خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۱۸۴‌. گردن

جمعه چهاردهم دی ۱۴۰۳، ۹:۵۱ ق.ظ

صبح نسبتا زود بیدار شدم. زود تر از آلارمی که زن کوک کرده بود. زور بخاری ژاپنیِ لوس به سرما نمی‌رسید. فقط یک بخاری ایرانی سیبیلو و گردن کلفت می‌توانست حریف این سرمای بی‌پدر شود. قبل از هر چیزی رفتم سراغ جناب گوگل الممالک و با کلی جست و جو و کنکاش محلِ دفنِ پدرِ دنیا را پیدا کردم و به گور پدر دنیا کلی خندیدم و تا هر جا دلم می‌خواست به پسر پدرسگش فحشِ ناجور دادم. حرصم خالی شد. قرار شد از این به بعد در هنگام ناراحتی بگویم گور پدر دنیا و به کلی ناراحتی‌ها را حواله بدهم به مزارِ آن مرحومِ و فرزند ملعونش.

زن حدود ساعت ۹ بود که حاضر شد تا ببرمش زیارت.‌ آقای قوامی سردش بود و دندان‌هایش تیک تیک به هم می‌خورد. بنده‌خدا چقدر هم کثیف شده می‌دانم هم که تا تمیزش کنم باران می‌آید. خلاصه او راهم توی سرما بیدار کردیم و یک کوه وسایلِ زن را تویش جا دادیم و رفتیم برای زیارت. شلوغ بود مثل همیشه اما شلوغ از نوعِ درجه سه. چون دو درجه از این شلوغ تر هم دیده‌ام. از مسیر مورد علاقه‌ی پادشاه رفتیم ولی جای پارک پیدا نکردیم و بعد از مسیر مورد علاقه‌ی زن رفتیم. توی مسیر کلی عروس و داماد دیدیم که آمده بودند زیارت و عکس می‌گرفتند. ماهم چند تا عکس گرفتیم بعد مستقیم رفتیم به محل دنجی که همیشه می‌رویم. جای بسیار خوب و خلوتی است و هر کسی نمی‌شناسد. حدود چهل دقیقه‌ای آنجا بودیم و بعد رفتیم پی‌کارمان. اگر از سطحِ حواسِ پادشاه بخواهم بگویم همینقدر بدانید که موقع خروج پلاک کفش‌ها را به جای مهر گذاشتم توی جا مهری و داشتم خارج می‌شدم که زن فهمید. خلاصه برگشتیم به سمت آقای قوامی و مستقیم رفتیم به سمت منزل مادرزن. منزل پدری پادشاه و منزل پدری زن تقریبا دو نقطه هستند در دو طرف نقشه‌ی شهر و بسیار از هم دورند. حدود ظهر رسیدیم. احوالپرسی‌های مرسوم انجام شد. دخترِ پنج ساله‌ی خواهرزن هم آنجا بود. از پادشاه خجالت می‌کشد و هر بار من را می‌بیند درست به دیوار نگاه می‌کند تا چشم در چشم نشویم. بر خلاف خانواده‌ی پادشاه که شلوغ و پرسر و صدا و گرم هستند خانواده‌ی زن بسیار ساکت و رسمی هستند و همه چیز هم در موقع خودش انجام می‌شود. نهار قیمه بود. از مشکلاتی که پادشاه از ابتدای ازدواج داشت این است که آنها بسیار با آرامش غذا میخو‌رند و پادشاه مانند نهنگ‌های دریای ژاپن غذا و سفره را باهم می‌بلعد. به همین خاطر مخصوصا آن اوایل سر سفره بسیار سعی داشتم جلوی فرمان حمله را بگیرم و صرفا به یک پیشروی یواش و تاکتیکی بسنده کنم. خلاصه مراسم نهار هم تمام شد و رسید وقت خداحافظی. توی اتاق از زن خداحافظی کردم و گفتم این چند روز دختر خوبی باشد و مثل بقیه خانم ها از بودن کنار خانواده‌اش لذت ببرد. زن می‌گوید نمی‌داند چرا بقیه خانم‌ها از این که همسرشان نباشد یا این که جند روز خودشان خانه‌ی مادرهایشان باشند لذت می‌برند. زن می‌گوید همیشه دوست دارد چسبیده باشد به پادشاه و همیشه می‌گوید کاش می‌شد کوچک بشوم و حتی توی مدرسه توی جیبت باشم. می‌گوید وقتی از من دوری دلتنگی باعث می‌شود عقلم را تعطیل کنم و اخلاقم بد بشود. به هر حال از او خواستم این روز‌ها را صبوری کند و خوب باشد تا پادشاه هم کمی نفس بکشد. پادشاه برخلاف زن بسیار دوست دارد گاهی برای خودش باشد و در زندگی تنهایی شلنگ تخته بیندازد. تنهایی سوخت پادشاه است. خلاصه خداحافظی کردیم پادشاه ابراهیم حامدی را نشاند روی صندلی جلو‌ی آقای قوامی و راه افتادیم سمت خانه. در خانه‌ی ما ساعت ۳ هنوز نهار نخورده بودند. مادرم روزه بود. مادرزن هم امروز روزه بود. خواهرم سیب زمینی و گوشت سرخ کرده بود برای نهار.

عصر رفتیم خواهرم برای بچه‌هایش لوازم نقاشی خرید. خیابان‌ها بسیار شلوغ بود و خیلی از مسیر‌ها را هم‌بسته بودند و پادشاه بسیار خوشحال است که خودش و آقای قوامی وسط این بلبشو نیستند. خواهرم نیم متر نیم متر جلو می‌رفت و من با خیال راحت آهنگ عوض می‌کردم. عین خیالمم نبود اصلا بگذار دوساعت ترافیک باشد. توی مسیر خواهر دیگرمم را هم از مسیر محل کارش دزدیدیم. چهار تا دفتر و مداد خریدند برای بچه شد نیم ملیون تومان وجه رایج مملکت. تازه از جایی که بسیار ارزان فروش بود. وقتی برگشتیم روی گاز توی یک قابلمه لبو پخته بود و توی یکی دیگر کدو حلوایی. در آن سرما چسبید به تهِ جانمان. حالا کدو که زیاد باب میل پادشاه نیست ولی لبو را بسیار دوست دارم. کدو را هم مادر با ارده و گردو این جور داستان ها خوشمزه می‌کند اما عقیده‌ی پادشاه این است که اگر قرار باشد چیزی را با هزار چیز دیگر خوشمزه کنیم همان هزار چیز دیگر را می‌خوریم.

سر شب خواهر دیگرم هم باز نخود فرنگی به دست آمد. گفت گریه می‌کرده. همه خوشحال شدند. پادشاه در بوی دهان و گردن نخود فرنگیِ چهار ماهه غرق شد. فردا یعنی همین حالا که دارم برایتان می‌نویسم قرار بود برویم کوه ولی فعلا کنسل شده و احتمالا یک روز دیگر می‌رویم. مشخص نیست تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان