خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۵۸۳. زال

پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۴، ۲:۵۰ ب.ظ

پادشاه از پس خودش بر می‌آید. از آشپزی و اتو و بقیه کارهای خانه گرفته تا تمیزکاری و غیره هیچکدام نیست که از دایره‌ی توان‌ پادشاه خارج باش و از طرفی معمولا به هیچ چیزی هم وابسته نمی‌شود و امکان این که دلش برای چیزی تنگ شود بسیار کم است اما راستش دلش برای زن تنگ شده است. همین که باشد جالب است و باعث می‌شود فضای خانه طور دیگری باشد. درست است که تنهایی هم لذت‌های خودش را دارد اما واقعا خانه بدون زن یک چیزی کم دارد. به هر حال صبح چهارشنبه‌ی تعطیل را در کنار جای خالی زن از خواب بیدار شدم. دیر بیدار شدم و حسابی از این تعطیلی دلچسب لذت بردم.

باید چیزی برای ناهار فراهم می‌کردم‌. مثل همیشه بادمجان و گوجه خریده بودم و برنج هم از شب خیس کرده بودم. آب برنج را گذاشتم و همزمان مهیای آماده کردن خورشت بادمجان شدم. از این فلفل سبز های دراز هم خریده بودم و یکی دوتا توی آن ریز کردم. خوشمزه شد. به طور کلی عطر و طعم فلفل از علاقه‌مندی‌های پادشاه است‌. سریال "دارک" را ادامه دادم. هر قسمت همه چیز دارد پیچیده‌تر می‌شود. حالا پادشاه می‌داند چی به چی‌ است اما آن چیزی که هست خودش مثل یک کلاف تو در تو به نظر می‌آید.

شب باران گرفت. صدای باران آمد و پادشاه اصلا دلش نمی‌آید موقع باران توی خانه بماند. رفتم و با آقای قوامی زیر باران گشتیم. باران بسیار شدید بود و تا به حال در این شهر چنین بارانی ندیده بودم. به برکت هوشمندی شهرداری و شیب مناسب خیابان‌ها بعضی‌ کوچه‌ها تبدیل به رودخانه شده بود و در خیابان هم شاهد برکه های آب شیرین بودم. هر ماشینی که رد می‌شد به قدر دو متر آب به هوا می‌پاشید و وضعیت جالبی بود. برف پاک کن با سرعت به چپ و راست می‌رفت و با تمام تلاشی که می‌کرد باز هم رو به رو درست دیده نمی‌شد. نمی‌دانم چرا اسم برف پاک‌کن برف پاک‌کن است. انگار به طور کلی باران را آدم حساب نکرده‌اند. شاید بهتر بود بگویند شیشه پاک‌کن. هر چند پاک هم نمی‌کند در واقع برف و باران را کنار می‌زند. به هر حال باران شدید کویر این چیز‌ها سرش نمی‌شد. کم مانده بود سقف را سوراخ کند.

جانم که تازه شد به خانه برگشتم. کمی اخبار را دنبال کردم تا ببینم کار جنگ به کجا کشیده است. بعضی کانال ها وسایل لازم برای کیفِ فرار را هم فهرست کرده‌اند. گوشی را به شارژ زدم و دوباره حکیمِ هم ولایتی پادشاه را احضار کردم تا الباقی شاهنامه را برایم تعریف کند. کار به اینجا کشید که بعد از قتل ایرج به دست برادرانش، از او دختری از یکی از کنیزان دربارش به دنیا می‌آید. دختر با برادرزاده‌ی فریدون ازدواج می‌کند و فرزند آنان منوچهر وارث جایگاه ایرج می‌شود. منوچهر به حمایت سرداران ایران به سمت سلم و تور می‌رود و آنان را شکست می‌دهد و سر آنها را از بدن جدا کرده و برای جد خودش و پدر آنان یعنی فریدون می‌فرستد. در نهایت فریدون جایش را به منوچهر می‌دهد و خودش از دنیا می‌رود. از اینجا روایت می‌رود به سمت یکی از سرداران ایران به نام سام که در زابلستان حکومت می‌کند و در واقع کسی است که فریدون منوچهر و تاج و تختش را به او سپرده است. سام در انتظار فرزند است اما وقتی پسرش یه دنیا می‌آید چون موهای او سپید است او را در کوه البرز رها می‌کند. سیمرغ آن فرزند را بزرگ می‌کند و می‌شود همان زالِ دستان. پدر در خواب می‌بیند که پسرش بزرگ و برومند شده و از خداوند پوزش می‌خواهد و به دنبال او می‌رود. در نهایت زال را با تشریفات فراوان بر می‌گرداند. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان