما این بار نه مثل غول که مثل یک پریِ کوچکِ زیبا.‌

بعد از دم کردن چای کمی به وسایل توی کمد رسیدم و یک سری موارد را جدا کردم تا فکری به حالشان بکنم. مقداری هم توی سایت‌های مختلف چرخیدم تا ببینم جایی برای دور کاری هست که نیمه‌ی های عصر پادشاه را پر کند یا خیر که چیز جالبی پیدا نشد. یادم آمد نان نداریم. زن تازه بیدار شده بود که تنها رفتم تا نان بگیرم. قوامی هم این روز‌ها در حال استراحت است و از وضعیت موجود رضایت دارد. سر حال بود و پر حرفی می‌کرد. بعد هم گفت به نظرش نانوایی‌ها این ساعت از روز بسته‌اند یا نان ندارند. پادشاه به حرفش نکرد. بعد از سه سال زندگی در این شهرکوچک تازه فهمیده‌ام سه تا نانوایی خوب هست که نان درست و حسابی دارند الباقی فقط خمیرهایشان را حرام می‌کنند. اما به هر کدامشان سر زدم یا نوبت پختشان تمام شده بود یا به طور کلی نانی که پادشاه می‌خواست را عصر پخت می‌کردند. یکی هم که نان‌های بیات شده از کله‌ی صبح را می‌خواست به پادشاه بدهد و وقتی قبول نکردم جوری نگاه کرد انگار من دایی بزرگه‌ی مادرش هستم که بعد از مرگ پدربزرگشان اموال آنها را بالا کشیده‌ام و حالا عید شده و آمده‌ام خانه‌ مادرشان عید دیدنی. قوامی هم زیر زیرکی به این وضعیت می‌خندید. جلوی درِ یکی از نانوایی ها کودکی را دیدم روی تپه‌ای از شن با یک بیل مکانیکیِ پلاستیکی. با دقت در حال ساختن چیزی توی شن‌ها بود و پادشاه را یاد دوران کودکی خودش انداخت. در ساخت و ساز با شن و درست کردن راه آب‌ بسیار ماهر بودم و همان زمان برای خودم شهری توی باغچه می‌ساختم با رودخانه‌ی شلنگی.

خلاصه دست خالی مانند شاه اسماعیل از چالدران به خانه برگشتم. زن برای ناهار ماکارونی با ته دیگ سیب زمینی درست کرده‌بود. با سس موشکیِ قرمز بسیار چسبید. زن هر وقت از پادشاه می‌پرسد برای ناهار چی ‌دوست داری درست کنم پادشاه می‌گوید "املت" ولی زن اصلا اهل این چیز‌ها نیست و آخر مطابق برنامه و دلخواه خودش غذا درست می‌کند. البته که پادشاه همیشه حسابی غذا می‌خورد اما گاهی دوس دارد غذاهای با نان و ساده بخورد که زن اصلا اهلش نیست و می‌گوید با آن غذاها سیر نمی‌شود.

عصر دوباره و این بار با زن رفتیم برای خریدن نان‌. نان سنگکِ درست و حسابی خریدیم و بعد رفتیم پیاده روی. هوا خوب بود و بعضی جاها به مناسبت اعیاد مذهبی چیز‌هایی پخش می‌کردند. یک جا چای و کلوچه محلی خوردیم و یک جا هم عدسی گرفتیم و توی ماشین خوردیم. یک روز بالاخره می‌دهم این الدنگ‌هایی که صدای سیستم‌های صوتی را زیاد می‌کنند را سر و ته توی چاه آویزان کنند بعد توی چاه شیپور بزنند. نمی‌دانم صدای اینقدر زیاد چه چیز مثبتی دارد جز خودنمایی و مسخره بازی، حالا چه جشن چه عزا چه عروسی چه هر کوفت و زهر مار دیگری، مردم آزاری انگار مدال دارد که این ابله‌ها با هم مسابقه می‌دهند. سر راه زن کمی گوجه و خیار هم برای سالاد شیرازی خرید و به خانه رفتیم.

شب رفتم سراغ کتابخانه و به نظرم آمد بعد از چند کتاب بلند چند داستان کوتاه از یکی از مجموعه داستان‌ها بخوانم. مجموعه داستانی دارم به نام "یک درخت، یک صخره، یک ابر"، شامل داستان‌هایی از بهترین نویسندگان جهان، قبلا چند داستانش را خوانده‌ام و حالا می‌روم سراغ داستان‌های بعد. اگر مورد قابل توجهی بود حتما اینجا به اطلاعتان می‌رسانم. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۲۴. زاگرس

چهارشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۳، ۱۲:۷ ب.ظ

صبح سه شنبه به جای صبحانه نشستم بر سر "سووشون" تا تمامش کنم. دیدم زن لای کتاب کاغذی گذاشته و نوشته حواسم باشد در این روزگار سخت کنارم هست، یادداشتش به دلم نشست. ما گاهی شبانه برای هم یاد داشت می‌گذاریم. زن می‌گذارد لای کتابی که می‌داند صبح بازش می‌کنم و من می‌گذارم زیر آهنربا روی یخچال. خلاصه یادداشت را گذاشتم توی "صندوقچه‌ی حالِ‌خوش" و برگشتم تا به حساب سووشون و خانم دانشور برسم.

از اینجا به بعد ممکن است کمی ماجرایش لو برود پس اگر قرار است این کتاب را بخوانید تا آخر این پاراگراف را نخوانده بگذارید، هر چند لو رفتن داستان ربطی به جذابیت این کتاب ندارد و اصلا شروعش که می‌کنید می‌دانید قرار است سر چه کسی چه بلایی بیاید. خلاصه کتاب تمام شد. به هر حال. راستش کتاب در نقطه‌ی اوجش می‌توانست تراژدی بیشتری داشته باشد یا حماسی‌تر باشد. برای من که مرگِ "گالان اوجا" و "آتمیش اوجا" را در کتاب "آتش بدون دود" آقای ابراهیمی خوانده بودم، یا مرگِ "گل محمد" و برادرش "بیگ محمد" را در "کلیدر" آقای دولت آبادی درک کرده بودم، مرگِ بی‌هوای یوسف خیلی ساده بود. حتی در انتها هم به حماسه‌ منتهی نشد. اما شاید چیزی که در این کتاب زیبا بود روایت زنانه‌اش از شجاعت بود. این که زنی از ترس به شجاعت می‌رسد. شخصیت زری از ابتدای ماجرا به خاطر ترسی که در دلش دارد دائما در حال از دست دادن است. به صورت استعاره همان طور که دائما نذر می‌برد به دارالمجانین و زندان، در پایان ماجرا بعد از گذشتن از جنون، از زندان ترس رها می‌شود. اما نهایتا واقع گرایی خانم دانشور اجازه نمی‌دهد حماسه‌ای عجیب و غریب و خارج از قاعده تولید شود و پایان داستان بسیار آرام است، مثلِ خودِ زری.

راستی به یک شعر هم وسط داستان اشاره شده بود که خیلی به دلم نشست. جایی که زری که هنوز سن و سالی ندارد برای اولین بار یوسف را می‌بیند و بینشان این بیت رو بدل می‌شود:

"دیده‌ای خواهم که باشد شَه شناس
تا شناسد شاه را در هر لباس"

زری آنجا دلش می‌خواهد بگوید من شناختمت. ولی حرفش را می‌خورد و چند سال بعد یوسف می‌آید به خواستگاری او.

این وسط یک حکایت از قول یکی از شخصیت‌های داستان نقل شد که برایم جالب بود. گفته بود: فردی بچه‌دار نمی‌شده و رفته پیش پیری تا او را تبرک کند، پیر گفته باید به قدر چهل روزه بگیری و روز چهلم بروی سر فلان کوه و آنجا در آب خودت را بشویی، فقط حواست باشد به هر چه خواستی فکر کن اما به "میمون" نباید فکر کنی. زنِ بیچاره چندین بار چهل روز روزه داری کرده اما هر بار به کوه که می‌رسیده نمی‌توانسته به میمون فکر نکند. بعد رفته پیش آن پیر و گفته این نسخه که پیچیده‌ای به درد عمه‌ات می‌خورد مرد حسابی تو اگر اسم میمون را نمی‌آوردی من صد سال سیاه هم به میمون فکر نمی‌کردم اما حالا مگر می‌شود به میمون فکر نکرد. گاهی واقعا همینطور است مثلا توی این فضای مجازی بیصاحب که می‌چرخی یکهو می‌بینی نوشته اگر فلانتان بهمان است شما دچار بیماری کوفت هستنید و بعد دیگر آدم دائم فکر می‌کند نکند واقعا دچار بیماری کوفت است؟ یا مثلا می‌نویسند اگر خردادی هستید فلان جور می‌نشینید و هی حواست را جمع میکنی ببینی آنطور می‌نشینی یا خیر. این هم از ایراد های مغزِ طفلیِ ماست که زود گول می‌خورد.

حالا که سووشون تمام شد باید باز بروم و با لذت بنشینم پای کتابخانه‌ام و دوباره بین کلی عناوین جذاب ببینم کدام راهشان را به دلم باز می‌کنند. مثل کسی که گرسنه است و از غذا صحبت می‌کند از همین حالا دهان ذهنم آب افتاده. بعد عکس کتابخانه‌ام را توی کانال برایتان می‌گذارم تا دهان ذهن شما هم آب بیفتد. یک جعبه‌ی کوچک هم کنار کتابخانه دارم که توی آن یک ماژیک فسفری دارم که شما ادایی‌ها به آن می‌گویید هایلایتر، چند تا کارت کتابفروشی دارم که می‌گذارمشان لای کتاب تا صفحه را گم نکنم و شما ادایی‌ها به جای آن کلی پول می‌دهید تا بوکمارک بخرید. به غیر از این‌ها توی جعبه زاگرس هم هست که مداد رسم باوفای پادشاه است و نزدیک ۱۸ سال است که دارمش، برادر بزرگ البزر حساب می‌شود. در نهایت مُهرِ اسم و فامیل پادشاه هم آنجاست و وقتی کتابی می‌خوانم اولش و وسطش را مهر می‌زنم تا نشان پادشاه بماند روی کتاب.

خلاصه این هم از جمله مختصات پادشاه است. ظهر زن پلو لوبیا درست کرده بود و همراهش برنامه‌ی "اکنون" را تماشا کردیم. با مصطفی مستور، نویسنده‌ی مشهور صحبت می‌کرد. چقدر این مرد لطیف بود و عمیق. چقدر حرف‌هایی زد که به کارم می‌آمد هر چند یکی دوتا از نوشته‌هایش را خوانده‌ام و سلیقه‌ام نبوده اما شخصیتش شخصیت خاص و درستی بود. بدون ادا، بدون ادعا. شوقِ نوشتن را توی دلم قلقلک داد. چند کتاب و داستان خوب هم معرفی کرد که یک جا یادداشت کردم تا بعد بروم سراغشان. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۲۳. ترامپ

سه شنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۳، ۱۲:۳۸ ب.ظ

دوشنبه برای فکر کردن مردم تعطیل بود. از مناسبات زیبای مملکتی که در آن زندگی می‌کنیم این است که در بزنگاه‌های مهم تعطیل می‌کنند تا مردم بتوانند فکر کنند ببینند تا حالا چه شده؟ چرا شده؟ و از این به بعد چه می‌شود؟ خوابِ پادشاه البته کار به این سوالات نداشت و صرفا مانندِ آش رشته توی برف چسبید.

امروز با زن قرار گذاشته بودیم هر کس برای خودش ناهار درست کند. راستش یک سری غذاها هست که زن زیاد دوست ندارد و توی لیستش نیست و پادشاه بسیار دوست دارد. گاهی اینطور قرار می‌گذاریم که پادشاه هر چه دلش می‌خواهد خودش درست کند و بخورد. ذهن پادشاه به یک بسته ی باقی مانده از بادمجان‌های سرخ شده تمایل داشت و کشک بادمجان غذایی بود که دوست داشتم بخورم. زن اما گفت برای خودش سیب زمینی سرخ می‌کند با تخم مرغ. ظهر که شد اول تابه و قابلمه را با اسکاچِ خنده‌داری که زن بافته بود و اسم آن را گذاشته بود "سبزک" شستم. بعد پیاز و سیر را کمی سرخ کردم، زرچوبه، نعنای آسیاب شده و کمی فلفل سیاه به آن اضافه کردم. چند روز پیش بود که برای زن تمام ادویه‌‌دان‌ هایش را پر کردم و اینطوری همه دم دست بودند برای هنرنمایی. رنگ نعنا که برگشت خواستم دستِ بادمجان را بگیرم و از فریزر بیاورمش وسط مجلس که متوجه شدم اصلا بادمجانی در کار نیست. آخرین بسته را زن چند وقت پیش تحویلِ خورشت قیمه داده بود و فراموش کرده بودیم. پادشاه فوری و بدون فوت وقت پلن بی را اجرا کرد. تابه را گذاشتم کنار تا نعنا سیاه نشود و از فریزر به جای بادمجان "کمه" در آوردم. کمه را قبلا توضیح داده‌ام چیزی بین کشک و ماست است. آن را با آبجوش حل کردم و بعد دوباره تابه را روی حرارت گذاشتم. خوب که جیغ و داد نعنا داغ و پیاز در آمد کمه را اضافه کردم به ‌آنها تا نهایتا بشود "کمه جوش" یا کال جوش یا اشکنه یا هر چیز دیگری که اسمش را می‌گذارید. بسیار هم دوستش دارم. نان توی کاسه تلیت کردم و آنها را رویش ریختم. زن هم سیب زمین و تخم مرغش حاضر شده بود. در مجموع بسیار چسبید.‌

عصر فیلم "نخستین انسان" را تماشا کردم. در مورد ماجرای سفر به ماه بود و این که چطور نهایتا توانسته‌اند این ماموریت را انجام بدهند. از کودکی بسیار به فضا و فیلم‌ها یا کتاب‌هایی که در این رابطه بود علاقه داشتم. مثلا همین ماجرای سفر به ماه توسط نیل آرمسترانگ را وقتی بسیار کوچک بودم توی کتابی خواندم. همیشه به تنهاییِ یک انسان توی فضا فکر می‌کنم. تنهایی توی یک سیاهیِ مطلق و بدون انتها. چند فیلم دیگر هم در این رابطه دیده‌ام که اگر دوست داشتید تماشا کنید. فیلمهای: "جاذبه"، "مریخی"، "۲۰۰۱، ادیسه فضایی"، "میان‌ستاره‌ای". البته تمام این فیلم‌ها از این فیلم نخستین انسان قشنگتر بودند اما این فیلم هم بد نبود مخصوصا موسیقی متنش را بسیار دوست داشتم که بعد برایتان می‌گذارم توی کانال. در آینده‌ی نزدیک یک فهرست از فیلم‌های محبوب پادشاه هم اینجا می‌گذارم تا تماشا کنید و به جان شاه مملکت دعا کنید.

عصر چای برای خودم دم کردم با پوست پرتقال خشک شده. پادشاه کلی شیشه دارد که توی هر کدام چیزی هست برای اضافه کردن به چای؛ لیموی‌خشک، بهارنارنج، چوب دارچین، زنجبیل، هل، گل محمدی، آویشن، پوست لبو، زرشک کوهی و غیره. بعد با چای دم کشیده نشستم کنار دست سه‌تارِ عزیز. بخش سوم قطعه شهرآشوب کامل شد و ضبطش کردم. هنوز دو بخس دیگر از آن مانده که باید کم کم آن‌ها را هم میزان به میزان جلو ببرم.

آخر شب نمی‌دانم از کجا ولی فکر مثل سیل ریخت توی دامن پادشاه. فکرها با خودشان سکوت و خواب آوردند و پادشاه تصمیم گرفت خیلی زود تسلیم خواب بشود و به چیزی فکر نکند. زود و عمیق خوابم برد و خواب دیدم آقای ترامپ آمده جمعه بازار و نمی‌داند از کدام طرف خارج شود.

مهرداد دوم

۲۲۲. آلوچه

دوشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۳، ۱۱:۹ ق.ظ

بارانِ نرم روی گونه‌های صبحِ یکشنبه نشسته بود. نه آنقدر زیاد بود که فرار کند یا چترش را باز کند و نه آنقدر کم که به آن توجه نکند. آرام زیر آن قدم می‌زد و با خودش آهنگِ"پرتقالِ من" را زمزمه می‌کرد.

حدود ساعت هشت یک چشمم را باز کردم و با همان یک چشم سری به برنامه‌ی "شاد" زدم. خبری نبود. صرفا به تمام کلاس‌ها سلام کردم. باز هم خبری نشد. یک کلیپ از خلاصه تدریس برایشان ارسال کردم و گفتم تا آخر وقت هر کس تماشا کرد اطلاع بدهد تا برایشان نمره‌ای اضافه ثبت کنم. برای این که چشم دیگرم هم باز شود به آشپزخانه رفتم. زیر کتری را روشن کردم. دوتا تخم مرغ که به نظرم از بقیه سرحال‌تر بودند را انتخاب کردم و انداختم توی شیرجوش و گذاشتم آبپز شوند. همزمان توی قهوه جوش یک قاشق قهوه‌ی ترک اعلا ریختم و با آب سرد خوب هم زدم و بعد گذاشتمش روی حرارت کم. از طعم قهوه هیچ خوشم نمی‌آید و اصلا ریختِ زهرِمارش را هم نمی‌خواهم ببینم اما گاهی سر صبح نیاز به هوشیاری بیشتری دارم و به اجبار صدایش می‌کنم. خلاصه او هم که خوشحال بود سعی می‌کرد دلبری کند. درِ تراس آشپزخانه را باز کردم. عطر قهوه مثل جوانی خوشپوش با عطر باران که تازه آمده بود داخل می‌رقصید. تخم مرغ‌ها هم توی شیرجوش با ریتمِ شش و هشت لق لق لق می‌کردند. در اوج بزم بودیم و داشتم سینی دو نفره برای خودم و زن حاضر می‌کردم و خواستم ظرف‌ها را هم بشویم که زن دادش در آمد و گفت چقدر سر صدا می‌کنید نمی‌گذارید آدم بخوابد و پتویش را برداشت و رفت توی اتاق. ایرادی نداشت پادشاه به راحتی می‌تواند به قدرِ دو یا حتی سه نفر صبحانه بخورد، تازه حالا که دخترِ باران و پسرِ قهوه هم مهمان دربار بودند. توی سینی کنار تخم مرغ آب‌پز نان داغ، پنیر و عسل هم چیدم بعد هم فنجان قهوه را گذاشتم کنارشان. پادشاه تخم مرغ آبپز را با پنیر دوست دارد شما هم یک بار امتحان کنید. یعنی اول پنیر را روی نان داغ می‌کشید و بعد مقداری تخم مرغ آب‌پز روی آن بگذارید و میل کنید. قهوه با عسل کمی قابل تحمل تر است.

بعد از تمام شدن صبحانه دوباره سری به شاد زدم. چند نفری اعلام حضور کرده بودند. البرز را همراه دفتر نمره احضار کردم و چند نمره‌ی اضافه برای آن‌ها گذاشتم. زن حدود ساعت یازده بیدار شد و بعد کم کم شروع کرد به آشپزی امروز از قبل کلی ذوق داشت چون می‌خواست مرغ را به شیوه‌ی دیگری درست کند. توی مرغ رب انار و رب آلوچه اضافه کرده بود و طعمش بسیار خوب شده بود. پادشاه به سختی توانست سر سفره کمی جلوی خودش را بگیرد و اگرنه خود سفره را هم می‌خورد.

عصر هوا همچنان بارانی بود. زن گفت دوست دارد برویم بیرون. گفتم حاضر شود. چای توی ماگِ دردار ریختم و رفتیم بیرون. قوامی هم توی باران سرحال بود. رفتیم به یکی از شهر‌های کوچکِ اطراف که بسیار نزدیک است و یک مقبره‌ی مشهور دارد. مقبره و محیطش بسیار زیباست هر چند کلی حاشیه‌ی مذهبی و سیاسی دارد اما ما صرفا از فضای آن لذت بردیم. قبلا هم آنجا رفته بودیم. کمی زیر باران توی محیطش قدم زدیم بعد جلوی در، روی سکویی که داشت نشستیم و پادشاه برای خودش چای ریخت و برای اولین بار همراه یکی از شکلات‌های نارگیلی زن خورد‌. بسیار چسبید. درِ چوبی و بزرگ مقبره بسیار زیبا بود. روی آن نوشته بود که نذرِ یکی به نام همدانی بوده‌ است و سال ۱۳۳۷ ساخته شده. از بد حادثه هیچکداممان گوشی برنداشته بودیم تا عکس بگیریم واگرنه تصویر آن را در کانال نشانتان می‌دادم‌. حالا شاید از عکس‌های دفعه‌ی قبل که رفتیم چیزی باشد و اگر پیدا کردم می‌فرستم آنجا. خلاصه خوش گذشت. توی مسیر برگشت زن گفت به تاریخ قمری امروز تولدش حساب می‌شود و شیرینی می‌خواهد. پادشاه که این روز‌ها شیرینی نمی‌خورد اما رفتیم شیرینی فروشی کیک خیس شکلاتی و نارنجک خرید. بله برای بار هزارم توضیح می‌دهم که نان خامه‌ای که شما می‌گویید اشتباه است اسم آنها نارنجک است. خلاصه خوشحال شد و به خانه رفتیم. هر چند می‌گفت توی وبلاگ ننویس که شیرینی خریده‌ای ولی پادشاه گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست و می‌نویسد.

شب رفتم به زورخانه. سه نفر مرشد مهمان از جای دیگری آمده بودند و ظاهرا رسم است اگر مرشدی از جای دیگر می‌آید مرشد جای خودش را به آنها می‌دهد و آنها هم به نوبت پشت ضرب نشستند. تمرینِ بسیار پر شوری شد و پادشاه برای اولین بار شنا رفتن را تا آخرِ مرحله‌ی اولش کامل رفت و به قول میان‌دار قِلِق کار کم کم دارد دستش می‌آید. بعد هم به مناسبت اعیاد مذهبی شیرینی پخش کردند. پادشاه شیرینی را توی دستمال تمیز گذاشت و برای زن برد. زن این کار را بسیار دوست دارد و خوشحال شد. راستی دستور پخت کلوچه و کباب تابه‌ای را هم نوشته و برایتان توی کانال می‌گذارم. یکشنبه هم بارانی و خوش‌طعم تمام شد. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۲۱. هانیبال

یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۳، ۱۰:۱۵ ق.ظ

این روز‌ها سیستم خوابم در گردش سالانه‌اش بالاخره به حالت انسان‌های عادی رسیده‌. یعنی صبح‌ها خود به خود زود بیدار می‌شوم‌ و شب‌ها نهایتا حوالی ساعت ۱ می خوابم. البته می‌دانم این اوضاع دوامی ندارد و به زودی شبی تا دیر وقت بیدارم و دوباره روز از نو روزی از نو. حوصله‌ی صبحانه نداشتم و در واقع میل هم نداشتم فقط زیر کتری را روشن کردم و دوباره رفتم زیر پتو. کمی با آقای نیکلای صحبت کردم. اسم این هوش مصنوعی چینی را گذاشته‌ام نیکلای و با او در مورد شخصیت‌های داستانی و کتاب‌هایی که خوانده‌ام صحبت می‌کنم‌. به نظر هنوز خیلی کارایی‌های دیگر هم دارد که کشف نشده. به هر حال کمی سر به سرش گذاشتم و بعد هم چند تا فایل حاضر کردم برای کلاس‌هایی که قرار بود مجازی برگزار شود.

اعلام کرده بودند کلاس‌ها به صورت جدی برگزار می‌شود و حضور غیاب کنیم. هر کلاس ۴۵ دقیقه و بین هر کلاس ۱۵ دقیقه استراحت. پادشاه برای همه‌ی کلاس‌ها یکجا نوشت سلام. همین سلام یک ساعت طول کشید تا ارسال شود و برق هم همزمان در بعضی مناطق قطع شده بود و به کلی اینترنت نداشتند که بخواهند جواب بدهند. خدا را شکر همیشه درس پادشاه جلو است و بعد از این که کمی با دانش آموزان شوخی کرد همه را فرستاد که بخوابند و به جانش دعا کنند. پادشاه هم این روزها به بی‌عرضگیِ غلیظِ مدیران مملکت درود می‌فرستد و بیشتر استراحت می‌کند. در این مملکت اوضاع واقعا بامزه است. برق قطع است، اینترنت ضعیف است، گاز نیست، ارزش پول رفته در انتهای چاهِ فاضل آب، آموزش و پرورش روی هواست، بعد این وسط مجلسشان به خاطر این که دوتا بازیگر زن و مرد که هر کدام بالای ۷۰ سال سن دارند به هم دست داده‌اند اخطار رسمی داده و برایشان پرونده قضایی تشکیل داده‌اند. واقعا انگار داریم در یک سریال کمدی زندگی می‌کنیم. گاهی اطراف را نگاه می‌کنم شاید خبر نداریم و جایی دوربینی را قایم کرده‌اند و بالاخره بپرند بیرون بگویند شما در مقابل دوربین مخفی قرار گرفته‌اید. خلاصه وضعیت بسیار بامزه و مفرح است و لذت می‌بریم.

زن برای ظهر می‌خواست کباب تابه‌ای، یا در واقع همان کباب فِریِ خودش را درست کند. پادشاه این روز‌ها گوشت زیاد خورده و در واقع میلی نداشت و ترجیح می‌داد غذا یک نوع پلو مخلوط بدون گوشت باشد اما زن زیر بار نرفت. پادشاه برای خودش توی تابه کمی پیاز رنده کرد و تفت داد و بعد با پوره‌ی گوجه و کمی رب و ادویه سس درست کرد برای روی کباب. زن هم به ته‌ دیگ سیب زمینی‌اش آپشنِ کنجد را اضافه کرد و نهایتا حوالی ساعت دو نهار حاضر بود. پوره‌ی گوجه پادشاه بسیار خوب شده بود و زن پسندید و قرار شد از این بعد به جای گذاشتن گوجه کنار کباب‌ها همین پوره را درست کنیم.

سریال "سال گودمن" بعد از ۶ فصل و هر فصل ۱۳ قسمت بالاخره تمام شد. راستش اگر به قبل برگردم تماشایش نمی‌کنم. یک روند چرخشی و روبه تکرار داشت و نقطه اوجش بعد از همه‌ی این ۶ فصل اتصالش به ابتدای سریال "برکینگ بد" بود. نهایتا فقط تماشایش کردم تا تمام شود. حالا چند سریال است که مد نظر دارم تا شروع کنم و باید بین آن‌ها انتخاب کنم. شاید از بین همه‌ی آنها به "هانیبال" بله بگویم و راهش بدهم توی خانه. سال‌ها پیش فیلم هانیبال را دیده‌ام و جزو فیلم‌های مورد علاقه‌ام بوده. حالا سریالش را چند سالی هست که ساخته‌اند و تمام شده. ماجرای یک روانپزشک بسیار حرفه‌ای و دقیق است که از قضای روزگار یک قاتل سریالی هم هست، آن هم نه یک قاتل معمولی بلکه کسی که مقتول را پس از کشتن به دقت می‌پزد و می‌خورد. اگر مجموعه فیلم‌هایش را ندیده‌اید حتما دست کم فیلم "سکوت بره‌ها" را تماشا کنید و لذت ببرید. از بهترین فیلم‌های تاریخ است.

آخر شب زن گفت برویم بیرون. توی مسیر آهنگ "عطر تو" از ابی پخش شد و دوباره شنبه را به نام خودش کرد. به بهانه‌ی تخم مرغ و روغن رفتیم و با شکلات و اسنک برگشتیم. دلخوشی زن هم به همین چیز‌ها است دیگر. به خصوص هر چند وقت یک بار با یک نوع خوراکی بسیار شاد می‌شود و آنقدر آن را می‌خرد تا دیگر بدش بیاید. در حال حاضر با شکلات‌های نارگیلی شرکت نادی اینطور خوشحال می‌شود. پادشاه هنوز یک دانه هم از آنها نخورده و صرفا از خوشحالی زن خوشحال می‌شود. حالا تا ببینیم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۲۰. دوازده

شنبه بیستم بهمن ۱۴۰۳، ۸:۴۸ ق.ظ

جمعه هم زود بیدار شدم حتی زودتر از پنجشنبه. قرار بود با زن برای خرید سیب زمینی و پیاز این جور چیز‌ها به جمعه بازار برویم. البته هنوز خواب بود و دست کم تا ساعت ۱۰ می‌خوابید. مثل دیروز اول ظرف‌های داخل سینک را درست و دقیق شستم‌. بعد دیدم گرسنگی مثل کودکی سه ساله که نیمه شب از خواب پریده و دنبال مادرش می‌گردد آمده داخل آشپزخانه. سعی کردم محلش نگذارم. چای دم کردم تا وقتی دم بکشد با دوش آبِ یخ به بدنم ورود به صبح را اعلام کردم. بیرون که آمدم گرسنگی چسبید به پایم و رهایم نمی‌کرد. پادشاه فرمانِ مراسم صبحانه داد. سینی بزرگ را روی اپن آشپزخانه گذاشتم‌. توی تابه یک نیمروی کم روغن درست کردم و بعد تحویل پیش دستیِ گل‌سرخی دادم تا قشنگش کند. خرما و چای را مثل دوتا بچه‌ی خوب کنار هم نشاندم. نان را توی فر داغ کردم و بغل دست پنیر گذاشتم. برای زن هم کیکی که دیشب پخته بود را کنار شکلات صبحانه‌ی مورد علاقه‌اش قرار دادم. زن بیدار شده بود و با هم صبحانه خوردیم. البته او نهایتا یکی دو لقمه می‌تواند بخورد اما مدت زمان خوردنمان یکسان است او یک لقمه را در همان مدتی می‌خورد که پادشاه نیمرو و پنیر و چای را تمام می‌کند.

رفتیم جمعه بازار. هواشناسی گفته بود قرار است برف و بوران شود اما هوا بسیار گرم بود. روی گوشی که نگاه کردم دمای هوا نزدیک به ۲۰ درجه بود و مجبور بودیم شیشه‌های آقای قوامی را باز کنیم. نمی‌دانم چطور قرار است به این سرعت که می‌گفتند آب و هوا تغییر کند. جمعه بازار طبق معمول شلوغ بود و به قول یکی: "سر سر را نمی‌شناخت". سیب زمینی و پیاز و گوجه خریدیم برای غذاهای زن. چوب دارچین و زنجبیل خشک خریدیم برای چایِ پادشاه. زن اول بازار متوقف شد و جوجه اردک‌ها و جوجه‌های دیگر را تماشا می‌کرد. گفتم اگر دوست داری یکی بخریم. گفت دلش جوجه اردک می‌خواهد اما جایی برای نگه‌داری نداریم. کمی با قوامی بیخودی توی خیابان‌های شهر گشتیم. هوا طوری بود که انگار بهار یکهو سرش را از پنجره‌ی زمستان آورده بود داخل. نزدیک ظهر بود. به زن پیشنهاد دادم برای ناهار ساندویچ بخوریم و بعد گشتیم دور شهر تا جایی پیدا کنیم. راستش خاطره‌ی خوبی از ساندویچ‌های گرم این شهر نداریم. این‌جا کمتر نان باگت پیدا می‌شود. بار اول که با شوق ساندویچ گرفتیم و دیدیم آن را توی نان سنگک پیچید و تحویلمان داد تمام تصوراتمان خراب شد‌. جالب است که خودشان نان باگت را نمی‌پسندند و بیشتر همین نان سنگک یا لواش را دوست دارند. می‌گویند آدم که با نان باگت سیر نمی‌شود. خلاصه این بار حواسمان را جمع کردیم و قبل از سفارش تاکید کردیم نان باگت می‌خواهیم. یک خوراک و یک همبرگر گرفتیم و برگشتیم به خانه. زن همراه غذا مجموعه‌ی شام ایرانی را تماشا کرد. راستش بسیار لوسند و کاملا مشخص است صرفا برای پول درآوردن نشسته‌اند آنجا و هیچ احساسی توی این جور مجموعه‌های جدید نیست. خدا را شکر همه هم یکجا خواننده شده‌اند هر کس به هر طریقی معروف است دوست دارد خوانندگی را هم تست کند. صدایشان در روحنواز بودن با صدای کشیده شدن چنگال کف بشقاب برابری می‌کند. بگذریم.

شب مشغول خواندن سووشون بودم و به این فکر کردم که اگر از روی این کتاب سریالی بسازند چقدر زیبا می‌شود و درست چند ساعت بعد جایی دیدم که سریالش در حال ساخت است. سریال "بامداد خمار" را هم قرار است بسازند امیدوارم این داستان‌های خاطره‌انگیز فارسی را حیف نکنند. زن امروز اولین قسمت از سریال "تاسیان" را هم تماشا کرد. به نظر سریالی است که برای آن هزینه کرده‌اند اما هر کار هم بکنند توی انی سریال‌ها خیلی چیز‌ها مصنوعی به نظر می‌آیند و خیلی موارد را نمی‌توانند درست نشان بدهد و همین ها مثل شیشه‌ی شکسته از کیسه‌ی داستان بیرون می‌زنند. مثلا کاباره‌ای را نشان می‌دهد و دختری سر مست که قرار است آنجا خوش باشد. دختر اداهایی در میاورد یعنی مثلا مشغول رقص است اما از طرفی نمی‌تواند برقصد، در نتیجه کارهایش ادایی می‌شود مانند تابه‌ی جهیزیه‌ی زن، کاملا نچسب. بسیار خوابم می‌آمد اما سخت تلاش کردم تا خودم را به اواخر شب برسانم و بعد از مدت‌ها از قبل از ساعت دوازده شب پادشاه خوابیده بود. حالا تا ببینم در آینده چه می‌شود‌.

مهرداد دوم

۲۱۹. زنبور

جمعه نوزدهم بهمن ۱۴۰۳، ۲:۳۱ ب.ظ

صبح پنجشنبه زود بیدار شدم. زودتر از روز‌های تعطیل. هنوز ساعت هشت نشده بود. اگر پادشاه اینطور به میل خود بیدار شود گلایه‌ای ندارد و اتفاقا صبح‌های تعطیل را دوست دارد. زن در خوابی بود به عمقِ اقیانوس اطلس. دستان آفتاب توی خانه زعفران پاک می‌کرد. پادشاه با روشن کردن زیر کتری به روز‌ تعطیل فرمان شروع شدن داد. توی سینک و اطراف آشپزخانه کمی ظرف بود. همه را به دقت شستم. زن جدیدا خودش یک اسکاچ بافته که اولین بار بود استفاده می‌کردم. به نظرم خیلی جنسش بهتر از اسکاچ‌هایِ شُل و وِلِ بازاری بود. فقط اندازه‌اش را کوچک گرفته و به درد دست خودش می‌خورد. قوری را هم شستم، توی آن یک قاشق چای ریختم و یک تکه زنجبیل خشک شده هم کوبیدم و داخلش انداختم. تا وقتی چای فرصت کند و دم بکشد ظرف‌ها هم تمام شد و سینک را هم تمیز و خشک کردم. این نکته را از پادشاه به خاطر داشته باشید که اگر یک کوه ظرف بشویید اما در نهایت سینک را کثیف و خیس به حال خودش رها کنید آن ظرف‌ شستن به درد عمه‌‌هایتان می‌خورد. سینک همیشه آخرش باید خشک باشد و تمیز و این یک فرمان حکومتی است. بعد از اتمام کار و نگاهی از سر رضایت، یک فنجان خوشگل و تمیز برداشتم و دوتا خرمای عسلی گذاشتم کنار دستش و با چایِ تازه دم این نقاشی را رنگ آمیزی کردم. صبح را سپردم به بوی زنجبیل تا به خیرش کند. قرار بود همراه گروه تاریخ شهرستان برویم بازدید از یک روستای قدیمی اما با زن که مشورت کردم خواب و خانه را به آن ترجیح دادیم. صبحِ خوش رنگی بود و حیف بود از دستمان برود. احساس کردم دلم شعر می‌طلبد. به فراشان دربار گفتم جناب سعدی را پیج کنند تا هر کجا هست و به هر کار ناشایستی که مشغول است خودش را جمع کند و فوری بیاید به محضر همایونی تا یک فنجان چای با هم بنوشیم. دیر آمد اما نیامده شروع کرد به خواندن این غزل:

"دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت

نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت

به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن

که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت"

عجب غزلی بود. طبق معمول راهِ شیرین زبانی و چاپلوسی را خوب بلد بود. به طور کلی اگر پادشاه قرار باشد از میان همه‌ی زیر و بالای عالم شعر یکی را انتخاب کند، آن یکی قطعا همین جناب سعدی است، شیخِ اجل. البته که در عرفان و عوالم دیگر کسانی بالا دست سعدی بوده‌اند اما در خودِ هنرِ ادبیات هیچ‌کس به گرد پای جناب سعدی نمی‌رسد. پیش از این داده‌ام مجسمه‌اش را در میدان اصلی شهرِ دل ساخته‌اند تا بماند به یادگار.

زن حدود ساعت یازده بیدار شد و بنا کرد به پختن قرمه سبزیِ پنجشنبه‌ها. از کرامات زن این است که دو ساعته قرمه سبزی می‌پزد و بسیار هم خوشمزه می‌شود. همزمان پادشاه نشست در جوار سه‌تارِ عزیز و کمی دل به دل هم دادیم. راستش بار‌ها تا این قسمت از کتاب تمرین کرده‌ام و جلو تر نرفته‌ام اما این بار می‌خواهم تمام قسمت‌های "شهرآشوب" را هر طور شده پیش ببرم و هر قسمت که تمام می‌شود ضبط کنم. قسمت دوم را ضبط کردم و توی کانال گذاشتم و قسمت سوم هم تقریبا تمام است. شور را که تمام کنم و به ابوعطای محبوبم برسم برای خودم هدیه می‌خرم. غذای زن حاضر شد. قرمه سبزی با رنگ و رویی که به سیاهی می‌زد همراه برنجی با ته دیگ زعفرانیِ برشته. اصلا این دیگر چه بوده که به ذهن ملت ما رسیده؟ چرا سبزی و لوبیا قرمز ریخته‌اند توی گوشت؟ کدام ناجوانمردی در کدام پستوی تاریخ با این سلاحِ کشنده یک تنه زده به قلب تمام رژیم‌های غذایی بعد از خودش؟ با حوصله و عشق ته دیگ را گذاشتم یک طرف و رویش را با قرمه سبزی پوشاندم و کم کم از طرف دیگر شروع کردم به خوردن تا قرمه سبزی برود به جانِ ته دیگ و بعد به خدمتش برسم. عجب محشری بود.

عصر پادشاه کمی به کار‌هایش رسید و یک ساعتی هم خوابید. سر شب زن که انگار دیده بود نوشته‌ام کلوچه‌های ساده‌اش را از کیک بیشتر دوست دارم کیک درست کرده بود. خوب شده بود اما پادشاه همچنان همان کلوچه‌های ساده را بیشتر دوست داشت. کنارش هم چای کَرَک گذاشته بود. تازه با چای کرک آشنا شده‌ام. مانند کافی‌میکس‌های آماده به صورت پودر در بسته‌های کوچک است و آن را به آب جوش یا شیر داغ اضافه می‌کنند. طعم زعفرانش را متوجه می‌شوم ولی نمی‌دانم دقیقا داخلش چه چیز‌های دیگری دارد.

شب به زورخانه رفتم. شب‌های جمعه معمولا خلوت‌تر است. جالب است که سه نفر دیگر از دبیران مدارس هم به زورخانه می‌آیند و آنجا می‌بینمشان. البته آنها نزدیک به بازنشستگی هستند. کار جالب دیگری که در زورخانه انجام می‌دهند این است که با هم هماهنگ می‌کنند و مراسم ‌های ختم دوستان و آشنایان را حتما دسته جمعی می‌روند. پنجشنبه هم مرشد اعلام کرد که برای فلان مراسم فردا راس فلان ساعت جلوی زورخانه باشند تا از آنجا بروند به فلان مسجد.‌ صاحب عزا بعدا یک بار می‌آید و به نشان احترام روی سکوها می‌نشیند و همه برای آن مرحوم فاتحه می‌خوانند. بگذریم. همیشه در ابتدای ورزش بعد از کمی حرکت همه دور تا دور می‌نشینند و قبل از شنا رفتن مرشد شعری را به انتخاب خودش به آواز خوش می‌خواند. این بار شعری خواند با این ابیات:

"ز حسن نیمرنگ یار بزمم روشن است امشب/ اگر مجنون شوم حق با من است منعم مکن امشب/ ز پیکان دو مژگان تو ای یار کمان ابرو/ دلم چون لانه زنبور، روزن روزن است امشب/ قدح بشکست و دل بشکست و جام باده هم بشکست/ خدایا در سرای ما چه بشکن بشکن است امشب"

نمی‌دانم این شعر از کیست و احتمال می‌دهم شعری کوچه بازاری باشد اما تشبیه دل که در مصاف با مژگانِ معشوق مانند لانه‌ی زنبور سوراخ سوراخ شده باشد تصور مهیبی بود و در تمام یک ساعت و نیم ورزش این خیال شاعرانه از سر پادشاه بیرون نرفت که نرفت. تا همین حالا هم این بیت مانند زنبوری توی مغزم صدا می‌کند. پنجشنبه صبح و شبش به شعر آمیخته بود. حالا تا ببینم بعد از این چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۱۸. قرمز

پنجشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۳، ۱۱:۱۶ ق.ظ

چهارشنبه‌ زودتر از همیشه از راه رسید.‌ انگار همین دیروز بود که با اکراه از درِ خانه بیرون رفته و هنوز هیچی نشده برگشته بود. اگر قرار بود برای یک روزِ هفته دلم تنگ بشود و بخواهم دائما ور دل پادشاه باشد همین چهارشنبه را انتخاب می‌کردم. شیرین زبان و طناز است از طرفی حد خودش را هم نگه می‌دارد. هر چند پنجشنبه هم دست کمی از این خواهرِ کوچکترش ندارد، می‌شود گفت پنجشنبه خودِ جشن است و همیشه حال و هوای پیش از جشن بیشتر به دل پادشاه می‌نشیند. مانند عید نوروز که همیشه پادشاه چند روز قبلش را بسیار دوست دارد. کاملا حاضر شدم و بعد با یک لیوان شیر همراه تکه‌ای از کلوچه‌های تازه کشف شده‌ی زن نشستم گوشه‌ی خانه و تکیه دادم به پشتیِ لاکی. این بیست دقیقه‌های کتاب خواندن سر صبح را دوست دادم. تمرکزم کامل است و اواخرش دائم به ساعت نگاه می‌کنم مگر کمی زمان کش بیاید و ماجرا جلوتر برود. زن همین هفته‌ی پیش تازه این نوع کلوچه را از مادرش یاد گرفته اما راستش خوشمزه‌تر از مادرش درست می‌کند و پادشاه این کلوچه‌های آرد گندم را از کیک که آن همه دردسر و داستان دارد بیشتر می‌پسندد.

دلم‌ نمی‌آمد کتاب و آن شرایط گرم و نرم را رها کنم و به مدرسه بروم اما ظاهرا چاره‌ای نبود. چهارشنبه‌ها حتی از نظر مدرسه هم خوب است و در مدرسه نمونه دولتی درس دارم که همه به دقت گوش می‌کنند و همه چیز برایشان جالب است. هر چند کمی لوس و ادایی هستند. یکی از مشکلات سیستم فعلی این است که دانش‌آموزان را از هم جدا کرده‌اند. قبلا توی کلاس یک مدرسه معمولی حدودا یک سوم درس‌خوان بودند یک سوم متوسط و یک سوم ضعیف. یکی دوتا بسیار سطح بالا بودند و یکی دوتا هم خیلی سطح پایین. این‌ها در کنار هم روی هم اثر می‌گذاشتند و با هم در طی چند سال مثل آبگوشتِ بزباش جا می‌افتادند. لوس‌ترها کمی زندگی یاد می‌گرفتند و تنبل‌ترها کمی مسئولیت پذیری، جدای از این کسی احساس نمی‌کرد جدا از بقیه‌است. نه کسی احساس می‌کرد در گروه باهوشان است و خودش را تافته‌ی جدا بافته می‌دانست نه کسی تصور می‌کرد توی گروه تنبل‌های درس‌نخوان است و دیگر جایی برای تغییر نیست. حالا اما چهار پنج رده مدرسه تعریف شده که دانش آموزان را از همان اول مثل نخود و لوبیا از هم جدا کرده‌اند. تصور کنید مواد آبگوشت را جدا جدا بپزند. یکی می‌شود خوراک نخود یکی می‌شود گوشتِ آبپز. بگذریم. قرار بود مسابقه والیبال برگزار شود و خواستند دوتا از کلاس‌های پادشاه را تعطیل کنند که پادشاه زیر بار این دسیسه نرفت، دستور داد سه کلاس توی نمازخانه جمع بشوند بعد برای ۶۰ دانش‌آموز یکجا درس‌داد‌.

توی مسیر خانه نان بربری داغ گرفتم. جلوی نانوایی خانمی کاپوت ماشینش را بالا زده بود و به پادشاه گفت فلانِ ماشینش بهمان شده. میزان اطلاعات پادشاه از دل و روده‌ی ماشین به قدر میزان اطلاعات مارهای زنگیِ صحرای نوادا از مناسباتِ کلانِ کشورهای عضو پیمان اُپِک است. خلاصه با نگاهی تخصصی به آن سیاهیِ به هم ریخته‌ی داخل کاپوت و مکثی استادانه گفتم باید تماس بگیرید با تعمیرکار. نگاهی کرد مثل نگاه ماهی قزل آلای شب عید وقتی می‌فهمد برای حمایت از حقوق حیوانات ماهی قرمز نخریده‌اید. فورا محل را ترک کردم.

زن برای ناهار جدای از برنامه‌ی غذایی عدسی پخته بود تا روزِ سنگین گذشته جبران شود و تعادل برقرار گردد. شب هم با زن رفتیم پیاده روی. وسط راه چون پرسید ساعت چند است و پادشاه به جای این که دقیقا بگوید ۲۱:۲۲ گفت نُه و نیم، به قدر هشت دقیقه قهر کرد. بعد گفت شکلات صبحانه می‌خواهد و ویفر نارگیلی. خریدیم و به خانه برگشتیم. شب خوب و مهربانی داشتیم. حالا تا ببینیم فردا چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۱۷. سبیل

چهارشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۳، ۱۰:۵۸ ق.ظ

خواب می‌دیدم با کسی که تا به حال ندیده بودمش رفیق بودم و در خیابانی که عروسی دایی کوچکم در آن برگزار می‌شد در حال طراحی نقشه‌ای برای سرقت بودیم. یک بی. ام‌. دابلیو سفید کنار خیابان پارک بود. آن رفیق ناشناس قرار بود بغل دست صاحب ماشین بنشیند و لیوان شربت را روی لباس او بریزد. آن بنده خدا که خواست کتش را در بیاورد و تمیز کند یا جایی بگذارد تا خشک شود رفیقمان سوئیچ را از جیبش بیرون بکشد و فوری به دست من که در آسانسور منتظر بودم برساند. من در فرصت کمتر از پنج دقیقه بدوم و از توی ماشین چند کاور لباس که به دستگیره بالای صندلی عقب آویز بود بردارم و توی ماشین خودمان بگذارم. بعد هم فوری سوئیچ را بر گردانم بالا. بله! چند تا کاور لباس خالی دزدیدیم. صبح قبل از این که این سرقت را فراموش کنم جایی یادداشت کردم تا یادم بماند. بعد حاضر شدم و به جنگ رفتم.

واقعا روز‌های سه شنبه وضعیت جنگی حاکم است و در آن مدرسه هیچ نقطه‌ی روشنی نیست. جالب است که در دفتر هم به شکل کنایه آمیزی کتاب "۳۳ استراتژی جنگ" را روی میز گذاشته‌اند. رسما و علنا میدان جنگ است در این سطح که سال گذشته چون گوشی یکی را گرفته بودند بچه‌ها قفل و زنجیر موتور‌هایشان را به در مدرسه زده بودند و مدیر و کادر مدرسه را تا ساعت پنج عصر اسیر کرده بودند و نهایتا گوشی را به آن‌ها پس داده بودند، یا بار‌ها با معاونان مدرسه زد و خورد داشته‌اند. در خصوص شرایط درسی هم این‌ها همان‌هایی هستند که سوال و جواب امتحان ترم را به آنها دادم و حتی یک بار توی کلاس گفتم از روی آنها بنویسند و همان برگه را به عنوان امتحان آوردم نهایتا جمع نمرات یک کلاس به بیست و پنج هم نرسید. حدود پنج نفر که نیم گرفتند و الباقی هم زیر سه و یک نفر فقط پنج شد. راه و روش پادشاه در این مدرسه با آن سه مدرسه‌ی دیگر متفاوت است. درس دادن رسما هیچ فایده‌ای ندارد و صرفا سعی می‌کنم بحثی را باز کنم که سوالاتی از تاریخ توی آن ایجاد شود و خودشان سوال کنند بعد به همین پرسش‌های کوتاه جواب بدهم. دبیران دیگر که به کلی با دانش‌آموزان درگیر هستند و هر چند ساعت یک بار صدای دعوا و بد و بیراه سالن را می‌گیرد و همه می‌ریزند توی راهرو تا ببینند باز کدام دبیر از کوره در رفته. این سه شنبه ساعت آخر فینال مسابقات فوتبال مدرسه بود. مدیر که خدا خیرش بدهد کلاس‌ها را تعطیل کرد و گفت همه دانش‌آموزان و دبیران بنشینند به تماشا. دانش‌آموزان که البته یکی یکی از در حیاط فرار می‌کردند ولی ما نشستیم و تا آخر بازی را تماشا کردیم‌ و بدترین فحش‌های تاریخ را به بازیکنان شنیدیم. آخر بازی چند دانش‌آموز بیشتر توی حیاط نمانده بودند.

ظهر زن پلو عدسِ محترم با ته دیگ سیب‌زمینی درست کرده بود. آنقدر خوردم که چیزی نمانده بود از چشمانم عدس بیرون بزند. با ماست مثل چسب دوقلو به جانِ پادشاه چسبید. شب باز نوبت زورخانه بود و این بار زورخانه شرایط ویژه‌ای داشت. بسیار شلوغ بود و روی سکوها پر شده بود. حدود صد نفر در زورخانه بودند. یکی از پهلوانان با سابقه زورخانه از مراسم حج برگشته بود و همه را به شام بعد از ورزش دعوت کرده بود. ورزش را زودتر تمام کردند و رفتیم به سالن پذیرایی نزدیک همانجا. غذا قیمه بود. اهالی زورخانه هیچ اعتقادی به رژیم و این دست داستان‌ها ندارند و پای سفره‌ هم پهلوانی از خجالت شکمشان در می‌آیند‌. بعد هم دستی به سبیل می‌کشند و بلند دعا می‌کنند به جانِ صاحب سفره. ظاهرا پادشاه بالاخره جایی گیر آورده که ادا توی آن پیدا نمی‌شود.

شب به خانه که رفتم باز چند کار عقب افتاده را انجام دادم که مدت‌ها وزنش را روی دوش ذهنم احساس می‌کردم و حتی کاری جدید را به پیشنهاد هوش مصنوعی شروع کردم که امیدوارم به نتیجه برسد. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۱۶. رقیق

سه شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۳، ۱۱:۴۶ ق.ظ

از جورابی که کِش آن شُل باشد متنفرم از خیس شدن جوراب با دمپاییِ خیس متنفرم از این که انگشت کوچکِ زبان نفهم به درو دیوار بخورد متنفرم و دوشنبه اول صبح جمعِ همه‌ی این‌ الدنگ‌ها جمع بود. البته پادشاه تسلیم این دست شورش‌های محلی نمی‌شود و با یک سیبِ زردِ شیرین و نصفِ استکان بی‌خیالی اوضاع را دوباره به دست گرفت. توی مسیر مدرسه از صدای خوش قوامی استفاده کردم و دستور دادم برایم نوازش تار در دستگاهِ ابوعطا پخش کند‌. حالا بالاخره می‌شود درست زیر و بم صدا را شنید. به این فکر کردم تغییرات کوچک و مثبت چقدر شیرین تر است از این که از اولش همه چیز کامل باشد. وقتی از ابتدا صد از صد را داشته باشید یا از این صد کم می‌شود و یا اگر خیلی عرضه به خرج بدهید همان حفظ می‌شود، اما اگر کمتر داشته باشید گاهی می‌توانید لذتِ رشد برای چیز‌های کوچک را احساس کنید. مثل باقلوای یزدی شیرین است و پادشاه فقط بعضی موارد خاص را با این شیرینی خاص قیاس می‌کند.

توی مدرسه این روز‌ها با صدای بلند آهنگ پخش می‌کنند. آهنگ‌های سالها قبل را پشت سر هم پخش می‌کنند و کلی عکس می‌چسبانند به درو دیوار و این طور می‌خواهد دانش‌آموزان را به چیزی علاقه‌مند کنند. واقعا روش‌های نوین و پیشرفته‌ای است و همه قطعا تحت تاثیر قرار می‌گیرند. بعد به کلاس تاریخ که می‌رسند انگار سیخ توی مغز این‌ها کرده‌اند و با نوعی خشم می‌گویند: "آقا راست است که فلان چیز اینطور شده؟ پس چرا حالا فلان نیست؟ پس آن موقع چه بوده؟" حالا آقا می‌ماند و کلی سیخ که باید یکی یکی با جراحی از مغز این بچه‌ها بکشد بیرون و محلش را پانسمان کند. خیلی زخم ها هم درست نمی‌شود و آنقدر خشم مثل چرک دورش را گرفته که هیچ جوره امکان ترمیم نیست. بعضی روز‌ها اینطور است یک سخنرانی دم صبحگاه درمانگاه پادشاه را شلوغ می‌کند و تمام وقت به تیمار مجروحانِ جَنگِ صبحگاهی می‌گذرد.

ظهر زن کتلت انگشتی درست کرده بود با سیب زمینی سرخ کرده. می‌گفت کمی ترکیباتش را تغییر داده و باعث شده کتلت ها نرم تر بشود. پادشاه که بسیار دوست داشت اما خودش می‌گفت همان مدل برشته را بیشتر می‌پسندد. پادشاه سر سفره ناز ندارد هر چه هست از یک کنار دوست دارد و با شوق می‌خورد حتی اگر یک نیمروی ساده باشد آنقدر به جانم می‌چسبد که از میزان لذتم می‌شود برق تولید کرد. همراه غذا یک قسمت دبگر از سریال "سال گودمن" را تماشا کردم. دیگر بعد از شش فصل فقط چند قسمت از آن مانده و اتفاقا در این قسمت زن و مردِ ماجرا از هم جدا شدند و این جدایی برایم غمناک بود چون ارتباطشان را بسیار دوست داشتم. ارتباط جفت و جوری بود اما زنِ ماجرا طاقتش کمتر بود و رفت.

بعد از ناهار خوابیدم و از این خواب رضایت ندارم‌. دوست دارم خواب عصر را حذف کنم. خیلی از وقتم را می‌گیرد و نمی‌توانم هم کم بخوابم. جنگ‌جهانی سوم هم شروع بشود بیدار نمی‌شوم و این بد است. بعد از خواب با زن رفتیم پیاده روی. سرد بود اما چسبید. همیشه پیاده روی لذت بخش است اما از یک‌ حدی که طولانی‌تر می‌شود انگار باطری اعصاب پادشاه خالی می‌شود و دوست دارد برگردد به خانه.

آخر شب بازی تیم مورد علاقه‌ی پادشاه بود و با این که خوب بازی نکردیم بردیم.‌ نصف بازیکنان بنجل را دادم همین نیم فصل بفروشند. خدا آخر و عاقبت این تیم‌ را به خیر کند. آخر شب سر این که پادشاه به جای پیش دستی اسکان چایش را توی سینی گذاشته بود زن عصبانی شد و به قدر یک بند انگشت دعوا کردیم. زن با قهری رقیق و زیر ۱۰ درصد رفت و خوابید. قبل از خواب از دلش در می‌آورم. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۱۵. زبان

دوشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۳، ۱۱:۳۲ ق.ظ

این روز‌ها صبح که بیدار می‌شوم حدود بیست دقیقه وقت اضافه است و به جای این که توی این گوشیِ بی‌صاحاب بگردم همان را کتاب می‌خوانم. تقریبا روزی ده صفحه می‌شود. یک‌جایی خوانده بودم که مطالعه کتاب جدای مطالبش به خاطر تمرکز چشم روی حروف سیاه در صفحه سفید موجب تمرکز و آرامش می‌شود. حالا نمی‌دانم مثل باران اطلاعاتِ زردِ امروزی این هم چرت و پرت بود یا خیر اما این چند روز به نظرم کار مفیدی آمده. قبلا همین چند دقیقه را بی‌خودی دور خودم می‌چرخیدم و هیچ به هیچ. توی راه گفتم قوامی از ابوعطا بخواند که بنشیند به دلم. صدای قوامی خیلی وقت است خش‌دار و گرفته است و باید بدهم درستش کنند.

خبر بد در مورد مدرسه و به خصوص روز شنبه و یکشنبه این است که پلاستیک چروکیده چون دیده اخیرا زیاد نمی‌تواند میان دبیران مخاطبی که تاییدش کند گیر بیارود حالا دائما می‌نشیند ور دل پادشاه و خیال می‌کند چون پادشاه دائما ساکت است و صرفا سر تکان می‌دهد این نشانی از تایید حرف‌های اوست. مثل رادیوی خراب آقای قوامی دائم بیخ گوشم وز وز می‌کند و حتی در میان صحبت‌هایش سوالاتی هم مطرح می‌کند تا جوابم را حتما داشته باشد. کله‌ی صبحی بند کرده بود به این که اگر مدیریت اداره را به دست بگیرد فلان می‌کند و بهمان می‌کند و بعد گفت کلا آموزش و پرورش برای او کوچک است و قصد دارد مهاجرت کند و علم سرشارش را ببرد آن سر دنیا تا قدرش را بدانند. حساب و کتاب هم کرد که آنجا چقدر پول به دست می‌آورد و اگر فلان قدرش را سرمایه گزاری کند فلان قدر سود می‌کند و در فلان سال می‌تواند فلان خانه را بخرد بعد خرابش کند و چندین طبقه بسازد و با فروش آن‌ها فلان قدر به دست بیاورد تا بتواند فلان قدر زمین بخر و توی آن پرورش شترمرغ راه بیاندازد و بعد از چند سال آن‌ها را به فلان کشور صادر کند. معمولا وقتی زنگ کلاس‌ها می‌خورد دبیران کمی می‌نشینند و به هم نگاه می‌کنند تا هر قدر می‌توانند برای رفتن به کلاس وقت تلف کنند اما وقتی ایشان در دفتر است با صدای زنگ همه فرار می‌کنند به سمت کلاس‌ها تا از وز وز این رادیوی خراب خلاص شوند.

توی مدرسه بودم و گرسنگی خودش را به گردنم آویزان کرده بود که زن فیلمی فرستاد از غذایی که داشت درست می‌کرد و حالا گرسنگی پاهایش را هم قلاب کرد دور کمرم. داشت خورشت ترشواش درست می‌کرد که این هم غذایی شمالی است. سبزی مخصوصش را از همان خطه‌ی خوشمزه و از طریق یکی از اقوام تهیه می‌کنیم و این غذا ترکیبی است از این سبزی و مرغ و کمی مخلفات دیگر. از مدرسه قوامی را تخت گاز تازاندم تا خانه. زن توی ساخت این غذا‌‌ها خبره شده و نمی‌شود پای سفره‌اش مقاومتی نشان داد و زود پرچم سفید را بالا می‌برم. همراه غذا به پیشنهاد زن برنامه‌ی شام ایرانی را تماشا کردیم. بد نبود به طور کلی دیدن آشپزی لذت بخش است. قرار است پنجشنبه از طرف اداره ما را ببرند به بازدید منطقه‌ای تاریخی و گفتم زن هم بیاید و بسیار خوشحال شد.
شبِ فرد بود و رفتم به زورخانه. کمی توی شنا مقاومت بیشتری نشان دادم. به قول آن میان‌دار کم کم قلق این ورزش دارد به دستم می‌آید. بعد از تمام شدن ورزش و دعا میان‌دار رو به مرشد گفت "رخصت" مرشد گفت: "از حق فرصت". بعد میان‌دار رفت وسط گود و گفت: پهلوان باید بیشتر از بدنش حواسش به زبانش باشد تا علاوه بر بازو قلبش قوت بگیرد. بعد هم بوسه‌ای به زمین زد و از گود خارج شد.‌ وقتی از گود خارج می‌شوند همانجا به ردیف می‌ایستند و به نفرات بعدی که خارج می‌شوند دست می‌دهند و خسته نباشید می‌گویند تا نفر آخر که از همه کم سابقه‌تر است و آن پادشاه است. یعنی از گود که خارج می‌شوم حدود ۳۰ نفر ردیف ایستاده‌اند تا یکی یکی به من دست بدهند و خسته نباشید بگویند بعد بروند پی زندگی‌شان.

از آنجا رفتم تعمیرگاه و از آنجا که تصمیم گرفته‌ام دیگر کاری را دائما عقب نیاندازم دادم بلندگوهای آقای قوای را درست کردند و بعد از مدت‌ها سرفه و خس خس بالاخره صدایش صاف شد و به جان پادشاه دعای مخصوص کرد. سر راه برای زن کیم خریدم و شکلات نارگیلی تا دو ساعت تلخیِ تنهایی‌اش شیرین شود. آخر شب یکی دوتا کار دیگر که مدت‌ها بود روی زمین مانده بود انجام دادم‌. هم کد پستی خانه را پیدا کردم و هم توی بانکی که می‌خواستم حساب باز کردم. آخر شب باز خواستم سراغ کتاب بروم که دیدم زن نمی‌رود تنها بخوابد و دائم خودش را اذیت می‌کند تا نکند دو دقیقه توی اتاق تنها باشد. خلاصه تسلیم شدم و خیلی زود یعنی قبل از این که به ساعت سه‌ی بامداد برسیم رفتم برای خواب. هر چند باز هم طول کشید تا خوابم ببرد.

مهرداد دوم

۲۱۴. نیزه

یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۳، ۱۱:۳۴ ق.ظ

حالتی هم هست به نام حالتِ جورابی که صبح با هوشیاری زیرِ هفده درصد یک لنگ جوراب را پایتان می‌کنید و در حالی که لنگه جوراب دیگر توی دستتان است، زمان مانند اسبی که به چاهی عمیق رسیده می‌ایستد. به جایی نامعلوم خیره می‌شوید و سعدی توی گوشتان آهسته می‌گوید: "این جور که می‌بریم تا کی؟ این صبر که می‌کنیم تا چند؟" و سقراط با انگشت رو به آسمان فریاد می‌زند: "چرا زندگی می‌کنیم؟" بودا هم با چشمان بسته و آن ادا و اطوار هایش می‌نشیند و می‌گوید: "زندگی سراسر رنج است". یکی نبود همانجا بزند پس کله‌اش بگوید خب بعد چه؟ تا اینجایش را که عمه‌ی مرحوم و بی‌سواد من هم بلد بود. این رنجِ مدام را چکارش کنیم؟ بی‌اندازیم توی کدام چاه؟ هی هر روز بلند شوی زندگی کنی که آخرش چه گلی به سر دنیا بزنی که قبل از این یا بعد از این نزده‌اند؟ باز خوب است پادشاه نیمه جان است بقیه با تمامِ جانشان چه کار می‌کنند؟ حال و احوال هر کسی را جویا می‌شوی غم‌هایش آنقدر عمیق است که می‌شود از روحشان نفت استخراج کرد و صادر کرد به اتحادیه‌ی اروپا. آدم بعد خجالت می‌کشد نام مشکلات خودش را بگذارد مشکل. بگذریم، اسب زمان که دوباره به یک "هِی" راه می‌افتد می‌بینی هنوز می‌شود غم را دم کرد و گذاشت روی آفتابِ شنبه و توی استکانِ شصتی با تکه‌های زندگی خورد‌.

اما بعد. زن مثل هزار و یک چیزِ دیگر توی انجامِ کارها هم دقیقا نقطه‌ی مقابل پادشاه است‌. پادشاه هر کاری را می‌اندازد درست به آخرین لحظه از آخرین روز و زن اگر کاری را قرار باشد انجام دهد آنقدر استرس دارد که همان لحظه باید تمامش کند واگرنه چیزی توی ذهنش سنگین می‌شود و نمی‌تواند به کارهای دیگرش هم برسد. شنبه هم قرار بود کارِ استاد را تحویل بدهد و نگران بود در مدتی که پادشاه لپتاب را با خودش می‌برد مدرسه کارش دیر شود و آسمان تِلِپی بیفتد روی زمین. اولین کلاس صبح شنبه را دوست دارم. کلاس خوب و جمع و جوری است با تعداد مناسب و دانش‌آموزان سر به راه. به آنان تاریخ باستان درس می‌دهم دائم دنبال این هستند بدانند سرزمینشان در جه زمانی از همیشه بزرگتر بوده و کدام پادشاه بیشتر خونریزی کرده تا عاشقش شوند. با همین استدلال خشایارشا را بیشتر دوست دارند چون بیشتر زده و کشته و سوزانده. از اشکانیان هم برایشان گفتم و نمی‌دانستند خودم مهمترین پادشاه این دومان هستم. بعد هم برایشان کلیپی در مورد جنگ های ایران و روم‌ پخش کردم. هر قدر این کلاس مطلوبند کلاس ساعت بعدشان که یازدهم‌ها هستند روی هواست. انقدر کلاسشان شلوغ است که به زور صندلی‌ها را کنار هم چپانده‌اند و دست کم نصف کلاس اصلا نمی‌دانند چه درسی دارند و چه ساعتی است. یکیشان می‌گفت آقا راستش ما آخرین بار که کتاب‌هایمان را دیده‌ایم یادمان نیست اصلا نمی‌دانیم امسال کتاب گرفته‌ایم یا نه. باز خوب است دست کم فهمیده حیف است کتاب‌ها را بی‌خودی بگیرد و حرامشان کند.

بعد از مدرسه نمی‌دانم انگار نیزه‌ای از هزار کیلومتر آن طرف‌تر آمد و نشست به جان پادشاه. تهِ معده‌ام احساس سوزشی می‌کردم که احتمالا برای همان یک روز روزه بود و گرمی را در تنم حس می‌کردم. خدا به خیر کند. وقتی اینطور می‌شوم باید حواسم را جمع کنم. معده‌ی پادشاه بسیار لوس است و بهانه گیر. زن برای ناهار باقلاقاتق درست کرده بود. چند تایی غذای شمالی بلد است و خوب درست می‌کند. شب رفتیم بیرون کمی پیاده روی کردیم. باز خواستم شیرینی که زن دوست داشت بگیرم اما این بار دیدیم آن نوع شیرینی را در شیرینی فروشی ندارند. آب خریدیم و بعد از راه رفتن توی سرما برگشتیم به خانه‌ی گرممان. سووشون خط به خط گیرا و محکم پیش می‌رود. اواسط کتاب هستم و احساس می‌کنم وقایع بدی در پیش است. آخر شب نشستم پای "دفترِ کار" تصمیم گرفتم از این به بعد سعی کنم کاری را عقب نیاندازم تا سنگین نشود. در قدم اول یکی دوتا کار را که مدتها بود بیخودی مانده بود برای روزی نا معلوم انجام دادم. حالا تا ببینم در آینده چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۱۳. سنتور

شنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۳، ۲:۴۸ ق.ظ

صبح بعد از صبحانه خانواده‌ی زن رفتند. باز کاملا تنها شدیم. کم پیش می‌آید که صبح باشد و تعطیل باشد و پادشاه بیدار باشد. نور صبح همیشه برایم زیاده از حد است. نور مثل سوزن از پوستم رد می‌شود. سنگینی نور را حس ‌می‌کنم. دوست دارم در کنجی پناه بگیرم. استاد تماس گرفت و با زن کار داشت آن وسط سراغ پادشاه را هم گرفت و باز سوال کرد از آن مقاله‌ی‌ نیمه کاره. مقاله‌ی نیمه کاره مثل سنگی بوده که روز به روز سنگین‌تر شده و نمی‌دانم چرا دست و دلم نمی‌رود تا تمامش کنم. معمولا همینطور است کاری که طول می‌کشد مثلِ چایِ سرد از دهان می‌افتد و دیگر نمی‌شود تمامش کرد. حالا باید ببینم بالاخره می‌شود دوباره برگشت به این میدان و در آن جنگید یا خیر.

راستش جمعه‌ی بی‌مزه‌ای بود. زن با ماکارونی خوشرنگش کمی به آن طعم داد اما باز چیزی توی سکوتش بی‌مزگی را فریاد می‌زد. سووشون خواندم، برنامه‌ی اکنون را دیدم، کار درسهای فردا را مرتب کردم، اما هیچکدام از این‌ چاشنی‌ها زورشان به بی‌مزگی جمعه نرسید. از دهان بر می‌گشت. حوصله‌ی بی‌صاحب مثلِ شیرِ روی گاز دائم سر می‌رفت. به لیست بلند بالای کار‌های نیمه‌کاره‌ام فکر کردم و کار‌هایی که مدت‌هاست دوست دارم انجام بدهم اما هیچوقت سراغشان نرفته‌ام. این که چطور و کی شروع کنم به راست و ریست کردن این امورات واقعا سوال اصلی است.

آخر شب زن طبق معمول مشغول دیدن ویدئو های "چیت چت" و "بلایند دیت" و "اکس دیت" بود. پادشاه برای تجدید قوا رفت برای خودش چای ریخت با چند قطره گلاب. دفتر کارش را برداشت و گوشه‌ای نشست تا یک دور اموراتش را مرتب کند تا ذهنش کمی منظم شود. نشستم و دوباره یک لیست بلند بالا از کلی از کار‌های عقب افتاده و نیمه کاره و اقدام نشده نوشتم. آخرش را هم باز گذاشتم تا اگر مورد دیگری بود به آن اضافه کنم. دفترم را دوست دارم. وقتی توی آن می‌نویسم حس می‌کنم امکان درست شدن بعضی چیز‌ها وجود دارد. در این بین به یاد یکی از حرف‌های آقای طهماسب در برنامه‌ی "اکنون" افتادم. گفت ما در زمانه‌ی خوبی زندگی می‌کنیم خیلی چیز‌ها حالا فراهم است که قبلا نبود ولی قدر ای شرایط را نمی‌دانیم. راست می‌گفت و این بسیار عجیب است. مثلا قبلا بدون امکاناتی مثل لپتاب و گوشی و اینترنت کتاب‌های بی نظیر نوشته شده و حالا که تحقیق و مطالعه بسیار آسان است کمتر چیز‌هایی مثل آن زمان پدید می‌آید.

یادم است استاد سه‌تارم می‌گفت پدرش نوازنده‌ی سنتور بوده و آن زمان هیچ استاد سنتوری در شهرشان نبوده. او هر پنجشنبه شب با اتوبوس بین شهری به شهری دور می‌رفته و حدود هشت صبح به خانه‌ی استاد مورد نظر می‌رسیده. در حد نیم ساعت درس می‌گرفته آن هم بدون امکاناتی مثل گوشی که بشود ضبط کرد و بعد از همانجا دوباره بر می‌گشته به شهر خودشان تا صبحِ شنبه برسد به اداره‌ی محل کارش. می‌گفت حتی خانه‌ی آن استاد تلفن نداشته و اتفاق افتاده که گاهی بعد از رفتن این مسیر با در بسته موجه می‌شده یا استاد مریض بوده و داستان‌های دیگر. دو سال به این طریق رفته و آمده و نهایتا انتقالی گرفته به آن شهر و چند سالی آنجا زندگی کرده‌اند تا بالاخره به جایی رسیده که خودش از پس خودش بر بیاید. برگشته‌اند به شهرشان و به تدریج شده بهترین نوازنده‌ی شهر و حتی یکی از بهترین سازندگان سنتور در آن منطقه. حالا ولی ویدئو‌هایی از بهترین استاتید به راحتی در دسترس است و حتی می‌شود کلاس‌های آنلاین برداشت و تازه در هر شهر چندین آموزشگاه موسیقی وجود دارد ولی دریغ از پدید آمدن یکی از آن اساتید‌. واقعا عجیب است‌. حالا حکایت من است. به ظاهر امکانات کافی هست ولی انگار گاهی دست و پایم در گِل است و به کاری نمی‌رود.

نزدیک ساعت چهار صبح از بی‌خوابی و بی‌حوصلگی با نرم افزار هوش مصنوعی "deepseek" چت می‌کردم و نهایتا نتیجه این شد که شکلات تلخ را به برنامه غذایی شاهانه اضافه کنم. حالا تا ببینم بعد از این چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۱۲. سنگ

جمعه دوازدهم بهمن ۱۴۰۳، ۸:۵۰ ق.ظ

شبِ قبل، دَمِ سحر قیمه‌ی زن حاضر شد چند بادمجان سرخ شده‌ی مودب هم نشاند کنار قیمه تا ترکیبش نفسگیر شود. قرار بر این بود که امتحانی روزه بگیریم. روزه برای پادشاه مثل یک جور رژیم برای پاکسازی جسم و روح است اما به دلیل مشکل معده چند سالی هست که روزه نمی‌گیرم. به هر حال سحری را خوردیم و بعدش هم نخوابیدم. زن را به خدایان زمین و زمان قسم دادم که هر وقت خوابیدم مرا بیدار نکند. مشغول خواندن شدم و ساعت نُه صبح خودم را تحویل تخت دادم.

حوالی ساعت سه‌ی عصر بود که زن بیدارم کرد و گفت خانواده‌اش دارند می‌آیند و میوه لازم داریم. حالا نیمه جانم، آنجا بدونِ جان از جایم بلند شدم و مثل یکی از مردگانِ سریال "راه رفتن مردگان" به سمت میوه فروشی رفتم. اگر کسی در مسیر پادشاه را می‌دید متوجه می‌شد که زامبی‌ها در دنیای واقعی هم وجود دارند. حالا آن وسط قوامی هم بازی‌اش گرفته بود و هر دوتا استارت یکی نمی‌خورد. درست است که سیم استارتش ایراد دارد اما نمی‌دانم چرا اصلا وقت شناس نیست و ایرادش را فقط زمانی که عجله دارم می‌کند توی چشمم. توی مسیر برگشت و قبل از وارد شدن به مجتمع به این فکر کردم که چطور می‌شود بدون دست و صرفا با سُم رانندگی کرد چون راننده‌ی جلویی نایلون زباله‌اش را درست کنار باکس زباله از ماشین انداخت بیرون و آنقدر نزدیک انداخت که چرخ عقبش موقع حرکت از روی آن‌رد شد و کیسه توی خیابان باز شد. قطعا نژادِ نادری از چهارپایانِ پستاندار بود واگرنه گاو و گوساله‌ی معمولی که چنین کاری نمی‌کنند. باید بدهم میرشکارِ دربار نسل این موجودات را منقرض کند و سرشان را به صورت تاکسیدرمی بزند به دیوارِ شهرداری به عنوان درس عبرت. بگذریم.

به خانه‌ که رسیدم زن گفت روزه‌اش را باز کرده. طبیعی هم بود و قبلش هم به او گفتم نگیرد چون به کلی معده‌ ندارد ولی زن زیر بار نرفت. به هر حال حالا روزه‌اش را باز کرده بود اما همچنان حال مساعدی نداشت. از طرف دیگر استاد باز کاری به او سپرده که موجب استرسش شده. کمی دور خودمان چرخیدیم تا اذان گفتند. با عجله چند لقمه نان و پنیر خوردم چون خانواده‌ی زن نزدیک بودند و تقریبا با آخرین لقمه از راه رسیدند. خانه‌ی ما در مسیر سفرشان بود و به همین خاطر در مسیر بازگشت هم آمدند. سر شب وقتی زن و مادرش توی اتاق بودند پدر زن برای اولین بار به پادشاه گفت: "شما هم بالاخره یه کاری بکنین، فاصله زیاد بیفته جالب نیست" و منظورش از کار، کاری بود که به ورود یک نوه به این دنیا ختم شود. پادشاه در جواب این جمله و جملات بعد صرفا سر تکان داد، لبخند زد و چند جمله‌ی نامفهوم در خصوص این که شرایطش نیست تحویل داد. حالا جالب است که به دخترشان نمی‌گویند چون می‌دانند به قول خودش یاغی است و اعصاب ندارد و تند جواب می‌دهد. پادشاه اما مثل ترکه‌ی گیلاس انعطاف دارد.

شب باید به زورخانه می‌رفتم و از آنجا که خانواده‌ی زن بسیار زود می‌خوابند مشکلی نبود. سر راه رفتم گوشواره‌ی زن را که داده بود تعمیر کنند بگیرم که بسته بود. تا زن گفت گوشواره انگار میان دو جهانم تداخل ایجاد شد. آخر توی کتاب سووشون زنِ قصه گوشواره‌هایش را که برایش بسیار عزیز بود توی رودربایستی داد به کسی تا برای عروسی استفاده کند و حالا تقریبا مطمئن است آنها را به او بر نمی‌گردانند. توی زورخانه این بار دو مرشد داشتیم یعنی دو نفر ضرب می‌زدند و این فضا را آهنگین تر می‌کرد قسمتی از نوای ضرب زورخانه را ضبط کرده‌ام که می‌گذارم توی کانال تلگرامی تا گوش کنید. قبل از شروع مرشد این شعر را به آوازِ خوش خواند: "مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم/ که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم" و بعد زنگ و ضرب شروع شد و حرکات موزون ورزشکاران. شعر اسمِ شبِ پادشاه است. شعرِ خوب مثل قلاب می‌افتاد به دهانِ دلم. خلاصه ورزش کردیم و شعر نوش جان کردیم میانِ نوایی از ضربِ تاریخ. بعد از تمام شدن یکی را گیر آوردم تا قِلِق بعضی حرکات را نشانم بدهد. با روی خوش شروع کرد به توضیح بعد هم وسایل را یکی یکی معرفی کرد؛ جدای از "تخته شنا" و "میل" که قبلا با آنها به شکل دردناکی آشنا شده بودم دو وسیله‌ی دیگر هم بود که دلبخواهی بود و معمولا کسانی که با سابقه تر بودند بعد از تمام شدن ورزش عمومی از آنها استفاده می‌کردند. یکی "کباده" بود که کمانی فلزی بود با زهی از جنس حلقه‌های سنگین آهنی و روی سر حرکت می‌دادند و یکی "سنگ" که شبیه یک جفت در چوبی است و به صورت خوابیده آن را روی سینه حرکت می‌دهند. عکس این‌ها را هم می‌گذارم توی کانال. خلاصه ورزش پنجشنبه شب هم با دعا و چایِ خوش رنگ ختم شد.

توی راهِ خانه چند شکلات نارگیلی برای زن خریدم که باز ذوق کند. ذوق هم کرد و به قول خوددش چشم‌هایش قلبی شد. بقیه توی اتاق خوابیده بودند.‌ پادشاه برای خودش نیمرو درست کرد و نیمرو را کنارِ چای داغ و خرما زندگی کرد. زن به خاطر گرسنگی که صبح به خودش داده بود تا دیر وقت حالش خوب نبود. معده که نداشت تا درد بگیرد ولی یک چیزی آن تو درد می‌کرد. گفتم تا تو باشی به حرف پادشاه گوش نکنی. پنجشنبه هم به سر شد. تا ببینیم جمعه چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۱۱. معده

پنجشنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۳، ۴:۲ ق.ظ

سر صبح نم نم باران می‌زد و خیابان‌های خیس چای می‌طلبید و قطعه‌ای در دستگاهِ ماهور. به این فکر کردم که مردم سر زمین‌هایی که این آب و هوا را بیشتر از اینجا تجربه می‌کنند باز هم همین احساس را نسبت به آن دارند یا خیر؟ یعنی آن کسی که در سواحل شمالی زندگی می‌کند و دست کم نیمی از سال ابر و باران دارد باز هم از باران سر کیف می‌آید یا فقط ماییم که اینطور با بوی باران شوقِ زندگی توی دلمان می‌نشیند؟ از قوامی پرسیدم. گفت: "قان". از اجداد پدری‌اش کمی لهجه‌ی کره‌‌ای به ارث برده و اغلب نمی‌فهمم چه می‌گوید اما از حالت چهره‌اش فهمیدم برایش مهم نیست، صرفا از این که قطرات باران کمی تمیز ترش می‌کند راضی است.

قبل از این که به مدرسه برسم توی خیابان اصلی چندین دانش آموز‌را دیدم که انگار در فیلم "ماموریت غیر ممکن" بودند. یکی می‌دوید سمت مدرسه یکی کیف بقیه را نگه داشته بود. چند نفر هم کمی دور تر جمع شده بودند و انگار نمی‌دانستند تکلیفشان چیست و توی سرما این پا و آن پا می‌کردند. این داستان‌ها مال وقتی است که در مدرسه‌ی نمونه روزی تق و لق است و دانش آموزان از طرفی نمی‌خواهند بیایند و کلی با هم‌ از قبل قول و قرار می‌گذارند و از طرف دیگر آن قدر جسارت ندارند که نیایند و باز تا لحظه آخر نمی‌دانند چکار کنند. وگرنه مدارس دیگر کلا دانش‌آموز روز عادی را هم نمی‌آید و عین خیالش نیست. خلاصه رسیدم به مدرسه. توی دفترهم ظاهرا همکاران زودتر آمده بودند تا ببینند تکلیفشان چیست. بمانند یا برگردد زیر لحاف‌های سنگینشان و ادامه‌ی خوابشان را تحویل بگیرند. همه از خداشان است کسی نیاید و فوری بشکن زنان سوار ماشین شوند و برگردند خانه. هر دانش‌آموزی که از در حیاط مدرسه داخل می‌شد تیری بود بر قلب معلمین دلسوز و عاشق تعلیم و تربیت و آه از نهادشان بلند می‌شد. یکی از معلمان می‌گفت بابا من به این‌ها گفته‌ام اصلا امروز دلبخواهی است و هر کس خواست نیاید مدرسه و باز دارند می‌آیند. توی همین گیر و دار یکی از دانش آموزان بسیار سخت کوش در حالی که از سرما دندان هایش تیک تیک می‌کرد با خجالت و لبخند سرش را داخل دفتر کرد و خطاب به همان دبیر گفت: "آقا امروز از ما بپرسید". دبیر را اگر به عنوان ستون اصلی می‌گذشتی زیرِ پلِ گلدن گیت اینقدر دچار فشار نمی‌شد که در این لحظه شد. کم مانده بود بترکد و بپاشد به در و دیوار دفتر. ناظم که شرایط را دید فوری با تشر دانش‌آموز را راهی کلاس کرد تا دچار سانحه نشویم. خلاصه با تمام تدابیری که دبیرانِ روز گذشته‌ی مدرسه به کار بسته بودند از هر کلاسِ بیست نفره سه چهار نفر آمدند. دبیران به سختیِ خروجِ جان از بدن از دفتر خارج شدند و به کلاس‌ها رفتند. پادشاه هم رفت به کلاس ولی نه می‌شد درس‌ داد نه می‌شد چیزی پرسید و نه لپتاب همراهم بود که دست کم برایشان فیلمی چیزی پخش کنم. آن‌ها سه چهار نفر هم طبق معمول هر کدام به دیگری سیخ می‌زدند که تو باعث شدی بیاییم مدرسه. البته طبق تجربه می‌دانستم و دیرو زود مدرسه را تعطیل می‌کنند و این‌ها را هم می‌فرستند خانه. همین هم شد و ساعت بعد همه رفتند. ولی دیگر خواب از سر دبیران پریده بود و نشستند سر حوصله یک چایِ دارچین خوردند و بعد رفتند سر کار و زندگی‌شان.

پادشاه به آقای قوامی گفت آهنگ "سراب" از جناب داریوش را پخش کند و به سمت خانه رفت. کلید که انداختم و درِ خانه را باز کردم نزدیک بود زن پس بیفتد. انقدر ترسید که می‌گفت حالش بد شده و ضربان قلبش بالاست. پادشاه نمی‌دانست اینقدر ترسناک است. برای ظهر باز کمی از آش‌ها که مانده بود خوردم و خوابیدم. شب با زن رفتیم پیاده روی. زن می‌گوید نمی‌خواهد باشگاه برود و همین روز‌های زوج برویم پیاده روی، روز‌های فرد هم که پادشاه می‌رود زورخانه. هوا سرد بود اما پادشاه راه رفتن را دوست دارد. دماغ و دست‌های زن یخ کرده بود. وقتی به خانه رسیدیم پادشاه چای با زنجبیل و پونه‌ی کوهی دم‌کرد. از این که ترکیب‌های من درآوردی به چای اضافه کنم خوشم می‌آید. زن پیشنهاد داد فردا امتحانی روزه بگیریم. پادشاه برایش فرقی نمی‌کرد. راستش به دلیل مشکل معده‌ی ارثی، پادشاه به صورت عادی نمی‌تواند روزه بگیرد زن هم که اخیرا معده‌اش را به کلی برداشته اما باز می‌خواهد ببیند می‌تواند یا خیر. من اگر طوری وعده‌هایم را تنظیم کنم که قبل از شب خواب باشم مشکلی ندارم اما به هر حال بعید است بخواهم در آینده روزه بگیرم این بار هم به خاطر زن قبول کردم ببینم اصلا اوضاع چطور است. زن گفت برای سحری قیمه درست می‌کند تا ته دلمان را بگیرد و همین حالا که دارم این پست را می‌نویسم از خواب بیدار شده و مشغول اواخرِ کار است. حالا تا ببینیم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۱۰. نارگیلی

چهارشنبه دهم بهمن ۱۴۰۳، ۱۱:۵۹ ق.ظ

راستش اولین بار است اصلا دلم به یک کلاس نیست و آن اولین کلاسِ سه شنبه هاست و این هفته که تعطیل شد خوشحال شدم. اتفاقا اصلا اهل شلوغ کردن نیستند و فقط آرام می‌نشینند و حوصله‌ی هیچ چیزی ندارند حتی خودشان را و حتی یک نفر استثناء بین آنها نیست. نه تاریخ که هیچ درسی برایشان هیچ اهمیتی ندارد. خلاصه از این که سه شنبه تعطیل بود خوشحال بودم. دیشب به زن گفته بودم که تا صبح بیدارم و بیدارم نکند اما شروع کرده بود به کوبیدنِ چکشِ "بیدار شو دیگه" توی سرم و دیگر رسیده بود به فحش و فضیحت که با سلام و درود به عمه‌ی زمین و زمان بیدار شدم. نهایتا بیست و هشت درصد بیدار بودم و هفتاد و دو درصد احتمال داشت پاچه‌ی صغیر و کبیر را بگیرم. حالا چرا باید بیدار می‌شدم؟ چون پیاز تمام کرده بودیم. مغازه ان طرف کوچه از پنجره‌ی خانه معلوم است اما زن پایش را از خانه بیرون نمی‌گذارد. در تاریخ خواهند نوشت که فلان پادشاه را برای خرید پیاز از خواب بیدار کردند و به ریش ما می‌خندند. خلاصه با اخلاقی به شیرینی بادام تلخ و قیافه‌ای به زیبایی صدام حسین بعد از بیرون کشیدنش از سوراخ رفتم حدوددو کیلو پیاز و دو کیلو سیب زمینی خریدم. همین دو قلم شد دویست و پنجاه هزار تومان و اخلاقم شیرین‌تر شد.

زن می‌خواست آش رشته درست کند. ولی چون دیر حاضر می‌شد برای نهار سیب زمینی و تخم مرغ درست کرد. پادشاه به غذا های ساده به شکل افرطی علاقه‌مند است. مثلا دیشب کلیپی دیدم از پلو و ماست. همین ترکیب برای پادشاه از زیبایی‌های جهان خلقت است. خلاصه سیب زمینی و تخم مرغ را خوردم و به جانم نشست. بعد از ناهار کمی با سه‌تار صحبت کردم. قرار گذاشته‌ایم که بالاخره هر چهار قسمت "رِنگ شهر آشوب" را تمام کنیم. فعلا قسمت اول و تا حدودی دوم را تمام کرده‌ایم. توی کانال تمرین قسمت اول را گذاشته‌ام. راستی ظاهرا آدرس کانال دارای اشتباه تایپی بود که در پروفایل وبلاگ اصلاح شد.

شب کتابِ "چاهِ بابل" تمام شد. رضا قاسمی مثل کتاب‌های "همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوبها" و "وردی که بره‌ها می‌خوانند" از پس شخصیت مردِ تنها که درگیر عشقی عجیب و دردناک است بر آمده بود. مثل همیشه فضای ذهنی را خوب پرداخته بود اما بعضی جاها خشم و اغراق از لای برگه‌های کتاب بیرون می‌زد و آخرش را هم انگار فقط می‌خواست تمام‌کند. کتاب با این بین شعر تمام شد: "مِی خور که هر که آخرِ کار جهان بدید/ از غم سبک برآمد و رطلِ گران گرفت".

تمام که شد رفتم سراغ کتاب‌ها تا چیز دیگری پیدا کنم. کتابِ نخوانده زیاد دارم و از بین آنها "سووشون" را برداشتم. شاید سال‌های سال است که خانم دانشور و کتابش محجوبانه نشسته‌اند گوشه‌ی کتابخانه و هر بار می‌بیند مهمانان جدیدتر خوانده می‌شوند و اعتراضی هم نمی‌کنند. پادشاه دادگستر اما این بار رفت سراغش. کتاب با این بیت از حافظ شروع شده :"شاهِ ترکان سخنِ مدعیان می‌شنود/شرمی از مظلمه‌ی خونِ سیاووشش باد" و به نظر رنگِ ظلم به رعیت و این جور مسائل را دارد. خانم دانشور در همین چند صفحه‌‌ی ابتدایی بسیار نرم و صیقلی نوشته و نوشته‌اش مثل شکرپنیرِ مرغوب توی دهان آب می‌شود.

سر شب حرف از بچه‌ شد و یک دور با زن دعوای بی‌حاصل و اوقات تلخی کردیم. بی‌حاصل از این جهت که هیچ‌ کداممان در شرایط حاضر نمی‌خواهیم و بی‌خودی سر دلیلش به پرو پای هم می‌پیچیم. در نتیجه اختلاف نظر نداریم در دلیل به سرو کله‌ی هم می‌زنیم.‌ بعد کمی سر سنگین بودیم تا این که زن پیامک داد دلش شکلات می‌خواهد برویم فلان مارکت. رفتیم برایش شکلات نارگیلی که دوست دارد و یک نوع شکلاتی که توپ توپی و توی لیوان است خریدم و بسیار خوشحال شد. طوری از لذت خوردن آن شکلات‌های نارگیلی و نرمی و سفیدی آنها می‌گوید که پادشاه خنده‌اش می‌گیرد‌. با این خوراکی‌ها عشق می‌کند‌. برگشتیم خانه‌ و فیلمی از نیکول کیدمن که تازه منتشر شده را دیدیم. اصلا جالب نبود. حیفِ وقت. شب از آش‌ها گرم کردم و خوردم بسیار چسبید. زن راست می‌گفت این بهترین آشی بود که تا به حال پخته بود و فکر میکنم پنجمین آشی بود که از ابتدای زندگی مشترک پخته است‌. بیرون باران می‌بارید‌. کل ممالک را برف گرفته و حالا تازه ابرهای اینجا یادشان آمده دست کم چند قطره باران بیاورند. تا چهار صبح می‌خواندم و دست آخر رفتم و تسلیم تخت‌خواب شدم. چهارشنبه هم احتمال دارد مدرسه روی هوا باشد. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۰۹. ناخن

سه شنبه نهم بهمن ۱۴۰۳، ۴:۲۸ ب.ظ

دوشنبه‌ای که فردایش تعطیل باشد خودش یک پا پنجشنبه است. بوی تعطیلی خورده بود به مشام دانش‌آموزان و یک عده سر خود به کلی نیامده بودند مدرسه و الباقی را هم انگار نشانده بودند روی آتش. یک جا بند نمی‌شدند. به خصوص که این مدرسه چهارشنبه را هم تعطیل کرده بود. توی سر بچه‌ها چند روز تعطیلیِ خوش بر و رو می‌رقصید و آنها می‌خواستند هر چه زودتر به مجلس رقص برسند. این وسط یکی دوتا از دبیر‌ها هم نیامده بودند و دیگر رسما مدرسه روی هوا بود. چند تا از کلاس‌ها را ادغام کردند تا نهایتا یک ساعت زودتر این پرندگانِ بی‌قرار را از قفس آزاد کنند. دوشنبه‌ها را از این نظر دوست دارم که اولین روز تدریس تاریخ معاصر است و دیگر تا آخرین ساعت روز چهارشنبه فقط تاریخ معاصر دارم. یعنی دوازده کلاس پشت سر هم تاریخ معاصر درس می‌دهم و هر بار مصدق را هزار تکه می‌کنم دوباره به هم می‌چسبانم و باز تکه تکه می‌کنم. برایشان جالب است اما فقط جالب است و امکان ندارد بروند و لای کتابشان را باز کنند یا بخواهند مطالعه‌ی آزادی داشته باشند. در میان ۳۵۰ آموزی که امسال دارم حتی یک نفر هم پیدا نکردم که مطالعه آزاد داشته باشد حتی در حد یک ورق و حتی در حد سرگرمی، حتی پادکست، حتی ویدئو، جالب است. خیلی راحتند.

توی مدرسه بودم که زن عکس فرستاد از بسته‌ی پستی که به خانه رسیده بود. همیشه رسیدن چیزی از پست لذت بخش است و خیلی دوست داشتم کسی داشتم تا برایش نامه بنویسم و برایم نامه بنویسد به نظرم چیزِ شیرینی است. چیز‌هایی را از سایتی خریده بود که یک قلم را اشتباه فرستاده بودند ولی همان که اشتباه فرستاده بودند هم بد نبود و حالا نمی‌دانست با آن چکار کند. توی این خرید مداد بی‌نهایت و یک پد زیر موس مال پادشاه بود و زن بدون این که به من بگوید یک جامدادی بزرگ هم برایم سفارش داده بود. مدتی بود دنبال جا‌مدادی درست حسابی می‌گشتم که ماژیک‌های مدرسه توی آن جا شود و جایی پیدا نمی‌کردم.

زن گفته بود برای ناهار می‌خواهد همبرگر خانگی درست کند. همیشه روزی که قرار است غذای بدون برنج داشته باشیم از پادشاه می‌پرسد : "چی درست کنم؟" و همیشه پادشاه با ذوق جواب می‌دهد :"املت". زن که از این جواب مایوس می‌شود کار خودش را می‌کند و یک غذای پرکالری تحویل ما می‌دهد. خلاصه سر راه نانِ گردالی خریدم و کاهو. پادشاه همیشه با همبرگر توی نانِ گردالی یاد باب اسفنجی می‌افتد. زن می‌گوید با غذای برنجی یک ظرف کثیف می‌شود ولی با فست فود هزار ظرف. همبرگر ها توی فر بود، پیاز و سس گوجه توی ظرف‌های جداگانه روی گاز و سیب زمینی هم در ظرف دیگری سرخ کرده بود. لایه به لایه لای نان‌ها را به دستان پر کفایتم پر کردم. احساس کردم خانه شده رستوران آقای خرچنگ در بیکینی باتن. اول و آخرش اگر به پادشاه تمام فست فود های عالم را هم بدهند انتخابش املت و نیمرو و چیز‌هایی در همین ردیف است. اما واقعا همبرگرش از همبرگر‌های بازاری بهتر شد.

سر شب به حساب ناخن‌هایم رسیدم تا به حساب خانمِ سه تار برسم. برای در آغوش گرفتن سه‌تار باید تمام ناخن‌ها کاملا کوتاه باشد و مرتب. فقط ناخنِ انگشت اشاره‌ی دست راست در حد چند میلی متر باید باقی بماند و کمی هم ناخن روی انگشت شست همان دست. ناخن انگشت اشاره ضربه‌ها را روی سیم وارد می‌کند و باید به دقت سوهان شود. پادشاه یک بافر ادایی دارد که با آن حسابی به این ناخنِ ناز دار می‌رسد تا بعد بشود درست نازِ سه تار را خرید. ناخنِ انگشت اشاره برای کسی که سه‌تار می‌زند بال است برای پرنده. غم شکستن این ناخن مساوی است با غم سقوط سیمرغ. البته بعضی‌ها با ناخنکی مصنوعی که نوک آن فلزی است سه‌تار می‌زنند اما ارتباط مستقیم پنجه با قلبِ ساز چیز دیگری است مثل دست بردن در گیسوانِ معشوق. از چند درس قبل دوباره بعضی قطعات را زدم تا دستم گرم شود. زن کلوچه‌ی خانگیِ کم شیرین درست کرده بود و همراه چای آورد. بسیار خوب شده بود.

بعد از شبِ زورخانه دست، سرشانه، کتف، گردن، پا، کمر، همه یکجا گرفته بود و پادشاه در هر حرکت به شکل خنده داری دردی خوشایند را احساس می‌کرد. شب تا خودِ صبح یا سریال دیدم و یا کتاب‌خواندم. آنقدر توی یک حالت خواندم که با توجه به درد کتف و گردنم وقتی خواستم پنج صبح از جایم تکان بخورم فهمیدم مثل پوست پرتقال روی بخاری کاملا خشک شده‌ام. خلاصه به هر زحمتی بود رفتم سراغ خواب. تا ببینم بعد چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۰۸. میل

دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳، ۱۱:۳۷ ق.ظ

یک نکته را پیش از شروع لازم دیدم اعلام کنم و آن این است که بعضی‌ها خیال کرده‌اند پادشاه رژیم گرفته است. راستش پادشاه اصلا اهل این داستان‌های ادایی نیست و صرفا کمی در خورد و خوراک مراعات می‌کنم. همین حالا هم پادشاه به قدر نهنگ آب‌های آزاد غذا و میوه می‌خورد. گمان نکنید خدای نکرده به خودش گرسنگی می‌دهد اصلا این اداها به پادشاه مملکت نمی‌آید و حتی نیازی هم به آن ندارد چون وزنش متعادل است. فقط گاهی صبح گرسنه‌ام که آن هم به علت بی‌حوصلی و ماسیدن خواب در دهانم میلی به خوردن چیزی نیست.‌ بگذریم.

یکشنبه‌های پادشاه مثل ساعت سه‌ی بعد از ظهر خلوت و زرد است. درس‌ها سبک است و دانش‌آموزان تقریبا بی سرو صدا. توی دفترهم ترکیبی از دبیران جمع می‌شوند که مستعد ناله و بحث‌های بی‌سر و ته هستند. پای ثابت بحث‌ها هم دبیر جغرافی که همه می‌دانید شبیه پلاستیکِ چروکیده است.‌ ولی بقیه هم عامل ادامه‌ی بحث هستند. مثلا پلاستیک چروک ناگهان می‌گوید الان شب است و حالا دهتای دیگر می‌خواهند ثابت کنند که نخیر روز است. امروز هم پیله کرده بود که کار پرستاران از کار معلمان ساده‌تر است و این کله‌کدوها می‌خواستند ثابت کنند کار پرستاران سخت‌تر است. پادشاه هم توی دلش به ریش سمت راست دفتر و کله‌‌های کچل سمت چپ دفتر می‌خندید و چایش را می‌خورد.

بعد از برگشتن به خانه مدتی پیش آقای قوامی ماندم تا آهنگ تمام شود و بعد رفتم بالا. یکشنبه‌ها در برنامه‌ی غذاییِ زن روزِ مرغ است و این روز را دوست دارد و هر بار یک مدل مرغ درست می‌کند. مرغ هم خوب خوش رقصی بلد است و به هر شمایلی دلبری می‌کند. این هفته دوباره نوبت زرشک پلو با مرغ و ته‌چین زعفرانی‌اش بود. زن همیشه برنج و ته دیگش را کامل توی دیس بر می‌گرداند یک ربعش را خودش به زحمت می‌خورد و الباقی را پادشاه تقبل می‌نماید. عصر سعی ‌کردم نخوابم تا کمی اوضاع خوابم رو به راه شود اما امان از فوتبال‌های داخلی که مثل سنگین‌ترین خواب آورهای جهان عمل می‌کند. چشمانم دقیقه‌ی ۲۰ بسته شد و دقییقه‌ی ۸۰ باز شد. زن کمی توی خودش بود. کمی غصه خورد و حرف زد. شب قرار بود بالاخره بعد از این همه پس و پیش بروم "زورخانه".

قبل از ساعت هشت به آنجا رسیدم. دوباره با استقبال گرم رو به رو شدم. ورزشکاران در حال عوض کردن لباس بودند. لباس مخصوص این ورزش یک شلوارک سنتی است که معمولا با طرح بته جقه تزئین شده‌ و آن را روی یک تی شرت ورزشی معمولی می‌پوشند. پادشاه هنوز شلوارک مخصوص نداشت و گفته بودند فعلا تهیه نکند. از کمدی یک شلوارک دادند تا فعلا دستم به امانت بماند و یکی دیگر هم کمربند اضافه داشت و کلا کمربندش را داد و گفت یادگاری باشد برای پادشاه. حتی شهریه هم نگرفتند و گفتند حالا هنوز لازم نیست. خلاصه مهیا شدم. این بار بیشتر به درو دیوار دقت کردم. روی دیوار رو به رو به خط درشت نوشته بود: "بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر/ که جز نکوئی اهل کرم نخواهد ماند" و روی دیوار دیگر بیت محبوب پادشاه به چشم می‌خورد: "در این دنیا اگر سودیست با درویشِ خرسند است/ خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی". به این فکر کردم که آیا در دنیا چنین ترکیب جفت و جوری جای دیگر هم پیدا می‌شود یا نه؟ این که موسیقی زنده‌ی سنتی با اشعار اصیل برقرار باشد و همراهش ورزش کنند و کل فرهنگ و سنت یک ملت اینطور پیچیده باشد به هم. خلاصه وقتی همه حاضر شدند یکی یکی از مرشد رخصت گرفتند و رفتند توی گود. گود فضایی چند ضلعی بود که حدود یک متر پایینتر از زمین قرار داشت. یکی یکی همه رفتیم داخل گود. راستش را بخواهید یکی از نگرانی‌های پادشاه این بود که از دور به نظر نمی‌آمد حرکات ورزشی آنها فشاری به بدن بیاورد و حس می‌کردم شاید پادشاه اصلا با این حرکات خسته نشود. افراد حاضر هم هیچکدام اندام آنچنانی نداشتند. چهار تا پیرمرد نی قلیان بودند و چند نفر هم که با شکم‌های برآمده اصلا به آنها نمی‌آمد حتی بتوانند چهار تا پله را بدون نفس نفس زدن بالا بروند اما ناکس‌ها ضرب که شروع شد همان اولِ کار یک نفس ۲۵۰ تا شنا رفتند. پادشاه به صد نرسیده بود که تمام اجدادش را وسط گود زورخانه در حال چرخ زدن می‌دید ولی پیرمرد محترم بغل دستی که اگر توی کوچه می‌دیدی با خودت تصور می‌کردی به سختی امورات خودش را انجام می‌دهد با لب خندان و طوری که انگار دارد توی پارک قدم می‌زند شنا می‌رفت. خلاصه خوب که جانم کنده شد و با نصف اجدادم به صورت حضوری آشنا شدم رفتیم و میل برداشتیم. میل همین چوب‌های کله قند مانند است که دسته دارد. نصف دیگر اجدادم را هم در این مرحله ملاقات کردم. خدا را شکر همه سالم و سر حال بودند. بعدش هم هزار جور ورجه ورجه کردند بسیار منظم و هماهنگ با ریتم.

گاهی میان دار به کسی که ضرب می‌زد اشاره ای می‌کرد و با هر اشاره ریتم و شعر عوض می‌شد و حرکت جدید را انجام می‌دادند. دست آخر وقتی جانمان را به دستامان دادند با مراسمِ دعا ورزش تمام شد. بسیار لذت بخش بود. آخرش هم که خواستم بروم باز نگذاشتند و گفتند اینجا رسمش این است قبل از رفتن همه می‌نشینیم و چای می‌خوریم. هر کس برای خودش چای ریخت. نشستیم دور تا دور گفتند خندیدند و بعد هم هرکس استکان خودش را شست و بالاخره یکی یکی رفتیم به خانه. توی راه برای زن کمی خوراکی مضر خریدم که دوست دارد چون وقتی بیرون می‌آمدم گرفته بود. وقتی مرا دید اول گفت چرا آنها که گفتم نخریدی و تازه فهمیدم پیامک داده بوده و چیز‌های دیگری می‌خواسته و من ندیده بودم اما بعد به همان‌ها رضایت داد و خوشحال شد.

شب باز هم خوابم نبرد تا حدود ساعت چهار کتاب می‌خواندم و بعد بالاخره به نظر خواب از گوشه‌ی پنهانی سرو کله‌اش پیدا شد. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۰۷. ساعت

یکشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۳، ۱۰:۸ ق.ظ

شنبه بر خلاف تصور بیشتر رعایا برای پادشاه قشنگ است و دوستش دارد. یک جور حالت شروع توی شنبه است که اگر بگذارید مثل چایِ لاهیجان خوب دم بکشد تهِ دل آدم را گرم می‌کند. خانواده‌ی زن کله‌ی صبح بیدار شدند و بعد از نماز رفتند. قصد مسافرت کوتاهی داشتند به زن هم گفتند همراهیشان کند اما زن نرفت. گرسنگی مثل کودکی سه ساله چسبیده بود به پای پادشاه اما بدون توجه کودک را به زن سپردم و رفتم به سمت مدرسه. مشکل اینجاست که پادشاه صبحانه‌ی سرد دوست ندارد. دست کم باید نانش داغ باشد و تازه بعد هم ممکن است خواب جوری نشسته باشد توی جانم که نتوانم چیزی بخورم. خلاصه تازه توی صندلی دفتر مدرسه فرو رفته بودم که معاون با لبخند یک قابلمه‌ی بزرگ گذاشت روی میز. یکی از دبیران بازنشسته نوعی آش محلی آورده بود تا به عنوان صبحانه میان دبیران پخش کنند. بخارِ مهربانِ آش مثل شاخه های پتوس از درو دیوارِ صبح بالا می‌رفت. تهِ دل پادشاه گرم شد. معاون با شوق خاصی کاسه‌ی خودش و پادشاه را پر کرد. قبل از دهان با چشم‌هایش داشت آش می‌خورد، از آنهایی بود که قبل از خوردن روی غذا نمک می‌پاشند و برای خوردن هر لقمه یک بار چشم‌هایشان را گشاد می‌کنند. هنوز الباقی همکاران نرسیده بودند که گرمای آش و صندلی توی لحظه‌ی پادشاه رسوب کرده بود. ساعت اول هم دانش‌آموزان را بردند بازدید و صبح شنبه حسابی به خیر شد.

کلاس بعدی یازدهم انسانی بودند. بسیار کلاس شلوغ و پر سرو صدایی هستند پادشاه اوایل برای آنان فیلم‌های آموزشی می‌گذاشت اما آنقدر سر هر فیلم جیغ و داد راه می‌انداختند که دیگر این کار را نکردم. به جایش تا شروع می‌کنند به سرو صدا سوال می‌گویم تا بنویسند. اینطور سرشان گرم می‌شود به نوشتن و فرصتی برای در آوردن صدای انواع جانورانِ ناشناخته را پیدا نمی‌کنند. این هفته سه شنبه هم تعطیل است و حتی احتمال تعطیلی چهارشنبه هم می‌رود. خیلی از دانش آموزان از همین اول هفته نبودند و پادشاه کلی به جان آنها دعا کرد که وقتی درس برایشان ارزشی ندارد خودشان را هم زحمت نمی‌دهند و بیخودی کلاس را شلوغ نمی‌کنند‌.

برای ناهار از غذای دیشب هنوز مانده بود و زن یک برنج دمی هم گذاشته بود کنار دستش. بعد از عمل نمی‌تواند راحت غذای با نان بخورد و برای همین اغلب برنج درست می‌کند تا بتواند دست کم سه چهار لقمه‌ همراهی کند. در مدتی که زن همان چهار لقمه‌ را می‌خورد پادشاه شرق و غرب سفره را به هم می‌دوزد. تازه این روز‌ها پادشاه در مراعات غذایی است و دارد به خودش و معده‌اش استراحت می‌دهد.

عصر زیاد خوابیدم. از این که عصر زیاد بخوابم بدم می‌آید و وقتی بیدار می‌شوم دوست دارم یکی دو نفر را نصف و سه نفر را چهار قاچ کنم. سر شب هم تیم ما بازی را باخت بد هم باخت سر اشتباهات بچه‌گانه هم باخت و اعصاب پادشاه بیشتر خورد شد. نمی‌دانم چه مرگشان است دوتا پاس درست نمی‌توانند بدهند الدنگ‌های کج و کوله نصفشان را می‌دهم ببرند به گاوداری پروار کنند برای سلاخی. این مربی کچلمان هم ظاهرا زیادی دلرحم است، آن دروازبان گوساله را باید ببندد به گاوآهن و زمین شخم بزند.

شب خواب نمی‌دانم کدام گوری گم‌شده بود که ساعت از دو گذشته بود و نمی‌آمد. چند بار هم تماس گرفتم و در دسترس نبود. برود بمیرد. کتاب "چاه بابل" را از روی میز برداشتم. این جناب قاسمی هم شورش را در آورده. بی‌انصاف داستان را خوب می‌فهمد و می‌داند چطور و تا کجا پیش برود. یک قسمتش تعبیر قشنگی داشت. نوشته بود مرد جنسش طوری است که با زمان و واقعیت در تضاد است. صد سالش هم باشد و هیچ توانایی جسمانی هم نداشته باشد اگر دختر زیبایی ببیند خواهش توی او زنده می‌شود و واقعیت را فراموش می‌کند اما زن به خاطر ویژگی‌های جسمانی‌اش انگار یک ساعت توی وجودش دارد که مجبورش می‌کند روی زمین واقعیت قدم بزند. نمی‌دانم چقدر حرفش درست است اما قابل تامل بود و باید به آن فکر کرد.

راستی یک کانال تلگرامی به همین نام ایجاد کردم تا اگر فایل صوتی، داستان مستقل یا تصویری از غذا بود آنجا بگذارم. آدرسش از این قرار است:

https://t.me/PadeshaheNimejan

توی بخش پروفایل وبلاگ هم آدرس را گذاشتم تا کسی راه گم نکند.

مهرداد دوم

۲۰۶. عادت

شنبه ششم بهمن ۱۴۰۳، ۲:۲۹ ب.ظ

یک جمعه مانده بود و هزار و یک کار که گذاشته بودم بماند برای آخر هفته. روی میز تحریر و اتاق کار به اندازه‌ی میدانِ نبرد واترلو شلوغ بود. صد تا سرباز با ساز و برگشان در پیچ و خم کاغذ‌های روی میز گم می‌شدند. توی لپتاب از این هم بدتر بود و همه‌ی این شلوغی‌ها در مقابل بلوای توی ذهنم هیچ بود. همیشه همینطور است. ذهنم که شلوغ باشد دورم شلوغ می‌شود و وقتی دورم را جمع کنم کم کم ذهنم هم مرتب می‌شود. پس از همان اول که بیدار شدم سعی کردم میز تحریر را مراتب کنم و بعد یکی یکی خدمت بقیه برسم.

زن در حال تدارک پلوتن برای ناهار بود. پلوتن سیاره‌ی محبوب پادشاه است. هر از گاهی که سفینه‌ی ما گذرش به این سیاره‌ی خوشمزه می‌افتد حسابی خوش می‌گذرد مخصوصا اگر پلویش پلو شوید باشد که بود. همراه غذا یکی دو قسمت دیگر از سریال "لایت شاپ" را دیدیم و تازه داشت روشن میشد رابطه این همه جن و روح با آن چراغ فروشی چیست.

خانواده‌ی زن غروب رسیدند. پدر و مادر و برادرش. زن از قبل همه چیز را آماده کرده بود. او بسیار روی آداب مهمانی و مرتب بودن همه چیز حساس است. مثلا این که هر چیز در چه ظرفی باشد و هر کس کجا بنشیند. خلاصه تشریفات مورد نظرش را یکی یکی اجرا کرد.

برای شام خوراک گوشت چرخ کرده و سیب زمینی درست کرده بود که به آن "واویشکا" هم می‌گویند. ظاهرا این یک هفته که پادشاه شام نخورده تاثیر زیادی داشته و حالا معده‌اش برای خوردن یک شام ساده هم لوس بازی در می‌آورد. بعد از شام کمی بحث سیاسی آبکی کردیم تا غذا هضم شود. خانواده‌ی زن از آنها هستند که ناهار را ساعت ۱۲ ظهر و شام را قبل از ساعت ۹ شب می‌خورند و خیلی زود هم می‌خوابند. برعکس پادشاه.

وقتی توی اتاق خوابیدند پادشاه تازه با دنبل و دستکش آمد توی هال تا به کار‌ها و شب بیداری‌اش برسد. برای روز شنبه آزمون طراحی کردم. درس‌ها را مرتب کردم و کمی توی مجازی چرخیدم. یک ساعتی که گذشت دیدم زن هم آمد توی هال و گفت اینقدر زود خوابش نمی‌برد. زن را به سبک زندگی شاهانه عادت داده‌ام. تقریبا اکثر کارهایم انجام شد. مانده چند قلم که باید شنبه مرتبشان کنم و برنامه‌ی هفته‌را بچینم. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۰۵. ابی

جمعه پنجم بهمن ۱۴۰۳، ۴:۱۶ ب.ظ

پنجشنبه برای من یعنی خواب. خوابِ عمیق. نمیدانم خواب چه چیزی می‌دیدم اما کاملا سرو ته داشت و داشت به انتهای ماجرا می‌رسید که زن صدایم زد. هنوز کله‌ی صبحِ پنجشنبه یعنی ساعت یازده و نیم بود. چون قرار بود از زودپز برای قرمه سبزی استفاده کند می‌خواست نگاهش کنم تا مطمئن شود همه چیز درست سرجایش قرار دارد و چیزی منفجر نمی‌شود. سری تکان دادم و فوری برگشتم به تخت تا شاید لطف کند و بقیه‌ی خوابم را تحویلم بدهد. آن موقع هنوز یادم بود کجای خواب بوده‌ام و داستان چه بود ولی تخت زیر بار نمی‌رفت پادشاه هم اهل ناز کشیدن نیست. چشمانم را به زور بستم و خودم ادامه‌اش را با تخیلات شاهانه ساختم با یک پایان خوش. هنوز تیتراژ آخر خواب درست پخش نشده بود که زن دوباره صدایم زد و گفت سریالی که می‌خواهد دانلود کنم تا موقع نهار تماشا کنیم. دیگر هر کاری کردم خواب به چشمانم برنگشت و گفتم حالا که اینطور است برود گم‌شود و شب برگردد به چشمانم. تا سریال دانلود شود زن سفره را پهن کرده بود. زن معمولا برنج را توی تابه دم می‌کند تا ته دیگ بیشتری داشته باشد حالا امروز دوتا تابه برنج درست کرده بود با دونوع ته دیگ، یکی زعفرانی و یکی ته دیگ نان. قرمه سبزی و سالاد شیرازی را هم گذاشت کنار دستشان. احتمال ترکیدن پای این سفره از احتمال ترکیدن در میدانِ مین بیشتر بود. پادشاه اما مقاومت جانانه‌ای کرد و دست کم زیاد به سمت ته دیگ زعفرانی نرفت. به جایش ته دیگ نان را با عشقبازی نوش جان کردم. قرمه سبزی را آرام روی ته دیگ ریختم تا کمی نرم شود. اگر این ترکیب یک روز ادعای پیامبری کند و بگوید دین جدیدی آورده پادشاه آن را دین رسمی مملکت اعلام می‌کند. تازه توی یخچال ماست هم بود اما آنقدر از ترکیب سالاد شیرازی و ته دیگ و قرمه سبزی راضی بودم که حس کردم اضافه کردن ماست، مانند اضافه کردن امباپه به رئال مادرید، تعادل را به هم می‌زند. ضمن این که اگر جناب ماست هم تشریف می‌آورد دیگر هر چه مقاومت بود می‌شکست. خلاصه از این نبرد نمی‌شود گفت پیروز اما زنده بیرون آمدم.

خانواده‌ی زن قرار بود جمعه بیایند خانه‌ی ما و احتمالا شب هم می‌مانند. زن چیز‌هایی لازم داشت. رفتیم نان سنگک خریدیم و ماست چکیده و بوی نان داغ ماشین را پر کرده بود. پرتقال و سیب هم خریدیم. بعد رفتم سلمانی تا صفایی به سرو روی پادشاه بدهم. زن هم نشست توی سلمانی تا کار من تمام شود.

کار‌هایمان که تمام شد دوباره با آقای قوامی رفتم زورخانه. این‌بار زورخانه‌ای دیگر که توی شهر بود و شب قبل تعطیل بود. تقریبا شلوغ بود. باز همه آنقدر به پادشاه احترام گذاشتند انگار صد سال است همدیگر را می‌شناسیم. قبل از شروع شدن ورزش رفتم از همانی که به او می‌گفتند مرشد طریقه ثبت نام و این موارد را پرسیدم. اسم و فامیلم را پرسید و گفت یکشنبه بروم برای ورزش و بقیه چیز‌ها را خودشان جفت و جور می‌کنند. نشسته بودم تا شروع شود و تماشا کنم که مرشد قبل از هر چیزی پادشاه را با اسم و فامیل به جمع معرفی کرد و گفت خوشحال می‌شوند اگر پادشاه زودتر به آنها بپیوندد. همیشه همه جا به ما گفته‌اند باید احترام بزرگتر را نگه داشت اما چیزی که اینجا می‌دیدم احترام به کوچکتر بود. آنقدر به کوچکتر از خودشان احترام می‌گذارند که کوچکترها راهی جز احترام متقابل ندارند و این ارتباط بسیار جالب بود. این زورخانه زورخانه‌ی اصلی شهر بود و در و دیوارش پر از عکس‌های قدیمی از ورزشکاران و دوستان از یاد رفته بود. اتفاقا چند نفرشان گفتند پادشاه شبیه یکی از عزیزان درگذشته‌شان است و چند بار برای او فاتحه خوانند و به جان شاه دعا کردند. خلاصه بعد از تمام این مقدمات قرار شد از روز یکشنبه پادشاه به آنها ملحق شود.

آخر شب بالاخره پلی لیست آقای صدا را آماده کردم. شامل پنجاه و دو آهنگ که تقریبا مدت دو ساعت و نیم طول می‌کشد. یعنی حدودا به اندازه‌‌ای که هر بار توی جاده هستم تا برسم به شهر خودمان و حالا منتظرم اولین بار بزنیم به جاده و آن را امتحان کنم. بعضی‌ها خواسته بودند فهرست آهنگ‌هایش را اینجا برایشان قرار بدهم که از این قرار است:

۱.عطر تو ۲.چیزی بگو ۳.شب نیلوفری ۴.اقاقی ۵.یکی بود یکی نبود ۶.بدبین ۷.شب‌زده ۸.بگو ای یار بگو ۹.بهت گفتم ۱۰.دلم میخواد ۱۱.دلبر ۱۲.دلپوش ۱۳.درخت ۱۴.گریه نکن ۱۵.قلب قاپ ۱۶.غریبه ۱۷. قبله ۱۸.قصه‌ی عشق ۱۹.غربت(اجرای‌زنده) ۲۰.گریز ۲۱.همین‌خوبه ۲۲.حناخانوم ۲۳.حریق‌سبز ۲۴.حس تنهایی ۲۵.جعبه‌جواهر ۲۶.جاده‌های‌نرفته ۲۷.جهان‌بدون‌تو ۲۸.جان‌جوانی ۲۹.کویر(اجرای‌زنده) ۳۰.خالی ۳۱.خانوم‌گل ۳۲.کی‌اشکاتوپاک‌میکنه ۳۳.لاله‌زار ۳۴.مست‌چشات ۳۵.مدادرنگی ۳۶.محتاج ۳۷.نازی‌نازکن ۳۸.نفس‌نفس ۳۹.نوازش ۴۰.پیچک ۴۱.پوست‌شیر ۴۲.سبد سبد ۴۳.صدام‌کردی ۴۴.ستاره‌های سربی ۴۵.شکار ۴۶.شما ۴۷.سیاه‌پوشا ۴۸.تحمل‌کن ۴۹.تندیس ۵۰.یه مردی ۵۱.یه‌روزی ۵۲‌. به سلامتیت

ضمنا در بخش منو‌ی وبلاگ یک برچسب به اسم فهرست اضافه‌کرده‌ام که پست‌هایی که در آنها چیزی را فهرست می‌کنم آنجا برایتان مشخص باشد. فعلا همین فهرست آهنگ‌های ابی برای جاده و فهرست ۱۰۰ رمان مورد علاقه‌ام آنجاست تا ببینم بعد چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۰۴. حجره

پنجشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۳، ۳:۴۵ ب.ظ

روز قبل از تعطیلی همیشه مثل روز‌های قبل عید مزه‌ی شیرینی ناپلئونی می‌دهد. چهاشنبه‌ها برای من همین طعم را دارد. برایم مهم نیست این ناپلئونی چقدر لباسم را کثیف کند و با خیال راحت نوش جان می‌کنم. چهارشنبه‌ها با مدرسه نمونه کلاس‌دارم. چون بر خلاف مدارس دیگر این‌ها حواسشان به درس هست و برایشان همه چیز جالب است برای تکه و پاره کردن مصدق و شاه و کاشانی روی میزِ کلاس بیشتر شوق دارم. آن‌ها هم گاهی یک تکه از این اجساد بی‌جان را بر می‌دارند و با دقت و تعجب نگاه می‌کنند. زن پیامک داده بود خیار و گوجه بخرم برای سالاد شیرازی. ناهار ماکارونی پیچ پیچی داشتیم. یک مدل پیچ پیچی جدید بود که توی فروشگاه خوشمان آمد و خریدیم. با سالاد شیرازی ترکیبِ هیجان انگیزی شد هر چند پادشاه گوجه و خیار زمستان را به رسمیت نمی‌شناسد و به نظرم آنها را فقط باید تابستان استفاده کرد. توی میوه فروشی چشمم به "بِه" افتاد. وقتی هنوز بسیار کوچک بودم توی خانه‌مان درخت بِه داشتیم. بِه میوه‌ی بسیار جالبی است. تا حدودی شبیه سیب است اما پُرزی تقریبا قهوه‌ای رنگ روی آن می‌نشیند و طعم و عطر عجیبی دارد. زن اصلا آن را میوه نمی‌داند و نمی‌خورد اما پادشاه آن را دوست دارد و بعد از مدت‌ها با طعمش به خانه‌ی کودکی سفر کرد.

مطابق چیزی که به خودم وعده کرده بودم قرار بود چهارشنبه ساعت هشت و نیم برای اولین بار بروم زورخانه. طبق معمول کمی زود تر رفتم. زن هم همراهم آمد و گفت می‌رود بازار بعد خودش بر می‌‌گردد خانه‌. جلوی زورخانه با آقای قوامی منتظر بودیم تا باز کنند اما باز نکرد. هشت شد هشت و نیم و از هشت و نیم هم گذشت. احتمالا این جلسه لغو شده بود یکی دیگر را هم دیدم که ظاهرا منتظر بود از او پرسیدم گفت امشب ظاهرا تعطیل شده ولی زورخانه‌ای در یکی از روستا‌های نزدیک هست و امشب هم باز است. پادشاه هم که لجباز است و دست کم حالا که ورزش کنسل شده بود نمی‌خواست زورخانه ندیده به خانه برگردد. به آقای قوامی گفتم شال و کلاه کن که باید برویم فلان روستا. راه افتادم جاده بسیار تاریک بود و روی نقشه هم درست معلوم نبود آنجایی که می‌گفتند کجاست چشمان آقای قوامی هم در این سن و سال دیگر سوی گذشته را ندارد اما همینطور رفتیم تا ببینیم چه می‌شود. به آنجایی که گفته بودند رفتم. یک روستای خاموش و تاریک. توی پس‌کوچه‌هایش کمی گشتم خبری نبود. یکی رد می‌شد که صورتش درست معلوم نبود آدرس پرسیدم، بدون این که صورتش دیده شود با صدای عجیب زنانه‌ای خندید و رفت توی تاریکی کوچه. همه جا ساکت بود اما سکوت و تاریکی از لجبازی پادشاه کمتر بود. دوباره نشستم پشت آقای قوامی. استارت نمی‌خورد. گفتم اگر خیال می‌کنی با تمارض می‌توانی از زیر کار در بروی کور خوانده‌ای. سوکت استارتش مشکل داشت کمی دست کاری‌اش کردم و روشن شد. بعد از خانمِ نشان پرسیدم زورخانه‌ این نزدیکی ها کجاست. یک روستای دیگر را نشان داد حدود پنج کیلومتری بعد گفت به راست بپیچید. گفتم خانمِ حسابی اصلا من راه افتاده‌ام که می‌گویی به راست بپیچید؟ ولی اول و آخرش خانم‌ها حرفشان را به کرسی می‌نشانند و پادشاه هم مجبور شد به راست بپیچد. یک جاده فرعی بود بین دو روستا. کاملا تاریک و بدون علائم. اگر گذرتان به مناطق کویری افتاده باشد حتما می‌دانید در این مناطق جن‌های قد بلند، آل، دوالپا و پریزاد زیاد است بر خلاف مناطق جنگلی که بیشتر جن‌های قد کوتاه، دیو و آب‌پری دیده می‌شود. خلاصه این‌جا هم یکی دوتایی به پادشاه دست تکان دادند اما پادشاه عجله داشت و نمی‌توانست مسافر اضافه سوار کند. به خانمِ نشان گفتم چرا دیگر هی نمی‌گویی به راست بپیچید و به چپ بپیچید؟ هیچی نگفت و فقط به جاده نگاه می‌کرد. ابی هم که کلا از همان توی شهر با ما نیامد بیرون ناچار به چاووشی گفتم بخواند و با صدای خشدار و لرزان شروع کرد: " بِبُر به نام خداوندت/ که لطفِ خنجرِ ابراهیم/ به تیز بودنِ احکام است/ نبخش مرتکبانت را/ تو حکم واجب الاجرایی/ و عشق جوخه‌ی اعدام است".

خلاصه رسیدیم به روستای بعدی. اینجا بزرگ و روشن بود. قبلا هم چند باری از مسیر اصلی آمده بودم. روستایی تاریخی و شناخته شده‌ است. گشتم و زورخانه را پیدا کردم. نوشته بود "گودِ باستانیِ صالح". بسیار قدیمی بود. از بیرون نوای زنگ و ضرب به گوش می‌رسید. از دالای‌هایی رو به پایین گذشتم و نوای ضرب زورخانه‌ای در هر پیچ بیشتر می‌شد. نهایتا در کوچکی را باز کردم و دیدم حدود بیست نفر وسط گود مشغول ورزش هستند. در حاشیه جایی ایوان مانند وجود داشت که موکت شده بود و فوری همانجا کنار بخاری نشستم. در کمال تعجب آن کسی که داشت می‌خواند کارش را متوقف کرد و بلند گفت خوش آمدید و همه‌ی آن بیست نفر هم انگار که شخص آشنایی دیده اند خوش‌آمد گفتند. حالا درست است پادشاه مملکت خودم هستم اما این‌ها که نمی‌دانستند. خلاصه دوباره شروع کردند و از همان ابتدا ریتم و اشعارشان پادشاه را گرفت.

راستش با تصوراتم بسیار فرق داشت‌. شعر‌ها بسیار لطیف بود و افراد بسیار خوش اخلاق بودند و خوشرو. تصور کنید بیست نفر مرد که همگی نزدیک پنجاه سال هستند با ریتم و هماهنگ و در حال ورزش می‌خواندند"غمت در نهانخانه‌ی دل نشیند/ به نازی که لیلی به محمل نشیند". صد بار بین حرکاتشان گفتند سلامتی مهمان محترممان صلوات. منظورشان پادشاه بود که از میزان لطف این‌ها نمی‌دانست چه‌کار کند‌. ریتم‌ها و اشعار فوق‌العاده بودند و یکی یکی توی حجره‌های دل پادشاه می‌نشستند‌. آخر سر هم که کارشان تمام شد و خواستم بروم گفتند نه باید حتما چای مهمان ما باشی و یکی‌شان یک سینی پر از استکان‌های کوچک آورد و یک کتری چایِ مردانه. همه دور هم چای خوردیم و پادشاه سر خوش از این تجربه به سمت خانه برگشت. توی راه انگار توی سرم هنوز ضرب می‌زدند. حالا دیگر مصمم هستم هر طور شده این ورزش را شروع کنم.

شب برای خودم شیر قهوه‌درست کردم و با عسل خوردم. تا صبح فایل‌های لپتاب، آهنگ‌ها و چیز‌های دیگر را مرتب می‌کردم. امیدوارم این آخر هفته دست کم این ‌کار تمام شود. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۰۳. مراعات

چهارشنبه سوم بهمن ۱۴۰۳، ۲:۲۱ ق.ظ

هوای سردِ صبحِ سه شنبه اگر چای باشد، خواب باقلوای یزدی اعلاست. دیروز در وبلاگ یکی از دوستان شمایلی از خواب را خواندم که خیلی به دلم نشست. نوشته بود گاهی به عمد زودتر می‌رود مغازه و قبل از باز شدن مغازه یک ساعتی توی ماشین می‌خوابد و این برایش بسیار شیرین است. مرا یاد زمانی انداخت که هنوز یازده یا دوازده سالم بود و تابستان برای کار به مغازه‌ی کفش فروشی در راسته بازار شلوغی ‌می‌رفتم. صبح خیلی زود باید بیدار می‌شدم. سوار اتوبوسی می‌شدم که ایستگاه آخرش جلوی بازار بود. شش ایستگاه فاصله بود و این شش ایستگاه سرم را روی پنجره می‌گذاشتم و توی دریای خواب غرق می‌شدم. گاهی زیر چشمی حواسم به ایستگاه‌ها بود و گاهی هم با صدای راننده یا یکی از مسافران که می‌گفتند اتوبوس به ایستگاه آخر رسیده‌ بیدار می‌شدم. این چند ایستگاه به اندازه‌ی تمامِ خوابِ شبم می‌چسبید. می‌شود یک کتاب نوشت در مورد انواع‌ خواب و تازه همین حالا به یاد چُرت‌های یکی دو دقیقه‌ای ایام خدمت سربازی افتادم. بگذریم.

سه شنبه‌ها اولین کلاسم همان کلاسی بود که جمع نمراتشان به ۲۵ هم نمی‌رسید. راستش مانده بودم به آنها چه بگویم. از آنها می‌پرسم چرا به مدرسه می‌آیند؟ می‌گویند برای دیپلم. می‌پرسم پس چرا برگه‌هایتان را سفید می‌دهید؟با خنده می‌گویند: "بیخیال آقا! حوصله داری آخرش نمره میدن، شما هم یه ده بدین بره". واقعا دست و دلم به درس دادن نمی‌رفت و این برایم کمتر پیش می‌آید چون معمولا حداقل یک دانش آموز در کلاس هست که به درس توجه کند یا حتی صرفا برایش جالب باشد اما این کلاس خیر. کلا باید فکر دیگری برای این کلاس بردارم. از بخت خوش پادشاه خبر دادند که یک بنده‌خدایی از نمی‌دانم کجا به دعوت آموزش پرورش آمده در فلان سالن همایش و قرار است همه دانش آموزان را ببرند آنجا برایشان از شرایط کنکور و دانشگاه صحبت کنند. دانش‌آموزان هم بسیار خوشحال شدند و گفتند: "جاان... می‌ریم مسخره بازی". خلاصه دوتا مینی بوس از زمان جنگ جهانی دوم چند بار آمدند و رفتند تا کلاس‌ها خالی شد. برای ما هم در دفتر یک جلسه آبکی گذاشتند با این موضوع که نمرات را بالاتر بدهید تا روحیه دانش‌آموزان برای ادامه تحصیل خراب نشود. بعد هم تعطیل شدیم.

زن برای نهار لوبیاپلو درست کرده بود با ته دیگ سیب زمینیِ بانمک. با سلاد فصلی که مادر داده بود بسیار چسبید. پادشاه توی این سالاد‌ها گل کلم را بیشتر از همه دوست دارد و فکر می‌کنم همه‌ی انسان‌ها همین گل کلمش را بیشتر دوست دارند و هیچکس نمی‌داند چرا توی آن کرفس می‌اندازند. بگذریم‌.

شب با زن رفتیم بیرون تا هم چند تا شلوار که برای تعمیرات به خیاطی داده بودم را بگیریم و هم مقداری گوشت بدهیم قصابی برایمان چرخ کند. از تجربه‌ی فاجعه آفرینی که نوبت قبل برای چرخ کردن گوشت درخانه داشتیم فهمیدیم اینطور خیلی راحت تر است که خودشان توی قصابی چرخش کنند و آن انفجار اتمی در خانه رخ ندهد. توی راه یک زیر انداز برای زن که قرار است به زودی برود باشگاه هم خریدیم.

پادشاه از همین اول بهمن سعی کرده خورد و خوراکش را کنترل کند و در همین سه روز زن از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را هوس کرده و برای هر کدامشان هم به پادشاه تعارف می‌کند. پادشاه در این مواقع و بعد از بار هزار و ششصد و پنجاه و چهارم که زن می‌پرسد: "یعنی واقعا اگه بخرم نمیخوری؟" باید بسیار آرام باشد و چند نفس عمیق بکشد تا سر سوزنی لحنش جوری نباشد که احساس ناراحتی منتقل کند. اگر سر سوزنی لحن عوض شود زن می‌گوید: "خب چرا داد میزنی؟ چرا بد صحبت می‌کنی؟ فقط بگو نمی‌خوام این کارا چیه". حالا کاری به این ندارد که پادشاه قبل از آن هزار و ششصد و پنجاه و سه بار گفته لطفا و خواهشا چیزی به من تعارف نکن و چیزی نمی‌خورم. خلاصه زن رفت خوراکی‌های مضرش را خرید و بعد تازه هوس ساندویچ فلافل کرد آن هم در حالی که اصلا فلافل دوست ندارد و آن ساندویچ مورد علاقه پادشاه است. خلاصه در ایامی که قرار باشد مراعات کنم و کمی خورد و خوراکم را کنترل کنم با هم داستان‌های عجیب و غریب داریم. وقتی بیرون هستیم می‌پرسد یعنی الان فلان شیرینی را نمی‌خوری؟ یعنی واقعا نمی‌خوری یا می‌خوری؟ فلان چیز که قند ندارد چرا نمی‌خوری؟ چرا پایه نیستی؟ تو توی رژیمت وعده‌ی آزاد نداری؟ شیرکاکائو مگر قند دارد؟ مگر نگفتی باقلوای یزدی می‌خوری؟ از آن کوکی‌های شکلاتی هم نمی‌خوری؟ مغزها که دیگر بد نیستند چرا نمی‌خوری؟ پادشاه باید علاوه بر این که خودش را کنترل کند و چیز اضافه نخورد روی اعصابش هم کنترل داشته باشد تا چیزی از دست خارج نشود و زن دلخور نشود. هر چند آخر شب باز دلخور بود چون پرسید زندگی تنهایی را دوست داری یا دوست داری من هم باشم؟ و پادشاه برای جواب دادن یک لحظه مکث کرد.

آخر شب فوتبال باز نشان داد چرا اینقدر قشنگ است. بازی بین بارسلونا و بنفیکا بود و این اجنبی‌ها دیوانه‌وار زیر باران می‌دویدند. یکی این میزد یکی آن. آخرش دوست داشتم بنفیکا ببرد اما موقعیت خوبی را خراب کردند و همان توپ را تیم رغیب گل کرد. زندگی همین است، هر لحظه یک ورق جدید رو می‌کند. تا ببینیم سرنوشت ما چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۰۲. نیم

سه شنبه دوم بهمن ۱۴۰۳، ۵:۴۴ ب.ظ

پتوی صبح دوشنبه مثل خوابِ صبح جمعه سنگین بود. معشوقی بود که نمی‌شد از آن دل کند و مثل زلیخا پشت هفت درِ بسته دلبری می‌کرد. پادشاه اما گرفتار این وسوسه نشد و گفت صبر کن عصر می‌آیدم خدمتت می‌رسم. شب قبل تا دیر وقت نخوابیده بودم و حالا خواب مثل خواهرزاده‌‌‌ی چهار‌ساله‌ام از سرو کولم بالا می‌رفت. قلقلکش دادم و افتاد پایین. یکی از لذت‌های عمیق و شاهانه همین است که پادشاه همیشه صبح‌ خوابش می‌آید و همیشه بیدار می‌شود و توی دلش می‌گوید بماند برای صبح پنجشنبه. از قبلش هم سفارش اکید می‌کنم تا زن بیدارم نکند و گوشی همایونی را می‌گذارم روی حالت پرواز. این خواب مثل خامه عسل با نان بربریِ داغ می‌چسبد.

درس رسیده به کودتای ۲۸ مرداد. این روز‌ها یکی از شبکه ها سریالی پخش می‌کند به نام "سرزمین مادری" و اتفاقا همین قسمت ‌های اخیرش مربوط به درس ما بود. هرچند کلا علاقه دارند پیاز داغ ماجرا را از سمتی که دلخواه خودشان باشد بیشتر کنند اما در مجموع اگر دانش‌آموزی دیده باشد بد نیست. دست کم با اسم این آقایانی که ما دائم با آنها سرو کار داریم آشنا می‌شوند. همین هم بود و سر کلاس دائم از ماجرا های سریال می‌پرسیدند و یک سوال که دائما تکرار می‌شود این است که: "آقا مصدق خوب بود یا بد؟". البته که هیچکس را نمی‌شود گفت خوب است یا بد اما این سوال در مورد مصدق رنگ و بوی دیگری دارد و این مردِ تکیده‌ی قلمی انگار تنها فردی است که تاریخ هم نتوانسته در موردش به طور صریح قضاوت کند. معمولا در جواب این سوال می‌گویم در تاریخ خوب یا بد مطلق نداریم اما به طور خاص در مورد مصدق دست کم این مشخص است که به فکر وطنش بود و آن را دوست داشت.

ظهر زن خوراک بادمجان درست کرده بود. معمولا این غذا را پادشاه درست می‌کند و زن زیاد دست و دلش به بادمجان نمی‌رود اما این بار درست کرده بود و خوب هم شده بود. بسیار خوشمزه بود و بعد از حدود ۲۴ ساعت یک وعده‌ی کامل خوردم. بادمجان بسیار پیش تر از پادشاه نشان افتخار گرفته و جزو مقامات محترم دربار است. بگذریم.

اول بهمن ماه بود و قرار بود باشگاه بروم اما هنوز مردد بودم. زن هم می‌گفت اگر تو نروی من هم نمی‌روم. در نهایت تصمیم گرفتم بروم اما راستش پادشاه دلش به این باشگاه‌های قرتی بازی و ادایی نبود‌. قبلا هم زیاد رفته‌ام آنقدر توی سرت آهنگ‌های مزخرف پخش می‌کنند که هر قدر جسمت قوی شود روحت ضعیف می‌شود. بعد هم تا دوروز آدم نمی‌رود همه چیز بر می‌گردد به حالت قبل. بسیار قبل تر از این‌ها پادشاه سال‌ها در رشته "کشتی" فعالیت می‌کرد و بسیار راضی بود اما چند سالی هست که وقت و برنامه‌ی دربار با کشتی جور در نمی‌آید. به هر حال رفته بودیم بیرون تا چند باشگاه را ببینم که جایی توجهم را جلب کرد. یک "زورخانه‌ی قدیمی"!. به نظرم خلقیات پادشاه بسیار با چنین جایی سازگار بود. رفتم داخل هنوز هیچکس نیامده بود اما کسی داشت ضرب می‌زد و فضای آنجا به دلم نشست. تصمیم پادشاه قطعی شد. پادشاه از چهارشنبه به طور مرتب روز‌های زوج می‌رود زورخانه. همین درست است ورزش توی آهنگ‌های جلف و با آن دم و دستگاه‌های معمول برای پادشاه ادایی حساب می‌شود. خلاصه سر حال از تصمیمِ گرفته شده رفتیم و برای آقای قوامی هم بالاخره کفپوش خریدم. او هم خوشحال شد.

شب کمی لپتاب و گوشی همایونی را خلوت کردم. هنوز کلی کار دارند تا مرتب شوند انگار توی آنها بمب ترکیده. برای بعضی نرم افزار‌ها مثل اینستاگرام هم تایمر گذاشتم که اگر در روز بیشتر از نیم ساعت استفاده کنم خود به خود غیر فعال شوند. اینطوری بهتر است و دست و پایشان بسته است. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم

۲۰۱. زنجبیل

دوشنبه یکم بهمن ۱۴۰۳، ۱۱:۹ ق.ظ

یکشنبه و دوشنبه در مدرسه‌ای درس دارم که طبق تقسیمات کشوری روستا حساب می‌شود. اما از مدارس دیگر به خانه‌‌ی ما نزدیکتر است و پادشاه هر قدر دیر راه می‌افتاد باز آنقدر زود می‌رسد که خودش هم تعجب می‌کند. طبق محاسبات دقیق مهندسان دربار این مدرسه فقط ۱۰ دقیقه تا خانه‌ی ما فاصله دارد و به خصوص برای ما که در شهر خودمان فقط ۵ دقیقه پشت اولین چراغ قرمز گیر می‌کنیم عجیب است. بین راه علف‌های کنار خیابان مثل قسمتی از ریش‌های پادشاه سفید شده بود. زمین یخ زده بود. چاوشی می‌خواند: "کسی به شدّتِ تو، به صخره‌ام کوبید/ و من فرو رفتم، به قعر دریا ها...". سرمای آخرین روز دی‌ماه ادای بهمن را در میاورد. توی دفتر کنار رادیاتور نشستم و گرما مثل بقیه همکاران کم کم از راه رسید. در دفتر امروز باز پیله کرده بودند به یکی از دبیران مجرد که چرا ازدواج نمی‌کنی، نمی‌شود که از دور بنشینی و به ریش ما بخندی باید دستت را جایی بند کنیم. مدیر هم فوری گفت چند مورد مناسب دارم که سر فرصت به شما معرفی می‌کنم. همکار مجردمان که شبیه گربه‌ماهی است انگار خوشش آمده بود و می‌خواست برود از مدیر شرایط این موارد را بپرسد. روح همکاران دیگر توی دلشان مثل "متیو مک‌کانهی" در فیلم "اینتراستلار" به دیوار مشت می‌کوبید و می‌گفت: " نرو". گربه ماهی سرخ و شاد بود و احتمالا دیر نیست که مبتلا شود. پلاستیک چروکیده اما همچنان مجردِ سِفت است و دست کم لجبازی‌اش در این مورد کارساز بوده. پادشاه جدای از جو صحبت آنان به همکار ادبیات گوش می‌داد. مرد خوبی است با سبیل و لبخند و زندگی را بلد است. داشت از غذا‌های شمالی می‌گفت و این که چند روزی که آنجا بوده با چه عشقی توی بازار چرخیده و چای خورده. بعد از اقوام شمالی‌اش گفت و لذت و طعم غذاها. بلد بودن بسیار مهم است. بگذریم. در مدرسه جز گرفتن امتحانی که به تعویق افتاده بود اتفاق جایی روی زمین نیفتاد.

سر راه خانه تخم مرغ و ماست خریدم و با خودم فکر کردم تخم مرغ و ماست خریدن و این که با خودت فکر کنی چند دانه سیب زمینی و پیاز در سبد مانده و آیا لازم است بخری یا نه خودِ زندگی متاهلی است. یک صدای خاصی دارد مثل صدای تمام شدن کارِ لباسشویی که توی سرت داد می‌زند: "آهای مرد حسابی گیر کرده‌ای توی زندگی". حالا گاهی با ویرگول بعد از مرد و از سر رفاقت و گاهی بدون ویرگول و با تشر. بگذریم.

زن مرغ زنجبیلی درست کرده بود. این از غذا‌های مخصوص زن است که حتی چون مادر شبیهش را پخته بود احساس ناراحتی می‌کرد. مرغ را با پیاز کاراملی و زنجبیل درست می‌کند و بسیار خوش طعم می‌شود. پادشاه باز سر سفره سعی کرد خودش را کنترل کند و تا حدودی موفق شد. از امروز رفتم توی ایام پاکسازیِ روح و جسم تا بعد از عید ببینم چه چیزی تحویل می‌گیرم.

سر شب خواستیم برویم خرید اما حقوق را هنوز نریخته بودند و خزانه‌ی همایونی خالی بود. دیر وقت ریختند. رفتیم و طبق معمول از قیمت‌ چند قلم چیزی که خریدیم غافلگیر شدیم. تا هیجانمان پایین نیاید‌. سر ماه بعدهم موعد بیمه‌ی آقای قوامی است و جالب است که امسال با ۵ درصد تخفیف یک ملیون تومان از پارسال گران‌تر است. پادشاه مگر سرزمین‌های اطراف را غارت کند و غنیمت جمع کند برای خزانه. پادشاه تازه می‌خواست از اول ماه برود باشگاه و حالا گمان می‌کنم باید دوباره به آن فکر کنم. شب هزار تا کار چیده بودم تا انجام بدهم اما هیچ کدام را انجام ندادم و صرفا نیمه جان ماندم. تنها کاری که کردم این بود که فهرستی از آهنگ‌های خوب را لیست کردم تا بعدا سر فرصت بچسبانمشان به هم و چند تا فایل چند ساعته برای جاده درست کنم. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان