خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۱۵۵. وسواس

پنجشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۳، ۱:۳۲ ب.ظ

این توصیه از پادشاه را یک جا بنویسید و بزنید به سر در زندگی‌تان؛ "هیچوقت شمشیرتان را زمین نگذارید." چه شاه باشید و چه سرباز، هر جا یک قدم عقب نشینی کنید زندگی صد قدم به شما هجوم می‌آورد، جلوی هر کسی یا در هر موقعیتی بنا بر "لطف" شمشیرتان را زمین بگذارید همان فرد یا موقعیت به شما ضربه خواهد زد و یادش می‌رود یک روز شما بودید که برای او از جنگیدن دست کشیدید. بماند. پادشاه باید هر چند وقت سخن حکیمانه بگوید تا فراموش نکنید شاه ایرانشهر مجموعِ حکمت و سیاست است.

چهارشنبه یکی از معلمین قدیمی جغرافیا به مدرسه آمده بود. بازنشست شده اما هنوز به قدر چند کلاس درس برمی‌دارد. از آن معلمان ناب و اصیل است که یک تار موی سفیدش می‌ارزد به صد تا پلاستیک چروک. آنقدر پر است همینطور که نشسته سواد از لب و دهانش سر ریز می‌کند. پادشاه هر بار او را می‌بیند بر خلاف ذات شاهانه‌اش سعی می‌کند به هر طریق سر صحبت را باز کند و گفتگویی شکل بگیرد. این بار از جایی که چند روز پیش رفته بودم از او پرسیدم. پرسیدم چطور توی این سرما سگ و بقیه جانوران به گرمای آن پایین پناه نمی‌برند و همیشه خالی است؟ گفت اغلب حیوانات از پله می‌ترسند و چون انتهای پله‌ها را نمی‌بینند پایین نمی‌روند. با وسواس و دقت کلی اطلاعات دیگر در مورد آن مکان داد مثل شیب کانال‌های آب و اهمیت آنها و حتی اهمیت آن ماهی‌های سیاه برای لایروبیِ کف کانال‌ها. بسیار فرد جالبی است‌. یک قندان پر از قند است که قندش تمام نمی‌شود. باید او را به عنوان مصاحب در دربار استخدام کنم تا دائما حرف بزند.

قرار بود این هفته از دانش‌آموزان امتحان بگیرم اما دیشب دیدم آنقدر سوالات کم است که امتحان گرفتن فایده ای ندارد و تصمیم گرفتم هفته آینده با دو درس جدید امتحان بگیرم. سه کلاس بسیار خوشحال شدند اما کلاس آخر که خیال می‌کردند فوری امتحان می‌دهند و به خانه می‌روند پایشان را توی یک کفش کردند که می‌خواهیم امتحان بدهیم. پادشاه تدبیرشاهانه کرد اول دو درس بعدی را درس دادم، زیر چشمی حواسم بود که روی دسته صندلی‌ها و حتی زیر جلد کتاب‌های غیر مرتبط دارند جواب سوالات را می‌نویسند. تا نیم ساعت آخر نگهشان داشتم و بعد گفتم بدون کیف و کتاب برای امتحان به نمازخانه بروند. انگار آب یخ روی سرشان ریخته باشند. با اکراه به نمازخانه بردمشان و با فاصله نشستند زنگ خورده بود و هنوز داشتند با ناامیدیِ شاه هنگام خروج از کشور به اطرافیانشان نگاه می‌کردند. برگه‌های تقریبا سفید را جمع کردم و پرسیدم حالا اگر می‌خواهید می‌توانید برای جبران هفته آینده امتحان بدهید. بسیار خوشحال شدند و فوری محل حادثه را ترک کردند. نمی‌شود که شاهِ مملکت تصمیمی بگیرد و رعایای نیم وجبی بزنند زیرش.

سر راه به خانه به یاد فکر دیشب لبو خریدم. لبوهای درشت را از زیر کیسه بیرون می‌کشیدم. زیر ناخن‌هایم سرخ شد. انگار با ناخن خاکِ قبر کسی را که تازه دفن شده کنده باشم و نهایتا پنجه‌ام به پوستش بند شود. جالب بود. ظهر ماکارونی داشتیم بسیار خوشمزه بود. چند قسمت از سریال "بازنده" دیدیم. چند ضعف جزئی دارد اما در مجموع قشنگ پیش می‌رود. شب با زن رفتیم بیرون دیگر اختیارات شاهانه به قدری بالا رفته که زن توی راه پرسید فردا با قیمه ته دیگِ نان، سیب زمینی، زعفرانی یا برنجِ خش خشی؟؟ تاملی همایونی کردم و گفتم به نظر ریختن خورشت قیمه روی ته دیگ خش خشی برنج لذت دیگری دارد. کمی خرید کردیم. زن حدودا ده روزی می‌شود که به کلی دیگر تنقلات شیرین و شکلاتی را کنار گذاشته و خودش هم می‌گوید دیگر میلی به آنها ندارد. پنیر خریدیم و شیر نمک. ماست هم خریدیم چون با قیمه بسیار می‌چسبد. فردا دو تا کار خیلی مهم دارم اول این که باید نمرات مستمر را وارد کنم، دوم این که قیمه را بریزم روی ته‌دیگ خش‌خشی و با ماست بخورم. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان