خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۵۹۵. یزدگرد

سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۴، ۳:۱۹ ب.ظ

دوشنبه باید به روستا می‌رفتم و بدون آقای قوامی کمی روال کار تغییر می‌کرد. شب قبل با یکی از همکاران صحبت کردم و صبح جایی قرار گذاشتیم تا او سر راهش پادشاه را به مدرسه برساند. صبح کمی سرد بود. پادشاه که ار خانه بیرون رفت سرما را دید که ریخته بود روی زمین. البته به قدری نبود که آزار دهنده باشد و صرفا یک سرمای صبحگاهی بود که با بالا آمدن آفتاب جانش را از دست می‌داد. کوچه خلوت بود و صدای قدم‌های کسی که داشت رد می‌شد بین دیوارها می‌پیچید. منتظر اسنپ ماندم. آمد. مشخص بود که او هم کارمند است و قبل از رفتن به محل کار دارد توی اسنپ کار می‌کند. چیزی نگفت. چیزی نگفتم. یک بالشتک روی صندلی گذاشته بود که اذیت کننده بود. به طور کلی از این که چیز‌های اضافی روی صندلی ماشین می‌گذارند اعصابم بهم می‌ریزد. خداروشکر زود رسیدم. دور یک میدان ایستادم تا همکار برسد. کمی تاخیر داشت اما نه بیشتر از پنج دقیقه. ماشین رو به راهی داشت و تخت گاز رفت تا مدرسه. فقط کمی عقلش کم بود و از مسیر دور تر رفت که به بزرگی خودم او را بخشیدم. وارد مدرسه شدیم. کفش‌های همایون را با واکس برقی برق انداختم. کلاس‌ها خوب پیش رفت‌. مدیر این مدرسه به صورت جدی پی‌گیر کار دانش‌آموزان است. امروز وقتی سر کلاس بودیم یکی یکی دانش‌آموزان را صدا می‌زدند و این یعنی والدینشان را خبر کرده بودند و قرار بود جلوی آنان کارنامه را به دستشان بدهند. بعضی‌هایشان را انگار ازرائیل خبر می‌کرد و رنگ از چهره‌شان می‌پرید. البته بعضی‌ها هم بیخیال بودند و از این تعجب می‌کردند که چطور مدیر توانسته پدر و مادرشان را به مدرسه بکشد. خلاصه وضعیت عجیبی بود و هرکس هم از دفتر بر می‌گشت اوقاتش تلخ بود.

با یکی از دبیران دیگر به شهر برگشتم. زن برای ناهار خوراک لوبیای مورد علاقه پادشاه را درست کرده بود. ترکیبی که به آن رسیده ترکیب بی‌نظیری است. لوبیا چیتی، لوبیا سفید و یک دانه سیب زمینی که توی آن پوره می‌کند. واقعا خوشمزه می‌شود و پادشاه متاسفانه زیاد می‌خورد. عصر زن کمی حرف‌های صد تا یک غاز زد و هیچوقت نمی‌فهمم دقیقا منظورش چیست چون هیچ جای حرف‌هایش با عقل جور در نمی‌آید. به هر حال می‌دانم دلش می‌خواهد این‌ها را بگوید و می‌گوید. پادشاه سعی می‌کند منطقی جواب بدهد ولی خود حرف‌ها عجیب و غیر منطقی هستند. به هر حال مثل همیشه حرف‌هایش که تمام شد کمی آرام شد.

شب یک قسمت دیگر از برنامه گل یا پوچ را تماشا کردیم. بعد پادشاه کمی کتاب‌هی درسی اش را مرور کرد. این کتاب جریان فتح ایران توسط اعراب را خیلی مفصل‌تر از کتاب قبلی توضیح داده بود و بعضی چیز‌هایش باز هم برای پادشاه جالب بود. احوالات یزدگرد سوم و فرارش از برابر اعراب را می‌خواندم و همین چند روز پیش هم اوضاع نوذر پادشاه افسانه‌ای شاهنامه را می‌خواندم که از برابر سپاه افراسیاب عقب نشست و توسط او دستگیر و کشته شد. بگذریم. از نظر من هم پادشاهی که به هر دلیلی صحنه را ترک کند دیگر قابل دلسوزی نیست.

حدودا ساعت ۳ صبح بود که خوابیدم. فردا روز مهمی است و قرار است برای بار صدوچندم دیپلمات‌های این کشور ناشناخته با طرف آمریکایی و آن رئیس جمهور کله زردشان مذاکره کنند. حالا تا ببیم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان