۵۹۹. جوجه
جمعه با بیحوصلگی نشسته بود وسط خانهی کوچک ما. ظهر بود. صبح را به طور کلی ندیدیم و وقتی روزه هستیم دلیلی هم برای دیدنش وجود ندارد. گرسنهمان بود. برای این که زمان زودتر بگذرد و با ما لجبازی نکند رفتیم بیرون. جمعه بازار برقرار بود. آقای قوامی را توی پارکینگ گذاشتیم تا به سرنوشت یکی از اقوامش که چند هفته پیش از حاشیه جمعه بازار دزدیده شده بود دچار نشود. این شهر تا همین چند سال پیش آنقدر امن بود که اصلا ماشین و موتورها را قفل نمیکردند ولی حالا اخبار سرقت روز به روز بیشتر میشود.
بازار تقریبا شلوغ بود. میوه و سبزیهای تازه را در دوطرف مسیر چیده بودند و از هر طرف یکی برای فروش اجناسش فریاد میزد. پادشاه برای کوتاه کردن ریش و سبیلش شانه و آینه خرید. جلوتر رفتیم و سیب زمینی هم گرفتیم. صدای جیک جیک جوجه یک روزه ها از گوشه و کنار بازار به گوش میرسید. یکی یک کارتن جوجه رنگی گذاشته بود وسط بازار و بچههای بامزهای دور آن جمع شده بود. پادشاه عکسشان را برداشت تا بعد برایتان توی کانال همایونی بگذارد. اگر حیاط داشتیم حتما جوجه و مرغ نگهداری میکردم. پادشاه وقتی خیلی کوچک بود منتظر بود تا فصل جوجه خریدن شود، آن وقتها یک حیاط بزرگ داشتیم. به هر حال خریدمان که تمام شد دوباره رفتیم تا توی شهر بگردیم و وقت را بکشیم. زن گفت جوپرک تمام کردهایم پس گشتیم دنبال آن. همه مغازهها تقریبا تعطیل بودند. دور یک میدان چشمم به درختی افتاد که پر از شکوفه شده بود و بهار زودتر از موعد شاخههایش را بوسیده بود. زن کنارش عکس گرفت. آنقدر گشتیم تا بالاخره جوپرک پیدا کردیم. نان هم خریدیم و بعد رفتیم به خانه.
زن برای افطار کمی سیب زمینی سرخ کرد، املت هم درست کرد. به نظر پادشاه املت کافی بود حتی میشد به همان نان و پنیر و چای بسنده کرد چون سحری را زود میخوریم اما زن در این مواقع به حرف گوش نمیکند و اگر چیزی بگویم بیخودی اعصابش خورد میشود. خلاصه افطار کردیم و دلمان آرام گرفت. تمام افطار یک سمت و چای یک سمت دیگر. شب پادشاه یکی دو قسمت دیگر از سریالش را دید و فصل اول تمام شد. بعد نگاهی به درسهای هفته پیش رو انداختم. همه چیز رو به راه بود. برای سحر زن برنج درست کرد با ته دیگ خش خشی و با قرمهسبزیهایی که از شب قبل باقی مانده بود خوردیم. فردا اولین روز کاری با زبان روزه است. حالا تا ببینم چه میشود.