خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۵۸۶. طوفان

یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴، ۷:۵۸ ق.ظ

با این که درباریان را برای جستجو به سر تا سر عالم گسیل کردم اما خواب را پیدا نکردند.‌ خورشید بالا آمد. دیگر زمانی نبود و باید به مدرسه می‌رفتم. پروتکل‌های لازم را انجام دادم از جمله دوش آب سرد تا بتوانم به روزی که از روزِ قبل کش آمده بود و تمام نمی‌شد ادامه بدهم. بعد صبحانه لازم داشتم یک‌ صبحانه‌ی حسابی. با پنیر و نان و اینطور چیز‌ها کارم راه نمی‌افتاد. زودتر حاضر شدم تا قبل از مدرسه به کله‌پزی بروم. رفتم. هوا سرد بود. شیشه‌ها یخ زده بودند. تا وقتی آقای قوامی کم کم از خواب سنگینش بیدار شود شیشه‌هایش را تمیزکردم. در این شهر ساعت یک ربع به هفت صبح هنوز خیلی از کله‌پاچه فروشی‌ها هم بسته هستند. ولی مطمئن بودم یکی از آنها باز است. رفتم همانجا‌. همیشه با ورود یک نفر جدید زنگ بالای سرش را به صدا در میاورد. پادشاه دوست نداشت سنگین شود پس فقط آب و مغز کم چرب سفارش کردم و نان توی کاسه خرد کردم. توی این سرما بخارِ دلچسبی از روی کاسه بلند می‌شد. پادشاه مثل همیشه سریع بود. سریع و قاطع. با هر لقمه جانم تازه می‌شد. انگار به یک شارژر با ولتاژ بالا وصل شدم. بعد به مدرسه رفتم.

ساعت هفت و بیست دقیقه رسیدم. هنوز در مدرسه را باز نکرده بودند. کم کم یکی دوتا دبیر دیگر هم آمدند ولی همچنان در بسته بود. ناظم هم کلیدش را فراموش کرده بود و حالا همه منتظر یکی دیگر از معاونان بودیم. خلاصه در نهایت پنج دقیقه هم از هفت و نیم گذشته بود که در باز شد. کلاس‌ها خوب و منظم برگزار شد. جدیدا کلاس دهم انسانی به حاشیه می‌رود‌. یکی از دانش‌آموزان هر بار از اتفاقات اخیر می‌پرسد و نمی‌شود بی‌تفاوت از سوال رد شد. به هر حال کمی از وقت را به این پرسش‌ها اختصاص می‌دهم. هر چند تمام نمی‌شود. بعد از مدرسه فوری به خانه رفتم. هم خوابم می‌آمد و هم گرسنگی دوباره بیدار شده بود. برای ناهار به شوید پلو فکر کردم. همراه شوید توی برنج زیره هم ریختم. این از جمله غذاهای محبوب پادشاه است. این بار مثل زن سیب زمینی کف قابلمه چیدم تا ببینم چطور می‌شود. وقتی حدتد نیمساعت از دم کردن برنج گذشته بود برای کنار دست آن پنیرداویج درست کردم. کمی پنیر را توی روغن باز کردم، یک قاشق شوید خشک به آن اضافه کردم و درنهایت دوتا تخم مرغ. با سلام و صلوات برنج را خاموش کردم تا ببینم بالاخره موفق به استخراج ته دیگ سیبزمینی به قائده‌ای می‌شوم یا خیر. عملیات موفق بود. البته که به نظرم دفعه بعد باید حدود ۱۰ دقیقه بیشتر بماند اما به هر حال بسیار خوشمزه شد و پادشاه دوست داشت با کله شیرجه برود توی غذا. تصوریش را بعد برایتان توی کانال همایونی می‌فرستم تا هنر پادشاه را تماشا کنید.

تمام بعد از ظهر به مقاومت گذشت. مقاومت در برابر خواب تا مگر شب راحت بخوابم. در همین حال مسابقه فوتسال را تماشا کردم که ایران قهرمان شد. البته به سختی و در پنالتی. بعد فوتبالِ تیم پادشاه را تماشا کردم. سه به یک بازی را بردیم. در این بین گاهی چشمانم می‌رفتند به دیار خواب و به زور آنها را بر می‌گرداندم. کمی توی اینترنت دنبال مستندی گشتم که مدتی قبل دیده بودم. مستند خوبی است از ظهور و سقوط پهلوی به نام "در برابر طوفان". برای یکی از کلاسها آن را دانلود کردم. از این جهت مستند خوبی است که تصاویر، فیلم ها و صداهای اصلی را از همان زمان ارائه می‌کند. البته که طبیعتا بیطرف نیست اما فیلم و تصاویرش را جای دیگر نمی‌شود پیدا کرد و هر کس آن‌ را ساخته به اسناد آرشیوی قوی دسترسی داشته‌ است‌. اگر خواستید آن را تماشا کنید حواستان باشد که اولین فصل آن را ببینید. دو فصل بعدش زیاد جالب نیست. به هر حال این کار که تمام شد حوالی ساعت ۱۰ شب بود. کمی با زن صحبت کردم و بعد بالاخره به خوابی عمیق و راحت رفتم. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان