۱۹۵. جغجغه
صبح دوشنبه زود بیدار شدم. آسمان رنگ پاستیلِ نوشابهای بود. آنقدر زود بود که دوباره خوابیدم و این بار دیر بیدار شدم. ساعت از هفت گذشته بود. دهانم از چایهای پیاپیِ دیشب هنوز تلخ بود. مطابق رژیم مخصوص پادشاه صبحانه چند ورق هیچ لای هوا گذاشتم و در حین حاضر شدن خوردم، کمی روی لباسم ریخت که توی راه با دست تکاندم و با عجله به سمت مدرسه راه افتادم. توی مسیر یک کامیون درست میخواست از روی ما و آقای قوامی رد شود. از حالت چهرهی راننده کامیون خندهام گرفت. انگار کاملا خواب بود. توی مدرسه انگار مدیر را گذاشته بودند روی آتش. صبح زود دائم این طرف و آن طرف میجست و تلفن میکرد. ظاهرا گروهی قرار بود برای بازدید بیایند و حالا گفته بودند به جای ساعت نه ساعت هشت میآیند یعنی نیم ساعت دیگر. مدیر و معاون به سرو کلهی هم میزدند. چرا؟ چون هنوز نسکافه و تیبگ و نبات چوبدار خریداری نشده بود. باید حتما وقتی برای بازدید میآیند جلویشان این جور چیزها باشد. مدیر در همین نیم ساعت دست کم با شش نفر دعوا کرد. خلاصه ما نفهمیدیم آخر به نبات چوبدار رسیدند یا خیر. حدود ساعت دوازده ظهر خبرِ مورد علاقهی زن رسید و آن این بود که مدارس فنی و هنرستانها چون دانشآموزانشان اکثرا خوابگاهی هستند چهارشنبه تعطیل شدند. فردا هم که تعطیل بود پس همین دوشنبه عصر دوباره به شهر خودمان میرفتم. به خانه که رسیدم گرسنگی زیاد بود و حوصله کم. خدا سایهی تخم مرغ را از سر این مملکت کم نکند که اگر نبود چه شکم ها که گرسنه میماند. فوری دوتا تخم مرغ انداختم توی روغن و یک قاشق رب نشاندم کنار دستشان تا وقتی آنها با هم آشنا شوند ظرفها را شستم و وسایل را مرتب کردم. بعد از غذا نیم ساعتی خواب شاهانه کردم. حدود ساعت پنج وسایل را تحویل آقای قوامی دادم.
این بار از همان اول کار بانو هایده را نشاندم کنار دستم و فعلا به آقای ابی گفتم عقب بنشیند. تازه به دلِ جاده زده بودیم که بانو گفت : "عسل چشم نگام کن شیرینه نگاهت/ عسل چشم چه بر دل میشینه نگاهت"، گفتم خواهرم دست بردار از روح مرحومت خجالت بکش زن همین که بفهمد جلو نشستهای جفتمان را نگینی خرد میکند و میریزد توی قیمه و دیگر ساکت شدم و به جاده خیره شدم. باز گفت: "با سکوتِ زیرکانه منو فریاد زدی/ با چشات دوسِت دارم رو تو گوشم داد زدی"، گفتم من به ارواح عمهام خندیده ام که داد بزنم. عصبانی شد و گفت: "هنوز عاشقت هستم حالیتم نیست/ به هیشکی دل نبستم حالیتم نیس" بعد پایش را توی یک کفش کرد که میخواهد برود عقب بنشیند و گفت: "برو که بیحقیقتی تو قلب من جات نیست"، زدم بغل و قبل از این که کار به جاهای باریک بکشد فرستادمش عقب. ابی بسیار خوشحال شد، گفتم حواست را جمع کن که به مهشید خبر میدهم. گفت: "به یادش که میفتم/ میلرزه دل و دستم". گفتم آفرین خلاصه حوصلهی دردسر ندارم. با این همه تا رسیدن به مقصد بنا به حیا توی آینه را نگاه نکردم و فقط به صدای ابی گوش میدادم. توی راه باران هم گرفته بود و آقای حامدی حسابی برای ما سنگ تمام گذاشت. با صدای ابی قوامی احساس جوانی میکرد و جاده را تخت گاز طیمیکرد. حدودا یک ساعت زودتر از همیشه مارا به مقصد رساند. حال پادشاه بسیار خوش بود.
توی مسیر فقط یک جا چای و هایبای خوردم به یاد ایام دانشگاه. زمان دانشگاه یک درختِ خشک شده کنار بوفه بود و همه وقتی از تی بگ استفاده میکردند آخر آن را از یکی از شاخه های درخت آویزان میکردند. باد که میآمد صدها تیبگ با هم میچرخیدند و صحنه جالبی ایجاد میکرد اما از آنجا که نباید هیچ صحنهی جالبی در مملکت شکل بگیرد یک روز آمدند درخت را از بیخ بریند.
تقریبا قبل از ساعت هشت به شهرمان رسیدم. خانواده از دیدن پادشاه غافلگیر شدند. نخود فرنگی در همین چند روز یاد گرفته بود جغجغه به دست بگیرد و وقتی رفتم گردنش را بو کنم چند بار کوبید توی سرم، بعد هم خندید. فردا قرار است بروم پیش زن مراسم کوچکی داشتند و بعد شب میاورمش اینجا. حالا تا ببینم چه میشود.