۱۴۳.مانور
جمعه شبیه جمعه نبود. انگار آن را با تخم مرغ و وانیل و شکر و بیکینگ پودر خوب مخلوط کرده بودند و بعد گذاشته بودند توی فر تا پف کند، بوی آن توی خانه پیچیده بود و میشد هر بار رفت چراغ فر را روشن کرد و تماشایش کرد. صبح رفتیم جمعه بازار. اول ماه بود و شلوغ. رعیت توی هم میلولیدند و هیچکدام هم نمیدانستند دقیقا دنبال چه چیزی میگردند. ما رفته بودین کمی میوه بخریم. پرتقال و انار و سیر و پیاز و بادمجان و سیب زمینی و گوجه خریدیم. برای نهار هم تن ماهی خریدیم.
برای اولین بار بعد از چند سال زندگی مشترک در خانه مانور بادمجان را اجرا کردیم. یعنی چند کیلو بادمجان را خورد کردیم، توی آبنمک گذاشتیم و سرخ کردیم و بعد بسته بندی کردیم و مودب و منظم گذاشتیم توی یخچال تا هر زمان نیاز بود صدایشان کنیم و به داد شکممان برسند. مانور موفقی بود و شاید همیم عملیات را برای پختن حبوبات نیز انجام بدهیم.
پیام داده بودند که فردا قرار است بیایند بازدید از کلاسهای پادشاه. در واقع سوال کردند و گفتند برای طرحِ کوفت و زهرمار آیا امکانش هست به کلاس شما بیایند؟ و پادشاه گفت هر طور مایلید. برای همین کمی فایلهای فردا را زودتر چک کردم و بعد کارهای نصفه و نیمه را کمی پیش بردم.
آخر شب لای کتابهایم میچرخیدم. به داستان هر کدام فکر کردم و این که چطور و کی هر کدام را خریدهام. بعضیهایشان نزدیک بیست سال عمرشان است. دوست دارم یک بار سر حوصله دربارهی آنها بنویسم. حالا تا ببینم چه میشود.