۱۷۸. دلتنگ
آقای مولانا چند وقت پیش که آمده بود دستبوسی یک جا به ما گفت : " شیوهگری بین که دلم تنگ شد/ تا تو بگوییش که : دلتنگِ من!". میگوید دلتنگیام را ببین من دلم تنگ شده تا مگر تو یک روز صدایم کنی و بگویی دلتنگِ من دردت چیست. واقعا آقای مولانا هر بار تشریف میآورند دلبری میکنند. صبح با مولانا و آبی شروع شد. صبح جمعه آبی بود. شب قبل با زن کلی حرفهای سقفی زده بودیم و کلی بحث. حدود چهار صبح خوابیده بودم و قبل از هفت بیدار شدم. دوباره فوری خودم را مشغول آشپزخانه کردم. دوست داشتم موسیقی پخش کنم اما زن بیدار میشد پس توی سرم پخش کردم. آهنگ "باب دلمی" از چاوشی را پخش کردم. بعدش آهنگ "اتفاق" از روزبه بمانی. یکی از تفاوت های من و زن در همین است من هر زمان او خواب باشد سعی میکنم تا جایی که میشود بیدارش نکنم و خوب بخوابد اما زن به نظرش وقتی بیدار است باید حتما من هم بیدار باشم. ظرفها را با احتیاط شاهانه شستم و وقتی هنوز دیدم انگار کرم وجودم نخوابیده فرش آشپزخانه را انداختم بیرون و با دستمال افتادم به جان زمین. زن تا بعد از ساعت دوازده ظهر خوابید و من دست از پا خطا نکردم تا بیدار نشود اما نمیدانم چرا بیخودی در آن ساعت رفتم تا انگشترهایم را از اتاق بردارم و بیدار شد. حضورم را همیشه حس میکند. نهار ماکارونی درست کرد و با یک فیلم آبکی دیدیم. پادشاه که اصلا فیلمش را دوست نداشت. از این فیلم های کریسمسیِ ماستی. یک چیز عجیب که الان به ذهنم آمد این است که چرا توی فیلم و سریالهای بلادِ کفر ماست نمیبینم. اصلا یادم نمیآید ماست بخورند. یعنی آنها جناب ماست و خیار را نمیشناسند؟ اصلا ماست چکیده یا ماست تازه یا هزار مدل ماست دیگر ندارند؟ بر عکس تا دلتان بخواهد انواع پنیر در فیلمهایشان هست. یعنی توی کوفت هم پنیر رنده میکنند. حالا بدبختی این است هر چیزی آنها آن سر دنیا انجام میدهند دو روز بعد در مملکت ناشناختهی ما هم ادایی ها قصد اجرای آن را دارند. اینستاگرام ملعون را که باز میکنی طرف مانده روی خودش هم پنیر بریزد و بگذارد توی فر بعد هم انگار خیلی هنر کرده و کش آمدنش را میکند توی حلقتان. خب بگذریم کجا بودیم؟ آهان ماکارونی و فیلم آبکی!
بعد از نهار بعد کمی برگههای امتحانی را تصحیح کردم. از دست دانشآموزانی که درسنخوان هستند آنقدر حرص نمیخورم اما دانش آموزانی که سوالات را بلدند و با بیدقتی جواب نمیدهند حرصم را در میآورند. هفته پیش نصف این سوالات را درست جواب دادهاند و حالا داستانِ شنگول و منگول برای من نوشتهاند. به عکس بعضیها هستند در سال به کلی درس نمیخوانند ولی شب امتحان آنقدر خوب میخوانند و خوب جواب میدهند که جگر آدم حال میآید. امسال حدودا باید سیصد و پنجاه برگه تصحیح کنم. به جز دو کلاس انسانی بقیه راحت تصحیح میشود و جلو میرود.
شب با زن چند قسمت دیگر از "اسکوئید گیم" دیدیم سریال سرگرم کنندهای است اما گاهی بیخودی حرف مفت تویش میزنند تا کشش بدهند و این که خیلی چیزهایش تکراری است و در فصل اول مشابه همین اوضاع را دیدهایم و البته همراهش به قدرِ کوهِ آرارات تخمه شکستیم. راستی پادشاه تصمیم گرفتهاست باقلوای یزدی را به عنوان شیرینی محبوبش منصوب کند، در شهرمان یک شیرینی فروشی یزدیها هست به شهرمان برسم دوست دارم یک بار بروم مقداری از باقلواهای آن دیارِ شیرین را بخرم. به شهرمان برسم خیلی کارها دارم که باید انجام دهم. حالا تا ببینم چه میشود.