خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۷۵. مفت

دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳، ۱:۳۶ ق.ظ

امروز صبح با چند کتابفروشی تماس گرفتم. یکی را از قدیم می‌شناسم. می‌گفت اگر بخواهم کتاب‌ها را عوض می‌کند. داییم کتاب‌ها را به من داد و دیگر لازمشان نداشت. همه کتاب‌های سفارشی که با پولِ مفتِ دولتی چاپ می‌شوند و مفتشان هم گران است. اصلا نمی‌دانم با این قیمت کاغذ چطور دلشان می‌آید این خزعبلات را چاپ کنند. یک بار باید بدهم همه را توزیع کنند در سراسر کشور تا در توالت های عمومی بگذارند به جای دستمال توالت. عقلشان که نمی‌کشد واگرنه می‌فهمیدند به واقع دستمال توالت چیز واجب‌تری است. خلاصه دو کارتن از این دست کتاب‌ها را دادم به کتابفروش و به جای همه‌ی آنها دوتا کتابِ محترم خریدم از مرحوم صادق چوبک، یک مجموعه داستان از جمال صادقی، مسیح باز مصلوب از کزانتزاکیس و کتاب "دنیای قشنگِ نو" و چه لذت بخش بود انتخاب کتاب‌هایی که دوست دارم بدون این که قرار باشد پولی پرداخت کنم. تا خانه چند بار هی کتاب‌ها را باشوق نگاه کردم. بعضی‌هایشان را مدتها بود زیر نظر داشتم.

بعد از ظهر یک باران حسابی گرفت و هوا خوشبو شد. عصر رفتم به جلسه. جلسه این هفته در مورد اعتیاد بود. اعتیاد به هر چیزی از گوشی و فضای مجازی گرفته تا مواد مخدر. از این صحبت کردیم که چقدر مصرف ماده‌ی گل بین جوانان مملکت رایج شده و چه عواقبی دارد. یکی از اعضا حدود یک سال بود سیگار و مواد این چنینی را ترک کرده بود و تجربیات ارزشمندی داشت. از آنجا که آمدم بیرون با زن تماس گرفتم. حدود ساعت هشت شب بود. گفتم اگر حوصله داری بیایم برویم دور دور. آمد. رفتیم کمی چرخیدیم. بعد هم رفتیم جگرکی و جگر خوردیم. شب خوبی بود. زن خوشحال بود. من هم باید همین روزها دستور بدم غم و بی‌حوصلگی از ته دلِ همایونی برود پی‌کارش و به کار و زندگی بر‌گردم. باید دستور بدهم زندگی کنم.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان