۵۸۸. اعتماد
به همین زودی دوشنبه شده بود. صبح بوی نانِ داغ و عید میداد. پادشاه شب تقریبا خوب و راحت خوابیده بود. کمی نان خوردم و حاضر شدم تا به مدرسه بروم. همان مدرسه که در یک روستای پایکوهی است. البته روستا نه آنطور که تصور میشود و تقریبا شهر شده است. به هر حال آب و هوای خوبی دارد. خارهای بیابانی دوطرف جاده از سرمای شب قبل یخ زده بودند. هوا زیاد هم سرد نبود و کم کم داشت رنگ رویشان باز میشد. هر قدر به روستا نزدیکتر میشدم ابرهای تیره بیشتر میشدند. نم باران روی شیشهی آقای قوامی را تر کرد. تا به مدرسه برسم باران هم رسیده بود. دلم نمیآمد داخل بروم و کمی زیر باران ماندم تا سرم خیس شود. هوا فوق العاده بود. فراش مدرسه آقا یحیی اهل دل است و به مناسبت باران همان ساعت اول و قبل از رفتن به کلاس چای حاضر کرده بود. چای و باران با هم سرو میشوند. هنوز زنگ کلاس نخورده بود که مدیر اطلاع داد ساعت اول برگزار نمیشود و به جای آن اداره گقته با بچهها برویم به سالن کنفرانس و قرار است یک نفر بیاید و صحبت کند. میدانستیم قطعا یک سخنرانی برای مثلا توجیه بچههاست که قاطی شلوغیها نشوند و بگویند ایناتفاقات همگی کار اسرائیل و آمریکاست سعی کردیم کمی لفتش بدهیم ولی به هر حال باید میرفتیم. باران شدید تر شده بود ولی هوا اصلا سرد نبود. تا ساعت ۹ آن آقایی که آنجا بود هزار جور آسمان و ریسمان به هم بافت و آخر سر که رفت دانشآموزان از پشت سرم بلند پرسیدند: "آقا! این دروغایی که این بنده خدا گفت راست بود؟". متاسفانه این سخنرانها یک چیز اصلی را نمیدانند و آن هم این است که برای قبول کردن حرف باید اول دانشآموز یا هر مخاطبی به شما اعتماد داشته باشد واگرنه وسط ظهر هم بگویید روز است آنها باور نمیکنند. به هر حال سخنرانی طی شد و ما به مدرسه برگشتیم. هوا بوی فرنیِ وانیلی میداد. این روزها کلاسها را سریعتر جلو میبرم. اگر بشود تا قبل از عید اکثر کتاب تمام شود بعد از عید میشود روی سوالات امتحانی کار کرد.
۹ روز از رفتن زن گذشته بود اگر اشتباه نکنم این بیشترین فاصله بین ما بعد از ازدواج بوده است. به این فکر کردم که چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که به ترمینال رساندمش. باید سریع ناهار میخوردم چون بعد آقای قوامی را باید به تعمیرگاه ببرم. وقت آشپزی نداشتم اما نه آنقدری که نتوانم املتی شاهانه فراهم کنم. پس سر راه یک نان تافتون سنتی خریدم و تا به خانه رسیدم بساط املت را مهیا کردم. با روعن کنجد درستش کردم و بسیار خوب شد. تافتونهای محلی اینجا بسیار سنگین و سیر کننده هستند. یا نصف نان پادشاه واقعا سیر شد. بعد چرت کوتاهی زدم و ساعت سه و نیم آقای قوامی را بردم به تعمیرگاه. صفحه کلاچش مشکل داشت و باید تعویض میشد تا اگر قرار شد امسال هم به سفر برویم مشکلی نداشته باشد.
مسیر را پیاده و قدم زنان برگشتم. ساعت از هفت گذشته بود که تعمیرکار تماس گرفت و رفتم برای تحویل گرفتن آقای قوامی. تعمیرکار از ورزشکاران زورخانه بود و از آنجا میشناختمش. شاگردش هم شاگردم بود در یکی از مدارس. به سبب همین آشنایی قیمت را بسیار مناسب تر حساب کرد. حالا آقای قوامی سر حال بود. به خانه رفتم و الباقی روز را به تصحیح برگههای امتحانی رسیدم. امتحانشان خیلی خراب شده بود و امروز دوباره از آنان امتحان گرفتم تا قبل از بسته شدن سیستم بتوانم نمرات جدید برایشان ثبت کنم. امتحان اصلی آنها افتاده بود وسط آن وضعیتی که هر روز امتحانات به تعویق میافتاد و طبیعی بود که نتوانسته بودند درست بخوانند. حالا نمراتشان بهتر بود. بعد خواستم سریال تماشا کنم اما خوابم میآمد و بدون این که بخواهم خوابم برد. حالا تا ببینم چه میشود.