۱۶۰. رویا
دوشنبه دیگر واقعا سرد و ابری بود. ابرهای یکدست و سفید مانند لحاف بزرگی روی سر شهر پهن شده بود. بوی برف میآمد اما این منطقه دقیقا در کویری بین دو دسته از ارتفاعات است که باعث میشود برف و باران از هر طرف به نوکقله ها گیر کنند و به اینجا نرسند. فقط سرما میرسد و سرما. توی راه سر صحبت را با آقای قوامی باز کردم و گفتم این درست نیست که شما خود مقصد آمپرتان را تکان نمیدهید و ما باید مسیر را در سرما طی کنیم. گفت تا دو روز پیش با آن موتورِ الدنگ به محل کار میرفتید و از سرما هم گلایهای نمیکردید و حالا هر روز کلهی صبح ما شما را به محل کار میرسانیم و رویمان ایراد هم میگذارید. تا خود مقصد غر زد. به طور کلی اول صبح هیچکس اعصاب ندارد. آقای قوامی هم همینطور. زیاد سر به سرش نگذاشتم. توی دلم تاج پادشاهی را قاضی کردم دیدم بیراه هم نمیگوید آدمیزاد زود یادش میرود قبلا چه شرایطی برایش ایده آل بوده و همیشه از زمین و زمان ایراد میگیرد. هر چند این باعث نمیشود به عنوان پادشاه نسبت به رفتار زنندهی آقای قوامی بیتفاوت باشم در اولین فرصت و با اولین پول درشتی که به خزانهی مملکت برسد میفروشمش و یک ماشین بهتر میخرم تا یادش باشد جلوی پادشاه باید هوای زبانش را داشته باشد.
مدرسه همچنان تحت تاثیر تحولات سوریه بود. این روزها دفتر مدرسه اتاق جنگ خاورمیانه است. بعضیها کم مانده خودشان دست به کودتا بزنند و کشور مستقلی تاسیس کنند. جو گیر بودن سقف ندارد. یکیشان که پیله کرده بود فلانی سفیانی است و همین روزها آسمان به زمین میآید و دیگری که معلم فیزیک هم بود به صورت خیلی جدی داشت سرعت و جهت گلولهی شلیک شده به سمت ترامپ را تحلیل میکرد و از آن این نتیجه را میگرفت که این ترور نمایشی بوده. اگر مثل شاه عباس دستهای از آدمخوارانِ جان بر کف داشتم حالا به کار میآمد و میدادم چند تایی از این پدرسوختهها را بخورند، دست کم شکم چند نفری سیر میشد، بعضیهاشان حسابی پروار هستند.
ظهر پیامی از زن آمد که حوصلهی غذا درست کردن ندارد و میخواهد ساندویج سفارش بدهد. ساندویچ هم مثل بقیه فست فودها انتخاب پادشاه نیست اما مردانه میخورد. برای کش دادن روزها ساعت خواب عصر را کم کردهام و اینطور یک ساعتی به روز اضافه میشود. شب در حال دیدن سریال زیرخاکی پسرک عدس پلو میخورد که زن هوس کرد. بعد بلند شد که عدس پلو درست کند و که بهانهای شد برای بالا رفتن پرچمهای صلح در مملکت. بعد کمی رویا بافتیم در مورد سفر و این که اگر آقای قوامی را با قطار به مقصد بفرستیم و خودمان هم با قطار برویم چقدر خوب میشود. بعد هم در مورد شب یلدا صحبت کردیم و این که چه طور سر کنیم که خوشمزه باشد. شب تا دیر وقت بیدار بودم و دردش آنجاست که ساعت چهار صبح هم روی تخت باید صد بار مثل کتلت دور خودم بچرخم و زیر و رو شوم تا شاید خواب از ناز کردن دست بردارد و بیاید. تا ببینم فردا چه میشود.