خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۱۵۱. یواش

یکشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۳، ۱۰:۲۴ ق.ظ

شنبه نصف کلاس یازدهم از ترس پادشاه غیبت کرده بودند تا زمان پرسش کلاسی در تیر رس نباشند. حالا جالب است که من سه جلسه می‌پرسم و اگر بار سوم هم جواب ندادند تازه نمره ثبت می‌کنم اما باز می‌ترسند، شنبه ها هم که می‌‌پرسم فقط به این خاطر است که رشته آنها انسانی است و زیاد باید با این درسِ بد قلق باید سرو کله بزنند در غیر این صورت کاری به کارشان نداشتم. توی کلاس برای تاریخ یازدهم فیلم جنگ احد و خندق را نشان دادم و افسوس خوردم که چرا برای این دروس کلی کلیپ و انیمیشن و فیلم هست اما برای تاریخ دهم که ایران باستان است به بدبختی می‌شود چیزی پیدا کرد.

از دیشب زن گفته بود که امروز نهار درست نمی‌کند و این روزها من خوشحال می‌شوم چون می‌شود جدای از برنامه‌ی هفتگی غذاهایی مثل املت و نیمرو بخوردم. جناب نیمرو خودش یک شخصیت بسیار محترم و لطیف است. به خانه که رسیدم لباس‌ عوض کردم شاهانه وارد آشپزخانه شدم. تابه‌ی روحی که مخصوص نیمرو تهیه کرده‌ام روی گاز گذاشتم تا خوب داغ شود، بعد روغن ریختم، حواستان باشد که باید دیلینگِ روغن در بیاید، بعد که روغن با زبان خودش گفت دیلینگ کمی نمک ریختم و بعد تخم مرغ‌های سرد یخچال یکی یکی آرام روی روغن باز کردم. باید در این مرحله سرو صدا به قدری باشد که زن از بیرون آشپزخانه با صدایی نشان دهنده‌ی افسوس بگوید گاز را تازه تمیز کرده بودم. بعد گذاشتم خوب اطراف سفیده طلایی شود و بگیرد تا موقع خوردن خرچ خرچ صدا بدهد. دست آخر یک ضربه هم روی زرده زدم تا بیشتر به پختن مایل شود. همزمان نان سنگگ داغ کرده بودم و حالا نهار شاهانه آماده بود. باز کمی نمک روی آن پاشیدم که بلورهای نمک دیده شود و بعد شروع شد، حمله به قلب سپاهِ نیمرو. خرت خرت و خرچ خرچ برخورد قاشق با کف تابه مثل صدای شمشیر در میدان نبرد باید فضا را پر کند. بسیار چسبید.

عصر کمی خوابیدم. حالا دیگر پادشاه کار یاد گرفته و هر روز یکی چیزی را توی بطری‌های آب معدنی می‌ریزد؛ نخود، لوبیا، عدس. دیروز پسته‌ها را هم ریختم توی بطری، یکی از این روز‌ها ممکن است زن را هم توی بطری جا بدهم، درش را ببندم و بگذارم یک گوشه. زن بیرون کار داشت رفتیم بیرون. چند نان فانتزی تازه خریدیم زن وقتی هوس چیزی می‌کند کودک پنج ساله‌اش روشن می‌شود به صورتی که پا به زمین می‌کوبد تا آن را بخریم و دیشب هوس گردو کرده بود. نهایتا مجبور شدم دور بزنم تا گردو بخرد می‌دانستم با نانِ نرم، هوس کرده نان و پنیر و گردو بخورد و وقتی چیزی را تصور می‌کند دیگر نمی‌تواند از خیر آن بگذرد. رفتیم خانه و نان و با خوشحالی نان و پنیر را گذاشت کنار دستش و شروع کرد به شکستن گردو‌ها و سریال ترکی مورد علاقه‌اش را هم گذاشت پخش شود تا ببیند بالاخره تکلیف زینب و علیهان چه می‌شود. بسیار یواش غذا می‌خورد و دست‌هایش موقع لقمه گرفتن با نمک است.

آخر شب نشستم پای کارهایم و چند نوع امتحان طراحی کردم. یک امتحان هم کتاب باز در نظر گرفتم با سوالات بیشتر تا مگر به این بهانه بعضی دانش‌آموزان دست کم یک بار هم شده سوالات را از توی کتاب پیدا کنند و بنویسند بلکه هنگام امتحان اصلی فرجی بشود و چیزی به خاطر داشته باشند. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان