۵۹۸. زمان
ما حسابی دیر خوابیدیم و سحری خوردیم به هوای این که دیر هم بیدار شویم. البته فکر یک مشکل فنی را نکرده بودیم. وقتی برای سحر آب زیاد میخوریم بعد زودتر بیدار میشویم چون دستشویی مان میگیرد. این هم از جمله ایرادهای بدن آدمیزاد است. خلاصه آنقدری که میشد نتوانستیم بخوابیم ولی باز هم از هیچ بهتر بود. اولین روز بود از ماهِ عجیبِ رمضان. فعلا که این چند ساعت فشاری در کار نبود و اوضاع رو به راه بود اما اگر قرار باشد صبح زود بیدار شوم و به مدرسه بروم فرق میکند. پادشاه دوست ندارد یک بار دیگر مثل چند سال پیش به خاطره معدهاش بستری شود و باید حواسم به او باشد تا باز ناز و ادا در نیاورد. به هر حال چند ساعتی که تا افطار باقی مانده بود را صرف دیدن سریال کردم. سریال دارک به جای جالبی رسیده و تقریبا اواخر فصل دوم هستم. موضوع اصلی سریال مسالهی زمان است و این که ما چه نقشی در آن داریم.
برای افطار زن گوجه و خیار خرد کرده بود. پنیر و چای و خرما هم توی سفره بود. سفرهی خوب و قشنگی بود. روزهمان را باز کردیم. حس بعد از افطار حس خوبی است. دو ساعت بعد به زورخانه رفتم. حال و هوای دلچسبی داشت. مثل همیشه نسبتا شلوغ بود اما گفتند ورزش سبک تری انجام میشود تا کسانی که روزه دار بودهاند اذیت نشوند. دور گود ایستاده بودیم که پادشاه متوجه شد یک روز پیر میشود. انگار خودم را در سمت دیگر زورخانه میدیدم که با سر و ریش سفید ایستادهام. اصلا دور نیست به همین زودی توان و جانِ جوانی میرود و دنیا همین است. اگر خیال میکنید که هنوز کلی وقت دارید اشتباه میکنید و زمان آنقدر زود میگذرد که هیچکس باور نمیکند. توی دلم آرزو کردم به کاری مشغول باشم که تا آخر عمر بشود آن را ادامه داد و به قولی از کار افتاده نشوم. پادشاهِ پیر هم پادشاه است. امیدوارم قبل از مرگ زنده شوم. فرصت زیادی باقی نمانده. بگذریم.
آخر شب مشغول شاهنامه بودم. زال رستم را فرستاد تا بعد از مرگ نوذر پادشاه بعدی ایران یعنی کیقباد را پیدا کند و بیاورد. کیقباد که پادشاهی را به دست گرفت دوباره با سپاه افراسیاب جنگیدند و او که ضرب شست رستم را دید مجبور به عقب نشینی و صلح شد. بعد از کیقباد پادشاهی به کیکاووس رسید و او دوست داشت مازندران را فتح کند. زال و بزرگان در مورد این کار به او هشدار دادند و گفتند مازندران سرزمین دیوان است اما به گوشش نرفت و به آن سمت لشکر کشید. به اینجا رسیده بودم که زن سفره پهن کرد و سحری آورد. قرمه سبزی داشتیم با ته دیگ سیب زمینی. خوشمزه و دلچسب بود. باز هم دیر خوابیدیم به امید این که جمعه را بیشتر بخوابیم. حالا تا ببینم چه میشود.