۵۹. کشک
چند روز قبل برای بادمجان کشک خریدیم. اکثر آن اضافه آمده بود. وقتی کشک در یخچال باشد یعنی زمان دست به کار شدن پادشاه فرا رسیده. غذایی هست که زن زیاد دوست ندارد و من بسیار دوستش دارم و در ضمن دوست دارم خودم درستش کنم. دستور پخت سرّی آن را در دوران نوجوانی از مادر بزرگ مرحومم یاد گرفتم. چیزی که توی این غذای سرّی برای من عزیز است اصالت آن است. غذایی که از چند هزار سال پیش تا امروز بنا به شرایط اقلیمی سرزمین من در خانههای روستایی و عشایری طبخ میشده. هر گوشهای اندک تغییری در آن دادهاند و حتی نام های مختلف روی آن گذاشتهاند اما اصالت آن همچنان حفظ شده و بوی تاریخ میدهد. ما به آن "اشکنهی کشک" میگوییم اما بنا به مواد اولیه بعضی "قروتی" یا "کمه جوش" هم میگویند.
دستور طبخ آن مطابق با سلیقه پادشاه به این صورت است: یک پیاز بزرگ را خلال کرده و میریزید توی روغن جوری که جلز و ولز آن داد اهالی خانه را در بیاورد و بگویند گاز کثیف شد. پیاز که از خجالت پادشاه صورتش به سرخی مایل شد کمی زرچوبه به آن اضافه میکنید و قبل از این که خدای نکرده روسیاه شود یک مشت نعنای آسیاب کرده را به آن اضافه میکنید. حواستان باشد که پیاز بسیار لوس و بیچشم و رو است و توی چشم به هم زدنی میسوزد پس شعله را در این مرحله کم کنید. یادم است خیلی قبل ها از مادرم پرسیدم چه زمانی باید زرچوبه را به پیاز داغ اضافه کرد. مادرم گفت باید نگاهشان کنی تا پیاز داغ خودش با تو صحبت کند و بگوید زرچوبه زرچوبه! من چند بار همین کار را کردم اما پیاز بیصاحب مانده انگار زبانش لال شده بود هیچی نمیگفت فقط میگفت جیز جیز و زرتی میشد رنگ زغال. نمیدانم احتمالا زبانشان را نمیفهمم یا شاید جیز به زبان پیازها به معنی زرچوبه است، بگذریم. بعد از اضافه کردن نعنا آن را کمی هم بزنید. وقتی نعنا داغ بویش جوری بلند شد که یاد آش رشته بیفتید یعنی زمان عملیات فرا رسیده. کشک را که از قبل با آب رقیق کردهاید بریزید روی نعنا و پیاز داغ تا جگرشان حال بیاید. در این مرحله نان را که بر اساس سلیقهی بنده بهتر است نانی تپلی و بامزه باشد توی کاسه خورد کنید و بگذارید کنار سفره. تا کارتان تمام شود کشک دوتا قُل زده و تمام. مواد را با ملاقه بریزید روی نانها و نوش جان! در کمتر از نیم ساعت حاضر میشود. البته بعضیها به جای کشک توی آن ماست ترش، کمه، قروت یا مواد مشابه دیگر میریزند که آنها هم همه خوبند. بعضی از رعایای ادایی هم توی آن گردو میریزند تا مبادا غذایی ارزان تمام شود اما پادشاه از این قرتی بازیها خوشش نمیآید. یادم است نوجوان بودم که رمان کلیدر را میخواندم. داستانش در خراسان و اطراف سبزوار و میان گروهی ایلیاتی در جریان بود. هر چند صفحه برای خودشان همین غذا را با کم و زیادش به راه میکردند و باعث میشدند نصف شب توی خانهما صدای کاسه و بشقاب بلند شود، چرا که پادشاهِ نوجوان هوس اشکنه میکرد و نمیشد با آن همه توصیفات دقیق کتاب از خیرش گذشت. رمان کلیدر پنج جلد و حدود سه هزار صفحه بود و تصور کنید پادشاه چند بار به بهانه آن اشکنه خورده.
مادر بزرگ مرحومم اصطلاحی داشت که میگفت کاسهی اشکنه را باید گذاشت زیر سر. یعنی غذایش جوری خواب آور است که فوری تا تمام شد همانجا خوابت میگیرد. خوابم گرفت و خوابیدم.
عصر زن بیدارم کرد تا برویم پیاده روی. این بار کمی خسته شد اما باز هم پا به پا آمد. اگر هر روز برویم واقعا عالی است با این که با زن مسافت کمتری میروم اما دوست دارم همیشه با هم برویم. شب یکی دیگر از داستانهای کتابی که در دست دارم خواندم. به گزارش شبیه بود. داستان مردی بود که بیدلیل یک روز خانه و زن و فرزندش را رها میکند و دو خیابان بالاتر خانهای برای خودش اجاره میکند و بیست سال مخفیانه در آن زندگی میکند و بعد بر میگردد. نویسنده سعی کرده بود چیزی که توی سر مرد میگذشته را توضیح دهد و میگفت بر اساس خبری واقعی متن را نوشته است. در مجموع جالب بود. همزمان زن فیلمی را دانلود کرد به نام محافظ خواهر در مورد خواهری که توسط والدینش و تنها برای پیوند مغز استخوان به خواهر بزرگتر که مبتلا به سرطان است به دنیا میآید. زن با فیلم احساساتی شد و گریه کرد. فیلم قشنگی بود.