۵۹۷. شفلر
پیاده به مدرسه رفتم. آقای قوامی جلوی در بود اما این مدرسه بسیار نزدیک است و هوا هم عالی بود پس پادشاه دلش خواست بیشتر از این هوا استفاده کند. روی آغازِ روز چهارشنبه راه میرفتم. شیرینی همیشگی چهارشنبه کم کم داشت مثل عطری توی فضا پخش میشد. دانش آموزان را میدیدم که از فاصلههای مختلف به سمت کوچهی مدرسه میروند. مدرسه هنوز خلوت بود. کم کم داشت بیدار میشد. توی دفتر یکی دوتا از دبیران بودند که داشتند در مورد ناوهای آمریکایی صحبت میکردند. پادشاه به این فکر میکرد که بعد از دو هفته پیاپی که چهارشنبهها تعطیل بوده چقدر از درس عقب مانده و باید این جلسه تا کجا پیش بروم.
کلاسها شروع شد. تا دو قدم مانده به انقلاب یعنی واقعه ۱۷ شهریور سال ۱۳۵۷ پیش رفتم. حکومت پهلوی تا یک سال قبلش به هیچ وجه تصور نمیکرد کارش به این جای باریک بکشد ولی هزار چیز با هم جفت و جور شد و آن شد که شد. چهار ماه بعدش شاه با کلی آرزویِ بر دل برای همیشه از این سرزمین ناشناخته رفت. دانش آموزان میگفتند آقا الان هم اعتراضات مثل همان موقع است اما پادشاه میدانست که اصلا هیچ چیزی شبیه به آن موقع نیس و خیلی فرق میکند. نمیدانم درآینده چه اتفاقی میافتد اما این را میدانم که اعتراضات مثل اعتراضات آن زمان نیست و به طور کلی فضا و حال و هوایش تفاوت اساسی دارد. بگذریم.
زن برای ناهار کوکوی سبزی درست کرده بود. خودش روزه بود به اصطلاح رفته بود پیشواز. کم کم آشتی شدیم. عصر قرار بود برویم جلسه بیهقی خوانی. یکی از افراد جلسه که خانم جوانی است یک کافه افتتاح کرده و قرار شد این جلسه آنجا برگزار شود. حقوق پادشاه را ریختند. بدون عیدی. رفتیم تا اول حساب تعمیرکار را صاف کنم. بیشتر از نیمی از حقوق رفت و حالا اگر اجاره خانه و قسط وام و چیزهای دیگر را هم از آن کم میکردیم دیگر واقعا چیزی باقی نمیماند اما به هر حال از این که به کسی بدهی نداشتم احساس رضایت میکردم. اول با زن رفتیم به نمایشگاه بهاره که در واقع برای ماه رمضان و خرید قبل عید افتتاح شده بود. خرما خریدیم و کمی قطاب. بعد هم رفتیم و یک گلدان گرفتیم تا به مناسبت افتتاح کافه به صاحبش هدیه کنیم. گلدان قشنگی بود با گیاهی که به آن شفلر میگویند. با گلدانش شد ۲۰۰ هزار تومان. به خانه برگشتیم کمی استراحت کردیم و حدود ساعت ۷ به کافه رفتیم. قرار بود در ماه رمضان جلسات کمی دیرتر برگزار شود.
کافه بسیار قشنگ بود. یک خانه بود که آن را تبدیل به کافه کرده بودند. همه چیز خیلی با سلیقه چیده شده بود و رنگها خیلی متناسب بودند. کافهای بود که بیشتر برای همینجور جلسات به کار میآمد. ما زودتر رسیده بودیم و رفتیم بالا. گلدان را تحویل دادیم و صاحب کافه خوشحال شد. ظاهرا چند نفر دیگر هم برایش گلدان آورده بودند و همه را گذاشته بود توی نورگیر وسط کافه. اتاقی درست کرده بودند برای جلسات. بقیه هم یکی یکی رسیدند و تا آن موقع با زن رفتیم از تراس بیرون را تماشا کردیم. جلسه مثل همیشه بسیار خوب بود. چای خوشمزه و بزرگی هم برایمان آوردند توی ظرفهای ادایی. تاریخ بیهقی به آنجایی رسیده که سیلِ شدیدِ شهر غزنین را توصیف میکند. جلسه حدودا تا ساعت ۹ شب طول کشید و بعد رفتیم خانه.
قرار بود برای فردا روزه بگیریم. زن به عنوان اولین سحری ماکارونی درست کرد. خوشمزه بود. تا جایی که میشد بیدار ماندیم که فردا خوب و زیاد بخوابیم و کمتر روزه را احساس کنیم. پادشاه بعد از سه سال میخواسن روزه بگیرد و ببیند میتواند باز هم بگیرد یا خیر. حالا تا ببینم چه میشود.