۴۰۸. دودکش
سریال بیدار شدنهای زودتر از موعد پادشاه همچنان ادامه دارد. البته این بار واقعا زن سعی کرد با حالت عادی و آرام پادشاه را بیدار کند و این خودش باعث شد آرامش همایونی زیاد از جایش تکان نخورد. این بار لباسشویی دچار مشکل شده بود و خطایی را نمایش میداد. پادشاه تا حدودی حدس زد که جریان از چه قرار است. لباسشویی ما فقط یک شیر ورودی دارد که باید آن را به آب سرد وصل کرد و بعد خودش آب را گرم میکند. از آنجایی که همیشه در خانههای این سرزمین رنگ شیر آب گرم و سرد به دقت مشخص شده اینجا هم هر دو شیر زیر کابینت به رنگ آبی بود و پادشاه آن ابتدای کار شیر را به یکی وصل کرد و حالا متوجه شدم آن آب گرم بوده. جای شیر را عوض کردم و لباسشویی ادایی کارش را از سر گرفت. البته این دو جمله یک ساعت کار برد چون بیرون کشیدن لباسشویی از آن سوراخ تنگ توی کابینت و عوض کردن جای شیر وقتی فقط یک وجب جا وجود دارد که دستت را داخل ببری خودش عملیات سختی است. خلاصه بعد که خاطرم از آن راحت شد زن گفت بروم و چند تا چوب لباسی بخرم تا شاید امروز بالاخره لباسهایی که مثل کوه روی هم ریختهاند جمع شود. خیار شور هم خریدم. زن گفت برای ناهار همان گوشت کوبیدههای دیروز را گرم میکند تا بخوریم و آنها با خیار شور خوشمزهتر میشد. به خانه رفتم و نهار را نوش جان کردیم.
بعد زن خوابید و پادشاه کمی کتاب خواند. در کتاب مردم شهر دست جمعی به یک خانم بیوه حمله کردند و فقط یه جرم زیبایی و این که جوانان با دیدن او عقل از سرشان میپرد جلوی کلیسا سرش بریدند و پرت کردند توی کوچه. منظرهی سرخی بود. زن گفت برای جلسهی بیهقی خوانی صدایش کنم و اگر حوصله داشت میآید. خودم هم کمی خوابیدم و بعد بیدارش کردم. خوابهای کوتاهِ عصر زیر باد کولر بسیار خوشمزه است. البته اگر شرکت برق بگذارد. امروز در دو نوبت برق را قطع کردند. حالا هنوز مدارس تعطیل است معلوم نیست وقتی فصل شلوغ پاییز شروع شود میخواهند چه گلی به سرشان بگیرند. به هر حال کمی به ساعت شش مانده بود که با زن رفتیم برای جلسه. از معدود جلساتی است که به موقع شروع میشود و نهایتا پنج دقیقه تاخیر در آن مشاهده کردهایم. داستان سلطان مسعود رسید به جایی که او با کلی خدم و حشم و استقبال حیرت انگیز به بیهق و بعد به نیشابور وارد میشود و از طرفی فرستادهی خلیفه هم میآید به تختگاه برای تقدیم حکم سلطنت سلطان او. به جلسه پیرمردِ اهل فضل دیگری به جز خود استاد هم اضافه شده که بسیار در ترجمهی لغات چابک بود، هر چند چشمش برای خواندن بسیار ضعیف شده بود و اگر قرار بود کلمهای را ببیند مجبور بود از جیبش ذرهبینی در آورد و با کمک آن به سختی کلمه را تشخیص دهد. به هر حال به عقیدهی پادشاه پیران در هر مجلسی برکت و سنگینی آن مجلساند. مانند زورخانه که این از مزایای آن است و ما با کسانی ورزش میکنیم که بعضی از آنها در دههی هشتم و نهم زندگی خود هستند. بگذریم.
در مسیر برگشت از چند جا سراغ تختهی MDF را گرفتیم ولی یا بسته بودند یا یک تکه تخته نمیفروختند. راستش میزی که زن داشت را خودمان برایش پایه درست کردیم و حالا برای پشت آن اگر یک تخته پیدا میشد به استحکام آن کمک میکرد. فعلا که پیدا نشد و تا شنبه هم همه جای این شهر تعطیل هستند. زن کمی خوراکی جاتِ مضر خرید و به خانه رفتیم. پادشاه که یک گوشهی ذهنش خاموش شدن گاه و بیگاهِ شمعک آبگرمکن بود رفت تا ببیند دودکش آبگرمکن در جه وضعیتی است و اصلا شاید باد باعث خاموشی شمعک میشود. رفتم و با آخرین هنر مستاجر قبلی رو به رو شدم. آبگرمکن اصلا دودکش نداشت. یعنی در واقع مونواکسیدکربن حاصل از آن در خود آشپزخانه پخش میشده. همین که در این چند روز چند بار آبگرمکن را روشن کردهایم و همچنان زنده هستیم خودش از معجزات است. فوری رفتم دودکش و لوله خریدم و به هزار بدبختی لوله را در آن فضای تنگ نصب کردم و هزاران بار درود به ارواح مستاجر قبلی فرستادم. تا آخر شب دیگر لباسها و یک سری وسایل اضافه کاملا جمع شد. حالا تا ببینم چه میشود.