۵۹۴. دایناسور
هنوز هفتهی آخر بهمن بود و از همین حالا بچهها سر و گوششان میجنبید برای تعطیلات عید. سایهی سنگین ماه رمضان دقیقا روی اسفند افتاده و این دانشآموزان را بیشتر هوایی میکند. یک اطلاحی بین دبیران رایج است که میگویند باید دانشآموزان را زودتر پِر بدهیم. منظورشان این است توی کلاس یکجوری به آنها حالی کنیم که هر چه زودتر تعطیل کنند و نیایند. پادشاه متوجه نمیشود که اگر نیایند درسها را چطور باید جلو برد. به هر حال تعداد غایبان از همین هفته به تدریج بیشتر و بیشتر میشود تا جایی که دیگر کلاسها به یکی دونفر میرسد و از رسمیت میافتد. حدود ساعت یازده ظهر به کلاس رشتهی مکانیکخودرو وارد شدم. معمولا کلاس آنها همیشه یا خواب آلودند یا در حال چرت زدن. یکی دو نفر هم که به طور کلی خواب هستند. این بار خیلی جدی از آنها پرسیدم که چرا در این هنرستان همیشه فقط کلاس شما اینطور است و بقیه اینقدر چرت نمیزنند. دلیل نسبتا منطقی را مطرح کردند. گفتند اغلب دانش آموزان این مدرسهی فنی عصرها سرکار میروند فقط تفاوت اینجاست که سه رشتهی دیگر یعنی ساختمان، برق و تاسیسات کارشان توی خانهی مردم است و در این شهر کوچک نهایتا تا ۸ شب کار میکنند اما مکانیکها تا آخر شب در مغازهاند و مشغول. گاهی استادکارها تا نیمه شب تعطیل نمیکنند. قانع شدم و درس آنها را سریعتر دادم بعد هم گفتم هر کس خوابش میآید بخوابد.
سر راه خانه با همین کالابرگی که میدهند مرغ خریدم چون میگویند در ماه رمضان حسابی گران میشود. زن هم برای ناهار مرغ پخته بود که بوی آن آمده بود تا بیرون از خانه به استقبال پادشاه. برنج را هم با ته دیگ زعفرانی آرایش کرده بود تا در کنار مرغ دلبری کند. سفره را چید. پادشاه به قدری غذا خورد که دیگر نتواند تکان بخورد و بعد یادش آمد باید یک ساعت دیگر به یکی از جلسات بیخودِ مدارس برود. با کمک زن فوری بعد از ناهار مرغها را شستیم و بستهبندی کردیم و بعد به جلسه رفتم. طبق معمول یک مشت حرف الکی زدند. معاون و مدیر این مدرسه هر دو همین امسال مسئولیت را به عهده گرفتهاند و اصلا نمیدانند دقیقا دارند چه کاری میکنند. وضعیت مدرسه قابل مقایسه با سال گذشتهاش نیست. تنها مزیت این جلسه این بود که باران گرفت و پادشاه تیو باران قدم زنان به خانه برگشت. زن از همان وقتی که رفتم بهانه میگرفت و شکایت داشت که هم به جلسه رفتهام و هم میخواهم به زورخانه بروم و اینطور پادشاه را کم میبیند. آخر سر آنقدر گفت و گفت که رضایت دادم صرفا یک شب از ورزش صرف نظر کنم. خوشحال شد و با ذوق لباس پوشید که کمی توی کوچه راه برویم. کمی هم خوراکی خریدیم. زن دو سه تا آدامس دایناسوری هم برداشت. از تفریحات پادشاه در کودکی جمع کردن عکس دایناسورهای این آدامسها بود. این بار هم نگهشان داشتم.
شب زود خوابم گرفته بود اما مقاومت کردم تا دست کم ساعت به دوازده شب برسد. بعد خوابیدیم. حالا تا ببینم چه میشود.