خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۱۵۸. دوشس

یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳، ۱۱:۱۷ ق.ظ

شنبه باز با بوی پرتقال و آهنگ عطر تو از آقای ابی شروع شد. اول صبح رفتم و به دفتر دار مدرسه گفتم از روی برگه‌ی امتحانی به تعداد کلاسی که ساعت آخر داشتم کپی بزند. فهمیدم همین شنبه قرار است از همه مدرسه در ساعت اول آزمون بگیرند، از این آزمون‌های بی‌خاصیت که نه دانش‌آموزان جدی می‌گیرند نه دبیران نه مدرسه و فقط چون اداره گفته باید برگزار شود برگزار می‌کنند. برای همین آزمونِ کشکی کل مدرسه انگار آتش گرفته بود معاون‌ها به اطراف می‌دویدند و هیچکس نمی‌دانست دقیقا باید چکار کند. هر سال همین امور تکراری را انجام می‌دهند و هر سال در ساعت آخر قرار است همه کار‌ها انجام شود و گیچ دور خودشان می‌چرخند. حتی امتحانات نوبت اول و دوم که سی سال است انجام می‌شود باز هر سال انگار واقعه جدیدی است و تا لحظه آخر معلوم نیست از کجا تا کجا امتحان است و دقیقا امتحانات کی شروع می‌شود و کی تمام می‌شود. آزمون قرار بود ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه انجام شود و از آنجا که همه چیز بسیار منظم است حدود ساعت هشت و نیم تازه برگه‌ها رسید. نیم ساعتی از امتحان گذشته بود که تازه فهمیدند برگه سوالان تجربی را به رشته ریاضی داده‌اند و باز همه را جمع کردند. حالا جالب است دانش‌آموزان اصلا متوجه نشده بودند و شانسی تست‌ها را می‌زدند تا ببینند چه می‌شود. این هفته در تمام کلاس‌ها درس را به جایی که باید می‌رسانم و هفته‌ی آینده از همه امتحان کتاب باز می‌گیرم تا دست کم به این بهانه یک دور سوالات را مرور کنند. بگذریم.

در خانه هنوز وضعیت در حالت آماده باشِ جنگی بود و انگار در دوره‌ی جنگ سرد بودیم. حرف می‌زدیم، غذا می‌خوردیم، فیلم می‌دیدیم اما سرد. نهایتا زن سر شب به بهانه‌ی این که حتما داری توی گوشی به من خیانت می‌کنی و زنان دیگری برای دربار در نظر داری حمله‌ی همه جانبه‌ای آغاز کرد. این اقدام به منزله‌ی ترور ولیعهد اتریش در سارایوو جرقه‌ای بود برای شروع جنگ جهانی. گاهی به این فکر می‌کنم که سوفیا دوشس هوهنبرگ چه گناهی داشت. همسر ولیعهد اتریش که همراه او ترور شد و یا به طور کلی خانواده سیاستمداران که در این مواقع کشته می‌شوند. همین حالا که می‌نویسم اخبار سقوط سوریه را دنبال می‌کنم. کسی که روزی به زور آمده بود حالا چه ساده رفت انگار هیچ قدرتی نداشت. می‌گویند وقتی فهمیده سقوط حتمی است اول خانواده‌اش را فرستاده به کشوری نا معلوم و حالا خودش هم معلوم نیست کجاست. پادشاهان و سیاستمداران گاهی یادشان می‌رود قدرتشان از مردمشان است و خیال می‌کنند قدرت در سلاح و ارتش و پول است. اما فقط خیال می‌کنند و زمانی به خودشان می‌آیند که باید هر چه مانده بگذارند و فرار کنند. ذهنم این روزها مانند هواپیمای بشار اسد سر گردان است اما از طرف دیگر آرامشی در خودم حس می‌کنم که در مدت اخیر سابقه نداشته. بگذریم.

یکی از لذت های شاهانه‌ی پادشاه این است که فوتبال تماشا کند یا حتی صرفا صدای فوتبال را بشنود. به عکس زن می‌گوید با صدای فوتبال افسرده می‌شود. پای لپتاب بودم و تقریبا کار سوالات و امتحانات را تمام کردم. حالا فقط مانده طرح سوال برای نوبت اول.

شب مطالبی خواندم در خصوص تاریخ خوشنویسی. بسیار جالب بود. نوشته بود در دوره‌ای احساس می‌کردند هر قدر خطوط نستعلیق به کار رفته در بنا ها ناخوانا تر باشد ارزشش بیشتر است و حتی به نوعی آن را دارای طلسم می‌دانستند. به طور کلی آدمیزاد از چیزی که آن را نفهمد بیشتر خوشش می‌آید و برای آن داستان می‌سازد. در حالت صلحِ مسلح با زن بیرون رفتیم، دو نوع ترشی خریدیم تا زندگی خوشمزه‌تر شود و بعد دوباره برگشتیم به خانه و در مواضع جنگی خود مستقر شدیم. تا ببینیم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان