۵۷۶. مورینیو
چهارشنبهی کمرنگی بود. همه چیز آرام و بیصدا به نظر میرسید. در شبکههای اجتماعی تقریبا هر شب تا صبح اخباری میرسد که نشان میدهد هر لحظه امکان درگیری و جنگ وجود دارد. حتی خود صدا و سیما هم برنامههایش را طوری تنظیم کرده که به نوعی مردم آمادگی داشته باشند برای شروع شرایط جنگی. این بار اگر اتفاقی بیفتد احتمالا زود تمام نمیشود. در این زندگی کوتاه در حال تجربهی دورهی هیجان انگیزی هستیم. البته این نمایشِ جذاب بلیت گرانی دارد که عمر و زندگی ماست. ما رسما لای ورقها کتابهای تاریخ آینده هستیم. به هر حال چهارشنبه بود و چهارشنبه همیشه روز خوبی است حتی اگر کمرنگ باشد.
توی دفتر نشسته بودیم تا کلاس شروع شود و بچهها از سر صف بروند بالا. پادشاه همیشه زودتر از بقیه میرود سر کلاس. این بار هم بلند شدم تا بروم که یکی از دبیران آمد دنبالم و گفت مدیر گفته است چند لحظهای توی دفتر بمانیم و ظاهرا خبری است. ماندم. همه تقریبا نشسته بودند که ناگهان گروه از دانشآموزان با کیک و شیرینی و دست زدن وارد شدند. آخرین روزِ کاریِ معاون خوش اخلاق مدرسه بود و امروز رسما بازنشسته میشد. غافلگیر شده بود. همه آمدند و کلی هم عکس یادگاری گرفتند. خوب است که آدم طوری باشد که بچهها تا روز آخر دوستش داشته باشند. در کلاس اول امتحان دینی برگزار شد و رسما ساعت پادشاه و درس تاریخ از دست رفت. ساعت بعد دینی داشتند و به دبیرشان گفتم ساعتش مال من است. بچهای این کلاس و کلاس بعدی را بردم توی نمازخانه و به هر دو کلاس با هم درس دادم. معلوم نیست چطور باید درس آنها را به سر فصل هایش برسانم دوتا چهارشنبه در بهمن تعطیلند و یک چهارشنبه در اسفند، تازه اگر تعطیلی عجیب و غریب دیگری پیش نیاید که آن هم بعید است.
ناهار ماکارونی داشتیم. زن برای اولین بار ماکارونی آشیانهای درست کرده بود. بسیار خوشمزه بود و پادشاه خوشش آمد. به خصوص ته دیگهایش محشر شده بودند. با خیارشور خوشمزهتر هم شد. عصر رفتیم جلسه بیهقیخوانی. استاد از این جلسه یک کتاب دیگر را هم در نظر گرفته که حدود نیم ساعت آخر جلسه آن را میخوانیم. کتاب مربوط به شرایط ایران در جنگ جهانی اول است و پادشاه خوشش میآید. کمیهم در مورد اوضاع و احوال این روزهای این سرزمین صحبت کردیم. شب زن باز خوراکی میخواست ولی اذیتش کردم و گفتم برایش نمیخرم. کلی کولی بازی کرد و پادشاه خندهاش گرفته بود. آن چیزی که میخواست نگرفتیم اما نهایتا یک ساندویچ خرید و رفتیم خانه.
آخر شب یکی از حساسترین شبهای فوتبالی بود. روز آخر دور گروهی لیگ قهرمانان اروپا بود و اصلا معلوم نبود کدام تیمها صعود میکنند و کدام تیمها صعود نمیکنند. تیم پادشاه بازی حساسی را در زمین حریف و آن هم از مربی سابقش برد. اما نکتهی حساس اینجا نبود و در بازی دیگری اتفاق افتاد. بفیکا با سرمربیگری مربی مشهور که در سالهای افتش به سر میبرد یعنی آقای مورینیو با رئال مادرید بازی داشت. لحظهی آخر بازی بود. بنفیکا سه به دو بازی را جلو بود اما هنوز یک گل لازم داشت به مرحله بعد صعود کند. دو نفر از رئال اخراج شده بودند و یک کرنر به نفع بنفیکا گرفته شد. مورینیو به دروازبان تیمش هم اشاره کرد که جلو بیاید. همه توی محوطه جریمه رئال بودند و منظر ضربه کرنر. کرنر ارسال شد و بله معجزهی فوتبال دوباره خودش را نشان داد. دروازبان جلو آمدهی بنفیکا با ضربه سر گل زد. مورینیو مثل روزهایی که در تیم ما بود با دستهای بالا میدوید و خوشحالی میکرد. همه از خوشحالی روی سر دروازبان ریخته بودند و اصلا کسی باورش نمیشد دقیقا چه اتفاقی افتاده. خلاصه شب هیجان انگیزی بود. حالا تا ببینم چه میشود.