۱۷۶. بز
اگر یک روز ذهنتان مانند میدان جنگ چالدران شلوغ بود و توی دلتان رختهای عالم را میشستند و از قضا مثل پادشاه اهل سیگار و چیزهای مفیدِ دیگر هم نبودید شروع کنید به تمیز کردن. بیفتید به جان هر چیزی که دم دستتان است و وقتی دیگر رمق نداشتید خودتان را تمیز کنید. در میان تمیز کاریها مادهی مورد علاقهی پادشاه جاروی دستی است. همین جارو های کوچک که چیزهایی تویش میچرخد و باید با دست روی فرش بکشید. تمیز کردن آنها حکم یک پاکت سیگار وینستون قرمز دارد در هوای برفی. پادشاه حدود چهار صبح بیدار شد. چهارشنبه مدرسه را تعطیل کرده بودند و در واقع دیگر تعطیلات امتحانی شروع شده است. سه روز مراقبت برای پادشاه گذاشتهاند تا دهم دی ماه و بعد دیگر حدود دوازده روز میشود نفس کشید. پادشاه در شرایطی است که بسیار بسیار بسیار به شهر خودش نیاز دارد و فراقت و هیچ کاری نکردن و راه رفتن در شهر. بگذریم. خلاصه قبل از طلوع بیدار شدم سماور را آب کردم و روشن کردم. ظرفهای توی سینک را شستم و نهایتا چون هنوز نبرد چالدران در سرم جریان داشت جاروی دستی را درآوردم و افتادم به جانش. جدا کردن پرز و مو و نخ از میان سیخ سیخهای جارو کاری است که باید با حوصله انجام شود و همین ذهنِ بیصاحب را کمی آرام میکند. کم کم با تمیز شدن و جدا شدن ذرات و پرزها توی میدان نبرد صلح برقرار میشود. باید اول محورهای اصلی را در بیاورید بعد با دقت با جسمی تیز لایه به لایه بشکافید و جلو بروید. انگار با اسبی تیز تک زدهاید به قلب سپاه دشمن. به قدر فرش دوازده متری عمهی مرحومم پرز از لای جارو درآمد. تمیزی و سفیدی پشت سرتان آرامش میآورد. خلاصه در مواقع ضروری به توصیهی پادشاه دو نخ جارو تمیز کنید ، تا حدودی کارساز است. چای هلدار دم کرده بودم و تا دوش بگیرم چای هم رنگ گرفته بود. زن هم کم کم بیدارشد. چای قلبم را سرخ کرد. زن از شیرینیهای محلی آورد تا با چای بخورم. مثلا گفته بود صبح برویم بیرون اما میدانستم خودش حوصلهاش نمیکشد. همین هم شد و یکی دوتا چرخ که توی خانه زد گفت خوابش میآید و دوباره خوابید.
ظهر لوبیا پلو درست کرد. یک مغازه هست که بستههای لوبیا و هویج پخته میفروشد. همینطور انواع سبزی و چیزهای دیگر به صورت خانگی. برای ما که دو نفریم بسیار خوب است و زود کارمان را راه میاندازد. غذا بسیار خوشمزه شد. همراه با غذا جوکر را گذاشتیم. راستش واقعا بیمزه و لوس شده و فقط برای خالی نبودن عریضه نگاه میکنیم. عصر نخوابیدم تا با توجه به این که چهار صبح بیدار شدهام شب خوابم ببرد. شب با زن رفتیم بیرون. برای تولدش کفش میخواست. چند جایی رفتیم ولی کفشها فقط ظاهرشان خوب بود و مثل سنگ سفت بودند. نهایتا به صورت اتفاقی یک جا یک جفت فقط از یک کفش باقی مانده بود و زن همان را پسندید. خوشحال شد. به او میآمد و به نظر هم کفش خوبی بود. خریدیم و برگشتیم. توی خانه یک سری کارها را برای وقتی به شهرمان میرویم لیست کردم. دوستانم هم از همین حالا وعدهی کوه برای جمعه گرفتهاند. واقعا نمیفهم این چه مسخره بازی است که سر صبح یک شیب را بروی بالا و جانت از حلقت بزند بیرون بعد بیایی پایین. باید بگردم چهار تا دوست مُفنگی پیدا کنم اینها زیادی سالمند و معلوم نیست آدمند یا بز کوهی. آخر روز تعطیل بروی روی خاک و سنگ چه غلطی بکنی برای پادشاه فقط اولش جذاب است که نان و پنیر و سبزی برای صبحانه میخوریم و آخرش که اگر طول بکشد املت میزنیم. همان را همان پایین کوه هم میشود خورد اما ژنِ بزی اینها بر انسانیتشان غلبه کرده و بیخودی دوست دارند از جایی بالا بروند. اگر قرار بود آدم از کوه بالا برود که سم داشت. آدمیزاد اگر بنا به اشتباه غیر قابل بخششی صبح روز تعطیل بیدار شد باید روز زمین صاف راه برود به سمت کافهاملتی یا کلهپزی. حس میکنم این چند تا رفیقم آنقدر رفتهاند بیرون آفتاب به مغزشان خورده و به همین خاطر حتی وقتی از آنها میپرسم چرا؟ نمیدانند چرا فقط میگویند باید برویم کوه. یک جاهایی هم انتخاب میکنند که از وسط مسیر حتی سگ هم ولمان میکند و دنبالمان نمیآید. سنگ است و خاک و خار و یک قطره آب هم پیدا نمیشود. این بار خارِ بیابان را باید به دستشان بدهم تا مثل آدم روی زمین قرار بگذارند بعد از این همه مدت. حالا تا ببینم چه میشود.