خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۳۲۶. بادبادک

شنبه سوم خرداد ۱۴۰۴، ۲:۵۳ ب.ظ

صبح زود صبح شد. شب‌هایی که خواب زود می‌آید زود هم می‌رود. تشک خنک بود. آفتاب دستش را رسانده بود به صورت جمعه. بوی جمعه مثل میوه‌های تابستانی پیچیده بود توی خانه. زن گفت بیا با هم صبحانه بخوریم. به جز چای چیزی باب میل پادشاه نبود. از این مربای شیر دیگر زیاد خوشم نمی‌آید. مثل کِرِمی سفت است و به خصوص با نان لواش اصلا دوستش ندارم و دیگر نمی‌خواهم ریختش را ببینم. ترجیح می‌دادم صبحانه چای و پنیر بخورم و بیشتر از آن ترجیح می‌دادم صبحانه نخورم. به طور کلی پادشاه اهل صبحانه نیست مگر بنا به هوس. این هوس هم معمولا با نان داغِ بربری یا سنگک ایجاد می.شود. بعد تازه باید ببینم میلم به چه چیزی می‌کشد و خودم صبحانه‌ را مرتب کنم یا چیز‌هایی را در آن کم و زیاد کنم. از این نان‌های باریک و کاغذی هم دوست ندارم. خلاصه صبحانه به دل پادشاه ننشست اما چای را دوست داشتم و استکانش مانند چهره‌ای آشنا در جمعی غریبه برای پادشاه دست تکان می‌داد.

زن گفت می‌شود ناهار را از بیرون بگیریم و پادشاه قبول کرد. اینجا فقط یک رستوران خوب دارد. معمولا یک پرس جوجه می‌گیریم و یک پرس کوبیده و بعد با هم تقسیمش می‌کنیم. زودتر سفارش دادیم تا وقتی به آنجا می‌رسم زیاد معطل نشوم‌. جمعه بود. کارمندانی با شکم های نقلی و خط ریش‌های مرتب، قابلمه به دست آمده بودند غذا بگیرند تا جمعه استراحتی به اهل و عیال داده باشند. پادشاه معلمی را شغل کارمندی به حساب نمی‌آورد. کدام کارمندی این همه تعطیل است و هیچکس هم کاری به کارش ندارد. غذا را گرفتم سر راه دوغ هم خریدم و یادم آمد زن از شیرگز خوشش آمد و یکی هم از آنها برایش گرفتم.

بالاخره کولر خانه را خنک کرده بود و می‌شد احساس آسایش کرد، زن هم آرامتر بود و خوشحال. ناهار را زیاد خوردم و بعد از خودم گلایه کردم. باید حواسم بیشتر به خوردنم باشد. بعد از ناهار بالاخره کتاب "بادبادک‌باز" نوبتش شد تا به دست پادشاه بیاید. بسیار خوب شروع شده و به نظر قرار است توجه پادشاه را به خودش جلب کند. جملاتش قشنگ و درست هستند و می‌شود کتاب را مزه مزه کرد.

این چند قسمت از مجموعه‌ی خانه‌ی سبز مربوط بود به مساله‌ی هویت. علیِ کوچک که بقیه در این هفت سال از عمرش به او گفته بودند پدرش از دنیا رفته حالا متوجه شده بود پدرش زنده است. نمی‌دانست که به پدرش که یک‌ مرد ساکن آمریکا و عادت کرده به فرهنگ غربی است تعلق دارد یا به مادرش که یکی از اهالی خانه‌ی سبز است. در آخر اما علی کوچکِ ما وقتی بیشتر با اهالی خانه و پدرش صحبت کرد فهمید به خانه‌ی سبز تعلق دارد و آرزو کرد کاش پدرش هم سبز بود. بگذریم.

عصر مطابق پیشنهادِ هر هفته‌ی زن رفتیم تا جمعه بازار. چیز خاصی هم‌ نمی‌خواستیم. در آن شلوغی ناگهان چشم پادشاه به کسی افتاد که بسیار دوستش دارد. یک گوشه بی سرو صدا نشسته بود. باورم نمی‌شد که بعد از مدت‌ها اینجا و در این موقع از سال ببینمش. دست کم یک ماه دیگر انتظارش را می‌کشیدم نه حالا. آقای خربزه را می‌گویم. البته وقتی جلوتر رفتم متوجه شدم هنوز مانده تا نوع خوبش به بازار باید اما همین ملاقات کوتاه هم خیر بود و خوش.

شب زن با قالب جدیدی که خریده بود کیک درست کرد. تخمه و چیپس هم خریده بود تا با برنامه‌ی مورد علاقه‌اش بخورد. زن می‌گوید زندگی ایده‌آل او این است که خوراکی داشته باشد و برنامه مورد علاقه‌اش را تماشا کند، کسی هم کاری به کارش نداشته باشد. پادشاه و زن امشب هم زود خوابیدند. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان