۱۴۵. شلنگ
بعد از مدتها اول صبح اختر را توی پارکینگ دیدم. با ناز و اطوار خاص خودش میچرخید لای ماشینها. زن از اختر میترسد هر بار هم تا اختر او را میبیند میرود به سمتش و انگار خوشش میآید ترسیدنش را ببیند. صبح زودتر بیدار شده بودم و آرام تر از معمول مسیر مدرسه را طی کردم. توی ذهنم چند آهنگ مختلف را پلی کردم. توی ذهنم گوش دادم. توی ذهنم کمی رفتم شمال. رسیدم به مدرسه. طبق معمول تنها نشستم توی دفتر تا بقیه برسند. اول مدیر رسید بسیار برافروخته بود شبیه ناپلئون در روسیه. پشت شیشه قدم میزد و منتظر بود تا این که بالاخره شکارش را دید فوری دانشآموزی را صدا زد به دفتر. هنوز دانشآموز نرسیده بود که مدیر با شلنگ به جانش افتاد. بدجور میزد. بخت برگشته فقط داد میزد چرا. مدیر که از نفس افتاد تازه شروع کرد به صحبت و گفت "پس گفتی از مدیر نمیترسی و معلم منو تهدید کردی درسته؟". قضیه از این قرار بود که معلم سر پرست خوابگاه دیشب به دانش آموز تذکری داده بود دانش آموز هم به او فحش داده بود، معلم گفته بود به مدیر اطلاع میدهم، دانش آموز گفته بود به هرکس میخواهی بگو از مدیر نمیترسم. حالا مدیر میخواست اول صبح ثابت کند موجود ترسناکی است و باید از او بترسند. دانشآموزان اینجا از آنهایی نیستند که از کتک خوردن فرار کنند یا به والدینشان اطلاع بدهند اگر همین اتفاق توی شهر بزرگی میافتاد قیامت میشد اما اینجا روزی نیست که از شلنگِ کمک آموزشی استفاده نشود صدای کسی هم در نمیآید.
همان زنگ تفریح اول مدیر به دبیران گفت کتابی خریده برای دبیران و خودش به نام "۴۸ قانون قدرت" و کلی تبلیغ کرد که دبیران بین کلاسها نکات آن را بخوانند و به کار بگیرند. بعد هم کلی از خودش تبلیغ کرد که بنده فلانم و بهمانم و هشت تا را ده تا کردهام و دهتا را دوازده تا. حالم تا چندین ساعت بابت صحنهی صبح و پیچ و تاب خوردن دانشآموز زیر شلنگ خراب بود.
ظهر زن مرغ را مدل مخصوص خودش درست کرده بود که بسیار دوست داشتم ولی بحثمان شد و اوقاتمان مثل لیمو شیرینِ مانده تلخ شد. البته دیگر حوصلهای نیست برای کدورت و فوری صلح کردیم ولی تلخی اوقات نهار در دهان ماند.
عصر زدم بیرون. ماشین را بردم به تعمیرگاه. کلی هزینه شد. کنار تعمیرگاه نانوایی سنگک خلوت بود. رفتم بعد مدتها نان سنگک بخرم. خانمی با دختر سه چهار سالهاش توی صف بود. نان خریدند موقع خارج شدن پای بچه به ورودی گیر کرد و افتاد. دل من ریخت کف خیابان. خانم اما با تشر کلی بچه را دعوا کرد که چرا درست راه نمیروی و ولی بد و بیراه دیگر. واقعا در شهر قحطی شعور بیداد میکند. باز از این صحنه هم چند ساعتی از حال طبیعی خارج بودم. به خانه رسیدم زن غم داشت. دلیلش را میدانستم بغلش کردم و گفتم غصه نخورد هنوز من زندهام و حق ندارد غصه داشته باشد. کمی آرام شد، بعد خندیدیم. گور پدر دنیا. حالا تا ببینیم چه میشود.