۱۰۰. نارنج
این شبها که میگذرد باز بیخوابی زده به سرِ پادشاه طوری که تا صبح هیچ خبری از خواب نیست. انگار چیزی از درون من منتظر صبح و طلوع آفتاب است. بعد باز به خاطر هیجانِ روز خوابم نمیبرد. اگر قرار بود صفتی غیر ار نیمه جان برای پادشاه انتخاب کنم قطعا "بیخواب" بود. پادشاهِ بیخواب. مرحوم مولانا در شعری میگوید:
"این نیمه شبان کیست چو مهتاب رسیده
پیغمبر عشق است ز محراب رسیده
آورده یکی مشعله آتش زده در خواب
از "حضرتِ شاهنشهِ بیخواب" رسیده"
از فردا که صبح زود به مدرسه بروم احتمالا درست میشود. بگذریم.
زن منت بر سر پادشاه گذاشته بود و توی زود پز قرمه سبزی پخته بود. میشود گفت بهترین قرمهسبزی در این سه سالِ گذشته بود و همه چیزش درست و به جا بود. خصوصا این که گوشتش کمتر از بارهای قبل بود و من اینطور بیشتر دوست دارم. به طور کلی زیاد اهل گوشت نیستم.
عصر کمی کارها را پیش بردم. کارِ مقاله تقریبا تمام شد، بعد جدول برنامه سالانه را هم تا شروع ترم دوم نوشتم. برنامه سالانه جدولی خالی است که برای هر درس درست کردهام. تعداد جلسات و تاریخِ جلساتِ درس را روی آن مینویسم و مشخص میکنم هر جلسه تا کجا باید پیش رفت و کدام جلسات میشود امتحان گرفت. تقریبا میشود همان طرح درس سالانه. بعد پانچ میکنم و به اول دفتر نمره اضافه میکنم بسیار کمک کننده است به خصوص باعث میشود در کلاس تایمی خالی نماند و از قبل آدم به فکر برنامهی آن روز باشد.
دفترِ برنامهی روزانه را هم مرتب کردم. دفتر روزانه ربطی به مدرسه ندارد. یک سر رسید کوچک است که همهی صفحات آن را شماره گذاری کردهام و فهرست دارد. تقریبا بر اساس کتاب "بولت ژورنال". اسمش را گذاشتهام "دفترِ نارنج" مهمترین ویژگی دفتر روزانه با این شکل و شمایل این است روند رشد را نشانِ آدم میدهد. مثلا شما سال دیگر آخر آن را نگاه میکنید و میدانید در مهر ماه سال ۱۴۰۳ چه کتابهایی خواندهاید و چه فیلمهایی دیدهاید و اگر بخواهید یاد آوری کوتاهی داشته باشید از روی شماره به صفحهی همان روز میروید و خلاصهای که آنجا نوشتهاید را میبینید. یا مثلا هفتهای یک بار میزان پیاده روی روزانه را سر جمع میکنید و در یک صفحه جدا ثبت میکنید بعد از چند ماه کاملا مشاهده میکنید هر هفته چقدر پیشرفت یا پسرفت داشتهاید.
کار بعدی که سراغش رفتم پیدا کردن فیلم یا انیمیشن تاریخیِ خوب برای تاریخ ایران باستان بود. چیزی مناسب و قشنگ پیدا نشد. چند مستند هست که آنقدر خشک و رسمی ساختهاند آدم رغبت نمیکند حتی چند دقیقه از آنها را نگاه کند. انگار برنامه را برای خودشات و عمههایشان ساختهاند، نه موسیقی مناسبی، نه لحن مناسبی و نه تصویر مناسبی. فقط یاد گرفتهاند با دوربین از نزدیک سنگهای تخت جمشید را نشان بدهند و یک نفر که انگار صدایش از همان دو هزار سال قبل بیرون میآید روی آن دکلمه بگوید. حالا همچنان میگردم ببینم چیزی پیدا میشود یا نه.