خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان

هیچکس نمی‌داند زنده ماندم و اینجا مخفی شدم

۵۹۶. مرثیه

چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۴، ۷:۱۱ ب.ظ

مادربزرگم می‌گفت آدمیزاد آه است و دم. می‌گفت برای هر کسی در دنیا یک روزی مشخص است که در آن روز اجلش سر می‌رسد و هیچ جور نمی‌شود از این تقدیر فرار کرد. در ساعت آخر درسیِ روز سه شنبه بودیم که انگار مدرسه از درون شروع به مویه کرد و صدا کم کم کلاس‌ها را بهم ریخت. یکی دوتا از بچه‌های تخس کلاس پادشاه هم بدو و در حالی که هنوز اجازه‌ی دست و حسابی نگرفته بودند از کلاس پریدند بیرون و دویدند پایین ببینند چه خبر است. سر و صدا بیشتر و بیشتر شد تا جایی که کلاسها از رسمیت افتاد و هنوز هم درست به پادشاه خبر نداده بودند چه خبر شده. بالاخره یکیشان دوان دوان آمد بالا و گفت: "آقا اجازه امیری کلاس دوازدهم مُرده". همین نیم خط از یک زندگی انجام نشده باقی مانده بود. اولش باورم نشد و فکر کردم باز دارند مسخره بازی در می‌آورند. ولی بعد متوجه شدیم اقوامش آمده‌اند و اطلاعیه مراسمش را برای مدرسه آورده‌اند تا غیبت امروز و روز‌های آینده‌اش موجه باشد. دانش‌آموز بسیار ضعیفی بود که دائم خوابش می‌آمد و اصلا شرایط عادی نداشت. بعضی‌ها می‌گفتند همیشه خمار است و احتمالا در همین هفده سالگی درگیر با مواد مخدر شده بود. احتمال هم همین بود که اوردوز کرده باشد و حالا فقط نیم خط خبر از او مانده و تصویری از او در همین هفته گذشته که موقع مسابقه طناب‌کشی پشت میکروفون صدا در میاورد تا بقیه را بخنداند. هم‌کلاسی هایش همیشه به خاطر حال و روزش مسخره‌اش می‌کردند. حالا برایش گریه می‌کردند. دنیا ممکن است بسیار کوتاه و بی‌انصاف باشد. بگذریم.

سر راه ماست خریدم. پیاده به خانه می‌رفتم. راه نسبتا زیاد بود و هوا گرم شده بود. کت روی تنم سنگینی می‌کرد. به خانه که رسیدم زن سفره را پهن کرده بود. پلو با لوبیای چشم بلبلی داشتیم و این بار خیلی حرفه‌ای‌تر درست کرده بود. پادشاه زیاد خورد و از این که یک روز دیگر این فرصت را دارد تا در لذتِ زندگی قدم بزند احساس رضایت کرد. این فرصت از خیلی‌ها به هزار دلیل گرفته می‌شود و هزار ها نفر به هزاران دلیل قدر این لحظات را نمی‌دانند. به هر حال بعد از ناهار کمی خوابیدم تا این که تعمیرکار تماس گرفت و گفت آقای قوامی حاضر است. رفتم برای ترخیص. اول باید پول تراشکاری را حساب می‌کردم. هر چیزی که ته خزانه همایونی بود جارو کردم و مقداری هم پدر کمک کرد تا پول پرداخت شد و هنوز مانده پول خود تعمیرکار که چون از دوستان زورخانه بود گفت هر وقت حقوق را ریختند برایش ببرم. به هر حال آقای قوامی را ترخیص کردم. تعمیرکار گفت بعد از عمل قلب باز باید کمی در ابتدا با او مراعات کنم و حواسم به او باشد تا دوباره بتواند سر پا شود. رفتم خانه و کمی دوباره از بحث‌های روتین این شب‌ها با زن را دنبال کردم. بعضی اوقات ادامه‌ی بحث خارج از دایره‌ی توان است اما کاریش نمی‌شود کرد. زن این چند روز طوری برخورد کرده که انگار پادشاه از مریضی آقای قوامی و خرج و مخارجش خوشحال است و باعث و بانی این وضع من هستم. به هر حال به قول سهراب: شب به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‌ها می‌گذشت و کمی ذهن را جمع و جور کردم تا چند خطی بنویسم. حالا تا ببینم چه می‌شود.

مهرداد دوم
© خاطراتِ پادشاهِ نیمه جان