۶۸. شلوار
صبح بسیار زود بیدار شدیم. کمی وسایل را جمع و جور کردیم بعد به اتاق تاریکِ خودم پناه بردم. اتاق کارم وقتی پردهاش کشیده است تاریک، خُنک و دلچسب است. در تاریکی آرام میشوم. زن ساعت ۱۰ وقت آرایشگاه داشت. رساندمش و بعد برای بیکار نبودن رفتم به تنها کتابفروشی نسبتا خوب این شهرستان که فقط به اندازهی عبور یک نفر فضا دارد. کمی کتابها را نگاه کردم. چند داستان را گذاشتم در قفسههای عقبتر تا دست و چشم رعیت به آنها نرسد و بماند برای روزی که پادشاه عزم خرید داشته باشد. حدود یک ساعت و نیم بعد کار زن تمام شد. رفتیم خانه با هم ماکارانی به سبک ایرانی درست کردیم. بعد یک دعوای حسابی کردیم بر سرِ شلوار. شلوار کت و شلوار من گم شده بود و توی کاورش نبود. هر جا را هم گشتیم پیدا نشد. احتمالا خانه جِن دارد. از میان همهی انواع اجنه خطرناکترین آنها همانها هستند که شلوار ندارند. باز هم خداراشکر دست کم حالا هر کجا که هست لخت نیست.
حدود ساعت هفت شب راه افتادیم. هر بار ذره ذره آنقدر وسیله زیاد میشود که انگار به سفر قندهار میرویم. تا شهر خودمان حدود سه ساعت راه است. اول مسیر تابلویی نصب شده که ما آن اوایل خیال میکردیم تابلوی خطر برخورد با حیوانات است اما به زودی فهمیدیم منظور تابلو این است که جاده محل عبور و مرور حیوانات است و حواسمان باشد خریتشان دامن ما را نگیرد. انواع و اقسام حیوانات اهلی و وحشی را پشت فرمان مشاهده کردیم. بسیار جالب بود. گاوی بود که راهنمای برعکس میزد، میمونی که با سرعت ۱۵۰ کیلومتر رانندگی میکرد و حتی گوسفندی که مثل بُز از سمت راست سبقت گرفت و خودش را از فاصلهی کم بین ما و کامیونی که جلوتر بود عبور داد. خلاصه یادتان باشد بیخودی پول به باغ وحش ندهید. دیدن حیوانات در اسارت اصلا جذاب نیست به جای آن هر زمان اراده کنید میتوانید در جاده های سراسر کشور انواع و اقسام احشام را در آزادترین وضع ممکن و حالت طبیعیشان مشاهده کنید. در این یک مورد خداراشکر از ممالک مترقّی پیش افتادهایم. شنیدهام که در برخی بلاد به جای قرار دادن حیوانات در قفس آنها را آزاد گذاشتهاند و به جایش انسان در قفسی متحرک به بازدید میرود. کجایند تا ببینند ما حتی خود حیوانات را پشت فرمان میگذاریم. هیجانِ حاصله هم بیشتر میشود. بگذریم.
حدود ۱۱ شب جان به در بردیم و به خانه رسیدیم. میان راه در آن وضعیت سعی کردیم در مورد مشکلات پیش آمده هم صحبت کنیم مگر صلح برقرار شود. احساسم این بود که خوب پیش رفتیم اما ظاهرا نشد. زن بیشتر قهر کرد. بالاخره نخود فرنگی را دیدیم. کلهاش اندازهی کف دست من است. کمی هم پوستش زرد است که میگویند بعد خوب میشود. پادشاه از نوزاد خوشش نمیآید. حس میکنم بسیار آسیب پذیر است و میترسم حتی توی بغل بگیرمش. برای پادشاه جنسیت بچه اصلا فرقی ندارد و جای افکار پوسیده و جنسیتی در ذهن من نیست، همین که دختر باشد کافی است. نخود فرنگی پسر است پس تکلیفش روشن است، نهایتا به درد آشغال گذاشتن دم در و خرید نان و شاید اگر سفتتر شد شوت کردن بخورد. از همین حالا هیج امیدی نیست که این موجود روزی قرار باشد موهایش را دم اسبی ببندد و دلبری کند یا جلوی آن را چتری بزند یا یواشکی رژ مادرش را به کل صورتش بمالد یا گریه کند برای لاک قرمز یا برای عروسکش قصه بگوید. نهایتا یک دماغویِ کچلِ بد دهن از کار در میآید که روزی دوتا وسیله را میشکند و اسباب بازیهایش را تکه تکه میکند و آخر سر هم میگویند حلال زاده به داییاش کشیده. باز خوب است میشود در آن مواقع شوتش کرد.