خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۱۰۳. شوگان

دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳، ۱۰:۱۸ ق.ظ

املای پادشاه هیچ‌گاه خوب نبوده و نیست و از پادشاه نمی‌توان ایراد گرفت اما از شما مقربان دربار که اینجا نظر می‌گذارید می‌شود ایراد گرفت که چرا این غلط‌های املایی را تذکر نمی‌دهید. امان‌نامه‌ برایتان می‌نویسم تا استثنائا ایرادهای املایی را تذکر دهید تا مبادا دشمن از این دستاویز برای خرده گیری استفاده نماید. بگذریم.

در درس تفکر به دانش آموزان راه‌های تحلیل خبر را یاد دادم. و این که در هر خبر باید اول ببینند چه کسی خبر را گفته و بعد ببینند خود خبر چه ویژگی هایی دارد. بسیار خوششان آمده بود.

در هفته‌ای که گذشت سریال "شوگان" را تمام کردم. امسال در بلاد کفر تمام جوایز را درو کرده بود و گفتم ببینم چه تحفه ای تدارک دیده‌اند. راستش آنقدر که در مورد آن چاپلوسی می‌کردند چشمگیر نبود اما مواردی در آن بسیار برجسته می‌نمود. اول این که نماهایی که کارگران گرفته بود بسیار قدرتمند بود. دوم این که آنقدر فیلم وسریال آمریکایی به خورمان داده‌اند که این سریال با فضای ژاپنی و فرهنگ قدیم ژاپن به دل می‌نشست و متفاوت بود و البته این هم جالب بود که این مردمانی که در بن‌بست شرقی دنیا هستند چه میل خاصی به مردن دارند. زرت و زرت خودشان را برای شرفشان می‌کشتند. تا یکی به آن یکی می‌گفت بالای چشمت ابرو او فوری شمشمیر می‌کشید و می‌گفت مرا بکشید سرورم. باز جالب اینجاست که سرورش او را نمی‌کشت می‌گفت خودت خودت را بکش. یعنی اگر این‌ها را همان زمان به حال خودشان می‌گذاشتند و استعمارگرانِ الدنگ سیخ به آنها نمی‌زدند خودشان منقرض می‌شدند. اصلا یکی از شاخه های فرعی سریال به همین سیخ‌های غربی اشاره می‌کرد یعنی فعالیت های پرتغالی‌ها و انگلیسی‌ها توی ژاپن. دکور ها و صحنه‌های بزرگ هم واقعا جذاب بودند اما در مجموع نرفت در لیست سریال‌های محبوب پادشاه.

ظهر زن را ترساندم و یک جیغ بلند کشید. بعد رفتیم برای نهار. نهار کتلتِ انگشتی درست کرده بود. کتلت انگشتی کتلتی است که زن میانش را با انگشتان تپلش سوراخ ایجاد می‌کند و شبیه دونات سرخ شده می‌شود‌. همراهش گوجه‌ی سرخ شده داشتیم جای سس. بسیار خوردم. و به این فکر کردم که من چقدر شکمو هستم و هر غذا را چقدر با آب و تاب دوست دارم. جالب است که روی ترازو رفتم و حدود ۲ کیلو در هفته گذشته کم کرده‌ام. بماند. شب هم در بین پیاده روی میوه‌ی پادشاه را خریدم. میوه‌ی پادشاه همان خربزه‌ی خاقانی است‌. عجب چسبید. باید بدهم نصف این بلاد را خربزه بکارند. عجب میوه‌ی باشعور و فهمیده‌ای است. یادم باشد سال جدید یک نشان افتخار به آن بدهم.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان