۵۸۰. فجر
یکشنبهی این هفته روز متفاوتی بود. از این نظر که قرار بود زن برود و شاید تا ده روز از پادشاه دور باشد. البته این تغییری در آدابِ صبحگاهی دربار ایجاد نمیکرد. پادشاه طبق معمول بلند شد و حاضر شد تا به مدرسه برود. تا مدرسه یک هویج خوردم. جدیدا هویج را دوست دارم. هوا خوب و حتی بهاری بود. البته نمیدانم هوای بهاری برای این وقت سال خوب حساب میشود یا خیر. یکی یکی همکاران از راه رسیدند. سر صف صحبتهای معاون مدرسه طولانی شده بود و تازه یادم آمد دوازدهم بهمن است و دههی فجر شروع شده است.
معنی لغوی فجر شکافتن و باز شدن است. نام خوبی انتخاب کردهاند. یاد پادشاه است که قدیمترها وقتی هنوز خودش نورسته بود و به مدرسه میرفت همهی کلاس منتظر رسیدن اینچند روز از سال بودیم. گروهی از خیلی قبل سرود تمرین میکردند، گروهی نمایش، گروهی دکلمه، گروهی تزئین مدرسه و چیزهای دیگر. همه مشغول بودند و خوشحال بودیم. پادشاه معمولا در گروهی بود که مسئول درست کردن روزنامه دیواری بودند. آن وقتها هنوز اینطور نبود که زرت و زرت پوسترهای بیروح چاپ کنند و به در و دیوار بچسبانند. ما یک روزنامهی دیواری مفصل داشتیم که مطالب آن در این مدت به روز میشد و واقعا چندین نفر هر روز جلوی آن جمع میشدند تا ببینند توی آن چه چیزی نوشته شده است. ما هر روز مسابقه و معما و چیزهای دیگری توی روزنامه قرار میدادیم ک یک صندوق کوچک کنار روزنامه بود برای تعمل و جواب دادن به این مسابقات. روز بعد اسامی برندهها را توی روزنامه منتشر میکردیم و خلاصه این یک گوشه از جنب و جوشهای این ایام بود.
حالا اما انگار روحِ همه چیز مرده است. دهه فجر صرفا تبدیل شده به پخش کردن چند آهنگ تکراری از بلندگوهای مدرسه و حرفهای بیسرو ته معاون مدرسه سر صف و البته زور زدن برای تغییر دادن شکل و شمایل مدرسه که چون توسط معاون پرورشی و یکی دوتا از دانشآموزان اطرافش انجام میشود فقط یک کار بی محتوا و سبک دیده میشود. امسال که دیگر همه چیز چند درجه بیروح تر هم شده است. هوش مصنوعی آمریکایی به دستشان افتاده و با آن پوستر چاپ میکنند علیه آمریکا و صدا و سیما هم با همان هوش مصنوعی کلیپ و ویدئو درست میکند و این از شوخیهای بیمزهی روزگار است. به خانه که رفتم زن وسایلش را جمع کرده بود و حاضر بود. برای پادشاه و توی راهِ خودش کتلت درست کرده بود و خوردیم بسیار خوشمزه بود. بعد رساندمش به پایانهی مسافربری. خیلی وقت بود که به آنجا نرفته بودیم. زن سوار شد و رفت. پادشاه برایش دست تکان داد. زن حدودا چهار ساعت بعد میرسید به شهرمان.
جایش توی خانه خالی بود. پادشاه تا شب به امور مدرسه پرداخت و به زورخانه رفت. آخر شب کمی با زن صحبت کردم. راحت رسیده بود. شب نسبتا زود خوابیدم. حالا تا ببینم چه میشود.