خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۶۰۵. کلنجار

جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴، ۶:۱۵ ب.ظ

پنجشنبه دیر از راه رسید. قرار هم نبود زود بیاید. تا اطلاع ثانوی صبح‌های پنجشنبه در قلمرو پادشاه تعطیل رسمی اعلام شده است. اصلا چه معنی دارد آدم صبح بیدار شود. فقط وقتی باید صبح هایی بیدار شد که شب قبلش حسابی خوابیده باشیم و هیچ نیازی به زنگ هشدار برای بیدار باش نباشد. بیداری هم بیداریِ بی رمقی بود چون روزه بودیم. قرار بود با زن برویم تا ببینیم شرایط ثبت نام برای کلاس رانندگی چطور است. رفتیم گفتند بروید پلیس به علاوه‌ی ده برای تایید هویت انگار هویت ما را نمی‌دانند. رفتیم آنجا و زن کمی معطل شد تا کارش راه افتاد. عکسی که از او گرفته بودند حرصش را درآورده بود و پادشاه هم به عکسش بسیار خندید. بعد رفتیم به آموزشگاه و فرم‌هایش را پر کردیم. قرار شد پولش را در چند نوبت پرداخت کنیم. گفتند زن باید برود برای معاینه چشم و تعیین گروه خونی. رفتیم یک مطب درب و داغان که دکترش هم نبود و در حالی که دخترش داشت توضیح می‌داد که پدرم به زودی می‌آید زن گفت بیا برویم اینجا خیلی درپیت است. کلا چهار پزشک بودند که این کار را انجام می‌دادند و رفتیم ببینیم بعدی چطور است. آنجا بعد از این که کلی گشتند تا از دست تپلی زن رگی پیدا کنند زن خون داد و از حال رفت. بعد هم چشمش را معاینه کردند و گفتند باید با عینک رانندگی کند. خلاصه از آنجا رفتیم خانه.

زن می‌خواست برای افطار آش رشته درست کند. کمتر پیش می‌آید که آش رشته بخوریم. آش رشته از آن غذاهایی است که هر قدر زیادتر باشد بهتر می‌شود و ما فقط دو نفریم. برای دو نفر که یکی از آنها زیاد هم نمی‌تواند بخورد آش رشته درست کردن سخت است. همین چند شب پیش سبزی آش تازه خریده بودیم مادرم هم از قبل حبوبات پخته شده داده بود که هر بسته‌اش برای دو نفر کفایت می‌کرد. چون حبوبات پخته بود نیازی نبود مدت زیادی برای پختن آش صرف کند. قبل حاضر شدن آش رفتم و یک شیشه کشک خریدم. زن گفته بود یک مدل بیسکوئیت شکلاتی هم برایش بگیرم که گرفتم. آش رشته‌ی بسیار خوبی شد و شاید فقط در حدود ۲۰ دقیقه وقت بیشتری نیاز داشت برای بیشتر جا افتادن واگرنه همه چیزش اندازه و به قائده بود.‌ پادشاه آش را بسیار دوست دارد.

بعد از افطار آدم حال ندارد هیچ کاری بکند. کمی دراز کشیدم. افطار کمی مانده به ساعت ۶ است و پادشاه کمی مانده به ساعت ۸ می‌رود به زورخانه. زورخانه بر خلاف همیشه بسیار خلوت بود. این اتفاق معمولا در شب‌های جمعه پیش می‌آید. به هر حال هشت نفر بودیم. یکی هم شیرینی آورده بود. شیرینی آوردن در زورخانه مناسبت نمی‌خواهد همینطوری هر چند وقت یکی دلش می‌خواهد بیاورد. یکی از اهالی زورخانه حدودا ۲۰ ساله است اما از نظر قد و هیکل از همه بزدگتر است و دست کم ۱۹۰ قد دارد و ۱۶۰ یا ۱۷۰ کیلو وزن. جعبه شیرینی را برداشت که تعارف کند و در هر قدم تا وقتی به ما برسد یکی از شیرینی‌ها را انداخت توی لپش جوری که از جعبه شیرینی واقعا به ما ۷ نفر نفری یک دانه رسید. پادشاه آن یکی را هم برد برای زن که شیرینی زبان را دوست دارد و البته زن هم نصفش را فقط خورد و الباقی را خودم با چای میل کردم.

شب داشتم احوالات همین ایام در سال گذشته را می‌خواندم و متوجه شدم آن موقع مریض بوده‌ام و روزی چند آمپول می‌زدم و اصلا صدایی برای صحبت کردن نداشتم. خوب است که امسال حالم مساعد است. کمی با سه تار کلنجار رفتم و بعد هم دو سه قسمت دیگر از سریالم را تماشا کردم. به طور کلی فقط مانده سه قسمت تا تمام شود. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان