۱۸۶. باران
چیزی نمانده بود در قسمت نظرهای پست قبل شاهد گیس و گیس کشی در محضر همایونی باشیم. پادشاه بر خود لازم میداند توضیحاتی بدهد. یکی این که بعضیها از جمله خود زن میگویند چرا این مسائل شخصی را در وبلاگت مینویسی. باید عرض کنم که پادشاه اصلا از ابتدای امر این گوشه مخفی شده تا حرف دلش را بزند و اگر قرار باشد باز از آن هزار حرف یکی را هم اینجا نگوید که خب چرا بنویسد؟ پادشاه نه رفیقی برای صحبت دارد نه جایی که بتواند حرفهایش را بزند پس اینجا را با دستهای خودم ساختم برای همین حرفها حالا از قضای کار زن آنقدر کنجکاو بود که بدون این که آدرسی بدهم خودش اینجا را پیدا کرد واگرنه اصلا قرار نبود آدرسِ این کُنج را داشته باشد، این از این. دوم این که تقریبا هیچ حرفی روی شخص پادشاه تاثیر ندارد و نگران این نباشید اگر قرار باشد از نقطه الف به نقطهی ب برود آسمان هم زمین بیاید همان کار را میکند حالا چه صحیح و چه غلط. سوم این که پادشاه نه از مادرش طرفداری میکند نه از زن و نه این وسط قرار است داوری بکند، صرفا بخشهایی از زندگی روزانه و تاثیرش بر خودش را مینویسد. همین. حالا هر کس ممکن است بنا به اعتقاد و زندگی شخصی خود قضاوتی بکند که حق هم دارد حتی به زن هم گفتهام هر نظری دارد بنویسد و تاییدش میکنم بالاخره او هم از دید خودش هر ماجرا را میبیند. با این همه مثل امروز بارها گفته چیزی ننویسم اما پادشاه تسلیم نمیشود و اینجا را تا موعد مقرر برای خودش حفظ میکند. بگذریم.
صبح اول وقت بیدار شدم. از موسسهای یک کار پژوهشی مشترک با دامادمان یعنی پدر نخود فرنگی گرفتهایم و به همین منظور رفتم به آن موسسه. موسسه مانند کندوی زنبور بیشمار اتاق داشت. در هر اتاق چند نفر پشت میز نشسته بودند و سرشان را تا شانه کرده بودند توی مانیتورهای جلویشان. به این فکر کردم که تا چند سال دیگر این وروجکِ جدید یعنی هوش مصنوعی جای بسیاری از این افرادِ پشت میز نشین را میگیرد و این شغلهای سنتی کم کم تغییر میکنند. آنجا که کارمان تمام شد پدر نخود فرنگی رفت به شهری دور برای ادامهی خدمت سربازی. نخود فرنگی ماند و ما تا حسابی نوش جانش کنیم. ظهر مادر مرغ درست کرده بود و خودش هم دیگر به اصرار پادشاه روزه نگرفته بود. پادشاه دوست ندارد وقتی خودش دارد به اندازهی اسب آبی غذا میخورد یکی روزه باشد و فقط نگاه کند. بعد از نهار رفتیم و خواهر برای درسهای دانشگاهش کمی چیز میز خرید. رنگ و قلم و این داستانها. هوا بسیار خوب بود و عصر سوار دوچرخهی پدری شدم و کمی کوچهها را گشتم. دوچرخه سواری با چرخههای بزرگ قدیمی از امور آرامش بخش دنیاست. توی سرم آقای شجریان را روشن کردم و شروع کردند به خواندن: "دلا بسوز که سوز تو کارها بکند/ نیازِ نیمه شبی دفع صد بلا بکند". توی کوچههای خلوت صدای زنگِ دوچرخهی قدیمی میپیچید. آقای شجریان تا خود خانه نشسته بود روی ترک دوچرخه و برایما به صورت خصوصی میخواند. حال پادشاه بسیار بسیار خوش بود، تیمور بود بعد از نبرد آنکارا. به خانه که برگشتم پادشاهی بودم نزدیک به زندگی. شبِ تولدِ مادرِ نخود فرنگی بود با بقیهی خواهرانم تصمیم گرفتیم به جای تولد چهارتایی برویم بیرون غذا بخوریم. یک جای بدون ادا پیدا کردیم با قیمتهای بسیار مناسب در همین نزدیکی خانه. آش رشتهی مشتی سفارش داریم که سرما را بسوزاند و ببرد. تا قبل از غذا هم گل یا پوچ بازی کردیم. تیم پادشاه بسیار مقتدرانه بیست به هیچ باخت.
آخر شب از راه دور یک سانس دیگر با زن دعوای چَتی کردیم و زن برای بار یک ملیونوم پادشاه را دوطرفه پاک کرد. باز حالا بهتر شده قبل تر پادشاه را بلاک میکرد آن هم در شرایطی که من در اتاق بودم او در هال نشسته بود. دعوا را هم از اینجا شروع کرد که چرا مادرت برای من لباس برای کادوی تولد خریده و من دوست ندارم به من کادو بدهند میخواهم پسشان بدهم. گفتم خب پس بده بعد هم از این گفت که اصلا اگر قرار باشد انتقالی به شهرمان بگیریم از پادشاه جدا میشود. دیگر آنقدر کش آمد که نفهمیدم از کجا به کجا وصل شد. آخرش گفت صبح بیا باید تا جایی بروم مرا برسان و فاکتورهای بیمه را تحویل بده. دعوا های بعد ازدواج همینطور است مثلا زیر و بالای هم را که به هم دوختیم بعد پیام میآید که سر راه یک کیلو خیارشور بخر. به هر حال پادشاه با حال خوش و بسیار عمیق خوابید. در خواب دیدم در سرزمین خشکی هستم و باران گرفته. بارانِ شدید با صدای آقای شجریان.