۳۹۱. آرزو
صبح باز با صدای زنگ خوردن تلفن همراه بیدار شدم. در حالی که هنوز هوشیاریم به هفت درصد هم نمیرسید جواب دادم. پدرم بود. در جریان این که دنبال خانه هستیم بود و موردی را پیشنهاد کرد. یکی از همکارانش خانهای در روستایی نزدیک به این شهر داشت ولی به دلایلی فراوان به کار ما نمیآمد. دوباره خواستم توی حوضچهی خواب ولو شوم که زن صدایم کرد و گفت پاشو که برویم دنبال خانه. آژیرِ استرسِ زن که تقریبا همیشه روشن است حالا در حالت اضطراری قرار گرفته بود و هیچ جور نمیشد مخالفت کنم. آبی به سرو صورتم زدم و حاضر شدم. هوا بسیار گرم بود. به چند بنگاه معملات املاک سر زدیم. مواردی که معرفی کردند یا اجاره رفته بود و یا اصلا مناسب ما نبود. جالب است که هر سال ما مقداری پول کم داریم تا خانهی مناسبی اجاره کنیم و سال بعد آنقدر پول را داریم اما اجارهها بالا رفته و باز ما به همان نسبت پول کم داریم. انگار همیشه دو سه سال از تورم عقب هستیم و معلوم نیست چطور میشود این دو سه سال را جبران کرد. تازه ما در شهر کوچک و پرتی زندگی میکنیم و در شهرزادگاهمان اصلا با این قیمتها نمیشود دنبال خانه گشت. اگر اینجا دو سه سال عقبیم آنجا ده سال عقب هستیم.
توی یکی از املاکیها که کولرگازی خوبی هم داشت متوقف شدیم. کمی نشستیم تا خنک شویم و بعد موردی را مطرح کرد که تا به حال ندیده بودیم. کلیدش هم دست خودش بود. گفت برویم خودمان بازدید کنیم و بعد کلید را برایش بیاوریم. رفتیم و خانه را هم راحت پیدا کردیم. پادشاه کلید انداخت رو رفت داخل کمی وسایل پراکنده بود که حس کردیم احتمالا مال مستاجر قبلی است ولی بعد در کمال تعجب دیدم زن و بچهی مردم آن وسط خوابند. عجب وضعی شد. فوری آمدم بیرون. احساس دزد بودن به ما دست داد. زن توضیح داد که املاک کلید را داده و گفته اینجا خالی است. آنها هم گفتند که خانه را از جای دیگر اجاره کردهاند و تازه وسایلشان را آوردهاند. خلاصه با حالتی معذب محل را ترک کردیم. سر راه برگشتن دوتا آب میوه گرفتیم تا کمی گرما را رفع کند اما آن بطری کوچک اصلا حریف این کوه آتش نشد. کلید را به آن املاکی پس دادم و گفتم مرد حسابی توی خانه ساکن هستند و فلان و بهمان شد. او هم معذب شد و هی عذرخواهی میکرد. آنقدر هم کلمات را میجوید که از هر سه کلمه یکی را متوجه میشدم. زن که همان یکی را هم متوجه نمیشد و من برایش ترجمه میکردم. برگشتیم خانه. برق قطع بود و زن توی گرما آشپزی کرد. یک مورد دیگر مانده بود که تا قبل از حاضر شدن غذا تنها رفتم و دیدم. خانهاش کلا دوتا کابینت داشت و کولر هم مثل نود درصد خانههایی که دیده بودیم نداشت. زن بسیار بسیار بسیار از دست آن همکارم که قرار بود خانهاش را به ما بدهد شاکی است. حق هم دارد چون او ما را از خانهاش مطمئن کرد و در این مدت خیلی از موردها اجاره رفتهاند. ولی این که زن میگفت چرا به او نگفتی که نامرد است و فلان و بیسار است را پادشاه قبول نمیکند. پادشاه حوصلهی حرف بیخود زدن ندارد. حالا به فرض که با آن مردکِ هویج دعوا کنیم چه فرق میکند. در نتیجه که تغییری ایجاد نمیشود. زن اما همچنان به او بد و بیراه میگوید تا اینطور دلش خنک شود.
زن گفت بهتر است با همان موردی که دیشب دیدیم تماس بگیریم. کوچک بود اما تمیز و مرتب و جایش هم خوب بود. عصر تماس گرفتم گفت یکی برای شب وعدهی قولنامه گذاشته و اگر او نیامد خبر میدهد. شب هم زن نگذاشت که پادشاه به زورخانه برود و گفت برویم دنبال خانه. چند جایی را گشتیم و مورد خاصی پیدا نشد یا اگر بود به پول ما نمیخورد. در نهایت یک جا را اصرار کردند ببینیم که البته مبلغ رهنش بیشتر از بودجهی ما بود اما به هر حال گاهی املاکی ها میخواند نشان بدهند که موردی دارند و رفتیم تا آن را هم ببینیم. اتفاق جالبی افتاد. صاحب آن خانه همخدمتی پادشاه بود که از وقتی پادشاه به این شهر آمده هی قرار گذاشته بودیم همدیگر را ببینیم و هی نشده بود بعد هم کلا بیخیال ملاقات شدیم. یعنی در طی بیش از سه سال در این شهر کوچک حتی اتفاقی همدیگر را ندیده بودیم تا رسیدیم به اینجا. خانه را تازه خریده بود و کمی پول کم داشت که میخواست با یک سال رهن دادن خانه آن را بپردازد. خانه بزرگ و تمیز و زیبا بود. به کار ما نمیآمد و اصلا آنقدر پول نداشتیم. خلاصه خداحافظی کردیم و رفتیم.
توی راه خانه میدانستم که زن غصه دارد. حتی میدانستم که یکی یکی توی تاریکی اشک روی گونههای نرمش سر میخورد. چیزی نگفتم. چیزی هم نمیشد بگویم. بعد کمی از قیمت خانه گفت و این که احتمالا حدود چهار پنج میلیارد میارزد و این که چقدر خانهی قشنگی بود. تا خانه توی سکوت رفتیم. وقتی زن جلو تر از پادشاه رفت بالا به او فکر کردم. به این که چقدر بیشتر از اینها حقش است و چقدر دستهای پادشاه خالی است. باید بدانید که زن در خانوادهای بزرگ شده که همه چیز خیلی در دسترس بودهاست. برای برادران و خواهرانش اوضاع خیلی مناسب است و حالا آمده با پادشاه در این بیابان خدا و دنبال خانه میگردد. راستش را بخواهید پادشاه تا به حال هیچ چیزی از دنیا نخواسته و نمیخواهد. چیزهایی هم که گاهی میخواهد صرفا هوس هستند نه این که واقعا به عنوان آرزو به آنها فکر کند و اصلا همانها هم حتی شبیه آرزوهای بقیه نیست. مثلا شاید خیلی ها دوست داشته باشند ماشین آخرین سیستم یا خانهی فلان و لباس خاص داشته باشند اما پادشاه تا به حال این چیزها را نخواسته. هیچ چیزی نبوده که نبودنش برایم یک جای خالی به حساب بیاید و به طور کلی هر چیزی را هم که دوست دارم اصلا آنقدری برایم اهمیت ندارد که رویشان نام آرزو بگذارم. اما حالا یک آرزو دارم و آن این است که زن به هر چیزی از دنیا که دلش میخواهد برسد. واقعا و از آن ته قلبم که نادیدنی و عمیق است این تنها آرزوی پادشاه است. زن دوست دارد خانه داشته باشد. بچه داشته باشد. ماشین خوب سوار شود. وسایل خاص داشته باشد. پادشاه دلش میگیرد وقتی میبیند زن چیزی نمیگوید ولی دلش پر از آرزوهای رنگانگ است و یواش یواش گریه میکند. حق دارد واقعا حقش خیلی بیشتر از این دربار کوچک است و پادشاه زورش به خیلی چیزهای دنیا نمیرسد اما اگر یک روز خدا آمد و گفت فقط میتوانی یک آرزو کنی بدون لحظهای تردید آرزوی پادشاه همین است که آرزوهای زن برآورده شود. واقعا و بدون ادا پادشاه هیچ چیزی از دنیا نمیخواهد مگر سلامتی و اینطور حرفها. زن الان خواب است و پادشاه حرفهای زیادی برای سقف دارد. بگذریم. حالا تا ببینیم چه میشود.