خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۵۹۰. تنهایی

پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴، ۲:۵۸ ب.ظ

چهارشنبه با یک روز تاخیر از راه رسید. برای نماز صبح که بیدار شدیم دیگر خوابم نبرد. طول خواب کم بود اما عمق آن به نزدیکی مرکز زمین می‌رسید. هیچ خوابی ندیدم. حتی خوابی که قرار باشد بعد از بیدار شدن آن را فراموش کنم. خوابم کاملا تاریک بود. زن دوباره خوابید ولی پادشاه دیگر خوابش نبرد. احساس خوبی داشتم. کمی توی فضای مجازی چرخیدم و بعد طبق روان آن مقداری که از شاهنامه خوانده بودم را توی برگه‌ی کوچکی خلاصه کردم و گذاشتم لای صفحات کتاب. بعد از سر بیکاری سری به نرم افزار کتابخانه تاریخ ایران زدم. راستش اینستاگرام را که حدودا ده روز پیش پاک کردم اما حالا باز تلگرام قابلیت استوری گذاشتن را فعال کرده و رعایا هم تاکید دارند حتما از این امتیاز استفاده کنند تا یک وقت هدر نرود. اصرار ویژه‌ای هم دارند که در مورد همه چیز نظر بدهد. یکی از این رعایا با پرسشی انکاری نوشته بود "آیا این مملکت روزگاری سیاه تر از این دوره را هم به خود دیده است؟" چند استوری دیگر هم با همین مضمون دیدم. از طرف دیگر کم کم صدای راهپیمایی روز بیست و دوم بهمن از دور به گوش می‌رسید. خلاصه به دلیل همین بیانات رعایا بود که رفتم تا گشتی در تاریخ بزنم. یکی باید به یاد مردم بیاندازد که بله همیم روزگار به ظاهر سیاه هم در دوره‌هایی آرزو بوده است. درست است که در حال حاضر توقع همه به حق بیشتر است اما این که می‌گویند دیگر از این بدتر وجود ندارد حرفی دور از واقعیت است. باید بروند و تاریخ حمله ترکمانان و مغولان و تیموریان را بخوانند، مثلا قسمتی از یک سفرنامه را خواندم که از محاصره شهر اصفهان توسط افغان‌ها می‌گفت. در مورد این نوشته بود که مردم به دست خودشان گربه‌ها را خفه می‌کردند و می‌خوردند و بعد حتی جنازه‌ها را می‌خورند و بعد کار به جایی رسید که کودکانی که از گرسنگی زودتر ضعیف شده بودند را می‌خورند. زاینده رود مملو از جنازه شده بود و بوی تعفن از شهر بلند می‌شد. یا در همین جنگ جهانی اول در همین سرزمین نزدیک به نیمی از جمعیت که چندین ملیون نفر می‌شده از بین رفته است. فقط هم مخصوص اینجا نیست تاریخ صد سال اول شکل گیری حکومت آمریکا یا قرون وسطط در اروپا شاهد است که روزگار سیاهیِ بسیار پررنگتری هم داشته که نشان داده و حالا این که ما می‌بینیم نهایتا یک خاکستریِ کم‌حال است. بگذریم.

زن بیدار شد. همچنان سریال ترکی‌اش تمام نشده و همان را تماشا می‌کند. بعد مشغول درست کردن ناهار شد. به درخواست پادشاه استامبولی درست می‌کرد. تا وقتی غذا حاضر شود با هم رفتیم و ماست خریدیم. هوا بسیار خوب بود. واقعا انگار بهار شده و حتی سبزه‌های معمول که همیشه قبل از سال نو در گوشه و کنار در می‌آید درآمده‌اند. خوبیِ خانه‌ی کوچک ما این است که درست وسط شهر است پیاده به همه جا راه دارد. خلاصه رفتیم و ماست، پنیر، ماکارونی و روغن خریدیم. استامبولی بسیار خوشمزه بود با ته دیگِ حسابی و با ماست چسبید.

عصر به جلسه‌ی بیهقی خوانی رفتیم. تا آنجا هم پیاده حدود ۱۵ دقیقه راه بود. زود رسیده بودیم و کمی روی نیمکتی کنار خیابان نشستیم تا چراغ‌ها روشن شد. جلسه بسیار خوب بود. خوبی اصلی آن این است که استاد از چیز‌های مختلفی در تاریخ و ادبیات و زبانشناسی سر رشته دارد و حرف از بیهقی به هر جهتی که می‌رود گفتگو پیش می‌آید و چیزهای جدیدی یاد می‌گیریم. حالا که آقای قوامی به تعمیرگاه رفته پیاده روی برای ما توفیق اجباره شده است. زن پرسید آقای قوامی تنها توی تعمیرگاه نمی‌ترسد؟ گفتم نه دیگر سن و سالی از او گذشته و پیرمردها از چیزی نمی‌ترسند، البته به جز تنهایی.

شب پادشاه کمی بازی کرد و آخرسر هم با هم یک قسمت دیگر از مجموعه‌ی گل یا پوچ را تماشا کردیم در حالی که زن نان و پنیر لقمه می‌گرفت و این لقمه ها بسیار خوشمزه بودند. زود خوابمان گرفت و زود خوابیدیم. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان