۲۳۰. تلما
هنوز سر و موی صبح خیس بود از بارانِ شب. طراوت را میشد با دست از سرشاخههای هوا چید و توی سبدِ زندگی جمع کرد. هر نفس عمیق توی این هوا عمقِ بودن را بیشتر میکرد. بهارخانم انگار راه گم کرده و زودتر سر از این بیابان درآورده بود. نرم و آهسته با قوامی به سمت مدرسه رفتیم.
توی مدرسه هیچکس نبود. قبلا دست کم وقتی پادشاه زود، یا در واقع به موقع میرسید کمی بعد معاون و بعد هم مدیر پیدایشان میشد اما این بار هیچکدامشان نبودند. فقط تعدادی دانشآموز که احتمالا خوابگاهی هم بودند توی محوطه دیده میشدند. بعد بالاخره دفتردار مدرسه آمد. ظاهرا امروز مدرسه را سپرده بودند به این بندهی بینوای خدا. مدیر و معاون آموزشی هم معلوم نبود کجا رفته بودند. دفتردار مردی است نحیف و کوتاه قامت با صدایی زیر و نزدیک به جیغ و و شمایلی شبیه به آقای اختاپوس در کارتون باب اسفنجی. همیشه تا حدود ساعت هشت مدیر دانشآموزان را توی سرما نگه میداشت و برایشان سخنرانی میکرد. تا آن موقع کم کم دبیران هم خودشان را میرساندند، حالا دفتردار از همه جا بیخبر راس هفت و نیم زنگ را زده بود و دانشآموزان را فرستاده بود به کلاس و هیچ دبیری توی مدرسه نبود جز پادشاه. مثل پرندهای که اشتباهی از پنجره داخل شده باشد، آقای اختاپوس خودش را به درو دیوار میزد و استرس داشت که چرا هیچکس نیامده و به این و آن تلفن میزد و التماس میکرد زودتر به مدرسه بیایند. خلاصه پادشاه رفت سر کلاس و او را میان استرسهایش تنها گذاشت.
از سال دیگر مدیر و تقریبا تمام معاونان این مدرسه و خیلی مدارس دیگر بازنشست میشوند و احتمالا مدرسه باز میرود روی هوا. مخصوصا سال اول مدیریتهای جدید مدارس اوضاعشان اوضاعِ فرانسه است بعد از انقلاب کبیر. چون بیمهی بازنشستگی حقوق را بر اساس میانگین سالهای آخر حساب میکند همه فقط چند سال انتهای خدمت را پست قبول میکنند تا کمی میانگین حقوقشان بالاتر ثبت شود. این باعث میشود هر چند سال کل کادر مدرسه بازنشست شوند و مدرسه برود روی هوا. بگذریم.
گرسنگی توی دلم کش میآمد از مدرسه تا خانه. ظهر زن بعد از مدتها خوراک لوبیا درست کرده بود. بسیار بسیار دوست داشتم و بسیار بسیار خوردم. اگر به عمد تندش نکرده بودم بیشتر هم میخوردم. زن هنوز سر سنگین بود و حرف نمیزد. پادشاه قصد دارد دیگر عصرها نخوابد و این بسیار سخت است اما از این که عصر چندین ساعت خواب باشم خوشم نمیآید.
حدود شش عصر آزمون ضمن خدمت داشتم. این هم از پدیدههای خندهدار آموزش و پرورش است. مثلا دورههایی مجازی برگزار میکنند برای دانش افزاریی و بعد آزمون میگیرند. اما موضوعات اکثرا هیچ ربطی به دروس ما ندارد و بیشتر به مسائل فرهنگی و اعتقادی مورد تاکید حکومت میپردازند و جدای از این هیچکس محتوا را تماشا نمیکند اکثرا از گروههای مختلف نمونه سوالات را میگیرند و فقط از روی آنها تستها را میزنند تا برایشان تعداد ساعت آن کلاس ثبت شود. بعد همان معلمان سر کلاس انتظار دارند دانشآموز درسهای بیخودش را جدی بگیرد و تقلب نکند.
شب از پوشهی فیلمها "Blade Runner" ساخته ۱۹۸۲ از ریدلی اسکات را تماشا کردم. از این کارگردان چندین فیلم دیگر هم قبلا تماشا کردهام که بهترینهایشان "گلادیاتور"، "تلما و لوئیز" و "مریخی" بود. بلید رانر با این که الهام بخش بسیاری از فیلمهای بعد از خودش بوده و خیلیطرفدار دارد به دل پادشاه ننشست. فقط از یک نظر برایم جالب بود؛ فیلم در سال ۱۹۸۲ ساخته شده بود و سال ۲۰۱۷ را نشان میداد که دنیا در تسخیر انواع رباتها و موجوداتی با دستکاری ژنتیکی افتاده. خیلی از چیزهایی که در فیلم بود در حال حاضر اتفاق افتاده و حالا اخیرا رباتها و هوش مصنوعی هم به صورت جدی در حال پیشرفت هستند و ممکن است خیلی از این فیلمها صورت واقعیت به خودشان بگیرند. فیلمهای داخل این پوشه را اگر تمام کنم تقریبا نصف فیلمهای مهم تاریخ سینما را دیدهام چون بسیار در انتخابشان وسواس به خرج دادهام. حالا تا ببینم چه میشود.