۲۱۶. رقیق
از جورابی که کِش آن شُل باشد متنفرم از خیس شدن جوراب با دمپاییِ خیس متنفرم از این که انگشت کوچکِ زبان نفهم به درو دیوار بخورد متنفرم و دوشنبه اول صبح جمعِ همهی این الدنگها جمع بود. البته پادشاه تسلیم این دست شورشهای محلی نمیشود و با یک سیبِ زردِ شیرین و نصفِ استکان بیخیالی اوضاع را دوباره به دست گرفت. توی مسیر مدرسه از صدای خوش قوامی استفاده کردم و دستور دادم برایم نوازش تار در دستگاهِ ابوعطا پخش کند. حالا بالاخره میشود درست زیر و بم صدا را شنید. به این فکر کردم تغییرات کوچک و مثبت چقدر شیرین تر است از این که از اولش همه چیز کامل باشد. وقتی از ابتدا صد از صد را داشته باشید یا از این صد کم میشود و یا اگر خیلی عرضه به خرج بدهید همان حفظ میشود، اما اگر کمتر داشته باشید گاهی میتوانید لذتِ رشد برای چیزهای کوچک را احساس کنید. مثل باقلوای یزدی شیرین است و پادشاه فقط بعضی موارد خاص را با این شیرینی خاص قیاس میکند.
توی مدرسه این روزها با صدای بلند آهنگ پخش میکنند. آهنگهای سالها قبل را پشت سر هم پخش میکنند و کلی عکس میچسبانند به درو دیوار و این طور میخواهد دانشآموزان را به چیزی علاقهمند کنند. واقعا روشهای نوین و پیشرفتهای است و همه قطعا تحت تاثیر قرار میگیرند. بعد به کلاس تاریخ که میرسند انگار سیخ توی مغز اینها کردهاند و با نوعی خشم میگویند: "آقا راست است که فلان چیز اینطور شده؟ پس چرا حالا فلان نیست؟ پس آن موقع چه بوده؟" حالا آقا میماند و کلی سیخ که باید یکی یکی با جراحی از مغز این بچهها بکشد بیرون و محلش را پانسمان کند. خیلی زخم ها هم درست نمیشود و آنقدر خشم مثل چرک دورش را گرفته که هیچ جوره امکان ترمیم نیست. بعضی روزها اینطور است یک سخنرانی دم صبحگاه درمانگاه پادشاه را شلوغ میکند و تمام وقت به تیمار مجروحانِ جَنگِ صبحگاهی میگذرد.
ظهر زن کتلت انگشتی درست کرده بود با سیب زمینی سرخ کرده. میگفت کمی ترکیباتش را تغییر داده و باعث شده کتلت ها نرم تر بشود. پادشاه که بسیار دوست داشت اما خودش میگفت همان مدل برشته را بیشتر میپسندد. پادشاه سر سفره ناز ندارد هر چه هست از یک کنار دوست دارد و با شوق میخورد حتی اگر یک نیمروی ساده باشد آنقدر به جانم میچسبد که از میزان لذتم میشود برق تولید کرد. همراه غذا یک قسمت دبگر از سریال "سال گودمن" را تماشا کردم. دیگر بعد از شش فصل فقط چند قسمت از آن مانده و اتفاقا در این قسمت زن و مردِ ماجرا از هم جدا شدند و این جدایی برایم غمناک بود چون ارتباطشان را بسیار دوست داشتم. ارتباط جفت و جوری بود اما زنِ ماجرا طاقتش کمتر بود و رفت.
بعد از ناهار خوابیدم و از این خواب رضایت ندارم. دوست دارم خواب عصر را حذف کنم. خیلی از وقتم را میگیرد و نمیتوانم هم کم بخوابم. جنگجهانی سوم هم شروع بشود بیدار نمیشوم و این بد است. بعد از خواب با زن رفتیم پیاده روی. سرد بود اما چسبید. همیشه پیاده روی لذت بخش است اما از یک حدی که طولانیتر میشود انگار باطری اعصاب پادشاه خالی میشود و دوست دارد برگردد به خانه.
آخر شب بازی تیم مورد علاقهی پادشاه بود و با این که خوب بازی نکردیم بردیم. نصف بازیکنان بنجل را دادم همین نیم فصل بفروشند. خدا آخر و عاقبت این تیم را به خیر کند. آخر شب سر این که پادشاه به جای پیش دستی اسکان چایش را توی سینی گذاشته بود زن عصبانی شد و به قدر یک بند انگشت دعوا کردیم. زن با قهری رقیق و زیر ۱۰ درصد رفت و خوابید. قبل از خواب از دلش در میآورم. حالا تا ببینم چه میشود.