خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۵۱. تارگرین

جمعه دوم شهریور ۱۴۰۳، ۵:۴۷ ق.ظ

اگر خیال می‌کنید پادشاهی کار راحتی است باید بگویم خیال می‌کنید. پادشاه هر روز باید در جنگ باشد و هیچ صلحی در کار نیست. پادشاهی که در جنگ نباشد پادشاه نیست در واقع یک مترسک است. جنگ از صبح شروع می‌شود. حتما قرار نیست با سپاه عثمانی یا قبایل سر کش گرجستان بجنگید گاهی باید تنها با دست‌هایتان بجنگید که بیکار نباشند، با ذهنتان که تنبلی نکند، با خیالتان که فرار نکند. خلاصه هر روز روز جنگ است.

دیروز را زودتر بیدار شدم. باید به اداره می‌رفتم برای تقسیم دروس. مثل هر سال همه جیز از پیش برنامه ریزی شده بود تا کسی مطابق آن عمل نکند. توی اتاق سه میز بود‌. پشت هر میز یک رایانه و پشت هر رایانه یک مسئول که هیچ کار نمی‌کرد و مارا تماشا می‌کرد. سر راه که می‌آمدم چند بز کنار زمین بزرگی مشغول خوردن خار و علف بودند. یادم باشد در نوبت بعد بگویم دوتا از آنها را بیاورند به جای این‌ها پشت سیستم بگذارند، دست کم حقوق نمی‌گیرند. حالا یک ساعت انتظار برای چه بود؟ برای این که معاون اداره حتما از دفترش بیاید توی اتاق و سخنرانی کند. وقتی آمد چه گفت؟ اراجیف. بگذریم. خلاصه ساعات دروس را به ما ابلاغ کردند. هر چند باز حتی بعد از شروع سال تحصیلی دائما این ساعات تغییر می‌کند. تا ببینیم چه می‌شود.

ظهر زن توی همان ظرفی که به خاطرش دعوا راه انداخته بود شربت درست کرده بود و یخ انداخته بود به جهت رفع کدورت. دستی از سر رضایت به ریش ملوکانه کشیدم و شربت را یک نفس بالا رفتم. زعفران و عسل و گلاب بود و رفت تهِ جانم نشست. نهار هم مرغ ترش با سبزی‌های محلی شمالی آماده کرده بود. خوش‌مزه بود. زن زود از غذاهای شمالی خوشش آمد و زود درست کردنشان را یاد گرفت. نهار را در جوارِ خاندان تارگرین میل کردیم. آنقدر اژدها و فک و فامیل مختلف توی این سریال دارند که به زن می‌گفتم باید آدم یک شجره نامه از آنها کنار دستش باشد بفهمد درست چه اتفاقی در حال افتادن است. زن این سریال را دوست دارد. میانش خوابمان گرفت و بعد از نهار ساعتی خوابیدیم.

شب با زن بیرون رفتیم. پرده‌ی هال را سپردیم تا رعیت پر حرفی بیاید و نصب کند. لباسی برای خواهر زاده‌ای که احتمالا کمتر از یک هفته دیگر سر و کله‌اش پیدا می‌شود خریدیم و نهایتا سر راه دوباره‌ خربزه‌ای هم شکار کردیم‌. خربزه بسیار مهم است‌. امسال هنوز خربزه‌ای که درست گلوی آدم را بسوزاند پیدا نکرده‌ام. باید صبر کنیم برای خربزه‌های خاقانی. شب تا دیر وقت مشغول بودم به کارهای توی لپتاب. باید سفت بنشینم پایشان تا یکی دو روزه تمام شوند و اگر تا یکشنبه شب تمام شوند می‌دهم این افتخار را در دفاتر رسمی ثبت و ضبط کنند شرح آن را مانند بیستون روی کوه بنویسند. تا ببینیم شمشیرمان چقدر تیز است و آیا تارگرین‌ها می‌گذارند به کارمان برسیم یا خیر.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان