خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۵۸۲. خشم

چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۴، ۷:۴۸ ب.ظ

در این چند روز دائما این بیتِ شعاری و لوث شده در ذهنم تکرار می‌شود که می‌گوید: "دریغ است ایران که ویران شود/ کنام پلنگان و شیران شود"، ولی همه چه از داخل و چه از خارج می‌گویند جنگ حتمی است. خواسته‌های قلبی افراد با واقعیت فاصله‌ی زیادی دارد. یک گلوله‌ی برفی را پنجاه سال پیش از قله‌ی کوهی رها کرده‌اند و حالا آن گلوله برف آنقدر بزرگ شده که مثل بهمن به سمت ما می‌آید. جز در خیال نمی‌‌شود فکر کنیم که این بهمن بدون برخورد از ما رد شود. برخورد هر لحظه نزدیکتر از پیش است. این را در نگاه همه حتی مجریان تلوزیونی و سخنگوهای رسمی و غیر رسمی می‌شود دید. حتی آنهایی که تا قبل از این همیشه می‌گفتند ایران باید مذاکره کند و امتیازاتی بدهد تا اوضاع بهتر بشود حالا می‌گویند فقط باید جنگ شود. یک عده هم که از همان اول می‌گفتند باید بزنیم توی دهن استکبار جهانی و از این جور حرفها. دو طرف انگیزه‌هایشان از جنگ فرق می‌کند اما هر دو جنگ می‌خواهند و این بسیار عجیب است. به هر حال این هم وضعیت ماست و در منطقه ای زندگی می‌کنیم که باید بیشتر از آب و هوا وضعیت آسمان منطقه را چک‌ کنیم. بگذریم.

پادشاه به مدرسه رفت و توی کلاس‌ها هم سوال همه‌ دانش‌آموزان این بود که "پس کی می‌زند؟" بیشتر سعی می‌کنم شرایط کلی را برای آنها توضیح بدهم و این که اصلا چرا این دو کشور کارشان به این گذرگاه باریکِ تاریخ کشیده است. جالب است که اکثرا معتقدند ما چرا باید تاریخ بخوانیم و بعد در این مواقع تمام سوالاتشان سوالات تاریخی است. واقعا همه و همه باید تاریخ بخوانیم. اگر قرار است راهی باشد برای اوضاعی که یک روزِ دور بهتر شود آن راه آگاهی است. متاسفانه از مسیرهای پر خونی باید عبور کنیم و این دلیلش همین است که نه مردم و نه حکومت‌هایمان اعتقادی به خواندن تاریخ نداشته‌اند. در این وضعتیت هر کلاسی که می‌رفتم در حال انفجار از خشم بود چون قبل از پادشاه با دبیر دینی درس داشتند و او مثلا می‌خواسته دانش‌آموزان را توجیه کند. توجیه با این چهارچوب که "همین که من می‌گویم درست است و شما غلط می‌کنید به فلان چیز و بهمان کس توهین کنید". حالا پادشاه باید یک جوری سعی می‌کرد دوباره عقل را وارد کلاس‌ها کند و عقل هم به این راحتی ها راضی نمی‌شد پایش را توی آن بلبشو بگذارد.

ناهار برای خودم پوره‌ی سیب زمینی درست کردم و خوردم‌. بسیار خوشمزه بود. بعد خوابیدم عصر یکی دو قسمت سریال تماشا کردم و شب به زورخانه رفتم. توی زورخانه به مناسبت عید مذهبی چند جعبه شیرینی آورده بودند. دیگر زن نبود تا برایش شیرینی به خانه ببرم پس خودم خوردم. بعد از زورخانه خواستم برای خودم جشن بگیرم. پس رفتم و یک کتاب خریدم قیمتش ۱۰۰ هزار تومان بود و پادشاه را خوشحال کرد‌.

آخر شب زن عکس فرستاد که حاضر شده بود تا برود عروسی. لباسش خیلی به او می‌آمد. بیخودی کمی توی فضای مجازی گشتم. البته اینستاگرام را چند روزی هست که پاک کردم و از شرش خلاص شده‌ام و در تلگرام می‌چرخیدم. بعد نمی دانم چه ساعتی از شب بود که خوابم برد. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان