۲۱۴. نیزه
حالتی هم هست به نام حالتِ جورابی که صبح با هوشیاری زیرِ هفده درصد یک لنگ جوراب را پایتان میکنید و در حالی که لنگه جوراب دیگر توی دستتان است، زمان مانند اسبی که به چاهی عمیق رسیده میایستد. به جایی نامعلوم خیره میشوید و سعدی توی گوشتان آهسته میگوید: "این جور که میبریم تا کی؟ این صبر که میکنیم تا چند؟" و سقراط با انگشت رو به آسمان فریاد میزند: "چرا زندگی میکنیم؟" بودا هم با چشمان بسته و آن ادا و اطوار هایش مینشیند و میگوید: "زندگی سراسر رنج است". یکی نبود همانجا بزند پس کلهاش بگوید خب بعد چه؟ تا اینجایش را که عمهی مرحوم و بیسواد من هم بلد بود. این رنجِ مدام را چکارش کنیم؟ بیاندازیم توی کدام چاه؟ هی هر روز بلند شوی زندگی کنی که آخرش چه گلی به سر دنیا بزنی که قبل از این یا بعد از این نزدهاند؟ باز خوب است پادشاه نیمه جان است بقیه با تمامِ جانشان چه کار میکنند؟ حال و احوال هر کسی را جویا میشوی غمهایش آنقدر عمیق است که میشود از روحشان نفت استخراج کرد و صادر کرد به اتحادیهی اروپا. آدم بعد خجالت میکشد نام مشکلات خودش را بگذارد مشکل. بگذریم، اسب زمان که دوباره به یک "هِی" راه میافتد میبینی هنوز میشود غم را دم کرد و گذاشت روی آفتابِ شنبه و توی استکانِ شصتی با تکههای زندگی خورد.
اما بعد. زن مثل هزار و یک چیزِ دیگر توی انجامِ کارها هم دقیقا نقطهی مقابل پادشاه است. پادشاه هر کاری را میاندازد درست به آخرین لحظه از آخرین روز و زن اگر کاری را قرار باشد انجام دهد آنقدر استرس دارد که همان لحظه باید تمامش کند واگرنه چیزی توی ذهنش سنگین میشود و نمیتواند به کارهای دیگرش هم برسد. شنبه هم قرار بود کارِ استاد را تحویل بدهد و نگران بود در مدتی که پادشاه لپتاب را با خودش میبرد مدرسه کارش دیر شود و آسمان تِلِپی بیفتد روی زمین. اولین کلاس صبح شنبه را دوست دارم. کلاس خوب و جمع و جوری است با تعداد مناسب و دانشآموزان سر به راه. به آنان تاریخ باستان درس میدهم دائم دنبال این هستند بدانند سرزمینشان در جه زمانی از همیشه بزرگتر بوده و کدام پادشاه بیشتر خونریزی کرده تا عاشقش شوند. با همین استدلال خشایارشا را بیشتر دوست دارند چون بیشتر زده و کشته و سوزانده. از اشکانیان هم برایشان گفتم و نمیدانستند خودم مهمترین پادشاه این دومان هستم. بعد هم برایشان کلیپی در مورد جنگ های ایران و روم پخش کردم. هر قدر این کلاس مطلوبند کلاس ساعت بعدشان که یازدهمها هستند روی هواست. انقدر کلاسشان شلوغ است که به زور صندلیها را کنار هم چپاندهاند و دست کم نصف کلاس اصلا نمیدانند چه درسی دارند و چه ساعتی است. یکیشان میگفت آقا راستش ما آخرین بار که کتابهایمان را دیدهایم یادمان نیست اصلا نمیدانیم امسال کتاب گرفتهایم یا نه. باز خوب است دست کم فهمیده حیف است کتابها را بیخودی بگیرد و حرامشان کند.
بعد از مدرسه نمیدانم انگار نیزهای از هزار کیلومتر آن طرفتر آمد و نشست به جان پادشاه. تهِ معدهام احساس سوزشی میکردم که احتمالا برای همان یک روز روزه بود و گرمی را در تنم حس میکردم. خدا به خیر کند. وقتی اینطور میشوم باید حواسم را جمع کنم. معدهی پادشاه بسیار لوس است و بهانه گیر. زن برای ناهار باقلاقاتق درست کرده بود. چند تایی غذای شمالی بلد است و خوب درست میکند. شب رفتیم بیرون کمی پیاده روی کردیم. باز خواستم شیرینی که زن دوست داشت بگیرم اما این بار دیدیم آن نوع شیرینی را در شیرینی فروشی ندارند. آب خریدیم و بعد از راه رفتن توی سرما برگشتیم به خانهی گرممان. سووشون خط به خط گیرا و محکم پیش میرود. اواسط کتاب هستم و احساس میکنم وقایع بدی در پیش است. آخر شب نشستم پای "دفترِ کار" تصمیم گرفتم از این به بعد سعی کنم کاری را عقب نیاندازم تا سنگین نشود. در قدم اول یکی دوتا کار را که مدتها بود بیخودی مانده بود برای روزی نا معلوم انجام دادم. حالا تا ببینم در آینده چه میشود.