۷۴. مجلسی
نزدیک بود امروز پادشاه به کلی فراموش کند که باید اینجا را به روزرسانی نماید. پادشاه کمی سر به هواست و این را زن خوب میداند. دیروز به نسبت این روزها روز پرکاری بود. صبح با استاد قرار داشتم. البته به وقت رعیت حدود ساعت دوازده میشود سر ظهر ولی در قلمرو من تا قبل از نهار صبح حساب میشود. حدود ساعت یازده بود و توی ترافیک بودم که دیدم آمپر ماشین چسبیده به سقف. همیشه در بدترین شرایط ماشین میزند به سرش و دست ما را توی پوست گردو میگذارد. خلاصه زدم بغل و دیدم ماشین هیچ آبی ندارد. آب ریختم فایده نداشت. ظاهرا رادیاتور سوراخ شده بود. چطورش را نمیدانم. ماشین را همانجا گذاشتم. نزدیک بود به دفتر استاد. رفتم و از دیدنم خوشحال شد. توی این شرایط سراغ آخرین مقاله که نیمه کاره مانده را میگرفت. کتاب را به او دادم اما توی سرم داشتم حساب میکردم چقدر خرج احتمالی ماشین میشود. استاد هم میخواست به سلف برود و دیدارمان کوتاه بود. از آنجا ماشین را به تعمیرگاه بردم. کلی از قطعات از جمله رادیاتور را عوض کرد. بیش از یک ملیون تومان شد. با پدر تماس گرفتم و واریز کرد. هیچوقت دوست ندارم در این شرایط باشم. کمی فحش به زمین و آسمان دادم تا آرام بشوم ولی نشدم.
شب زن از شهرستان میرسید و میرفت خانهی مادرش. گفته بود شب وسایلش را برایش ببرم. سر شب اول رفتم خانهی دایی بزرگم. گفته بود میخواهد از شر یکی دوکارتن کتاب قدیمی خلاص شود. در فامیل هر کس کاری مربوط به کتاب دارد به پادشاه تماس میگیرد. احتمالا فردا کتابها را ببرم کتابفروشی که میشناسم و با کتابهایی که دوست دارم تعویض کنم. بعد چمدان زن را برایش بردم خانهی مادرش. بعد از چند روز میدیدمش. همان اول اخمهایش رفت توی هم چون یادم رفته بود لباس مجلسی را برایش بیاورم. لباس را سه روز دیگر لازم داشت اما در تمام مدتی که آنجا بودم اخم کرد و حرف نزد. زودتر بلند شدم و رفتم. توی راه پیام داد و نوشت: با این که مقصری اما اگر ناراحتت کردم معذرت میخواهم و دوستت دارم، همچنان بسیار ناراحت بودم. فکرش را نکردم نوشتم دوستت دارم. پادشاه این روزها زیاد حال و حوصله ندارد. آهنگ قشنگی از نیما مسیحا پیدا کردم به نام "یه لحظه از تو" چندین بار گوش کردم و به کل سعی کردم به شرایط زندگی فکر نکنم.