۶۵. رگبار
زن این روزها از توی اینترنت سریال نوروز رنگی را میبیند. شبِ قبل در سریال نان داغ خریدند و کلهپاچه. هوس کلهپاچه کردیم. صبح زود یعنی ساعت ۵ به نیت کلهپاچه بیدار شدم. زن خواب بود و گفت نمیآید. توی ذوقم خورد. نشستم و کم کم ذهنم را برای املت آماده کردم چون بسیار گرسنه بودم. بعد صدایی از توی اتاق آمد رفتم دیدم زن دارد لباس میپوشد. لباس پوشیدم و رفتیم به شکار کلهپاچه. توی پارکینگ چند بار اطراف ماشین و زیر چرخها را چک کردم تا شاید بچه گربه را دوباره ببینم. نبود. سر خیابان که تقریبا در مسیر کامیونها حساب میشد طباخی باز بود. پیرمرد پرحرفی در مغازه بود و ظاهرا تعجب کرده بود با زن قرار است آنجا غذا بخوریم. توی کشوری که من زندگی میکنم انگار در قانونی نانوشته سند شش دانگ بعضی مکانها را زدهاند به نام مردها و از حضور زنان جا میخورند. مثلا کافههای صبحانه و املتی، ورزشگاه یا همین طباخی، اخیرا اما کم کم زنان هر کار دلشان بخواهد میکنند و به این حد و حدودهای بیخود اعتنا نمیکنند. کمی منتظر ماندیم تا نان داغ رسید. نان را از روی حوصله توی کاسه خرد کردیم و تحویلش دادم. آبگوشت و مغز روی نانها ریخت، زبان هم توی پیشدستی گذاشت و تحویل داد. ده بار هم پرسید نوشابه چه رنگی و ده بار تعجب کرد که ما نوشنابه نمیخوریم. کله پاچه از آن غذاهای شاهانه است. بسیار چسبید. بعد با ماشین کمی توی شهرِ خلوتِ ساعتِ ششِ صبح دور زدیم و هوای پاییزی را توی ریه هامان فرو دادیم. هنوز پاییز نشده اما بوی پاییز کاملا حس میشود. به خانه که برگشتیم بچه گربه با مادرش توی باغچهی کوچک کنار ساختمان بود. جست و خیز میکرد و خود نمایی اما فوری با نزدیک شدن ما پا به فرار گذاشت. زن دوست داشت بیشتر تماشا کند اما دور شد.
چای گذاشتم و بعد رفتم سراغ میز کار روی کلهپاچه باید چای دارچین خوش رنگ خورد. پشت میز یک سری امور را لیست کردم تا قبل از رفتن به شهر خودمان انجام شود. فردا مثل سابق ایام هفته را جایی مشخص میکنم و کارهای هر روز را با کاغذ زیر آنها میچسبانم. قبلا این کار را امتحان کردهام. بسیار مفید است. امروز با هنر "اپرا" آشنا شدم. قبلا تنها اسمش را شنیده بودم اما هیچوقت به طور جدی به آن فکر نکرده بودم. عجب جادویی در آن است. باید چند فایل حسابی گیر بیاورم و گوش کنم. به نظر هنر جالبی میآید. بگذریم.
شب با زن رفتیم پیاده روی. کمی توی سکوت گذشت و بعد زن اسلحهی سوالاتش را برداشت و تنظیم کرد روی حالت رگبار. شروع کرد: "از صد منو چند تا دوست داری؟ از صد چندتا از زندگی راضی هستی؟ تا حالا شده خوابی ببینی که توش با کسی دیگه ازدواج کردی؟ دوست داشتی الان مجرد بودی؟ تا حالا شده بخوای کلا ارتباطتو قطع کنی و بری؟ اگه کسی دیگه به جز من کنارت بود...". گلولهها پیاپی از چپ و راست میآمد و من مثل ماتریکس جاخالی میدادم و یکی یکی ردشان میکردم گاهی هم مجروح میشدم. نهایتش اما جان به در بردم. نسبتا رزمایش خوبی بود.