خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۶۰۲. اولاد

سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴، ۷:۳ ب.ظ

دوشنبه بود و آقای قوامی بعد از تعمیر اساسی قرار بود مسیر نسبتا طولانی تا روستا را برود. مراعات حالش را کردم و زودتر بیدار شدم تا با سرعت پایین بروم و دیر نشود. هوا گرم شده بود. بنا بر توصیه‌های پراکنده از دوستان دور و نزدیک در مسیر پادکستِ رُخ را گوش کردم. از ابتدای قاجاریه گوش دادم تا برای خودم هم مروری بشود. خیلی خوب توضیح می‌داد و پادشاه هم به بقیه توصیه می‌کند برای مرور تاریخ معاصر ایران به همین پادکست مراجعه کنند و از زمان افشاریه گوش کنند و بیایید جلو. دست کم یک اطلاعات کلی به دستتان می‌آید که چطور این سرزمین به اینجای خطرناکی که هست رسید. البته نمی‌دانم دوره‌ی پهلوی را با چه نگرشی توضیح داده و این مهم است چون بعضی ها از این سمت بام می‌افتند و بعضی ها از آن سمت بام اما تا پایان دوره قاجاریه که پایه و اساس تاریخ معاصر است را می‌شود با خیال راحت گوش کرد.

به هر حال در مسیر کمی از احوالات ایل قاجار و طریقه‌ی به قدرت رسیدن آنان را گوش کردم و به مدرسه رسیدم. باز برای ساعت اول برنامه گذاشته بودند. این بار قرار بود دانش آموزان را ببرند تیو نمازخانه و یک ربع قرآن بخوانند. یک ربع شد یک ساعت و ربع و فقط پانزده دقیقه از کلاس پادشاه باقی ماند. اعصاب همایونی بهم ریخت و برای آنان خط نشان کشید که اگر یک بار دیگر اینطور بخواهد ساعت کلاس را بگیرند در تمام ساعت‌های آخر نگهشان می‌دارم. قول دادند که از هفته آینده راس ۷:۳۰ در کلاس باشند. با این که شب گذشته فقط عدسی خورده بودم اما احساس گرسنگی یا حتی تشنگی نداشتم. دانش‌آموزان از این که پادشاه دارد تند تند درس می‌دهد و امتحان نمی‌گیرد خوشحالند و طفلکی‌ها نمی‌دانند چه نقشه‌ای برای آنان کشیده‌ام. خیال می‌کنند کتاب‌ها قبل عید تمام می‌شود و آن طرف سال تعطیل می‌شوند ولی پادشاه از عید تا خرداد هر هفته امتحان می‌گیرد تا حساب کار دستشان بیاید. بگذریم.

ساعت حدود دو و نیم بود که به خانه رسیدم. خواب به این راحتی‌ها ممکن نبود اما هر طور بود به چنگش آوردم. دم افطار بود که زن بیدارم کرد. کم کم سفره را می‌انداخت کمی از عدسی دیشب هم مانده بود و گرم کرد تا بخوریم. سر شب رفتیم بیرون کمی دور زدیم زن کمی گز خرید. بعد هم توی بازار گشتیم که لوبیا چیتی پیدا کنیم و فعلا از یک جا یک کیلو خریدیم تا ببینیم چطور است. آخر شب پادشاه سریالش را تماشا کرد و بعد مشغول شاهنامه شد.

داستان رسید به اینجا که کیکاووس به نصیحت زال گوش نکرد و به مازندران لشگر کشید. شاه مازندران از دیو سفید کمک خواست. دیو سفید جادویی به کار بست و چشم سپاه ایران و کیکاووس نابینا شد و آنان را اسیر کرد. کیکاووس پیامی به سمت زال فرستاد و از او کمک خواست. زال رستم را مامور آزادی اسیران کرد و چون راه دور بود به او گفت از مسیر کوتاه که خطرناک تر است برود. این تصمیم سرآغاز داستان‌هایی است که معروف می‌شود به "هفت خان رستم". خان اول از این قرار است که رستم بعد خوردن یک گورخر می‌خوابد و یک شیر به آنجا حمله می‌‌کند. رخش شیر را می‌کشد. خان دوم این است که رستم و رخش در بیابان گیر میکند و نزدیک است از تشنگی هلاک شوند و رستم با دعا برای یزدان نشانه‌ای پیدا می‌کند از یک آبشخوار. خان سوم این است که یک اژدها به رستم و رخش حمله می‌کند و آنان با کمک هم او را می‌کشند. در خان چهارم رستم یک دشت سبز و خورد و خوراک عالی می‌بیند و آنجا می‌نشیند. یک دختر جوان نزدیکش می‌شود. رستم برای شکر یزدان پاک دعا می‌خواند و با این دعا چهره واقعی دختر که درواقع یک جادوگر پیر است آشکار می‌شود. رستم او را هم می‌کشد. در خان پنجم رستم اول به تاریکی می‌رسد و می‌تازد تا از تاریکی عبور می‌کند و به دشت و چراگاهی می‌رسد. می‌خوابد و رخش را در چراگاه رها می‌کند. دشتبان به رخش و به رستم اعتراض می‌کند. رستم گوش‌های او را می‌برد! او به شکایت نزد اولاد مرزبان می‌رود. اولاد به جنگ‌ رستم می‌آید. رستم او را اسیر می‌کند و از او جای کیکاووس و دیو سفید را می‌پرسد. اولاد او را تا در دژ مازندران که نگهبانش ارژنگ دیو است می‌برد. رستم اولاد را به درخت می‌بندد و سراغ دژ می‌رود.

فعلا تا همینجا را خوانده‌ام. برای سحری یک پلو مرغِ بسیار خوشمزه خوردیم و خوابیدیم. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان