۱۹۴. تعادل
این روزها تنهای تنها هستم نه از زن خبری هست نه از نخود فرنگی و خانواده. حتی اختر هم توی پارکینگ نیست و احتمالا برای این روزهای سرد جایی برای خودش جور کرده. اولین بار که با او آشنا شدم از سرما رفته بود توی بغل آقای قوامی و یکی از همسایگان کاغذی روی شیشهی اقای قوامی چسبانده بود نوشته بود از زیر ماشین شما صدای گربه میآید، قبل از روشن کردن بررسی بفرمایید. خلاصه از هیچکس خبری نیست و پادشاه توی مملکت خودش تنهاست. دست و دلم به کار خاصی هم نمیرود چند ورقی کتابخواندهام و چند ضربی به سه تار زدهام. انگار دامنِ زمان توی ساعتِ چهار عصر روز جمعه لای در گیر کرده است و در قفل شده. بگذریم.
صبح یکشنبه بسیار گرسنه بودم و شب قبلش چیز خاصی نخورده بودم. فرصت نبود، گرسنگی را تا کردم و گذاشتم توی جیب پیراهنم و فوری حاضر شدم تا به مدرسه برسم. پادشاه با همهی تاخیرهایش باز هم زودتر از بقیهی همکاران به مدرسه رسید. سرد نبود و نمیدانم شنبه را هم چرا تعطیل کردند. تکلیفشان با خودشان روشن نیست. حدود نیمی از دانشآموزان آمده بودند و همه دنبال این بودند ببینند نمراتشان چند شده. برایشان یکی یکی نمرات را خواندم و ثبت کردم. مدرسه زودتر تعطیل شد و رفتم به اداره، فرمی بود که تحویل دادم. هنوز ساعتهای اضافه کار ما ثبت نشده و ما همینطور روی هوا میرویم به کلاس. تازه اداره کلی زور زده و حق الزحمهی تصحیح امتحانات را تعیین کرده و جوری که حساب کردهاند برای تصحیح هر برگه امتحان نهایی جدای از میزانی که موظف هستیم دو هزار تومان در نظر گرفته شده. یعنی اگر یک بدبدختی هزار برگه تصحیح کند و حدود ۹۰ ساعت وقت و چشم و اعصابش را بگذارد به او دوملیون تومان میدهند آن هم نه این که حالا بدهند میرود برای سال بعد. خداراشکر که پادشاه به کل اصلا درگیر این چیزها نشده و نمیشود و برای اجداد اول و آخرشان دعا میکند. همان سال گذشته هم که میگفتند بیایید تصحیح کنید تا بعد پول به شما بدهند با پوزخندِ همایونی مواجه شدند. یکی از همکاران حدود یک هفته تابستان مانده بود و بکوب هر روز برای تصحیح به اداره رفته بود و تعداد برگههایش به چهارصد برگه رسیده بود و خوشحال بود حالا که مشخص کرده بودند چقدر میدهند او هم مثل پادشاه دعای خیر و درود فرستاد به ارواح اجدادشان. بگذریم.
به خانه رسیدم و دست کشیدم روی جیب پیراهنم. گرسنگی هنوز سرجایش بود، بازش کردم و گذاشتم روی میز. توی کابینت یک بسته ماکارونی نصفه بود. تصمیم گرفتم ماکارونیِ ساده درست کنم. ساده یعنی این که به عنوان سس فقط پیازداغ درست میکنم و کمی سیر و رب به آن اضافه میکنم، زرچوبه، فلفل سیاه و نمک و ماکارونی آبکش شده را به آن اضافه میکنم و بعد میگذارم دم بکشد. بنا به علاقهی شخصی زیر آن هم سیب زمینی ورقه شده گذاشتم. حدود ساعت سه و نیم حاضر شد. همراه با ترشی که مادر داده بود خوردم. بسیار خوشمزه شده بود.
خوابیدم و خوابِ صبح شنبهای را دیدم که قشنگ بود. توی خواب همه چیز سیاه و سفید بود به جز صدای خندهی کسی که رویش به سمت دیگری بود. وسط فوتبال منچستر و آرسنال بیدار شدم. چای و گلاب دم کردم. روزی که توی برنامه فوتبال منچستر و آرسنال و رئال و بارسا باشد روز خوبی است. خدا را شکر طرفدار هیچکدامشان نبودم و صرفا از خود بازی لذت میبردم. تا آخر شب فوتبال خوردم و چای دیدم. رئال بد جور باخت. از وقتی امباپه به این تیم آمده از تعادل خارج شدهاند. گاهی همینطور است همه چیز خوب است و شما با اضافه کردن چیزی تعادل خوبی را بهم میزنید و همه چیز خراب میشود. کمی از کتاب جدیدی که خریده بودم خواندم. خوشمزه بود. شب کمی به صورت چتی سر به سر زن گذاشتم، وقتی از دور اذیتش میکنم بامزه میشود، بعد خوابیدم. خوابیدم و خواب روز های روشن و رنگی را دیدم. حالا تا ببینم چه میشود.