خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۱۸۰. معرفت

دوشنبه دهم دی ۱۴۰۳، ۱۲:۶ ق.ظ

وقتی نگاه می‌کنم میبینم پادشاه بسیار لوس و ننر و ادایی شده. باید خودش را جمع کند این وضعیت برازنده‌ی شاه مملکت نیست. گور پدر افکار مزخرف و سقفِ زبان نفهم و بی‌حوصلگیِ پدرسوخته. می‌دهم یک یکشان را از ورودی‌های شهر آویزان کنند. صبح با خودم وعده‌ی شاهانه کردم که امروز اتمام حجت کنم و امروز اتمام حجت کردم و فهمیدم سقوط چیزی است که به اراده‌ی خود ما انجام می‌شود و انتهایی ندارد. کتابِ "سقوط" از آلبرکامو را دوباره باید بخوانم. همین را می‌گفت که آدم همیشه خودش میل دارد از بالای پشت بام سقوط کند و وقتی این سقوط شروع شد دیگر نمی‌شود جلویش را گرفت. خیلی چیز ها همینطور است مثلا معرفت اگر کسی یک بار حرمتش را بشکند و بی‌معرفتی را شروع کند از آن به بعد دیگر انتهایی برای بی‌معرفتی او وجود ندارد، دیگر سدی نیست که مانعش شود تمام خصوصیات همینطور است. پادشاه توصیه‌ی اکید می‌کند اگر کتاب سقوط را نخوانده‌اید بخوانید و از سقوط در چاله‌های زندگی جلو گیری کنید. بگذریم.

صبح زود بیدار شدم. یک بار ساعت ۵ و یک بار ساعت ۷. بسیار گرسنه بودم از دیروز نهار تقریبا دیگر چیزی نخورده بودم. در بلاد مادرم غذاهای جالبی درست می‌کنند یکی از این غذا ها "سیرواویچ" است که تریبی از سیر و ساقه‌ی سیر و تخم مرغ است و یک غذای دیگر هم دارند به اسم "پنیرداویج" که این یکی ترکیب پنیر سرخ شده و تخم مرغ و شوید است. پادشاه اما گاهی در دستور العملی ابداعی این دو را بهم ترکیب می‌کند و اسمش را هم می‌گذارم "شاهدابیج" کی به کی است. اول توی تابه کمی روغن بریزید و مقداری پنیر صبحانه را روی حرارت کم توی آن باز کنید. بعد یکی دو حبه سیر رنده کنید توی آن بعد هم یک سر قاشق شوید خشک. پادشاه از روغن زیتون استفاده می‌کند که غذا کاملا بوی دیار مادرش را بگیرد این ترکیب که کمی روی حرارت توی دل هم جوشید و شروع کرد به صحبت دوتا تخم مرغ می‌شکنید توی آن و بعد می‌گذارید به دل بگیرد. تا وقتی حاضر شود چای را هم به راه کردم و ظرف‌ها را شستم. بعد ضربه ای روی زرده ها زدم تا میان مواد باز شود و کمی بعد حاضر شد. با نان تپلی بربری ترکیب محشری می‌شود که به نام پادشاه ثبت شده. یک چای نباتِ مستانه هم رویش نوش جان کردم و لذت زندگی افتاد تهِ چاهِ دلم. معده‌ی لوسم جدیدا کمی بازی در می‌آورد اما شاه بیدی نیست که به این باد‌ها خم بشود، کاج است. زن دیروز یک جوک در مورد کاج‌ها برایم فرستاده بود بسیار خندیدم چون همیشه از کودکی دوست داشتم یک کاج باشم ولی از قضای روزگار شاه شدم. بگذریم.

زن خواب بود. مابقی برگه‌ها را تصحیح کردم. زن که بیدار شد هنوز کمی قهر بودیم ولی یادم نبود چرا ولی بعد او هم انگار یادش نبود چرا و اوضاع عادی شد. همیشه به رفتن به شهرمان که نزدیک می‌شویم زن پر از استرس و بیقراری می‌شود و شب‌ها سوالات فلسفی می‌پرسد مثلا از این می‌پرسد که اگر یک روز من نباشم تو چکار می‌کنی؟ یا این که اگر روز تولدم تنها توی خانه بمانم چه می‌شود؟ برای نهار مرغ درست کرد با ته‌دیگ زعفرانی. خوشمزه بود. همراهش مجموعه شام ایرانی را تماشا کردیم. زن می‌گفت اگر در مسابقه شرکت کند همین غذا را درست می‌کند. گفتم به جای مرغ مجلسی مرغ زنجبیلی درست کند بهتر است چون خاص‌تر است.

این بار زن زودتر تصمیمش را گرفته بود مخصوصا این که برای سه شنبه شب بلیت سینما توی شهرمان رزرو کردیم و از همین امروز وسایلش را جمع کرد تا برای رفتن راحت باشیم. در این بین تقریبا ۱۰ مدل لباس توی اتاق عوض کرد و هر بار آمد توی هال تا نظر پادشاه را بداند. همیشه بیشتر از مقداری که لازم است لباس بر‌می‌دارد. تا آخر شب مشغول همین داستان بود. پادشاه هم که وسایلش مشخص است یک کیف لپتاب است و یک ساک لباس. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان